ماکس شلر علیه خط و ربط
محمد ایزدی: روزنامه اعتماد، ۲۰ فروردین ۱۳۸۸ ، شماره ۱۹۲۱.
شلر و بدفهمي نيچه
آدورنو، ماکس شلر را فيلسوفي «شلخته» توصيف کرده است. اين شلختگي در آثار وي مشهود است و نشان مي دهد منطق «دل»ي که او آن را تبليغ مي کند، بي ارتباط با آن قطعه-ترانه نيست که عاشق بودن را نسبت با ندانستن «خط و ربط»، يعني «نظم» توصيف مي کند. آثار او از «کار و اخلاق» (1899) آغاز مي شوند، به «درباره معناي جنبش زنان» (1913)، «برانگيختگي رواني بازنشستگان و نبرد حق عليه بدي» (1913) و «پيشگفتار درباره جنگ و آباداني» مي رسند و به «پرسش هاي جامعه شناسي دانش» (1924) و «فلسفه جهان بيني» (1928) ختم مي شوند. تنوع آثار او، با نگاه به همان عناوين شان، نشانگر ذهن رنگارنگ اين واپسين بازمانده فلسفه مدرن آلمان است. شلر مروج سختکوش «عشق» مسيحي و اخلاق مضموني است و از اين بابت، نه تنها به روح آلماني پيوند مي خورد، بل، صورتي از فرهنگ آلماني را که با شوپنهاور و نيچه اندکي متحول شده بود، حفظ و آن را ترويج مي کند. شلر را از بنيانگذاران «جامعه شناسي دانش»(معرفت) و «انسان شناسي فلسفي» مي دانند و به فلسفه دين وي بسيار ارجاع مي دهند. او پيرو سنت پديده شناسي هوسرل، فلسفه هاي زندگي، روح گرايي و عرفان مسيحي است.
شلر به چند جهت مهم است؛ نقد نيچه در بحث «اخلاق مسيحي»، نقد کانت در بحث «اخلاق صوري»، نگرش جامعه شناختي او به «دانش» (يا معرفت و نه «شناخت» که اخص از دانش است). البته اهميت شلر در حوزه ها و مسائل ديگري هم قابل دفاع است، اما آنچه شلر را به منزله فيلسوفي مولف شناسانده است، تقريباً اين سه محور هستند. کافي است اندکي درباره عظمت دو فيلسوفي که او به آنها حمله کرده است، بينديشيم تا اهميت او را تصديق کنيم. البته درستي يا نادرستي نقد او نيازمند تحليلي به مراتب علمي تر و باحوصله تر است، اما آنچه اکنون به آن مي پردازيم بيشتر شرح نقد او به مفهوم «کين توزي» مسيحي نزد نيچه خواهد بود، همراه با معرفي بخش هايي از کتابي که اين يادداشت به بهانه آن نگاشته شده است؛ «فلسفه ماکس شلر»، نوشته ابوالقاسم ذاکرزاده.
ماکس شلر در پي تعريفي جديد از «عشق» است. راهي که او انتخاب مي کند، بر آراي برنتانو و هوسرل استوار مي شود. شلر معتقد است احساس نيز مانند «آگاهي»، واجد قصديت يا حيث التفاتي است. ما وقتي از احساس حرف مي زنيم، بايد از جهت احساس يا چيزي که احساس آن را قصد کرده است، نيز سخن بگوييم. عشق از مقوله احساس است نه آگاهي، اما اين به آن معنا نيست که نتوانيم از قوانين احساس، يا همان منطق دل، صحبت کنيم. شلر همانند پاسکال، از قوانين ابدي «احساس» و «دل» صحبت به ميان مي آورد و حوزه آن را از آگاهي جدا مي کند. به زعم شلر، در انديشه هاي شرقي، عشق نوعي «دانش» است، از اين حيث انديشه يوناني هم با اين حوزه بيگانه نبود. عشق تنها احساس نيست و عشق چيزي را نمي شناساند، بل، عشق «ارزش»ي را درمي يابد که قبلاً داده نشده است. از اين حيث، عشق آفرينشگر يا خالق است. عشق از عقل و حتي احساس جدا مي شود، زيرا متوجه کنه انحصاري چيز (شيء) است. عشق ارزشي را خلق نمي کند، بل باعث مي شود احساس ارزش هاي والاتر را کشف کند. (اين همان نقطه افتراق آشکار نيچه و شلر است.) عشق به مثابه حرکتي استعلايي مي تواند فراتر از تمام اموري پيش رود که از طرف محيط پيرامون و سرنوشت قبلاً داده شده اند. فرديت «شخص» اصولاً به معناي مشاهده شخصي اين حرکت استعلايي است؛ شدن شخص، به واسطه دستيابي شخص به ارزش هاي عشق استعلايي صورت مي گيرد. به عبارت ساده تر، ماهيت هر شخص در نحوه و ميزان عاشق شدن او نهفته است.
عشق در معرفت شناسي ماکس شلر، ارتباط چنداني با نقد او به نيچه ندارد، زيرا دغدغه نيچه اساساً معرفت شناسي به معناي کانتي و سنتي نبود. شلر به تاثير از پديده شناسي، تا آنجا پيش رفت که گفت واقعيت به معناي چيز يا موضوع مشاهده بودن نيست، بل به معناي در برابر اراده، مقاومت کردن است؛ به اين لحاظ اپوخه پديده شناسي شامل اراده ها هم مي شود و از حوزه آگاهي فراتر مي رود. مشاهده عيني همان چيزي است که موضوع پديده شناسي کلاسيک و هر دانشي (معرفت) تلقي مي شود، اما بالاترين مرحله شناخت نيست؛ دانش به امر مطلق، تنها با مشاهده «روحي» ممکن است، به عبارت ديگر، عشق، امکان شناخت امر مطلق را محقق مي کند. انسان عاشق در عمل شناخت، به طور مستقيم، در امري که مورد شناخت او است، سهيم مي شود. شلر چنين شناختي از خداوند مطلق را «دانش مقدس» يا «دانش رهايي بخش» مي نامد. بايد توجه داشت دانش يا معرفت به حوزه «انديشه» و شناخت به حوزه «مشاهده» تعلق دارد، از اين حيث، لذا «دانش مقدس» به معناي انطباق امر انديشيده شده مطلق با امر مشاهده شده مطلق است؛ تصور انديشه از امر مطلق به معناي دانستن آن نيست، بلکه به واسطه عشق است که به دانش آن نائل مي شويم. اما اگر از معرفت شناسي شلر عبور کنيم، به تلقي او از عشق مي رسيم. اگر کي يرکگور ايمان ابراهيمي را به منزله تمثيلي از ايمان محض طرح مي کند، شلر از عشق فرانسيس آسيزي عارف مسيحي استفاده مي کند. چيزي که در عشق فرانسيس اهميت دارد، بازگشت او به طبيعت و نفي هرگونه پايگان در طبيعت، مانند برتري انسان بر ديگر موجودات است.
از اين مطالب بگذريم، آنچه تلقي او از عشق را با تلقي نيچه از عشق متفاوت مي کند، به نظر سوءتفاهمي است که اغلب درباره نيچه و آراي او رخ مي دهد. آنچه نيچه کين توزي مي نامد، مفهومي است که او در تبارشناسي مسيحيت و به عبارت دقيق تر، انسان مراد دارد. نيچه چه مي گويد؟ ضعفا، اخلاق و قانون را اختراع کرده اند تا خود را حفظ کنند. «فرهنگ» و «تربيت» اين توهمات را پذيرفت و قدرتمندان را محدود کرد. اينها عباراتي اند که افلاطون در «گرگياس» از زبان کاليکس نقل مي کند و همان چيزي است که نيچه مي گويد؛ انسان هاي ضعيف به سبب ضعف خود، از قدرتمندان کينه دارند. دين مسيحيت (بايد توجه داشت، نه مسيح، بلکه مسيحيت) دين بردگان و غاصب ارزش هاي خود و مانع رشد بشريت است. در اخلاق مسيحي، به دروغ، ضعيف بودن به منزله شايستگي معرفي شده است و خواري، به تواضع تعبير مي شود. «پرهيز ضعفا از تهاجم، که از جبن آنها ناشي مي شود و اخلاق مسيحي مملو از آن است و نيز در کنار در ايستادن و ناچار در انتظار بودن، نام نيک «صبر» را به خود مي گيرد.»2 نيچه خود در «آنک انسان» مي گويد؛ «... تا زماني که آنها از سعادت و فضيلت مي گويند، سخنان زنان پير را فلسفه قلمداد مي کنند.» اخلاق، دشمن زندگي (حيات) است. تمامي تاريخ مسيحيت (يعني تاريخ جهان، در اشاره به تاريخ جهاني- مسيحي هگل)، خشمي پنهان عليه زندگي و شرايط و دارايي باارزش آن است. مسيحيت مي خواهد به ما بقبولاند که در برابر زندگي، زندگي بالاتري در آسمان وجود دارد. تنها واقعيت، خود زندگي است، اخلاق توهم است، حقيقت ندارد و «بدنام کننده» است؛ «پديده اخلاقي وجود ندارد.» آنچه نيچه مي خواهد بنيان گذارد، در واقع يک «ضداخلاق» است؛ اخلاقي که بر هيچ ارزش داده شده يي بنيان نشده، تنها زندگي را تقديس و نظام ارزش هاي پيشين را واژگون مي کند. «حقيقت»ي که تاکنون از آن دم زده شده است، چيزي جز يک دروغ بزرگ، بر پايه هاي اخلاق مسيحي نيست، اما شلر در پاسخ چه مي گويد؟
شلر با جدا کردن اخلاق مسيحي از اخلاق سرمايه داري و بازتعريف عشق مسيحي، به دفاع از مسيحيت مي پردازد. شلر با وجود آنکه نيچه را به عنوان کاشف کين توزي ستايش مي کند، نظر او درباره اخلاق مسيحيت را نمي پذيرد. اگرچه برخي از ارزش هاي اخلاق مسيحي، حاصل کين توزي است، ولي در اصل، اخلاق مسيحيت بر پايه اين احساس به وجود نيامده است. اين اخلاق سرمايه داري که از قرن سيزدهم به مرور، جايگزين اخلاق مسيحي شد و در انقلاب فرانسه به اوج خود رسيد، ريشه در کين توزي دارد. دين مسيحيت، عشق را تا بي نهايت، بر فراز سپهر عقل قرار داد؛ «در حوزه اخلاق مسيحي، عشق به وضوح در جايگاهي برتر از قلمرو عقلاني مي نشيند؛ عشقي که بيش از هر عقلي سعادت و رستگاري مي آورد.»3 (آگوستين)شلر تاريخ عشق را اين گونه تفسير مي کند؛ براي هر متفکر عهد باستان، از جمله يونانيان، عشق در مسير کمال، همان تمايلي است که امري دون مرتبه به کسب مرحله بالاتر دارد، اما در مسيحيت، عشق در جهتي ديگر حرکت مي کند. در مسيحيت، عشق تمام موجودات را به سوي خود فرا نمي خواند، بل امر والا يا کامل، يعني خداوند به سوي گناهکاران نزول مي کند، بدون آنکه ترس دوران باستان را داشته باشد که خود را آلوده سازد. اگر از نظر نوافلاطونيان، عاشق بودن دال بر نيازمندي و عدم کمال است، در مسيحيت، عشق به معناي نقصان نيست. اين عشق کين توزانه نيست و به همين ترتيب، واکنشي نيست. او بخشي از حالت و ايده عشق در عهد باستان را ناشي از ترس از سقوط زندگي مي داند. انسان کريم وحشت داشت که به سوي انسان نانجيب رو کند، چون او مي توانست دائماً از او بهره مند شود و انسان کريم را تنزل دهد. انسان خردمند باستان فاقد آن اطمينان دروني از خود و ارزش خويش بود که حامي و قهرمان عشق مسيحي واجد آن است. شلر برخلاف نيچه نشان مي دهد اخلاق مسيحي، مولود سقوط زيستي مسيحيان نيست، بل از انسان هاي قوي نشات گرفته است. شلر مي گويد قدرت عشق، در اصل، سبب شد مسيحيان قدرت به دست آورند. در واقع نيچه بايد آنها را ستايش کند، زيرا آنها خواست او را برآورده ساختند و کسب قدرت کردند.
اين تفسير و نقد اندکي جاي تامل دارد. شلر، حداقل در اين مساله، اصولاً به لوازم بحث خود وفادار نمي ماند و بدون آنکه نيچه را درست خوانده باشد با تحليلي بي ربط، «قدرت» نزد نيچه را در معنايي دست کم سطحي مي فهمد. او وقتي از کسب قدرت و تاريخ گسسته باستان و مسيحي، اخلاق سرمايه داري و امثالهم سخن مي گويد، به نظر مي رسد نه تنها پروژه نيچه را نفهميده است، صرفاً با زباني متفاوت تلاش دارد نيچه را وارونه جلوه دهد. نيچه در فصل «درباره رتيلان»، در «چنين گفت زرتشت» مي نويسد؛ «تارتان را مي شکافم تا خشم تان شما را از کنام دروغ تان بيرون کشد؛ تا کين تان از پس واژه «عدالت» بيرون جهد.... آنچه پدر ناگفته گذارد، در پسر به زبان مي آيد؛ و اي بسا پسر را راز از پرده به در افتاده پدر يافته ام.»4 بايد توجه داشت نقد مسيحيت نزد نيچه هرگز به معناي نقد کليسا يا نقد الهيات مبتني بر «خدا» نيست، بل اتفاقاً نقد او نقد «اکنونً» خود، نقد آلمان سده نوزدهم است، نقد اروپاي مدرن و متمدن. نقد نيچه به اخلاق (مسيحي) نماياندن «ناخرسندي ها»ي فرهنگ اروپايي، يعني نماد عقل خودآيين عصر روشنگري است. نقد اخلاق نزد نيچه، نه تفسير نقادانه فوئرباخ بر «جوهر مسيحيت (به مثابه دين)»، بل صورتي از نقد همه جانبه اعم از حقيقت، عقل، انسان، دانش (معرفت) و تمامي وجوه يک عصر است. اگر چنين نبود، «زشت ترين انسان»ي در کار نبود که بتوان از «ابرانسان» سخن گفت. نقد مسيحيت، اخلاق مسيحي، نقد تبارشناختي حقيقت است؛ چيزي که شلر نسبت به آن بي علاقه است. گفتار نيچه درباره اخلاق مسيحي و کين توزي، نه ربطي به مسيح در مقام ديونيزوس دارد و نه به عشقي که در «فراسوي نيک و بد»، از آن به منزله مصداقي از همين مکان ياد مي کند. ظاهراً شلر، دعوي اش چيز ديگري است، لذا مشابهتي ظاهري ميان خود و آراي نيچه مي يابد. اصولاً «برخورد» يا مواجهه يي ميان نيچه و شلر رخ نداده است، آنچه او مي گويد ربطي به ادعاي نيچه ندارد. «کشف» کين توزي در فلسفه نيچه، هدف ديگري داشته است؛ نقد ادعاي حقيقت، مستقل از نظام و مناسبات قدرت. حقيقت خاستگاهي اخلاقي دارد، اين چيزي است که نيچه تلاش دارد در فلسفه خود بر آن تاکيد کند. به اين معنا است که ما گفتيم نيچه از معرفت شناسي به معناي متعارف آن چيزي نمي گويد، زيرا خود همين معرفت شناسي، هم به لحاظ روش و هم به لحاظ موضوع، واجد تصوير يا پيش فرضي است که تبار آن را مي توان پي گرفت. عشق در معناي پولوسي و آگوستيني آن، معنايي جز «ايمان» ندارد، آنچه شلر هم بر آن تاکيد مي کند. عشق ديونيزوسي نيچه، آنچه در «زايش تراژدي» از آن سخن مي گويد، مفهومي تاريخي دارد، نه آنکه تلقي از آن تاريخي داشته باشد. آنچه مي توان از آن سخن گفت، تبارشناسي عشق است، نه آن گونه که شلر، همانند تمام متافيزيسين هاي آلماني، به آن مي پردازد. شلر متافيزيکي از عشق را بنيان مي نهد که در راستاي صورت خاصي از عشق مسيحي است، آنچه نيچه آن را نقد مي کند. نقد نيچه متوجه کل انديشه غرب، از افلاطون به اين سو است.از زماني که حقيقت، در مقام چيزي ابدي، صورت مثالي يافت و متافيزيک افلاطوني پاگرفت. نقد اخلاق مسيحي، کين توزي، نقد افلاطونيسم است؛ «دانش، فضيلت است.» از سوي ديگر، به زعم شلر، عشق کاشف ارزش هاي بالاتري است که در پايگان بندي نظام ارزشي، از پيش وجود دارند، اين همان چيزي است که نيچه دقيقاً به آن اشاره مي کند؛ هرگونه نظام «عنکبوتي» و پايگاني که از سوي دروغگو به منزله حقيقت اعلا، ابدي و ازلي معرفي مي شود. فلسفه ماکس شلر متوجه همان نقدي است که نيچه به نحوي راديکال تر مطرح کرد، آنچه شلر اصلاً توجهي به آن نداشته است. اينکه تمام مسيحيت حاصل «کين توزي» نيست، ناشي از نگرشي غيرفلسفي و در سطح فلسفي، سطحي است؛ مسيحيتي که نيچه به آن حمله مي کند، «نام»ي است بر آنچه در تاريخ غرب، نه تاريخ زرتشت، ظهور مي کند، حال آن را اخلاق بردگان، افلاطونيسم- کانتيسم يا مسيحيت بناميم.
اما ماکس شلر فقط درباره کين توزي نيچه يي اظهارنظر نمي کند و در حوزه هاي بسياري اتفاقاً دعاوي مهم تري مي کند. يکي از مهم ترين اينها، نقدش به اخلاق صوري کانت است. شلر برخلاف کانت معتقد است امور پيشين نتيجه فعاليت سوژه فاعل نيست، بل مضمون هر ذات، پيشين است. خير اخلاقي نزد شلر تابع قانون عام اخلاق نيست، نظامي «عيني» از ارزش ها مستقل از سوژه وجود دارد. خلاصه نقد شلر به فرماليسم، راسيوناليسم و سوبژکتيويسم کانتي است که هر کدام با توجه به کل نظام فکري شلر قابل فهم خواهد بود. يکي ديگر از مضامين انديشه شلر، نقد او به بورژوازي است، که ظاهراً چيز جديدي ندارد و نشان مي دهد او کاملاً تحت تاثير وبر، مارکس و منتقدان هم عصر خود بوده است. اما آنچه شلر پيش از هر چيز، شهرت خود را به آن وابسته است، بنيانگذاري جامعه شناسي دانش بود. البته به نظر مي رسد در اين حوزه تحت تاثير زيمل بوده است، اما آنچه او به طور اصيل به آن پرداخت، کاملاً نوآورانه و بديع است. شلر دانستن و معرفت را رابطه يي هستي شناختي مي داند، نه رابطه يي معرفت شناختي (همانند هارتمان). هر چيزي يک وجود و يک ماهيت دارد؛ وجود چيزها آنها را براي حواس قابل شناخت مي کنند، ماهيت يا چيستي آنها هم مورد شناخت انديشه قرار مي گيرند. پس دانش به معناي سهيم شدن شخصي که دانش کسب مي کند، در چيستي يا ماهيت چيزي است که موضوع شناخت شخص است. هدف شناخت چيزها، سهمي شدن در چيستي و ارزش آنها است. او از دانش هاي متعدد چون دانش کار، دانش آموزش، دانش متافيزيکي، دانش حکومت و غيره سخن مي گويد و هر يک از آنها را با نگرش جامعه شناسي نقد و بررسي مي کند. البته براي قوام يافتن جامعه شناسي دانش بايد منتظر کارل مانهايم و مکتب فرانکفورت ماند؛ رشته يي که اکنون بسياري بر سر امکان آن اختلاف نظر دارند.
ماکس شلر؛ منطق دل
از ماکس شلر در ايران تاکنون اثري ترجمه نشده است، اما کتابي درباره جامعه شناسي دانش شلر با عنوان «جامعه شناسي شناخت ماکس شلر»، نوشته دکتر منوچهر آشتياني، ازسوي نشر «قطره» در سال 1383 منتشر شده است. علاوه بر اين، دو کتاب ديگر به قلم خود شلر، قرار است به زودي به بازار کتاب راه يابند؛ اول کتابي با عنوان «کين توزي» که صالح نجفي و جواد گنجي ترجمه کرده اند و نشر «ثالث» آن را چاپ خواهد کرد. دوم کتاب «قرار بشر در عالم کيهاني» ترجمه منوچهر اسدي است که «پرسش» آن را منتشر مي کند. به هر ترتيب، «فلسفه ماکس شلر؛ منطق دل» کتابي است که ابوالقاسم ذاکرزاده آن را نگاشته، چندي پيش منتشر شده است. کتاب از حيث شمول، کتاب کاملي است. ذکر تقريباً تمامي سويه هاي مهم انديشه شلر، همراه با يک کتاب شناسي کامل از ديگر ويژگي هاي کتاب است. نويسنده که چندي پيش درگذشت، استاد فلسفه دانشگاه شهيد بهشتي و متخصص فلسفه آلماني بود. ذاکرزاده تسلط کاملي بر فلسفه آلماني داشت. او به توصيه شرف الدين خراساني به ايران آمده بود و همانند وي به نيکلاي هارتمان نوکانتي معاصر علاقه داشت. رساله دکتراي او در آلمان، نقدي بر آراي هارتمان بود. اين مساله وقتي بيشتر اهميت دارد که بدانيم نوعي نزديکي ميان آراي شلر و هارتمان وجود دارد. ذاکرزاده شلر، هارتمان، هگل، کانت، شوپنهاور را مي ستود. پيش از اين، «فلسفه شوپنهاور» را انتشارات «الهام» منتشر کرده بود و به زودي کتاب مفصل «ايده آليسم آلماني» و همچنين کتاب آسان فهم و جامع «فلسفه هگل» را از او خواهيم خواند. زبان ذاکرزاده بسيار روان و شيوا است، به گونه يي که فهم آراي دشوار فيلسوفاني چون هگل از زبان او بسيار ساده است. کتاب خصلت «درآمدگونه» دارد و چندان وارد متن فيلسوف نشده است، البته ادعايي هم در اين خصوص ندارد. خلاصه، تنها منبع فارسي براي ورود به انديشه ماکس شلر همين کتاب است و اين اهميت اثر را مضاعف مي کند. البته در پايان بايد به ويراستاري «بد» کتاب هم اشاره کرد، به طوري که ناشر حتي حداقل هاي استاندارد ويراستاري را هم رعايت نکرده است. اميدواريم در چاپ هاي بعدي اين نقص هم برطرف شود.
پي نوشت ها؛------------------------
1- فلسفه ماکس شلر؛ منطق دل، ابوالقاسم ذاکرزاده، الهام، 1387، ص 245
2- ذاکرزاده، «فلسفه ماکس شلر»، ص 155
3- شلر، «کين توزي»، ترجمه صالح نجفي و جواد گنجي، روزنامه «کارگزاران»، ش 429
4- نيچه، «چنين گفت زرتشت»، ص 113