تبليغاتX
علوم سیاسی -
۲۹ فروردین ۱۳۸۸

معنای رنج

والتر شوبارت: روزنامه اعتماد، ترجمه محمد رنجبر ، ۲۵ فروردین ۱۳۸۸، شماره ۱۹۲۵.

سعادت بورژوامنش همگاني، جاي راحت و دنج و ساکت داشتن، همچون يک آرمان نزد هر دو آنها و در ژرفاي دل شان هيچ جايي ندارد.

تصوير آينده را هرگز همچون بيکن و ستاره درخشان آتلانتيس او در نظر ندارند، جايي که همه مشکلات عالم از طريق عقل و به ميمون ترين شيوه حل شده باشد. نزد داستايوفسکي مي شود گفت سعادت از اين دست، در تضاد با نجات است. و نيچه به جانب معاصرانش اين کلمات هزل آميز را پرتاب مي کند؛ «چيست عظيم ترين چيز که مي توانيد بنگريد؟ ساعات حقارت بزرگ است، آن ساعات که در آن سعادت تان نيز بدل به انزجار مي شود و نيز عقل و فضيلت شمايان بوي اشمئزاز مي دهد. آن ساعات که در آن مي گوييد؛ چيست در خوشبختي من؟ بيچارگي است و گرد و غبار و خوشباشي رقت بار.»

اين بشر براي داستايوفسکي و نيچه هيچ مخلوقي نيست که قصد سعادت کرده باشد، و براي يک بار هم آن را نخواسته باشد، پس مي تواند در مورد دستيابي به آن سکوت کند. در اينجا هر دو به هم نزديک مي شوند. نيچه رنج را بدون قيد و شرط تاييد مي کند. نه فقط به خاطر ابربشر، و نه فقط به اين دليل که شرايطي مساعد براي پرورش خلق شود. او دل آگاهي دارد که سراسر معناي حيات با رنج به شيوه يي يکسره رازآميز پيوند داشته است. به همين سبب او از عطش براي رنجي عميق سخن مي گويد، که هر ازگاهي براي آدميان روي مي دهد. چنين کسي خواستار رنج شديد است و آن را از لذت کمرنگ دوست تر مي دارد. داستايوفسکي کاملاً از نياز مداوم و سيري ناپذير به رنج اشباع شده، همان طور که مختص يک فرد روس است. قهرمان کتاب «خاطرات خانه اموات» مي پرسد؛ « چرا آنان چنين محکم به يقين رسيده اند، که فقط امور معمول و مثبت، و خلاصه فقط رفاه و آسايش براي بشر سودآور است؟ آيا فهم بشر درباره منفعت بر خطا نيست؟ احياناً بشر صرفاً از پي سود نباشد، بلکه به همان اندازه رنج را هم تا سرحد اشتياق دوست بدارد. من مطمئنم بشر از رنجي حقيقي، يعني از نابودي و هاويه هيچ گاه رويگردان نمي شود.» داستايوفسکي با همين انديشه به داستان کوتاه بعدي اش به نام «روياي يک آدم مضحک» صورتي اساطيري مي دهد؛ اين خيال پرداز احساس مي کند در سياره يي دوردست قرار دارد که ساکنان اصلي اش نه گناه مي شناسند و نه رنج را. او براي آنها از معضلات و ظلمت زمين حکايت مي کند. در اينجا امري غريب روي مي دهد؛ ساکنان اين بهشت مي خواهند مثل آدميان زمين شوند. آنان با رنج آشنا مي شوند و مي آموزند تا به آن عشق ورزند. آنها تشنه عذابند، چرا که به خود مي گويند حقيقت فقط با شهادت و قرباني شدن به دست مي آيد. بنابراين اگر بشريت يک بار ديگر هم در يک وقتي در برابر وقوع گناهان قرار مي گرفت، باز هم آن را همواره مرتکب مي شد زيرا بشر نه بهشت، که حقيقت را طالب است. او به جهت نجات خواهان رنج است. اين يافت داستايوفسکي است. همان طور که اراده معطوف به شر به طور پنهاني به ندامت مي انجامد، اراده معطوف به رنج هم به سعادت مي انجامد. ما بايد از سعادتي که سزاوار بشر نيست، چشم بپوشيم تا به نجات فرازميني برسيم. رنج براي داستايوفسکي يگانه خاستگاه آگاهي، تفکر و يافت برتر است. (بالعکس چه سطحي و آموزشي تاثير مي نهد شيلر، که با تربيت زيباشناسانه اش مي خواهد به ما بقبولاند زيبايي به جانب تفکر رهنمون است. اگر هستي شمايل عذاب آور آشنا را برايمان نمي داشت، به احتمال بسيار به ذهن هيچ کس خطور نمي کرد تا پرسش از معناي حيات را براي لحظه يي هم از دست بدهد.) رنج به دانش مي انجامد، اما از دانش نجات برمي آيد. اين نظرگاه بودا بوده است. مايستر اکهارت رنج را همچون تندروترين اسب ستوده که رهاوردش شناخت است. اين سلسله از ميان نام هاي درخشاني در سراسر تاريخ تفکر بشري دنبال شده است. داستايوفسکي و نيچه در زندگي و در جهت تعاليم سخت و استوارشان خود به ارزش رنج پايبند مانده اند. آنها نيازي ندارند از نقد تعاليم شان بهراسند، که بحق از يک فيلسوف به همان اندازه يي کار برمي آيد که بتواند با ارائه آثارش نمونه يي را عرضه کند. نيچه بارها تاکيد کرده چه بسيار به بيماري هايش مديون است، و داستايوفسکي اين معنا را از طريق شاهزاده ميشکين به قوت مي رساند؛ شخصيتي که بسيار محبوب او بوده است. ميشکين مانند شاعر خويش همواره از وقوع حمله هاي صرع در هراس است. اين به او به راستي زيستن به زير نگاه مرگ را مي آموزد. همچنين در دقايق عذاب آور، پيش از آنکه بيماري خطرناک بر او چيره شود، آن هنگام که کف بر لبانش نشسته و به زانو درمي آيد، چهره هايي به حقيقت فرازميني در برابر روح او ظاهر مي شوند. ناب ترين نقش هاي آن عالمي که خدا با آنها «هسته هاي رويش را آشکار کرده، تا آنها را همچون هسته نجات در دل ما برنشاند.»، « شمايان اي آدميان تندرست، به واقع خبر نداريد کدام شادي به دل اين مصروع يک لحظه پيش از حمله صرع راه مي يابد.» - چنين طنيني دارد نغمه داستايوفسکي در بيماري مقدسش. رنج شخصيتي نيچه از نظر نيرومندي و گراني از رنج داستايوفسکي عقب تر است. رنج هاي او بيشتر در حوزه خيال است، که با آنها قدرت تحميلي واقعيت را شکسته است. به همين دليل آخرين معناي رنج براي او دربسته باقي مي ماند. او فقط جذبه و سرمستي و نه تولد دوباره را مي شناسد. فقط فريب روحي، نه سعادت رهايي. او فقط به دهليز نجات راه مي يابد. او فيلسوف مصائب مسيح و شيفتگي هاي آن نيست. او جوانان و افراد خام را جذب مي کند، ولي بالغ ها و رنج کشيده ها را فريب مي دهد. او اغواگر است، نه ياور. او با شور و احساس پرغوغا به نهايت مي رسد، نه با درنگ آرام داستايوفسکي. او در رنج معنايي ديونيزوسي - تراژيک را مي جويد که آن را در برابر معناي مسيحي رنج مي نهد. به نزد ديونيزوس نويد حيات، و به نزد مسيح گريز از حيات را مي نگرد. ليکن چه ناراست اين معنا را نگريسته است. نيچه طبيعت متعالي هر آن سعادت اصيل را درنمي يابد. نيز جذبه ديونيزوسي تازه در حاشيه حيات قرار مي گيرد، آن هنگام که بخواهد از خود برآيد، از طريق خود بجوشد و چيره شود. همچنين وضعيت روحي تراژيک، جنون است، يک «ضدً شدن» همان طور که عرفان مسيحي آن را ناميد، « جوششي آسماني و غلياني دوباره در مغاک وحشي خفاي الهي». حيات حظ مي برد، در آنچه از دست برود. عالمي بيگانه با فروغ، در عالمي تاريک و شهواني قد مي افرازد. اين دو به نزد بشر تراژيک نيز با شيون پرغوغاي دروني، سقوط پرشور به ورطه بي نهايتي، احساس سيل آساي آزادي، ارزاني و صلح ديده مي شوند. منظر اين فاجعه که بي هيچ رحمي بر پهلوانان تراژدي آوار مي شود، و احساس سرافکندگي عميق که با آن پهلوان ما ويران مي شود، ولع زندگي حيواني بيننده را فرومي نشاند و آن را در آرامشي مطبوع بي رنگ مي سازد. اين وضعيت روحي که لذت و رنج در آن ديگر همچون تضادهايي فهم نمي شوند، آن غايت است که تراژدي ديونيزوسي با آن به کار اندر است؛پاکي سعادت بخش دل بشري از آلودگي هاي شيطاني. اين طهارت طبق ذاتش هيچ چيز ديگري به جز تولد دوباره مسيحي نيست. تراژدي يوناني با ميانجي هايي زيباشناسانه جهد مي ورزد که مسيحيت آن را با واسطه هايي اخلاقي کوشاست. هر دو مشترکند، اينکه عميقاً به نگرش ديني مي رسند. در اينجا هيچ تضادي حاکم نيست، بلکه توافق است. يوناني باستان آمفي تئاتر را با احساس بازار مکاره ترک مي گفت، همان طور که کاتوليک مسيحي در مراسم قداس و مس کردن کليسا را ترک مي کند. تولد دوباره نيز معناي تراژدي است، ولي تولد دوباره نوعيتي ديني است، اتصال دوباره به وضعيت وقوع گناه است. به همين دليل تراژدي صرفاً در ادواري ديني ممکن است؛ تراژدي در دوران تحصل انگارانه به ورطه درام اجتماعي سقوط مي کند، همان طور که دين به پرتگاه اخلاق اجتماعي مي افتد.
از اين رو نمي تواند رنج ديونيزوسي و مسيحي از هم جدا باشد. معناي رنج همواره غلبه حيات، صعود به سوي صور اکمل وجود، ورود به حاکميت پرشکوه الهي است. نيچه خواستار سعادت واپسين در بلنداي حيات است، اما نمي خواهد در عالم به آن برسد. او نجات را با واسطه هايي حسي مي جويد، يک رهايي بدون خدا. به جانب آن است که بايد با شکست مواجه شود. ميان او و داستايوفسکي شکاف نيست، رنج ديونيزوسي و مسيحي از هم جدايند - چنين شکافي وجود ندارد - بلکه مرزهايي هست که عرفان پاگريز را از عرفان استوار، عرفان غريزي را از عرفان معنوي جدا مي کند. در اينجا حيات با سرگيجه يي وحشي به سوي فراموشي خود آورده مي شود. در آنجا روان با آگاهي روشني، عالم وحشي احساسات را آرام مي کند. در اينجا راه حيوي و در آنجا طريق معنوي به جانب حياتند. درويش مسلمان با رقص و سماع پرشورش راه اول را برمي گزيند، راهب بودايي با تاملاتش راه دوم را انتخاب مي کند. روح به نزد يکي با درياي توفاني منقلب همسان است، سطح صاف آبي آرام شبيه ديگري است. عرفان غريزي با شيفتگي، شور ويرانگر، تلاطم بيمارگون احساسات پيوند دارد. وضعيتي که روح ديري آن را تاب نياورده، به زودي از آن خسته شده و دوباره به هرزگي سقوط مي کند. در اينجا فقط جذبه و بي هوشي هر از گاهي وجود دارد، نه تولدي دوباره. اين مورد نيچه است. تنها عرفان روان (عرفان معنوي) است که از دام زميني رهايمان کرده و به صلحي رهنمون مان مي شود که روح در آن مي تواند جاي بگيرد. در اينجا نجاتي قطعي ديده مي شود. اين مورد داستايوفسکي است. رنج براي او معناي حيات است، و نجات برايش معناي رنج است. معنا صرفاً در رنج است. گاهي البته نيچه نيز خيلي استوار به سوي اين بينش شلتاق برمي دارد، مثل اين جمله؛ «تنها در آنجا که گورهايي باشند، رستاخيزهايي هم هستند.» انگار که داستايوفسکي سخن مي گويد، که قرابت هر دو را اثبات مي کند.

شخصيت هاي داستايوفسکي شکل هاي ال گرکو را به ياد مي آورند. همان طور که نقش هاي طولاني ال گرکو با نفرين تنظيم يافته اند، که در وراي چارچوب نقش ها واقع است، مخلوقات داستايوفسکي به سوي نفريني در وراي حيات زميني جهد مي ورزند. اين نقطه ذهني خداست، و او را يافتن به اين معناست؛ نجات را يافتن. در زمره کساني که از طريق رنج به آگاهي مي رسند، ميتيا کارامازوف بسيار برجسته است. او به قتل پدر متهم مي شود و محکوم مي شود تا براي ابد در سيبري در تبعيد به سر برد. او بي هيچ گناهي اين مجازات قانوني را تحمل مي کند، زيرا کارامازوف پير به دست اسمردياکف به قتل رسيده است. ميتيا هيچ سهمي در اين عمل ندارد. او در اثناي کاوش هايش سيري غريب را تجربه مي کند. او گناه اخلاقي براي مرگ پدر را به گردن مي گيرد، چرا که يک بار با دور شدن از اخلاق در ورطه سقوط جسارت کرده و اين جمله را بر زبان آورده است؛ «براي چه چنين بشري زندگي مي کند؟» آن کس که مرگ ديگري را آرزو کند، او را کشته است. نگرش بدون عشق خود جنايت است. اين يافت وجدان دقيق و تازه اکنون به تمامي بيدار شده اوست. اين يافت او را گنهکار مي شمارد، و به راستي از همين رهگذر او را نجات مي دهد، زيرا نيروي بشري صرفاً بدون حق و بي معنا به سوي رنج رهسپار است. بي انصافي بسيار دشوارتر از شقاوت تحمل مي شود. ميتيا در اين دم نجات يافته، آنجا که مجازاتش را در درون مي پذيرد، آنجا که بر خودش هموار مي کند تا خود را گنهکار احساس کند. بشر معمولاً وجدان را آن طور مي شناسد که انگار زخمي بر جانش چنگ مي زند. در اينجا اما زخم ها از طريق آشکارترين بهبود به شفا مي رسند. احساس گناه رو به افزايش ميتيا پيوند ميان عمل او و داوري اش در مورد مجازات را شکل مي دهد، که از نظر قانوني محملي نداشته ولي از نظر اخلاقي استوار بوده است. انديشه يي شکوهمند که در آخرين نتيجه با اين جملات هدايت مي شود؛ «هيچ بي انصافي وجود ندارد؛ آنجا که هر کس به يک معنا گنهکار باشد هيچ کس نمي تواند بي انصافي کند، زيرا ناحق مورد توجه هيچ کس نيست. در اينجا ايده حق با آشکارترين عمق به اين نکته مي رسد که با آن، اين ايده برطرف مي شود و به آدميان با ايده عشق آزادي مي دهد. اين البته راه هاي انديشه يي هستند که اروپايي غربي نمي تواند از آنها به سادگي پيروي کند. آنان اين طرح را نريخته اند که خود را مانند فرد روس گنهکار حس کنند، بلکه به طور مکرر از خود در برابر خدا و آدميان دفاع مي کنند. ماوريتيوس شوخ با سرنوشت ميتيا کارامازوف درهم مي شکند و مثل ميتيا به تولد دوباره کامياب نمي شود؛ صرفاً يک دلواپسي دارد، اينکه او را از دست ندهد. اين يک طريق روسي است. صرفاً بشر روس تشنه انتقام برادرکشي است و در لذت عذاب تاوان و گناه غوطه مي خورد. اين انديشه او را جان مي بخشد؛ ما بايد دردمند و گنهکار شويم تا رابطه با خدا را به دست آوريم. راه به سوي قله هاي تولد دوباره و نجات از مغاک هاي شرارت و رنج مي گذرد.

راسکلنيکف هم مانند ميتيا کارامازوف مي بيند و عمل مي کند. او نيز در محبس، شهودي نو از حيات را به دست مي آورد. خدا را در رحمتش با ندامت دريافته و در آن درنگ مي ورزد. لذت حيواني در او مي ميرد و عنصر پاک مريم در او مي شکفد. اين گونه آنها از طريق رنج از تبعيد برون شده نجات مي يابند، رنگ پريده، با چهره هايي مات که سپيده دم آينده يي نو در آنها تابيدن مي گيرد و سرانجام آليوشا کارامازوف؛ «او ايستاد و نگاه کرد و ناگهان مثل پروانه ها به زمين افتاد. او نمي دانست چرا زمين را در آغوش گرفته، توجيهي نداشت براي اينکه چرا با اين بي تابي بر زمين بوسه مي زد، تا همه زمين را بوسه زند. اما او زمين را مي بوسيد، گريان، هق هق کنان، آن را با اشک هايش مي پوشاند و سوگند مي خورد، تا به او عشق ورزد، به بلنداي ابديت دوستش بدارد... همچون پيري ناتوان به زمين درافتاده بود و همچون مبارزي آماده براي سراسر حياتش برپا ايستاد و اين را به ناگهان در همين لحظه شور و مستي اش احساس کرد.» به هيچ جايي هيبت حاصل از شادي تولد دوباره، بيداري تاييد حيات برتر و عشق زميني مسيحي از اين فروزان تر و تکان دهنده تر ترسيم نشده است. يک مبدع ديگر، ميشکين با شور تعريف مي کند؛ «درنمي يابم چگونه بتوان از کنار درختي عبور کرد، بي آنکه سعادتمند بود، اينکه اين درخت باشد و آدم به آن عشق نورزد. بسا چيزهايي شگفت آور اما در هر گام از اين حيات وجود دارد، چيزهايي که مردود شمرده شده، به عوض آنکه شگفتي حاصل آورند.» زاده هاي دوباره يي همچون اشتارتس زوسيما، ميشکين، راسکلنيکف، ميتيا و آليوشا کارامازوف، همه آنهايي که قدرتي توضيح ناپذير به ساحلي ديگر مي کشاندشان، اين شگفتي را مي بينند؛ آنان مي پرستند آنچه را از آن تنفر يا ترديد داشته اند. آنها هم اينک حيات را فزون تر از معناي حيات دوست مي دارند. آنان عالم را تاييد مي کنند و گرچه آن طور که هست، نه هيچ نقش آرزويي از آينده، بلکه عالم عريان و حاضر را. آنها عالم را با هزاران گسست اش، با تمامي عشق پوزش خواه خود مي پذيرند. عشق، راز تاييد حيات ايشان است. آن کس که خود را چنين دگر سازد، اينکه آدميان را با چشماني بينا بنگرد، ديگر از پي آن نباشد که آنها را تغيير دهد. او مي گذارد تا کليسا، حکومت و جامعه معتبر شوند. هيچ سمت و سويي او را از مسير منحرف نمي کند. او با عالم و قدرت هايش از در آشتي درآمده است. و اين راه چنين است که به تاييد داستايوفسکي مي انجامد، که با اشک هاي پرشوري همراه است؛ تازه مي بايد عالم را به دليل ژرف ترين دلايل لعنت کنيم، پيش از آنکه بتوانيم از سويداي دل آنها را بپرستيم. براي رسيدن به آسمان بايد از دوزخ گذشت و هم بدين دليل رنج، تنها رنج باشد که معناي حيات است. نيروهاي رنج، نه نيروهاي عمل است که شاخص ارزش اخلاقي است. در آن به واقع تسلاي بي نهايت قرار دارد که نويد داستايوفسکي را اهدا مي کند. او به نزد محکوميت آدميان سقوط يافته باقي نمي ماند و صرفاً همچون نيچه الواح ارزش هاي کهن را نمي شکند. نقد داستايوفسکي بر عصر خويش با نويد درخشان تجديد حيات بشري بيان مي شود که مي تواند بهره هر کس و نه نسلي دور و هنوز زاده نشده شود. نيچه در برابر او صرفاً ويرانگري را در پندار داشته و هيچ پيشگويي نيست که بشارت آنچه خواهد شد را دهد و هيچ جوانه زدني را با عشق تيمار نمي کند. «گمگشته در اين جهان بي رحم، همچون از پا فتاده يي هستم که در برابر خود توفاني را مي نگرد که در آن هيچ نوپديدي ظهور نمي کند، نه لذت نه رنج» و اين اقرار خود اوست. اين امر براساس غلبه رنج و تاييد حيات به نظر نمي رسد. راهي نيست انگارانه از طريق اثر نيچه و راهي نجات بخش و مسيحي وار از رهگذر اثر داستايوفسکي عيان مي شود. در اينجا مرگ راه آخر است، در آنجا رستاخيز. فروپاشي بشريت خدايي در ما، يگانه اميد بزرگ مان سپيده دم از پس ظلمت است. بنابراين ابربشر همچون نور فريب آميز ضعيفي به نظر مي آيد که با آن نيچه مايل است تعليم به دور از تسلايش را فروغ بخشد که هنرمندانه و عبث است زيرا آيا صرفاً بشري يگانه رنج را آسان تر به دست خواهد گرفت، آن هنگام که باور کند از اين رهگذر به سوي تولدي از ابربشر رهسپار است؟ «نمي خواهم کودي باشم براي هارموني آينده زمين» اين را ايوان کارامازوف فرياد مي زند. ولي آخر چه کسي طالب است تا کودي براي ابربشر آينده باشد؟

در برابر تاييد حيات رنج زاي داستايوفسکي، آري نيچه به حيات همچون دروغي خفقان آور مشخص است. در برابر تزکيه سعادتبخش، چارچوب هاي تصنعي مدل هاي شبح وار قرار دارد، در برابر سرود ستايش عشق، فرياد پيروزي قدرت، در برابر يافت خستگي ناپذير نجاتبخش حاصل شده، جذبه قدرت راحت طلبي نوظهور که مدام از اين در هراس است که از روياهاي افيوني اش بيدار شود. اين تاييدي از حيات است که با آرمان هاي گريزناکي ابربشر و عشق به بيگانگان تناسب دارد. اين هيچ راه سالمي به سوي حيات نيست. اين هوايي ناسالم است که چندان نتوان بدون خسران در آن نفس کشيد. عشق به حيات از سر ترس عميق در برابر عدم. اين عشق زميني آليوشاي اصيل نيست.

آن راه که داستايوفسکي به آن اشاره دارد، راهي پر از خار است. صرفاً اندک کساني تا به نهايت آن را تاب خواهند آورد. عالم را چنين نگريستن، آن گونه که داستايوفسکي بدان نظر کرد، و باز هم به آن عشق ورزيدن، آن طور که او آن را عشق ورزيد - چنين توانايي راز سترگ حيات و رنج است. اين مسيرهاي انديشه خود براي برخي روس ها راه هايي بس تاريک و هول آورند. سرنوشت تولستوي دليلي براي آن است. او نيز طلب کرد بشر بايد از نظر اخلاقي خود را دگرگون سازد، ولي به علاوه بايد سراسر عالم از بنياد زير و زبر شود. اين تفکر غربي است. دگرگوني اساسي صرفاً در باطن بشر تغيير ايجاد نمي کند. در کنار طغيان روح قرار است انقلابي در نظم ظاهري شکل گيرد. اين گونه تولستوي مانند نيچه به انکاري راديکال مي رسد. او دولت را همچون دشمن ملت، کليسا را به مثابه خصم دين، حاکم را به عنوان دشمن صلح، فهم را چونان خصم دل، سراسر فرهنگ را به منزله دشمن خير طبيعي انکار مي کند. از اين رهگذر او از عهده تضاد با عالم برمي آيد، و به آن ضربه مي زند و از آن در خشم مي شود. او از تراژدي تقابل در رنج است و قادر نيست نهايتش را بيابد. در شخصي ترين اثرش، يعني درام محبوبش که ناتمام مانده، مي گويد؛ «نور در ظلمت فروغ مي گيرد» و نامه هايي که با اويگن هينريش اشميت نظريه پرداز آنارشيسم رد و بدل کرده

- که تنها اثري است که تولستوي به زبان آلماني نوشت- به ما جديت درخشان را نشان مي دهد، ولي شکست گريزناپذير اين حلقه را هم آشکار مي کند. تولستوي به عمق عشق زميني مسيحي نفوذ نمي يابد، بلکه با نيروهاي انکار پيوند مي خورد، و اين مخاطره بزرگي است که با رنج پيوستگي دارد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |