تبليغاتX
علوم سیاسی -

18 شهریور 1386

کارکرد تاریخی جنبش دموکراسی خواهی و تکثرگرایی

عباس خاکسار: ماهنامه نقد نو، سال سوم، شماره 13، تهران، تیر و مرداد 1385.

جنبش مشروطه‌خواهي و انقلاب مشروطه‌ي ايران به سبب حضور طبقات و لايه‌هاي مختلف اجتماعي، به‌ويژه طبقه‌ي متوسط شهرنشين و گرايش‌هاي متنوع سياسي و فرهنگي موجود در آن، و هم‌چنين هم‌جواري با روسيه‌ي سياسي و انقلابي اواخر قرن نوزده و اوايل قرن بيستم در نواحي قفقاز و باكو، و تاثيرپذيري از انقلاب كبير فرانسه و تحولات سياسي اروپاي متجدد، در جوهر خود منادي نوعي دمكراسي‌خواهي و كثرت‌گرايي تاريخي بود.

اين پديده‌ي تكثرگرايي و دمكراسي‌خواهي انقلاب مشروطه را، در زايش و شكل‌گيري كانون‌هاي مبارزاتي در شهرهاي مختلف ايران چون تهران، رشت، انزلي، تبريز، اصفهان، خراسان، فارس و.... و چهره‌هاي متكثر مذهبي و ملي و چپ چون آيت‌الله طباطبايي و بهبهاني، ستارخان، باقرخان، ميرزا كوچك‌خان، حيدرخان عمواوغلي و... با گرايش‌هاي گوناگون سنتي و تجددخواهي مي‌توان مشاهده نمود.

پديده‌اي كه هرچند شايد در يك نگاه انتزاعيِ روشنفكرانه، به‌عنوان مقوله‌اي التقاطي و منفي به آن نگريست، و به ارزش تاريخي آن در حفظ جوهر تكثرگرايي و دمكراسي‌خواهي بي‌اعتنايي شود، ولي بي‌گمان كم‌تر مي‌توان به واقعيت تاريخي آن به‌عنوان عاملي موثر در پيروزي انقلاب مشروطه شك نمود.

نگاهي به ويژگي‌هاي ساختار سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي ايران در آستانه‌ي انقلاب مشروطه، به صراحت بيانگر اين واقعيت تاريخي است كه اگر مجموع نيروهاي ملي و مذهبي و متجدد و سنتي در يك صف و بر يك شعار، طلب مشروطه و حكومت قانون، پاي نمي‌فشردند ـ حفظ وحدت در كثرت ـ هرگز به اين سرعت و كم‌هزينگي انقلاب مشروطه حاصل نمي‌شد. هرچند باز هستند ديدگاه‌ها و نظريه‌هايي كه همين سرعت و كم‌هزينگي انقلاب مشروطه را پاشنه‌ي آشيل آن در ناكامي‌اش مي‌دانند.

بعد از انقلاب مشروطه به‌ويژه طي زماني كم‌تر از دو دهه (1300ـ1285) كاركرد اين پديده‌ي دمكراسي‌خواهي و تكثرگرايي به گونه‌اي است كه از دل آن جنبش‌هايي چون جنبش جنگل در گيلان، جنبش خياباني در تبريز، جنبش محمدتقي‌خان پسيان در خراسان، جنبش ايلات و عشاير در فارس و احزابي چون فرقه‌ي دمكرات ايران، فرقه‌ي اجتماعيون، فرقه‌ي اعتداليون و... در فضاي سياسي و اجتماعي ايران ظهور مي‌يابند تا حاكميت مليِ برآمده از انقلاب مشروطه را متحقق سازند.

تنوع شعارها و مطالبات اين جنبش‌ها و احزاب كه در طيفي از مبارزه با استعمار روس و انگليس تا مبارزه با دربار قاجار و در طرح شعارهاي جمهوري‌خواهي، ملي، سوسياليستي و شعارهاي خودمختاري ـ «آزاديستان» در جنبش خياباني ـ خود را نشان مي‌دهد، گواهي بارز بر اين مدعاي تاريخي است.

در پيگيري اين پديده‌ي دمكراسي‌خواهي و تكثرگرايي، شهرهاي رشت و انزلي از سويي به سبب مركزيت عمده‌ي تجارت با قفقاز، روسيه و اروپا و حضور بازرگانان خارجي در آن‌ها، و از سويي ديگر مراودات گسترده‌ي سياسي و فرهنگي بين سوسيال دمكرات‌هاي ايراني بادكوبه با آزادي‌خواهان گيلان، از منزلتي خاص برخوردار هستند.

در اين زمينه فريدون آدميت در كتاب فكر دمكراسي اجتماعي مي‌گويد: «رشت تنها شهري بود در ايران كه در انجمن ولايتي‌اش مجتهد متشرع و ارمني سوسيال دمكرات هر دو عضو بودند، و در امور سياسي بحث مي‌كردند.» (ص22)

و در تاييد و تعقيب همين موضوع در ادامه‌ مي‌گويد: «در هفتم ربيع‌الثاني 1325 اعلاني عليه ارمنيان و كليميان بر ديواره‌هاي كوچه‌هاي رشت چسباندند. روز بعد فرقه‌ي مجاهدين جواب آن را منتشر كرد. ضمن آن گفت: «ارامنه و يهود و غيره در مذهب با ما مغايرت دارند، اما از نظر حدود ملتي و حقوق وطني، در تحت حمايت قانون خواهند بود. امروز اشخاص كامل آن‌ها هستند كه برادران وطني را به اتحاد و اتفاق باطني دعوت مي‌نمايند، و به قوه‌ي همان اتفاق و اتحاد، قانون را به دست خواهند آورد. روح بيان‌نامه اين است كه همه‌ي افراد در برابر قانون يكسان هستند و پيروان همه‌ي مذاهب از تساوي اجتماعي برخورداند؛ همه‌ افراد يك ملتيم.» (ص22)

آدميت در همان كتاب براي ارايه‌ي فضاي سياسي و فكري گيلان مي‌گويد: «در گروه‌هاي مختلف اجتماعي رشت كساني را مي‌شناسيم با تفكر راديكال. از آن جمله‌اند: آقامحمد يزدي وكيل‌التجار، تحصيل‌كرده‌ي بادكوبه از نمايندگان رشت در دوره‌ي اول و دوم مجلس؛ هارتون گالوسيتان تاجر عضو انجمن ايالتي رشت كه مشرب سوسيال دمكرات داشت؛ و چندتن ديگر از اصناف پيشه‌ور كه در كار برانگيختن دهقانان و اعتراض ماهيگيران سهم مهمي داشتند و هويت‌شان را خواهيم شناخت به علاوه ميرزا كوچك‌خان، محمدعلي عظيم‌اف، اسماعيل حسن‌اف كه سند مورخ 27 رجب 1324 در تقاضاي «دست‌خط آزادي و مشروطيت» را مهر كرده‌اند. گويا عناصر آنارشيست هم در ديار رشت بي‌نام و نشان نبودند، دكتر آتابكبان ارمني تبعه‌ي روس مقيم آن شهر را بدان مسلك شناخته‌اند. بنا به يادداشت كنسول انگليس در رشت: به مناسبت كشتن «فرز» در اروپا مردم رشت در سبزه‌ميدان اجماع و «پرُتِست» كردند. بايد بدانيم كه آن مرد از سران آنارشيست بود.»(ص22 و 23)

بر پايه‌ي چنين مناسبات بالنده‌اي است كه جنبش جنگل با تفكر و ساختاري كاملا دمكراتيك و كثرت‌گرا شكل مي‌گيرد و براي نخستين‌بار ـ پديده‌اي كه طي هشتاد سال هيچ‌گاه ديگر در تاريخ معاصر ما ديده نشد ـ نيروهاي مذهبي و ملي و كمونيست در كنار هم و در يك جبهه امر استقلال و آزادي را پي مي‌گيرند.

به همين سبب «شناخت» و «نقد شناخت» بينش‌هاي حاكم بر جريانات درون و برون جنبش جنگل، درس‌آموزترين پديده‌اي است كه مي‌تواند پاشنه‌ي آشيل تاريخ معاصر ما را در ناكامي به انجام رساندن امر حكومت ملي و متحقق كردن آزادي و عدالت نشان دهد.

درست در زماني كه جنبش جنگل در دل خود جوانه‌ي گونه‌اي تكثرگرايي و هم‌بستگي ملي و تاريخي را تجربه مي‌كرد و پرورش مي‌داد و در يك تساهل و تاهل تاريخي ارزشمند نيروهاي مذهبي و ملي و كمونيست برادرانه پرچم به سرانجام رساندن كامل انقلاب ملي و دمكراتيك را به دوش گرفته بودند، عناصر و جرياناتي سطحي‌نگر و انقلابي‌نما با بي‌اعتنايي به فرديت تاريخي و تشخص و بينش ميرزا كوچك‌خان در پيشبرد امر اتحاد و مبارزه‌ي ملي و دمكراتيك، با تكيه و بها دادن به عوامل بيروني و نفي ويژگي‌هاي تاريخي ما، و چهره‌سازي‌هاي حقيرانه از عناصري چون احسان‌الله‌خان به صرف سرسپردگي به الگوي وارداتي ـ كليشه‌اي انقلاب اكتبر شوروي، و پيش گرفتن يك‌سري حركات نسنجيده براي طرح خود و ايزوله كردن كوچك‌خان و احيانا حيدرخان عمواوغلي، موفق شوند. ضربه‌اي شديد و ويران كننده به نهال تازه جوانه زده‌ي اتحاد و هم‌بستگي تاريخي ما وارد ساختند و از دل آن هم‌بستگي و اتحاد، تيغ خونين نفاق و تفرقه را بر پيشاني تاريخ ما آويختند.

با شكست جنبش جنگل در گيلان و جنبش‌هاي خياباني در تبريز، پسيان در خراسان و ايلات و عشاير در فارس و كشته شدن عناصر تاريخ‌سازي چون كوچك‌خان، حيدرخان عمواوغلي، شيخ محمد خياباني، محمدتقي‌خان پسيان، رييس‌علي دلواري و... دوران سياه رضاشاهي آغاز مي‌شود. در اين دوره هرچند تاريخ و جامعه‌ي ما ظاهري استبدادزده مي‌يابد ولي به سبب بن‌مايه‌هاي انقلاب مشروطه، مبارزه‌ي ديگري را در عرصه‌ي فرهنگي و انديشه‌ي سياسي آغاز و تجربه مي‌كند.

طي زماني كم‌تر از دو دهه (1320ـ1305) شعر و ادبيات، با عرضه كرد آثاري نو و مدرن از سوي نيما و هدايت، فضاي تك‌ساحتي ادبيات را دگرگون مي‌كند و چهره‌اي متكثر از خود به نمايش مي‌گذارد. در عرصه‌ي گسترش و تعميق دانش فلسفي و سياسي نيز، به كمك فرديتي تاريخي چون اراني، طيفي از نيروهاي روشنفكري و ملي و چپ براي شناخت جامعه و جهان براساس رويكردي مدرن و علمي دست به تلاش مي‌زنند. حاصل تلاش بينشي و توليدات هنري و اجتماعي و سياسي اين افراد و نيروها، هرچند در زمان استبداد رضاشاهي نمود چنداني نمي‌يابد، ولي تاثير اين توليدات هنري و نظري در دهه‌هاي بعد به‌ويژه بعد از شهريور بيست بر كسي پوشيده نيست.

سال‌هاي بعد از شهريور بيست (1332ـ1320) متكثرترين و مستعدترين دهه و دوران براي رهايي تاريخي ما از استبداد و وابستگي خارجي و دستيابي به حاكميتي ملي بود.

با رفتن رضاشاه و تغيير و شكنندگي در راس قدرت استبداد سياسي، اوضاع ايران يكباره دگرگون شد و فضايي باز و رشد يافته‌تر از دوران اوايل انقلاب مشروطه بر ايران سايه افكند.

مطبوعات و احزاب و سازمان‌ها و چهره‌هاي متكثر سياسي و اجتماعي و فرهنگي در طيفي از نيروهاي مذهبي و ملي و چپ به فعاليت پرداختند و از طريق روزنامه‌ها و ارگان‌هاي خاص خويش، تبليغ و ترويج ايده‌هاي خود را پي گرفتند. در اين رابطه علي ميرسپاسي در كتاب تار ملي در مدرنيته ايراني مي‌نويسد: كمي بعد از سقوط رضاشاه (1320ـ1304) اتحاديه‌هاي گارگري تاسيس شدند، احزاب جديد سياسي شكل گرفتند و مجلس (كه سال‌هاي قبل هم‌چون ماشين بله قربان‌گوي رژيم عمل مي‌كرد)، بار ديگر براي ايفاي نقش محوري خود در مسايل جاري دولت ملي، فعال شد. روشنفكران ايراني، صورت‌هاي جديدي از تجربه‌هاي خلاقانه‌ي هنري را از سر گذراندند. وسايل ارتباط جمعي نوشتاري، مجددا رواج يافت و تعداد نشريات ادواري از 41 عنوان به 582 عنوان رسيد. در نظام اجتماعي سنتي (كه افقي بود) و بر مبناي خانواده، عشيره، ايل، فرقه، گروه‌هاي قومي و ديگر اشكال هم‌بستگي پديد مي‌آمد، جابه‌جايي مترقيانه‌اي به وجود آمد و نظام مدرن (عمودي) كه مبتني بر طبقه، پيشه، و ديگر قشربندي‌هاي اجتماعي و عرفي بود، شكل گرفت. مردم در تجديد فعاليت فراگير احزاب سياسي، اتحاديه‌ها، جمعيت‌ها و بسياري ديگر از كانون‌ها واجتماعات، داوطلبانه مشاركت نمودند و قشرهاي متوسط شهري، كارگران، زنان و روشنفكران، هر يك شكلي از مشاركت جمعي را از سر گذراندند. خلاصه اين‌كه، تحول اجتماعي بسيار چشم‌گيري در حيات عمومي و فرهنگي پديد آمد. (صص128 و 129)

او در همين رابطه ادامه مي‌گويد: «احزاب سياسي يك شبه در تمام ايران رشد كردند و تقريبا شكلي از سازمان‌هاي سياسي را نمايندگي نمودند. چنين امري به خودي خود، فضاي عمومي متكثري را پديد آورد. در اين فضاي جديد سياسي افراد با انواع ايدئولوژي‌هاي سياسي ـ اعم از راديكال، كمونيست، ليبرال، محافظه‌كار، قومي، ديني، منطقه‌اي حضور داشتند. فضاي متكثر فوق به پيدايش فرهنگ سياسي‌اي منتهي شد كه مبتني بر سياست دمكراتيك بود. اين فضا گفتمان سياسي ارتباطي‌اي را به‌وجود آورد كه بسي بازتر از نظام سياسي اقتدارگرا و غيرمشاركتي‌اي بود كه به‌طور سنتي در ايران وجود داشت. (صص129 و 130)

توانمندي بن‌مايه‌هاي ميراث برگرفته از انقلاب مشروطه و تجربه‌هاي تلخ دوران ديكتاتوري رضاشاه بدان حد بود كه جامعه‌ي ايران بتواند مساله‌ي آذربايجان ـ حركتي به غايت چپ‌روانه ـ را در سال 1324 تحمل كرده و نگذارد كه به فضاي دمكراسي‌خواهي و تكثرگرايي اين دوران لطمه وارد شود.

تشكيل كنگره‌ي نويسندگان در تيرماه 1325 يكي از بزرگ‌ترين دست‌آوردهاي فرهنگي، سياسي و تاريخي اين دوران است. به گفته‌ي علي قيصري در كتاب روشنفكران ايران در قرن بيستم حضور چهره‌هايي چون محمدتقي بهار، پرويز ناتل خانلري، بديع‌الزمان فروزانفر، علي‌اصغر حكمت، علي‌اكبر دهخدا، صادق هدايت، عبدالحسين نوشين، احسان طبري و... طيفي از نيروهاي سنتي و متجدد با گرايش‌هاي مختلف و گفت‌ و شنودي عميق و گسترده و طولاني و تساهل‌گونه حول مسايل فرهنگي و هنري و اجتماعي از ديدگا سنتي و مدرنيته، امري نادر و تكرار نشدني در تاريخ معاصر ماست.

سياست حزب توده تا اين سال‌ها، گواه بر هوشياري نيروهاي رهبري در توجه به ويژگي‌هاي ملي و ساختار تاريخي ايران است. امتناع و اكراه حزب از دادن چهره‌ي ايدئولوژيكي و كليشه‌اي از خود، چه براساس تجربه‌ي تلخ جنبش جنگل و يا هنوز برقرار بودن قانون 1310 رضاشاهي و چه دامن نزدن به حساسيت نيروهاي مذهبي و ملي و يا درك شرايط جهاني و حساسيت غرب نسبت به ايران صورت گرفته باشد، چون در راستاي وحدت و اتحاد نيروهاي ملي و تفاهم ملي مي‌توانست موثر باشد، عملي مثبت و در خور بررسي است.

اگر اين هوشياري تاريخي در جنبش دمكراسي‌خواهي و تكثرگرايي ايران، مدتي بيش‌تر دوام مي‌آورد و نهادينه مي‌شد و حزب توده به فضاي انتقادي درون‌حزب و ويژگي‌هاي ملي و تاريخي ما بهاي بيش‌تر مي‌داد و به آن وفادار مي‌ماند و در كشف فرديت تاريخي مصدق سياستي نوساني و پاندولي پيش نمي‌گرفت، شايد تاريخ ما ـ برخلاف ذهنيت‌هاي بسته و كليشه‌اي ـ در مسيري غير از اين كه در كودتاي 28 مرداد سرانجام يافت، گام مي‌گذاشت.

بي‌توجهي حزب به ويژگي‌هاي برشمرده در بالا، بستن فضاي انتقادي درون‌حزب خائن و جاسوس خواندن نيروهاي ملي و مبارز و رفقاي ديروز خود ـ پس از انشعاب گروه خليل ملكي و آل‌احمد در اوايل سال 1327، داشتن نگاهي دوگانه به فرديت تاريخي مصدق و جنبش ملي ايران براساس تحليلي كليشه‌اي و سياست دنباله‌روي از خط‌مشي شوروي كه تضادهاي جهاني بين آمريكا و شوروي را به جنبش ملي تازه‌پاي ما در آغاز جنگ سرد تحميل مي‌كرد، انفعال نيروهاي ملي به رهبري مصدق در درك شرايط جهاني و توطئه‌ي دربار و انگليس و آمريكا، و جدا سري نيروهاي مذهبي به رهبري كاشاني در امر ادامه‌ي اتحاد با مصدق از جمله عواملي كه توان و پتانسيل تاريخي اين دهه‌ي سرشار از امكانات بالنده‌ي ملي و جهاني را به باد داد و تاريخي استبدادزده و جامعه‌اي مصرفي و وابسته به نسل آينده هديه كرد، مي‌توان به موارد زير اشاره كرد:

بعد از سال‌هاي 1332 و كودتاي 28 مرداد، كه ثقل تعادل تاريخي ما ـ وحدت و اتحاد نيروهاي مذهبي و ملي و چپ ـ در ترفند ارتجاعِ داخل و خارج و غفلت نيروهاي پيشرو تاريخي آسيب اساسي و جدي ديده بود، تاريخ ما از تعادل خود خارج مي‌شود. حركت به سمت مبارزه‌ي مسلحانه در طيف نيروهاي مذهبي، ملي و چپ را، هرچند مي‌توان پاسخ و اعتراض به اشكال كليشه‌اي و مناسبات و ساختار بسته و منفعل احزاب و سازمان‌هايي سنتي و قديمي و روابط باندي و سياست دنباله روانه‌ي آن‌ها از نهادهاي قدرت‌هاي داخلي و خارجي ارزيابي كرد ولي در حقيقت تلاش و حركتي صادقانه‌ي، براي ايجاد فضايي متكثر و تاريخي ديگرگونه بود؛ تاريخي كه از تك‌الگويي و تك‌صدايي رنج مي‌بُرد. آن‌ها در تلاش جسورانه و صادقانه‌ي خود، ايده‌ي طرحي نو را با درك و تحليل شتاب‌زده از ويژگي‌هاي جامعه‌ي استبدادزده‌ي ما و شرايط جهاني ـ الگوپذيري از انقلاب كوبا ـ در دستور كار خود قرار دادند كه متاسفانه به سبب بي‌تعادلي تاريخي كه در بافت و بينش و ساختار سياسي و مبارزاتي تاريخ ما حاصل شده بود ـ سياست‌هاي راست‌روانه و چپ‌روانه ـ تلاش صادقانه‌ي آن‌ها در خيزش جنبش مسلحانه و جانفشاني‌هاي قهرمانانه‌ي نيروهاي مذهبي و ملي و چپ راه به جايي نبرد و اتحاد عملي هم كه بين سازمان مجاهدين خلق و سازمان چريك‌هاي فدايي خلق در اوايل دهه‌ي پنجاه در حال شكل‌گيري بود ـ اتحادي كه مي‌توانست پروسه‌اي نو و متكثر در تاريخ ملي ما براساس پيشينه‌ي آغازين جنبش جنگل باز كند ـ با حركت كور فاشيستي و كودتاگرانه‌ي بخشي از انشعابيون در سازمان مجاهدين خلق در ارديبهشت سال 1354 ـ بخش چپ و ماركسيست برعليه نيروهاي مذهبي و ملي ـ نه تنها به‌بار ننشست، كه تلخ‌ترين پيام را بعد از جنبش جنگل و تزلزل نيروهاي انقلابي در مقطع كودتاي 28 مرداد 1332، براي تاريخ ملي و مبارزات دمكراسي‌خواهانه و تكثرگرايانه‌ي ما به ارمغان آورد. و بدين‌طريق به آن كيست و دُمل چركين درون تاريخ ملي و مبارزات رهايي‌بخش ما حجم و خوني تازه افزود. كيست خوره ‌گرفته و چركيني كه از درون، خون زنده و شاداب تاريخ ملي و مبارزاتي ما را مي‌خورد و با اين‌كه در موج و پيام رساي استقلال‌طلبانه و آزادي‌خواهانه‌ي انقلاب بهمن 1357 با حضور گسترده و گرايش‌هاي گوناگون و متكثر اجتماعي در مقطعي كوتاه به حاشيه رانده شده بود، ولي در اوايل سال 1360 در يك فرصت‌يابي سياسي سر باز كرد و با ايجاد جو ترور و وحشت و نفرت، خشن‌ترين چهره را طي يك دهه رويارويي نيروهاي مذهبي و ملي و چپ، از خود نشان داد، فرصت سياسي كوري كه از دل واقعه‌ي 30 خرداد 1360 سر بلند كرد، و در يك مجموعه عمليات تقابلي بين حاكميت و نيروهاي سياسي، دهه‌اي كابوس‌گونه آفريد. دهه‌اي كه به سادگي از حافظه‌ي تاريخي مردم ايران فراموش و پاك‌شدني نيست.

ابعاد تلخ حوادث دهه‌ي 60 چنان عظيم بود كه قلب هر انسان آزاده و هر انديشه‌ي انسان‌گرايانه را به درد و پرسش واداشت كه اين همه كينه و نفرت در دفاع از كدام عشق و آرمان صورت مي‌گيرد و اين جهنم ساخته شده براي بناي كدام بهشت آرماني است. و پرسشي اساسي و تاريخي و انساني مقابل نيروهاي بالنده‌ي مذهبي، ملي و چپ نو قد برافراشت: چه بايد كرد؟

از آن پس بود كه قلب و انديشه‌ي زخم خورده‌ي انسان ايراني، چه مذهبي و چه ملي و چه چپ براي پاسخ به اين زخم عميق تاريخي و بيرون كشيدن اين كيست چركين خوره ‌گرفته، به تعامل و تامل برخاست و با زنده كردن حافظه‌ي تاريخي خود، به غربال تاريخ صدساله‌ي معاصر خود كه پر از شكست و پيروزي، سرشار از عشق و نفرت، و پر از جان‌باختگي و فداكاري و خيانت، مملو از راه و بي‌راهه و خرد و ناداني بود، پرداخت تا با شناخت و ريشه‌يابي و سپس دفن اين خيانت‌ها، نفرت‌ها، ناداني‌ها و حقارت‌هاي باندي و گروهي و عقيدتي و به‌كار گرفتن بخش زنده‌ي تاريخ معاصر خود، عشق و گذشت و شناخت، در تكثري ملي و همگاني تاريخ نوي خود را دوباره بسازد. به همين جهت پرداخت به ضرورت تاريخي شناخت مقوله‌ي دمكراسي‌خواهي و تكثرگرايي در انديشه و عمل اجتماعي به صورت وظيفه‌اي عاجل و تاريخي در دستور كار جنبش دمكراسي‌خواهي ايران در طيف نيروهاي بالنده‌ي مذهبي، ملي و چپ در دهه‌ي هفتاد و هشتاد قرار گرفت.

جنبش دمكراسي‌خواهانه و كثرت‌گرايانه‌ي ما به صراحت دريافت وقتي «سلاح نقد» و «نقد سلاح» جاي «شناخت» و«نقد شناخت» را طي صدسال از انقلاب مشروطه تا آستانه‌ي صدمين سالگرد آن در جامعه بگيرد و طرح مقولاتي در باب درك پذيرش ديگري بر پايه‌ي تساهل تاريخي، و مقولاتي در باب تكثر و دمكراسي و فرديت و نگرش‌هاي انسان‌گرايانه و نو به مقولات اجتماعي از جمله ماركسيسم، و درك ضرورت شناخت ويژگي‌هاي ملي و فرهنگي و مذهبي، عملي راست‌روانه و تجديد نظر طلبانه به حساب آيد و هر حركت آنارشيستي و به ظاهر انقلابي، براساس دركي پوپوليستي، بر فضاي تاريخي ما مسلط شود و جاي گفت و شنود و تامل تاريخي و فرهنگي را بگيرد و چهره‌هاي فرهنگي و سياسي و مبارزاتي ما، زير ذره‌بين تنگ‌نظري‌هاي شخصي و گروهي و حزبي و ايدئولوژيكي، صرفا به اتهام ـ تفاوت با من يا ما ـ جاسوس و يا خائن و مزدور قلمداد شوند و هر محفل و باند و گروه و دسته و حزبي، براي ثبت در تاريخ !! و نه پاسخ به تاريخ، براي خود كرونولوژي انقلابي و تاريخي بسازد و حافظه‌ي تاريخي نسل جوان ما را مخدوش سازد و بر پايه‌ي روايتي مرده از تاريخ ملي ما، امر بديل‌سازي تاريخي و امكان ساختنِ تاريخ ايران به گونه‌اي ديگر را، براساس تفاهم ملي بين نيروهاي مذهبي و ملي و چپ، از آنان دريغ نمايد و براي حداقل مطالبات تاريخي خود، نهادهاي مدني و حقوق اجتماعي، چشم به ماهواره‌ها و معجزه‌ي كاخ سفيد و دمكراسي نوع افغانستاني يا عراقي ببندد و صدف گران‌بهاي دمكراسي‌خواهي و تكثرگراييِ مدفون و غبار گرفته در دل تاريخ ملي ما از انقلاب مشروطه تا آستانه‌ي صدمين سالگرد آن را، به جوهر شناخت و نقد شناخت عيان و پاكيزه و برجسته نسازد، قاعدتا تاريخي سترون به جامعه عرضه خواهد كرد. و تاريخ خود، گواه صادقي است كه در تاريخي عقيم و سترون، معجزه‌اي بزرگ صورت نخواهد گرفت.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |