تبليغاتX
علوم سیاسی -

5 فروردین 1386

حق تقدم انسان

اریش فروم: ماهنامه ی نقد نو، ترجمه ی محمود عبادیان، شماره 13، تیر و مرداد 1385، صفحات 48 تا 52.

 

هنگامی که جهان قرون وسطا فرو ریخت، انسان باختر زمین باور داشت که در مسیر تحقق نهایی رویاهای خود است. از نیرو و استعداد خود آگاه شد و نظام های سیاسی پایه ریزی کرد که به نظر می آمد توسعه ی آزاد او را تامین کنند. بمب اتم را انسان ساخته است و نشان یکی از بزرگ ترین دستاوردهای علمی او است، اما او حاکمیت بر آفریده ی خود را از دست داده است، بمب بر او حاکم شده است.  

نیروهای تولیدی جدید: بخار، نفت، الکتریسیته، دیوان سالاری و جز آن در کشورهای پیشرفته رفاه مادی فراهم آورده است. امروز هر کودکی آموزش پایه می یابد، بخش بزرگ از اهالی هر کشور تحصیل در مدارس عالی را می گذرانند. فیلم، تلویزیون، ورزش و سرگرمی ها ساعت زیادی از وقت آزاد انسان را پر می کنند. در همان حال که بسیاری از مردمان در چنین موقعیتی به سر می برند، بر شمار مردمان درنگ اندیش افزوده می شود که چه شکاف بزرگی وجود دارد. پیش از هر چیز می بینند که در ثروت مندترین کشور جهان، تقریبا یک پنجم اهالی کشور و شمار بزرگ شهروندان به سطح زندگی شایسته ای دست نیافته اند. علاوه بر این آگاه اند که بیش از دو سوم بشریت که قرن ها قربانی استعمار بوده اند، سطح زندگی شان پایین تر از یک دهم تا یک بیستم آن هاست.

تمرکز سرمایه موجب تشکیل نهادها و موسسه های بزرگ شده است که به دست دیوان سالاران سازمان در سلسله مراتب، مدیریت می شود. توده ی انبوه مردم به عنوان بخشی از یک ماشین عظیم تولیدی با هم کار می کنند، برای این که کار داشته باشند. این ماشین باید بی اصطکاک و بی وقفه حرکت کند. فرد کارگر و کارمند مبدل به چرخ دنده های این ماشین می شوند.

موسسه های بزرگ را یک مدیریت دیوان سالار اداره می کند. این مدیران فاقد آمادگی برای ریسک اند، آن ها خصلت دیوان سالاری دارند و فاقد شخصیت و محتاط اند. مناسبات شان با انسان همان روابط با اشیاء است. موسسه های عظیم که سرنوشت اقتصاد را کنترل می کنند، دقیقا عکس یک فرایند دموکراتیک عمل می کنند. آن ها نماینده ی قدرت اند بی آن که در نظارت آنانی باشند که در خدمت این قدرت اند.

گذشته از دیوان سالاری صنعتی، دیوان سالاری های دیگری نیز وجود دارند که بر مردم سلطه دارند. این در قدم اول درباره ی دیوان سالاری های دولتی مصداق دارد. آن ها به این طریق بر زندگانی میلیون ها انسان تاثیر می گذارند، هم در آن چه اداره می کنند و هم در مورد کارکنان.

مدیریت دیوان سالار بر انسان باعث شده است که فرایند دموکراسی به یک آیین فرو کاسته شود. اندیشه ی دموکراسی در محور این حرکت ها و این امید بود که انسان را در طی تاریخ خود از فقر، نادانی و نا عدالتی برهاند و بتواند جامعه ای مبتنی بر صلح و هارمونی میان انسان ها بنا کند. اما آن به یک مفهوم رنگ باخته ی پیشرفت و یک رویای آتی تولید هر چه بیش تر و بهتر خلاصه شده است. دیگر از آن با صفت زایش انسان زنده و مولد یاد نمی شود و ریشه ی روحی خود را در تصورات سیاسی ما از دست داده است.

تنها در زمینه ی تولید نیست که فرد مدیریت می شود، بلکه در مصرف که پهنه ای است که در آن انسان می تواند آزادانه گزینش کند نیز چنین است. خواه سخن از مواد غذایی، لباس یا برنامه های سینمایی و تلویزیونی باشد همیشه یک دستگاه توصیه و تلقین به کار می افتد که دو هدف دنبال می کند: نخست آن که بایستی تقاضای مردم را از عرضه ی مواد مصرفی پیوسته دامن زد، در ثانی آن را در مجرایی سوق داد که برای صنعت برترین سودآوری را تامین کند. اشتهای خرید مردم را باید پیوسته دامن زد و اشتیاقش را تحریک کرد. انسان به یک موجود مصرف کننده تبدیل شده است. آرزویی جز آن ندارد که پیوسته چیزهای خوب بیش تر بخرد و مصرف کند.

نظام اقتصادی انسانیت انسان را تخریب کرده است. در ساعات تولید، فرد هم چون یک بخش از تیم تولید اداره می شود. در وقت آزاد او یک مصرف کننده ی کامل است که از آن چیزی لذت می برد که به او تلقین و خورانده می شود و بناست به او لذت بخشد. با این وصف او به این توهم دچار می شود که از میل خویش پیروی می کند. او مدام تحت تبلیغ و تلقین با کلمات اغوا کننده ی توجه به مصرف است. بدین وسیله آخرین مانده های حس واقعیت بینی که ممکن است هنوز در او یافت شود را از او سلب می کنند. از همان دوران کودکی، تفکر انتقادی و احساس اصالت در فرد باقی نمی ماند، تنها چیزی که فرد را از احساس تحمل نا پذیر انزوا و از دست دادگی عینیت نجات کی دهد. او فقر زده و وابسته به قدرت هایی است که ورای خود او هستند و او گوهر زندگی خود را در آن ها فرا فکنی کرده است. آدمی نسبت به خود بیگانه شده است و بر پای دست ساخته های خویش زانو می زند. زانو در قبال چیزهایی که خود او تولید کرده است، دولت و رهبرانی که خود، آن ها را بر کرسی قدرت نشانده، بر او سروری می کنند. کنش خودی او برایش یک قدرت بیگانه شده است، قدرتی که بر فراز او و علیه او عمل می کند به جای آن که بر آن فرمان داشته باشد. انسان احساس تنهایی و افسردگی دارد، در میان فراوانی از کمبود رنج می برد. او دست خوش این احساس نا معین است که تا چه اندازه معنی زندگی می تواند در مصرف باشد، به رغم تمام تبلیغ ها که مدعی خلاف این واقعیت اند که ما در جامعه ی زیر سلطه ی دیوان سالار به سر می بریم.

ما ماشین هایی تولید می کنیم که مانند انسان اند و انسان هایی که هم چون ماشین اند. ما امروز از سیستم فراگیر ارتباطی، رادیو و تلویزیون، رسانه های مطبوعاتی و غیره برخورداریم، با این همه از سیاست و اجتماع خود به درستی مطلع نیستیم. آن ها ما را بیش تر آیینی بار می آورند تا مطلع. با آن که مردم امروز از آموزش بیش تر برخوردارند، کم تر از نیروی عقل و داوری بهره دارند. عقل یعنی توان مندی در فهم ماهیت چیزها و نیروهایی که در شالوده ی زندگی فردی و اجتماعی نهفته است. انسان مدرن به جایی رسیده که عوض آن که سرور ماشینی باشد که ساخته است، برده ی آن شده است.

شکلی که سرمایه داری در قرن بیستم یافته با شکل قرن نوزدهم بسیار متفاوت است. تمرکز عظیم سرمایه در موسسه های کلان، جدایی روزافزون مدیریت از صاحبان صنایع، یارانه های دولتی برای کشاورزی و برخی بخش های صنعت، سرمایه داری قرن بیستم را کاملا از دوره های پیشین آن جدا می کند. عناصر اساسی معینی وجود دارد که در سرمایه داری کهن و نو مشترک مانده اند: اعتقاد بر این که یک مکانیسم غیر شخصی یعنی مکانیسم قدرت است که بناست زندگی جامعه را سامان دهد، نه اراده و برنامه ی مردم. برای سرمایه داری اشیا با ارزش تر از انسان است. قدرت از تملک می تراود نه از فعالیت. این نظام باید بتواند انسان هایی تولید کند و بپروراند که همواره بخواهند بیش تر مصرف کنند، پیش بینی شونده و تاثیر پذیر باشند، نیاز به مردمانی دارد که احساس آزاد و منفعل بودن داشته باشند، وابسته به هیچ اصول وجدانی نباشند ولی در عین حال آمادگی داشته باشند فرمان برداری کنند و آن چه از آن ها انتظار می رود، انجام دهند. انسان هایی که بتوان بدون داشتن هدف به کارشان گماشت. در این نظام اصل بر تولید وجود دارد که سرمایه باید سودآور باشد نه آن که آن چه تولید می شود بایستی با توجه به نیازمندی های ضروری و واقعی مردم باشد. همه چیز تابعی از اصل سودآوری است.

این که جامعه ی ما موفق نمی شود آرزوهای انسانی را برآورده کند، برای دو مساله ی حاد زمان ما پیامدهای بی واسطه دارد: برای صلح و برای توازن بین ثروت غرب و فقر دو سوم بشریت. انسان تنها در صورتی که از وضعیت خود و خطری که متوجه او است به خوبی آگاه شود و یک بینش آتی در نظر بگیرد که در آن هدف های آزادی، خلاقیت، عدالت و هم بستگی انسانی بتواند واقعیت بپذیرد، می تواند بشریت را از سقوط کم و بیش حتمی و از دست رفتن هرگونه آزادی و یا فروپاشی نجات دهد.

------------------------------------------------------

Erich Fromm: Ueber den Ungehorsam Und andere Essays, Deutsche Verlags–Anstalt, 1982.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |