6 مرداد 1386
اقتصاد سیاسی (1)
ارنست مندل: اقتصاد سیاسی، ترجمه کمال خالق پناه، نشر گل آذین، تهران، 1386.
اقتصاد سیاسی، علمی اجتماعی است که به بررسی تعامل پویای بین نیروهای بازار و دولت می پردازد و چگونگی تاثیرات تنش و تضاد بین دو را بر جامعه بررسی می کند. اقتصاد سیاسی در زمینه های معین معانی متفاوتی دارد. برای مثال، در اقتصاد، اقتصاد سیاسی عنوانی است که به تحلیل های مارکسیستی داده می شود و گاهی به کاربرد ابزارهای اقتصادی استفاده شده برای تحلیل رفتار سیاسی اشاره دارد.
اقتصاد سیاسی اسم سنتی اقتصاد است. اما امروزه این تمایز فراتر از مقوله کاربرد مفاهیم در فرایند زمان است.استفاده از واژه ی اقتصاد (1) پس از انتشار کتاب آلفرد مارشال (2) در سال 1890 تحت عنوان اصول علم اقتصاد در آموزش دانشگاهی کشورهای آنگلوساکسون، جای اقتصاد سیاسی را گرفت و در همان حال به نظر رابرتسون (3) به کار نبردن صفت سیاسی نشان می دهد که علم مورد نظر در آخر متوجه فرد است و نه دولت.
موضوع اقتصاد سیاسی، شناخت همه پدیده هایی است که کنش اقتصادی انسان در جامعه را تشکیل می دهند، یعنی کنش انسانی در فرایند تولید، توزیع و مصرف محصولات و خدمات لازم برای اعضای جامعه، چیزی که کلیت « شرایط مادی زندگی » را در بر می گیرد. این کنش به شکل رابطه ای دو گانه تجلی پیدا می کند: رابطه انسان – طبیعت و رابطه انسان – انسان.
فرایند تولید در جوهر خود، رابطه ای است بین انسان و طبیعت. انسان برای ارضاء نیازهای خود در برابر طبیعت قرار دارد. وی نخست از مقابله ی خود با طبیعت آگاه می شود و این آگاهی در کار وی تجلی پیدا می کند. همچنین انسان بر کار خود آگاهی دارد و تنها موجودی است که از پیش نتیجه ی کار خود را می داند. انسان می کوشد بر نیروهای طبیعت با استفاده از ابزاری که ساخته است، کار کند تا بتواند این نیروها را برای ارضاء نیازهایش به کار بگیرد. با تغییر دادن طبیعت، بشر خود نیز تحول می یابد. امکان های خود را چند برابر می کند و افق های دید خود را گسترش می دهد.
از طرف دیگر، انسان موجودی اجتماعی است و جز با کمک دیگران قادر به شکل دادن به هستی خویشتن نمی باشد. بنابراین فرایند تولید، فرایندی اجتماعی است. کار هر فرد برای دیگران شکل تقسیم اجتماعی کار را به خود می گیرد. با توسعه کردار اقتصادی بشر، تقسیم کار جلوه های گوناگونی از قبیل، تقسیم کار بر پایه جنس، بر پایه ی کار دستی و کار فکری، بر پایه ی طبیعت کار اقتصادی به شکل کار زراعی، کار صنعتی و کار خدماتی و غیره، پیدا می کند که متضمن تخصصی شدن فزاینده کارها و نیروهای انسانی است. در مرحله ی نخست، هدف تولید، ارضای آنی تولید کنندگان است. اما در مراحل بعدی هنگامی که درجه توسعه نیروهای مولد به میزان مشخصی برسد و اضافه تولید اقتصادی شکل بگیرد، تولید کالایی پدیدار می شود. در اقتصاد سیاسی از این دو فرایند تحت عناوین ارزش مصرف و ارزش مبادله نام می برند.
گفته شد که فرایند تولید گویای مبارزه افراد یک جامعه در برابر نیروهای طبیعت است. در این مبارزه روابطی بین افراد شکل می گیرد که روابط تولید نام دارد. روابط تولید در جریان تولید با واسطه ی عوامل تولید تشکیل می شوند و تعیین کننده ی رفتار شخص در برابر دیگران است. ترکیب سطح معینی از توسعه ی نیروهای تولید با گونه روابط تولیدی که مطابق آن سطح از نیروهای تولید است، شیوه تولید خوانده می شود. شیوه تولید نشان دهنده ی وجود اجتماعی تمامی اقتصاد جامعه است. اگر بگوییم که موضوع اقتصاد سیاسی پدیده های تشکیل دهنده ی فرایند اقتصادی در شکل های گوناگون اجتماعی می باشد، می توان گفت که شیوه های تولید به عنوان مفصل بندی تمامی حوزه های جامعه موضوع اقتصاد سیاسی است. بنابراین اقتصاد سیاسی به رابطه میان اقتصاد و سیاست یا بازار و دولت می پردازد.
اقتصاد سیاسی در جریان روند آهسته ای در قرن های هجدهم و نوزدهم تولد یافت. اقتصاد سیاسی کلاسیک راهی را پی می گیرد که در آن کنش متقابل بازیگران نفع طلب، از طریق دست نامرئی به وضعی از تعادل بازار یاری می رسانند که رفاه عمومی را به حداکثر می رساند. بنابراین بر اساس تعریفی که اقتصاددانان بریتانیایی و اتریشی از اقتصاد سیاسی ارائه می دهند، آن را علمی صوری و قیاسی در نظر می گیرند که بر پایه گزارش های انتزاعی در باب سرشت انسان استوار است. اقتصاددانان کلاسیک از جمله جان استوارت میل (4)، اقتصاد را علم انتزاعی می خواند و آن را با هندسه مقایسه می کند. به نظر وی « اقتصاد سیاسی به بررسی کل طبیعت انسان آن گونه که بر اثر وضع اجتماعی تغییر می یابد، نمی پردازد. اقتصاد سیاسی با انسان تنها به عنوان موجودی که میل به ثروت دارد و کسی که قادر است درباره ی کارایی وسایل دست یافتن به این ثروت داوری کند، سر و کار دارد. »
این رویکرد مورد اعتراض اقتصاددانان مکتب تاریخی آلمان و مارکسیست ها قرار گرفت. آن ها تعریفی استقرایی تر و توصیفی تر را ترجیح می دادند. مکتب تاریخی آلمان، اقتصاد سیاسی را علم بررسی روابط متقابل واقعیت های راستین مردم و دولت می داند و حیطه و وظیفه آن را « زندگی در تمامیت آن » ارزیابی می کند.
نظریه اقتصادی مارکسیستی، صرفا نظریه ای اقتصادی نیست، بخشی از آن فلسفی و بخشی دیگر جامعه شناسی است. مارکس به سنتی متفاوت از اقتصاد مارژینالیستی (5) که امروزه در دانشگاه ها تدریس می شود، تعلق داشت. سنت مدرن به قیمت می پردازد و سنت کلاسیک به ارزش. از این نظر مارکس به سنت کلاسیک (آدام اسمیت، ریکاردو و دیگران) تعلق دارد. سنت کلاسیک با نظریه ارزش کار درگیر است. به نظر ریکاردو « ارزش هر کالا یا کمیت هر کالایی که در برابر آن مبادله می شود، بسته به کمیت نسبی کاری است که برای تولید آن لازم است ».
در حالی که اسمیت، قیمت طبیعی کالا را به چشم یک جور ترکیب سود، اجاره و دستمزد نگاه می کرد، ریکاردو قیمت را صرفا به کاری که برای تولید آن لازم بود، وابسته می دانست. در واقع ریکاردو بر آن است که سودها و دستمزدها به صورت معکوس با هم در ارتباط هستند. جانشینان ریکاردو نظریه ارزش کار را کنار گذاشتند و در عوض مارکس آن را به کار گرفت تا ثابت کند که سودها تفریق نا عادلانه ای از کار هستند.
مارکس نظریه ارزش را از چهار جنبه ی اساسی تغییر داد، وی بر خلاف ریکاردو عقیده داشت که کار نه تنها ملاک ارزش که منشاء آن است و از طرف دیگر بر آن بود که پدیده ی ارزش مبادله جزیی طبیعی از جامعه نیست بلکه شکل تاریخی و گذرای سازمان دهی تولید و توزیع است. مارکس تاکید داشت که کارگر نه کار که نیروی کار خود را می فروشد و بر خلاف اقتصاددانان کلاسیک بر سرش دو گانه ارزش و کار تاکید داشت.
از نظر مارکس فرآورده های انسانی دارای دو نوع ارزش هستند، ارزش مصرف، ارزش کالا برای کسی است که از آن استفاده می کند و ارزش مبادله چیزی است که کالا را با آن با پول مبادله می کنیم. کالا چیزی است که برای مبادله و نه هدف مصرف خود تولید کننده تولید می شود. ارزش مبادله به واسطه کار اجتماعا تعیین می شود. کار اجتماعا لازم، میزان متوسط کاری است که در زمان و مکان معینی و در سطح پیشرفت فنی و توانایی انسانی در آن مقطع برای تولید چیزی لازم است. کار اجتماعا لازم ملاک کمی ارزش نسبی چیزهاست. بنابراین ارزش مبادله نتیجه ی داخل شدن شی ء در فرایند اجتماعی گردش و توزیع است. و بدین ترتیب شکل کالایی پدیدار می شود.
دوگانگی کار انسان نیز بدین معنی است که از یک طرف کار فعالیت عینی مشخصی است که در فرآورده های معینی تجلی پیدا می کند و از طرف دیگر کار به طور کلی است، کار انتزاعی که همان مصرف نیروی کار انسان است و همین کار انتزاعی خالق واقعی ارزش مبادله است. نیروی کار کیفیت انتزاعی نهفته در چیزهاست و در نتیجه آن فرایند مبادله و امکان آن به وسیله معیار جهانی ارزش در شکل پولی پدید آمده است. پول بیانگر تبدیل شدن ارزش به قیمت و درآمیختن ارزش و قیمت است. و همین درآمیختگی است که بیانگر تضاد اساسی تولید سرمایه داری است.
اما این نابرابری منشاء سود نیست، بلکه منشاء سود ارزش اضافی است. ارزش اضافی، کار اضافی پرداخت نشده ی کارگر است و لذا چیزی جز بهره کشی نیست.
به دنبال این مارکس به بحران های نظام سرمایه داری که دائمی هستند می پردازد، بحران هایی که از بهره کشی ناشی می شوند. کسب ارزش اضافی متضمن رقابت مداوم سرمایه داران است. رقابتی که به طور ثابت آهنگ انقلاب تکنولوژیکی مداوم را به جلو می برد و در این فرایند است که از خود بیگانگی کار، فیتیشیسم (6) کالایی، بحران ها و ... رخ می دهد. پیش بینی مارکس بر این باور استوار بود که تضادهای درونی نظام سرمایه داری، آن را نابود خواهند کرد.
----------------------------------------------------------------------
1.Economics
2.Alfered Marshal
3.D.H.Robertson
4.J.S.Mill
5.Marginalistic Economic
6.Fetishism