1 شهریور 1386
درآمدی تاریخی بر نظریه ی اجتماعی (1)
الکس کالینیکوس: درآمدی تاریخی بر نظریه ی اجتماعی، ترجمه اکبر معصوم بیگی، نشر آگه، چاپ دوم، تهران، 1385.
نظریه ی اجتماعی، آن گونه که در سراسر دو سده ی گذشته پرورده شده، بیش از هر چیز دیگر خود را با سه بُعد اصلی قدرت اجتماعی مشغول داشته است: مناسبات اقتصادی که به بیشترین پیشرفت خود در نظام مبتنی بر بازار مشهور به سرمایه داری رسیده است. ایدئولوژی هایی که از رهگذر آن ها شکل های قدرت ویژه توجیه و جایگاه متابعان آن ها در جهان معین می شود و الگوهای گوناگون سلطه سیاسی. نظریه پردازان اجتماعی برجسته – مارکس، دورکم و وبر دل مشغول آن بوده اند که رابطه ی دو سویه این سه گونه قدرت اجتماعی را، به ویژه در تکوین جهان مدرن، دریابند. چنین دریافتی برای هر کس که در پی فهم یا بهبود جهان باشد ناگزیر می نماید. نظریه ی اجتماعی سیر پیشرفت و گوناگونی ها و کشاکش های نهفته در این دریافت را پی می گیرد.
با این همه، نظریه ی اجتماعی در بحث های فکری معاصر اغلب چون شکلی منسوخ از دریافت در نظر گرفته می شود. در سیاق فاجعه آمیزتری که طی دو دهه ی گذشته باب شده، پایان نهادها، کردارها و سنت های متعدد – و حتی خود تاریخ – اعلام شده است. گرچه تاکنون هیچ کس پایان نظریه ی اجتماعی را اعلام نکرده است، دیر یا زود ناگزیر کسی به این یکی نیز خواهد پرداخت.
از آن جا که برخی مضمون ها در نظریه ی اجتماعی یکی از منابع اصلی مشروعیت جامعه شناسی را در اختیار آن گذاشته است، نادیده انگاشتن نسبی جامعه شناسی طی بیست سال گذشته ناگزیر تاثیری در جایگاه نظریه ی اجتماعی نیز داشته است. جامعه شناسی به دلایل سیاسی تا حدودی در حال عقب نشینی بوده است. راست جدید که طی دهه ی 1980 در دموکراسی های لیبرال غرب رو به صعود داشت، در واقع جامعه شناسی را سرپوشی بر سوسیالیسم می شمرد. در بریتانیای تحت حاکمیت تاچر، تامین بودجه ی لازم برای پژوهش دانشگاهی از نو نام گذاری شد تا آن را از قید هرگونه پیوتدی با اندیشه ی علوم اجتماعی برهاند. این گونه فشار سازمانی ایدئولوژیک را تغییر جهت در مُد فکری نیز تقویت کرده است.
ما در عصری به سر می بریم که پست مدرنیسم بر آن است که معیارهای بحث و نظر فکری و فرهنگی را برقرار کند. پرتاثیرترین شرح از پست مدرنیته را ژان فرانسوا لیوتار به دست داده است. لیوتار « پست مدرن را شک و ناباوری نسبت به زَبَر روایت ها » تعریف می کند و آن را در تضاد با مدرن قرار می دهد. یعنی در تضاد با « هر علمی که با ارجاع به فلان زَبَر گفتمان به خود مشروعیت می بخشد ... آشکارا به بَهمان کلان روایت چون دیالکتیک روح، هرمنوتیک معنی، رهایی فاعل عقلانی یا کارگر، یا خلق ثروت متوسل می شود ». از نظر لیوتار کلان روایت کوششی است برای یافتن کلیت تاریخ بشر. لیوتار این نکته را روشن می سازد که از لحاظ او این نوع فلسفه ی تاریخ اساساً ثمره ی روشنگری سده ی هجدهم است، و این که مهم ترین متخصصان آن یکی هگل است که در نظر او تاریخ عبارت است از پیشرفتِ آگاهی بر آزادی و دیگری مارکس که در تاریخ به چشم پیشرفت نیروهای تولیدی و مبارزه ی طبقاتی می نگرد. پست مدرنیته نمودار فرو ریختن این کلان روایت ها و ترک هرگونه کوششی برای ریختن کل فرایند تاریخی در یک طرح تفسیری واحد است.
پذیرش پاره ای از روایت ها از دیدگاه لیوتار ناگزیر تاثیری منفی در جایگاه و تاثیر نظریه ی اجتماعی دارد. نظریه ی اجتماعی، 1. در پی آن است که جامعه را همچون یک کل دریابد. 2. در خصوص انواع گوناگون جامعه قائل به تمایز است و در باب آن ها دست به تعمیم می زند و 3. به ویژه دل مشغول تحلیل مدرنیته و شکل های زندگی اجتماعی است که طی دو سده ی گذشته نخست در غرب و سپس به نحو فزاینده بر بقیه ی جهان فرمانروا شده اند. صِرفِ آغازِ به این تعریف به معنای آن است که هر نظریه پرداز اجتماعی احتمالاً در پی بر ساختن یا از پیش فرض گرفتن کلان روایتی است. در واقع مارکس را به طور کلی نظریه پرداز اجتماعی کلان (1) می شمارند. کسانی که معمولاً در این گروه جا می گیرند – برا نمونه توکویل، دورکم و وبر – گذشته از این که به لحاظ دیدگاه سیاسی، اسلوب فکری و تحلیل بنیادی چه اختلاف هایی با مارکس و نیز در میان خود داشته باشند، همگی اندیشه ورانی دارای بلند پروازی و گستره ی دید مشابه اند.
در نظریه ی اجتماعی در بهترین حالت به چشم یکی از وارثان اصلی روشنگری می نگرند. نظریه ی اجتماعی هم آرزوها و هم تناقض های روشنگری را بر عهده گرفته و به نمود در آورده است. تاثیر پست مدرنیسم طرد روشنگری را به عنوان عصری از توهم در هنگامه ای که شکل های متعدد ستمگری قوام می یابد باب روز کرده است. این نگرش دیدگاهی عمیقاً فلج کننده است. بی گمان راست است که وعده ی دانش و آزادی همگانی که فیلیوزوف های سده ی هجدهم نوید آن را می دادند بر اثر محدودیت ها و دو راهه های ذاتی طرح فیلوزوف ها دروغ از کار درآمد. با این همه، صِرف از هم پاشیدگی طرح روشنگری دستور کاری فکری را به کار انداخت که همچنان به فراهم آوردن چارچوبی ادامه می دهد که ما بر پایه ی آن می کوشیم جهان اجتماعی را دریابیم. نظریه پردازان اجتماعی همه با دشواری هایی دست به گریبان اند که بر اثر این از هم پاشیدگی پدید آمده است و نه یک سر از آرزوهای روشنگری دست می شویند و نه ضعف های آن را به نحو غیر انتقادی نادیده می انگارند.
به نظر نمی آید که تاریخ نظریه ی اجتماعی مدرن صرفاً تاریخ کلان روایت های متضاد باشد. از سویی، وبر نسبت به توانایی اندیشه ی علمی در به دست دادن شرحی کلیت بخش از تاریخ بشر سخت شکاک بود. از سوی دیگر، پاره ای از نظریه های کلی در باب جامعه کم تر از دیگر نظریه ها قانع کننده اند: برای نمونه کنت، اسپنسر و پارسونز، که همگی در روزگار خود بسیار تاثیر گذار بوده اند، بینش هایی به دست نمی دهند که نظریه پردازان اجتماعی قدر اول به دست داده اند.
شرط مهم تر این است که کوشش هایی که برای ادامه ی طرح روشنگری آمده پیوسته با نفی های بنیادی این طرحِ تمام عیار همراه شده و اغلب در گفت و گو با این نفی ها قرار گرفته است. به همین دلیل، چندان معنی ندارد که اندیشه ی آن چه را نظریه پردازان اجتماعی معمولاً « کلاسیک » می شمارند – یعنی توکویل، مارکس، دورکم و وبر مورد بررسی قرار دهیم بی آن که بکوشیم آن ها را در ارتباط با منتقدان مدرنیته – برای نمونه مستر، نیچه و هایدگر – قرار دهیم. یکی از پیامدهای فراخ کردن زمینه به این شیوه این است که روشن می شود که « ناباوری به زَبَر روایت ها » از جانب پست مدرنیسم فقط آخرین رخداد در بحثی بسیار درازتر است.
آن چه گذشت تاکیدی است بر این که برخورد با نظریه ی اجتماعی فراخ تر از شرح های سنتی در باب « بنیاد گذاران اندیشه ی جامعه شناختی » است. فقط چند اندیشه ور جالب توجه به آسانی در محدوده ی مرزهای رشته ی علمی سنتی جا می گیرند. از چهار اندیشه ور « کلاسیک » فقط دورکم همواره کرسی استادی در جامعه شناسی در اختیار داشت. مارکس و توکویل منصب دانشگاهی نداشتند. اما در مورد وبر، کیت ترایب می نویسد:
به لحاظ حرفه وبر اقتصاد دان بود. تحصیل و تخصص نخستین او در رشته ی حقوق بود. او در آن زمینه یک رشته مقاله ی تاریخی نوشته بود و از اعضای بنیاد گذار انجمن جامعه شناسی آلمان به شمار می آمد. وبر در برخی از مسایل و گردهمایی های سیاسی فعال بود، به نحوی که در مرگ او گفتند که آلمان یکی از شخصیت های سیاسی برجسته ی خود را از دست داد ... گرچه امروزه وبر را معمولاً یکی از « آبای پایه گذار اندیشه ی جامعه شناختی » می شمارند، این نه نیت او و نه برداشت معاصران او بود.
یکی از مزیت های گستردنِ افق های فکری که در چارچوب آن نظریه ی اجتماعی مورد بررسی قرار می گیرد این است که ممکن است حفظ پیش داوری های معینی را دشوارتر سازد. از این جاست که سه مورخ تارخ اندیشه که می کوشند توجه را به فلان اندیشه وران سیاسی برتانیایی سده ی نوزدهم مورد غفلت جلب کنند، بیزاری حکومت تاچر را از علوم اجتماعی نمایان می سازند، " علوم اجتماعی " که در نظر متولیان حکومت تاچر « نواب های جامعه شناختی، کسانی چون کنت، دورکم و وبر » را به ذهن می آورند. در واقع: « صرف مقوله ی علوم اجتماعی به شیوه هایی تدوین یافته است که آن را نسبت به آرای سنتی تر مرکزیت و خود مختاری نسبیِ سیاست که مورد عنایت شخصیت های ماست نا پذیرفتنی و حتی خصمانه ساخته است ». برای نمونه، این شیوه ای غریب در نگریستن به وبر است، اندیشه ور به شدت سیاسی ای که از دیگر امور گذشته دل مشغول دفاع از « مرکزیت و خود مختاری نسبی سیاست » است.
-----------------------------------------------------------------------
1. Major