تبليغاتX
علوم سیاسی -
۲۴ فروردین ۱۳۸۸

سارتر معلم من

پویا رفویی: روزنامه اعتماد، ۱۹ فروردین ۱۳۸۸ ، شماره ۱۹۲۰.

غم نسل هاي بي معلم. معلمان ما فقط استادان رسمي نبودند، هرچند به استاد هم نياز مبرمي داشتيم. معلمان ما پيش از آنکه به بلوغ برسيم، کساني بودند که براي ما چيزي تازه و بنيادين به ارمغان آوردند. آنها کساني بودند که در ابداع تکنيک ادبي يا هنري مهارت داشتند. آنها به شيوه هايي در انديشه دست يافتند که با مدرنيته ما در تناسب بود؛ همان چيزي که معضلات ما و در عين حال اشتياق هاي ما را دربر مي گرفت. مي دانيم که براي هنر و حتي براي حقيقت تنها يک ارزش وجود دارد؛ «دست اول بودن». تازگي اصيل آنچه گفته مي شود و «موسيقي ناشنيده يي» که گفته با آن صورت مي پذيرد. سارتر براي ما (براي ما 25 ساله هاي زمان آزادي) چنين بود. در آن زمان به جز سارتر چه کسي گفتن چيزهاي تازه را مي دانست؟ چه کسي به ما شيوه هاي تازه فکر را آموخت؟ (سارتر به سادگي هستي هاي انساني را با ناهستي «حفره يي» در جهان مشابه مي دانست؛ همان چيزي که او درياچه ناچيز هيچي مي ناميدش. اما مرلو پونتي آنها را به صورت تاخوردگي در نظر مي گرفت؛ تاخوردگي هاي ساده و پليسه يي. بر اين مبناست که مي توان اگزيستانسياليسمي سخت و نافذ را از اگزيستانسياليسمي ترد و خويشتندار تمييز داد.) و اما در مورد کامو- افسوس، هم قهرمان گرايي اش برآماسيده بود و هم پوچ گرايي اش دست دوم. کامو مدعي بود از صنف متفکران نفرين شده حمله مي کند، اما فلسفه او به تمامي، فقط ما را به لالاند و ميرسن عودت مي داد؛ نويسندگاني که براي هر دانشجوي دوره کارشناسي سرشناس بودند. مضامين جديد، سبکي نو و خاص، شيوه گستاخانه و جدلي طرح مسائل- اينها همه از جانب سارتر مي آمد. در اضطراب و اميد ناشي از آزادي، همه چيز را کشف کرديم، همه چيز را از نو کشف کرديم. کافکا، رمان امريکايي، هوسرل و هايدگر، مکالمه مجدد و مستمر با مارکسيسم، اشتياق براي رمان نو... معبر تمام اينها سارتر بود، نه فقط به خاطر اينکه فيلسوف بود و در مجموع ساختن نبوغ داشت، که بلد بود چيزهاي تازه ابداع کند. نخستين اجراي مگس ها، انتشار هستي و نيستي، جستاري در هستي شناسي پديدارشناختي، کنفرانس او تحت عنوان «اگزيستانسياليسم و اومانيسم»- اينها بود رخدادهاي ما. چنان بود که ما از آنها، از پس شب هاي بلند، هويت فکر و آزادي را مي آموختيم.

«متفکران منفرد» به نوعي در تضاد با «استادان رسمي» هستند. حتي سوربن هم به آنتي سوربن نيازمند است، و دانشجويان به سادگي به استادان خود گوش نمي سپرند، مگر اينکه معلمان ديگري نيز داشته باشند. نيچه در زمان خودش، از استادي دست کشيد تا متفکري منفرد باشد. سارتر هم در زمينه يي ديگر و با نتيجه يي ديگر چنين کرد. متفکران منفرد شخصيتي دوگانه دارند؛ نوعي انزوا، که در هر وضعيتي خاص خود او باقي مي ماند و اين علاوه بر تشويشي خاص، در آشوب خاصي از جهان است که ايشان از آن سر بر مي کنند و به سخن مي آيند. از اين است که آنها به نام خودشان حرف مي زنند، بي آنکه چيزي را بازنمايي کنند و آنها، آن حضورهاي خام، آن نيروهاي عرياني را در جهان جست وجو مي کنند که به سختي «بازنمايي پذير» مي شود. در ادبيات چيست؟ سارتر نويسنده ايده آل را اين طور وصف مي کند؛ «نويسنده جهان را چنان که هست، مطرح مي کند؛ کاملاً خام، متعفن و روزمره. و آن را به آزادمردماني هبه مي کند که در بنياد آزادي قرار گرفته اند... براي نويسنده آزادي بيان براي گفتن هرچه دلش مي خواهد بگويد، کافي نيست. او بايد مردمي را خطاب کند که آزادند هرچيزي را دگرگون کنند و اين گذشته از الغاي طبقات، به معناي زوال ديکتاتوري و به معناي تجديد حيات دائمي مقوله بندي ها و واژگوني نظم به محض تحجر است. به عبارت ديگر ادبيات به طور ذاتي، سوبژکتيويته جامعه يي است که در انقلاب مستمر به سر مي برد.»
از همان آغاز تلقي سارتر از هستي نويسنده، هستي شبيه به هر هستي ديگري بود که ديگري را از منظر منحصر به فرد آزادي او مورد خطاب قرار مي داد. کليت فلسفه او، بخشي از جنبش فراگيري بود که با نگره بازنمايي و نظمي که خود متعلق به بازنمايي بود، رقابت مي کرد. فلسفه، عصر را تغيير مي دهد، عرصه داوري را به حال خود وا مي نهد تا مگر خود را در جهان روشن ماقبل داوري، بازنمايي هاي جانبي، مستقر کند. سارتر از پذيرش جايزه نوبل سر باز زد. اين تداوم عملي همين رويکرد بود. نمايانگر اشمئزاز او از ايده بازنمايي اشيا، آن هم به شيوه يي علمي و حتي در قبال ارزش هاي معنوي، يا همان طور که خودش مي گويد، اشمئزاز ايده نهادينه شدن.

متفکر منفرد به جهاني محتاج است که از بي نظمي ناچيز و معيني برخوردار باشد، چه بسا که همين اميد انقلاب بذر انقلابي مستمر شود. در سارتر، تعلق به آزادسازي، به نااميدي هاي روزگار را مي يابيم. او نبرد الجزاير را بهانه يي براي احياي ضرورت کشمکش سياسي يا خشم آزادي آفرين قرار مي داد و از آن پس، اوضاع بيش از پيش پيچيده تر مي شد، زيرا ديگر در زمره سرکوب شدگان نبوديم. چه آنها يکي پس از ديگري به خروش درمي آمدند آه، جواني، آنچه به جا ماند کوبا و شورشي ونزوئلايي است. اما بزرگ تر از انزواي متفکر منفرد، انزواي کساني بود که در پي معلم بودند؛ کسي که شبيه معلم باشد و براي او مجالي نيست جز در پريشاني جهان. نظم اخلاقي، نظم بازنمايي، در به روي همه ما بسته بود. حتي ترس اتمي به جلوه يي از ترس هاي بورژوايي تبديل شده بود. امروزه جوانان انديشه را با معلماني تيلارد دوشاردن تعليم مي بينند. همان چيزي را کسب مي کني که لايق آن باشي. پس از سارتر، نه فقط سيمون وي، که ميمون سيمون وي نيز. اين به اين معني نيست که حرف تازه در ادبيات معاصر رو به نقصان گذاشته است. به چند نمونه گذار توجه کنيد؛ رمان نو، کتاب هاي گامبرويچ، داستان هاي کلوسوفسکي، جامعه شناسي لوي استروس، تئاتر ژنه، تئاتر گاتي، فلسفه «نينديشيده يي» که فوکو در پي آن است... اما آنچه امروز جاي آن خالي است؛ همان چيزي است که سارتر براي نسل پيشين گردآوري کرد و بدان تجسد بخشيد؛ همان چيزي که وضعيت هاي تماميت سازي بود؛ تماميت ساختن از سياست، تخيل، جنسيت، ناخودآگاه و اراده يي که ذيل تماميت حقوق بشري وحدت پيدا مي کرد. ما به زندگي همچون خيل کثير افليج هاي لت و پاره ادامه مي دهيم. سارتر درباره کافکا چنين مي گفت؛ «آثار او، واکنشي رها و وحدت يافته به جهان يهودي- مسيحي اروپايي است. رمان هاي او سنتز فائق آمدن او بر وضعيتش به مثابه انسان، يهودي، تيهي، نامزدي گستاخ، بيمار مبتلا به سل و... است.» اما در مورد خود سارتر چه؛ آثار او واکنش به جهاني بورژوايي بود که خود را به هيئت کمونيسم علني مي کرد. آثار او بيان فائق آمدن او بر وضعيتش به مثابه روشنفکري بورژوا، فارغ التحصيل اکول نرمال، نامزدي يله و مردي زشت چهره (سارتر غالباً خودش را اين طور جلوه مي داد) و... يعني همه آن چيزهايي که در جنبش کتاب هاي او منعکس مي شد و طنين مي يافت.

از سارتر چنان سخن مي گوييم که گويي متعلق به روزگار سپري شده است، دريغا، اين ماييم که در نظم اخلاقي و سازشکارانه امروز سپري شده ايم. دست کم سارتر براي ما رخصتي فراهم آورد تا فوگ لحظه آينده را، بازگشت را، منتظر باشيم. زماني را که فکر دوباره شکل مي گيرد، کليت هاي خود را، همچون نيرويي که توامان فردي و جمعي است، نو به نو مي کند. از اين است که سارتر همچنان معلم من باقي مي ماند. آخرين کتاب سارتر نقد عقل ديالکتيکي، يکي از زيباترين کتاب هاي اوست که طي سال هاي اخير منتشر شده است. تکمله يي ضروري بر هستي و نيستي، در اين معني که اينک اين مقتضيات جمعي است که سوبژکتيويته فردي را تکميل مي کند. و وقتي دوباره به هستي و نيستي مي انديشيم، شگفتي آغازيني را که در بازسازي فلسفي سارتر حس کرده بوديم، از نو کشف مي کنيم. امروزه ديگر مي دانيم که رابطه سارتر و هايدگر، دين او به هايدگر، مساله يي است گمراه کننده و برآمده از کژفهمي. آنچه مرا شيفته کرد سارترمآبي منحصر به فرد هستي و نيستي بود، که معياري شد براي طرز تلقي او؛ نظريه اش در باب بدايماني، آنجا که خودآگاه، از درون خود، نيروي مضاف بر نيستي آنچه هست و هستي آنچه نيست، اعمال مي کند؛ نظريه اش در باب ديگري، آنجا که نگاه خيره ديگري، براي جهاني کفايت مي کند؛ جهان را من «مي دزدد»، نظريه اش در باب آزادي؛ آنجا که آزادي با تاسيس وضعيت ها، خود را محدود مي کند، روانکاوي اگزيستانسيال، آنجا که آدمي انتخاب هاي بنيادين فرديت را از دل حيات انضمامي از نو کشف مي کند؛ هر بار جوهر و مثال، به رابطه يي پيچيده وارد مي شوند که سبکي تازه به فلسفه اعطا مي کند. پيشخدمت کافه، دختر عاشق، مرد زشت چهره، و روي هم رفته دوست پي ير- که هيچ وقت- آنجا-نيست؛ اينها در نوآوري هاي واقعي در اثري فلسفي تلفيق مي شوند و جوهر را به سوي ريتم وجودي مثال ها رهسپار مي کنند. به نحو بي رحمانه گسست ها و کشيدگي ها به طرز درخشاني که در همه جا مشهود است، يادآور دغدغه هاي دوقلوي سارتري هستند؛ درياچه هاي ناهستي و چسبندگي ماده. سرباز زدن او از پذيرش جايزه نوبل خبر خجسته يي است. عاقبت يک نفر پيدا شد که سعي نکند پارادوکس دلنشين؛ نويسنده را، متفکر منفرد را به افتخارات و بازنمايي هاي عمومي تفويض کند. زيرکاني چند مي کوشند از سارتر نقيض خودش را بسازند. آنها احساس آزردگي از دير دريافت کردن جايزه را به سارتر منتسب مي کنند. اعتراض آنها اين است که در هر صورت او چيزي را بازنمايي مي کند. آنها اين مطلب را به او يادآوري مي کنند که در هر حال موفقيت او بورژوايي است و بورژوايي مي ماند. بر اين نظرند که سر باز زدن او نه معقول بوده، نه از سر پختگي. آنها نمونه هاي قبول در عين رد را پيش مي کشند؛ تصميم براي صرف پول در راه امور خيريه. نبايد مته به خشخاش گذاشت. سارتر جدلي شکوهمندي بود... هيچ نبوغي نيست که نقيض خودش نباشد. اما کدام نقيضه اولي تر است؟ خود را برگزيده آکادمي دانستن يا روياي شورشي ونزوئلايي را در سر پروردن؟ چه کسي از تامل در اين تفاوت کيفي، تفاوت نبوغ، تفاوت ميان اين دو انتخاب، اين دو نقيضه سر باز مي زند؟ سارتر به چه چيز وفادار است؟ هم اينک و همواره به دوست پي ير- که هيچ وقت- آنجا- نيست. اين تقدير غريب اوست که وقتي سخن مي گويد، هواي ناب را به جريان درمي آورد حتي اگر اين هواي ناب، هواي غياب ها، نفس کشيدن را دشوار کند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |