تبليغاتX
علوم سیاسی -

2 شهریور 1386

درآمدی تاریخی بر نظریه ی اجتماعی (2)

الکس کالینیکوس: درآمدی تاریخی بر نظریه ی اجتماعی، ترجمه اکبر معصوم بیگی، نشر آگه، چاپ دوم، تهران، 1385.

شیوه ی برخورد با نظریه ی اجتماعی تاکیدی خاص بر فلسفه و اقتصاد سیاسی دارد. مسئله ی مدرنیته که توجه بسیاری از اندیشه ورانی را که این جا مورد بحث قرار گرفته اند به خود معطوف کرده است، چیزی را طرح می کند که اساساً مسئله ای فلسفی است: آیا عقل بشر می تواند جهان اجتماعی را دریابد و آن را برای جهانی بهتر شکل دهد؟ این مسئله که به طور کلی از سوی روشنگری پاسخ مثبت دریافت کرد به نحو بسیار ژرف تر مورد کاوش هگل قرار گرفت. چنان که یورگن هابرماس می گوید تشخیص این که راه حل هگل نمی تواند کارساز باشد شرایطی پدید می آورد که بر پایه ی آن بحث درباره ی مدرنیته تا به امروز ادامه می یابد. از این جاست برخورد با هم نهاده ی هگلی و باز این جاست منظور داشتن نیچه و هایدگر که پاسخ های منفی نیرومندشان به همین مسئله هم برای نظریه ی اجتماعی دارای اهمیت بسیار است و هم تاثیری ادواری در نظریه ی اجتماعی دارد.

هنگامی که مارکس تصمیم گرفت توجه خود را بر « شرایط مادی زندگی » معطوف دارد، اهمیت اقتصاد سیاسی را برای نظریه ی اجتماعی برجسته ساخت و همچنان به بحث در این باره ادامه داد که « با این همه کالبد شناسی، این جامعه ی مدنی را باید در اقتصاد سیاسی جست. » شاهکار مارکس، سرمایه، می کوشد تا پویایی این شیوه ی تولید را، که او بر آن است که بر پایه ی استثمار کار دستمزدی استوار است، دریابد. مارکس عنوان فرعی سرمایه را نقدی بر اقتصاد سیاسی قرار می دهد. هم از لحاظ دورکم و هم از لحاظ وبر ارتباط میان کارشان و آن چه در آن هنگام رشته ی دانشگاهی اقتصاد به شمار می آمد همان اندازه اهمیت داشت که نقشی که سرمایه داری در ساختمان مدرنیته داشت. با این حال، به نظر می آید اهمیت اقتصاد سیاسی را نمی توان به این بحث های کلاسیک فرو کاست. بی عدالتی ها و بی ثباتی هایی را که مارکس تشخیص می دهد، می توان دست کم در چارچوب سرمایه داری تنظیم و تعدیل کرد.

نظریه ی اجتماعی یکی از شکل های سیاسی اندیشه است. وبر به هیچ رو یگانه شخصیت بزرگی نبود که فعالانه درگیر سیاست زمانه ی خود شد. مارکس در مقام سوسیالیستی انقلابی کوشید در زندگانی خود وحدت نظریه و عمل را که از لحاظ فلسفی به دفاع از آن برخاسته بود متحقق سازد. توکویل شرکت کننده ای بلند پرواز اما سرخورده در سیاست پارلمانی طی دهه ی 1840 به شمار می آمد. نمونه های متعدد دیگری می توان به دست داد. بنیادی تر از همه این که، گرچه ممکن است وبر در پی آن برآید که در برابر این نتیجه گیری بایستد، نظریه های اجتماعی دست کم تلویحاً در خصوص آن چه آن ها توصیف می کنند دست به ارزیابی و نیز تحلیل و ارایه ی راه حل های سیاسی می یازد.

مقصود این نیست که هنگامی که از جهان اجتماعی سخن می گوییم هیچ گونه شیوه ی عینی برای اثبات حقیقت یک جمله، اعتبار یک استدلال یا تفوق توضیحی بر توضیح های رقیب وجود ندارد. بر عکس، مهم است که در برابر این اندیشه (که پست مدرنیسم تشویق اش می کند) بایستیم که نظریه های اجتماعی دیدگاه هایی هستند متقابلاً قیاس ناپذیر و به یک میزان معتبر.

رسیدگی به ارتباط میان نظریه های اجتماعی و ایدئولوژی های سیاسی اجتناب ناپذیر است. چنین ملاحظه ای در مورد مارکس چنان که باید آشنا است. ثروت ملل اسمیت به لیبرالیسم سده ی نوزدهم برنامه ی اقتصادی اش را بخشید. به خصوص توکویل و وبر نمودار کوشش هایی برای حفظ لیبرالیسم درگیرتر و دشوارتر از برخی از انواع آغازین آن اند. افزون بر این، کینز و هایک یکی از تعارض های اصلی لیبرالیسم سده ی بیستم را تجسم می بخشند – یعنی تنظیم بازار یا آزاد گذاشتن آن؟

از سوی دیگر، زیست شناسی تکاملی برای بسیاری از نظریه پردازان اجتماعی سده ی نوزدهم – به ویژه اسپنسر – الگویی علمی فراهم آورد. نظریه ی اجتماعی تکاملی تا حدودی به سبب نفوذ متفکرانی چون وبر از اعتبار افتاد که بر خصلت مقصود مند عمل انسان و لذا تفاوت بنیادی میان علوم اجتماعی و طبیعی تاکید می ورزیدند، اما همچنین باید سهم نژاد پرستی زیست شناختی را در نازی ها در این امر دخیل دانست. در سالیان اخیر احیای علاقه ای به مفاهیم تکامل اجتماعی دست داده که شاید تحت تاثیر اهمیتی است که بار دیگر زیست شناسی مدرن (به ویژه آن گونه که به دست نویسندگانی چون استیون جِی گولد و ریچارد داوکینز همه فهم و رایج شده است) در فرهنگ فکری، به دست می آورد.

همچنین بر اثر کار کوئین تین اسکینر و کسانی که تحت تاثیر او بوده اند مسئله ی نهادن متن ها بر زمینه هاشان به صورت مضمون اصلی تاریخ اندیشه ی سیاسی درآمده است. اسکینر توجه را بر « ماتریس اجتماعی و فکری کلی تر » ی متمرکز می کند که متن ها از آن سر بر می آورند و به ویژه توجه را بر « زمینه ی فکری ای که متن های اصلی در آن به تصور درآمده اند – یعنی زمینه های نوشته های اولیه و مفروضات به ارث رسیده در باب جامعه ی سیاسی و زمینه ی اعانت های معاصر زودگذرتر درباره ی اندیشه ی اجتماعی و سیاسی » معطوف می سازد.

رویکرد اسکینر بی گمان عامل تصحیح کننده ی ارزشمندی در مورد کوشش هایی است که در تشخیص برخی موضوع های بی زمان در اندیشه ی اجتماعی و سیاسی از افلاطون تا هابرماس انجام پذیرفته است. به علاوه می بایست به اندرز لورد اکتون به مورخان اقتدا کرد که: « به جای دوره ها به مطالعه ی مسایل بپردازید ». گاستون باشلار، آر. جی. کالینگوود، کارل پوپر، لویی آلتوسر و ایمره لاکاتوش همه بر اهمیت تشخیص نظریه به یاری « مسئله آفرینی » (1) یا « جایگاه مسئله » (2) تاکید کرده اند.

این تمرکز بر مسایل دارای مزیت های معینی است. در وهله ی نخست، به تاریخ راه می دهد. مسایلی که به کار یک اندیشه ور شکل می دهند معمولاً همان مسایلی نیستند که همان نقش را در کار اندیشه وری دیگر ایفا می کنند. دلایل این که چرا مسایل معینی به جای مسایل دیگری تدوین می شوند احتمالاً تا حدود بسیار با زمینه ی فکری و اجتماعی ویژه ای ارتباط دارند که اندیشه ور در آن کار کرده است. برجسته کردن مسایل ویژه ی نظریه ای خاص همچنین ممکن است به تشخیص پیونهای میان متفکران متفاوت یاری رساند.

این جا ذکر این نکته خالی از فایده نیست که تفاوت مهمی میان این رویکرد به تاریخ فکر و رویکرد اسکینر وجود دارد. رویکرد دوم بر بازسازی نیات نویسنده ای خاص در برابر پس زمینه ی قراردادها و اسلوب های مشترک استدلال، تاکید بسیار دارد: از این جاست اتکایی که اسکینر بر « نظریه ی کنش گفتاری » معروف در فلسفه ی زبان دارد که معنای یک گفته را به عنوان بیان نیات گوینده تلقی می کنند. بر عکس، با گفتن این که هویت فلان نظریه را مسایلی تعیین می کند که این نظریه به تلویح یا به تصریح متعرض آن می شود، این امکان مفتوح است که نظریه پرداز ممکن است بر نوشته ی خود تسلط تام و تمام نداشته باشد. با اختیار کردن گفته ی مشهوری از مارکس باید گفت انسان ها نظریه ها را در شرایطی می سازند که خود بر نگزیده اند – و این در خود ساختمان این نظریه ها نمودار می شود.

تحمیل تفسیرهای اختیاری بر متن ها خطری است که در ذاتِ صرفِ عمل تفسیر کردن نهفته است، زیرا که با این کار همیشه به فراسوی شاهد در دسترس عبود می کنیم. باید از نابهنگامی پرهیز داشت اما نه به بهای انکار وجود وابستگی ها و پیوستگی های میان نظریه پردازان متفاوت.

تشخیص مجموعه ی مسایلی که نظریه ای از آن آغاز می شود همچنین گستره ای در خور به انتقاد می بخشد. هر نظریه ی اجتماعی دال بر سیاستی متمایز است. همین معنی به یقین درباره ی دید کلی تاریخی از نظریه ی اجتماعی نیز صدق می کند. اما محتمل نیست چنین شرحی که مدام در تقابل با نظریه پردازانی قرار می گیرد که حقیقت مسایل مورد بحث را منوط به مولفی می شمارند که در این مسایل می نگرد اصلاً جالب توجه باشد، مگر این که شاید این انتقادها، چنان که مثلاً در مورد اثر کلاسیک پارسونز، ساختار کنش اجتماعی، در بازسازی نظریه ی اجتماعی به اوج برسند (پسا مدرنیست ها با وجود دشمنی با مفهوم حقیقت عینی همان قدر آماده ی مخالفت با نویسندگان مورد بررسی خود به مدد آن چیزی هستند که به باور آن ها نظرگاه صحیح نسبت به موضوع است). از سوی دیگر، شرحی به ظاهر بی طرف و « مثبت » از اندیشه ورانِ پی در پی تقریباً به یقین یکسر گنگ و نیز گمراه کننده خواهد بود، زیرا آرای اساسی شارح، ولو به تلویح، برای نمونه، احتمالاً در گزینشی از نظریه پردازان مورد بحث مطرح خواهد شد.

اغلب انتقاد « بیرونی » تر پرهیز ناپذیر تر است – از یک سو زمان می گذرد و گاه گاه مسایل متعددی را حل و فصل می کند (گرچه این که کدام مسایل حل شده اند و این که دقیقاً چه گونه، خود اغلب موضوع های کشمکشی بزرگ اند) با این همه، می باید کوشیده شود که به جای معیارهای خود با معیارهای خود اندیشه وران درباره ی آن ها داوری کنیم.

نیکولاس موزلیس می گوید که با داوری از روی معیارهای « عقلانیت شناختی »، مارکس، وبر و دورکم هم « چارچوب های مفهومی » و هم « نظریه های بنیادینی » پدید آورده اند که « از لحاظ توانایی شناختی، تیزبینی تحلیلی، قدرت ترکیبی و گستره ی اصالت بر دیگر نوشته ها برتری دارند. » پارکر استدلا می کند که « فمینیسم و مطالعات فرهنگی سرچشمه های تازه ی الهام » ی را تشکیل می دهند که می توان به کارشان گرفت تا « به راستی هسته ی جامعه شناسی را باز تعریف کرد » و بدین سان « کلاسیک ها » را از نو در جایگاه « نقدی تند و تیزتر از مدرنیته » قرار داد.

در واقع مارکس، دورکم و وبر دقیقاً در آن گونه مباحثه درباره ی ماهیت مدرنیته درگیر بودند که اکنون منتقدان « چند فرهنگی » شان می خواهد آن ها را به درون آن بکشند. گیرایی « تثلیت مقدس » و در واقع جاذبه ی بسیاری از دیگر اندیشه وران، برای نمونه – هگل، مستر، توکویل، نیچه، زیمل، لوکاچ، هایدگر، آدورنو، هرکهایمر، فوکو، هابرماس و بوردیو – تا حدود بسیاری در کیفیت کوشش هاشان برای بازبینی، کاوش و باز تعریف جایگاه های خاص در بحث درباره ی مدرنیته نهفته است.

کینز عالی نوشته است که: « آدم های اهل عمل که باور دارند که از هرگونه تاثیر پذیری فکری برکنارند معمولاً برده های فلان اقتصاد دان منسوخ اند. » بر همین قیاس، می توان گفت کسانی که باور دارند که به بازبینی در فلان موضوع معاصر نو آیین (و حتی « ما بعد معاصر ») مشغول اند، در بحث درباره ی مدرنیته اغلب حرکت های آشنا را تکرار می کنند و شاید کارشان در بیشتر موارد به بن بست می کشد. کوشش هایی که در مقابل قرار دادن کلاسیک ها و معاصران به کار می رود دو راهه ای کاذب پدید می آورد.

نظریه ی اجتماعی از درگیر شدن با اکنون ناگزیر است.

----------------------------------------------------------------------

1.    Problematic

2.    Problem – Situation

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |