تبليغاتX
علوم سیاسی -
۲۰ فروردین ۱۳۸۸

مانیفستی برای اخلاق

ساسان دارابی: روزنامه اعتماد، درباره کتاب «اخلاق، رساله يی در ادراک شر» نوشته آلن بديو، ۱۵ فروردين ۱۳۸۸ ، شماره ۱۹۱۶.

آلن بîديو را همچون دوستش اسلاوي ژيژک (که جماعت کتابخوان ايراني با او آشنايي کافي دارند) يک آوانگارد چپگراي آنتي پست مدرنيست تلقي مي کنند. اين فيلسوف 72ساله فرانسوي که وقايع نيم قرن دوم قرن بيستم به ويژه جنبش هاي دهه 60 فرانسه از او بيشتر يک فيلسوف سياسي ساخته است بر پايه علايق خود هستي شناسي اش را متوجه چهار حيطه سياست، علم، هنر و عشق کرده است و از آنجا که در رياضيات نيز صاحب نظر است هستي شناسي خويش را بر پايه رياضيات به ويژه نظريه مجموعه هاي ZFC بنا مي کند و با تاويلاتي لکاني ديدگاه خود را - که در حيطه نگرش هاي مدرن و پست مدرن نمي گنجد - در مورد مسائلي همچون هستي، سوژه و حقيقت بيان مي کند.

«اخلاق، رساله يي در ادراک شر» اولين کتابي است که از بديو به فارسي ترجمه شده است. بديو انگيزه خود را از نوشتن اين کتاب رجعت عصر کنوني به «نظريه اخلاق» و به ويژه افول آن از اخلاق تصميم گيري به اخلاق داوري معرفي مي کند؛ افول انسان از اول شخصي فاعل و تاثيرگذار به سوم شخصي (ناظر سومي) منفعل و تاثيرپذير. اخلاق مدرن با هوچي گري هاي مناديانش و تبديل شدنش به يک ايدئولوژي غالب با ظاهري آراسته تکرارکننده نمايش هاي کسالت بار دروغيني است که مزه لذتي نارسيستي را به کام هواخواهانش فرومي چشاند. گويي اخلاقگرايان امروزي همواره منتظر فاجعه يي انساني در نقاطي از جهان هستند تا با بوق و کرناي «حقوق بشر» سر دادن مرهمي توهم وار بر زخم ناسور وهن داغديدگان باشند و با شعارهايي رياکارانه با ايفاي نقش هميشگي دلسوزي شريک غم خودنمايي کنند. اخلاق معاصر اخلاقي بيمار است و نيازمند درمان و تنها طبيبي از نوع انديشه مي تواند راه چاره يي براي درمانش بيابد و تجويز کند. اين راهي است که بديو در اين کتاب در پيش مي گيرد.

«آيا انسان وجود دارد؟» عنواني است که بديو بر فصل اول کتابش مي گذارد. در اين فصل بديو به طرز تلقي جهان امروز به ويژه غرب به انسان مي شورد. پيرو لکان و فوکو سوژه را به عنوان مفهومي نازمانمند و ازلي و ابدي رد و تحقق آن را متکي بر زبان و ابژه هاي ميل، به دوران هايي مشخص و پايان پذير تحديد مي کند بنابراين منکر حقوق بديهي انسان - آن گونه که کانت آن را مطرح کرد و به زعم بديو پايه نگرش دنياي مدرن شده است - مي شود چرا که تزلزل وجود سوژه به معناي نامشخص بودن و غيرقابل تبيين و تعيين بودن حقوق انسان است. او نشان مي دهد «حقوق بشر» با پيش فرض وجود سوژه هاي نازمانمند در پي تبيين حقوق طبيعي انسان متوسل مشخص کردن شر از راه همه پرسي و عقيده عمومي غکه متضمن تناقضي دروني و رياکارانه استف مي شود. يعني اخلاق کنوني و حقوق بشر پيش از آنکه به دنبال کشف امر خير باشد با اصالت دادن به شر در پي پيش بيني آن است تا مقابله با آن را خير بنامد درحالي که تشخيص خير از راه عقيده عمومي را شر مي داند و مردم را از آن بازمي دارد چرا که خواست جمعي خير را اقدامي انقلابي و آرماني مي داند که فاجعه تماميت خواهي را در پي داردغکه نشانگر هراس نظام پاتريمونيال جهان کنوني از فروپاشي نظم مورد خواست اوستف بنابراين چنين نگرشي، از انسان موجودي قرباني مآب، حقير و منفعل مي سازد و او را به جانوري فناپذير با صفات زيست شناسانه خاص فرومي کاهد.

بديو اين وضعيت را نتيجه عجز و ناچاري حاصل از تجربه تاريخي غرب و شکست نهضت هاي رهايي بخش حقيقي از جمله انقلاب مارکسيستي معرفي مي کند که منجر به «تاريخ»ناباوري و در نهايت منجر به سرسپردگي به نظام سرمايه داري و نظام ليبراليسم دنياي غرب شده است. چنين طرز تلقي از انسان، اخلاق را به حقوق طبيعي و حقوق بشر که متکي بر يک انسان باوري ساده لوحانه است، تقليل مي دهد.

اين فصل بيشتر از فصل هاي ديگر حول اين نکته که «اخلاق کلي وجود ندارد» بسط داده مي شود و بر اين امر تاکيد دارد که اعتقاد به اخلاق کلي انسان- بودگي را از انسان دريغ کرده است و مانع انديشه ورزي حقيقي در همه زمينه ها مي شود. اخلاق را بايد براساس تفرد موقعيت ها و شناخت و درک درست از موقعيت و وضعيت تعريف کرد تا جنبه آري گوي و خلاق انسان غيا جنبه ديونوسوسيف به منصه ظهور برسد. انسان بايد با چنين نگرشي به سوژه که امري فناناپذير است (فناي جسماني مورد نظر نيست) تبديل شود تا انسان- بودگي خويش را بالفعل کند.

اگر فصل اول ريه يي بر اخلاق مبتني بر همسان و سوژه است فصل دوم با عنوان «آيا ديگري وجود دارد؟» را مي توان ريه يي بر اخلاق لويناسي - که اخلاق مبتني بر تفاوت و ديگري است - دانست. ديگر اصطلاح وضع شده هگل، معرف وجودي ديگر وراي وجود «من نفساني» است که در رابطه يي ديالکتيک با يکديگر هويت انسان را تشکيل مي دهند. لويناس در پي اثبات انفصال ذاتي «من نفساني» و «ديگري» متمسک پديدارهايي همچون «چهره» مي شود. چهره از کشفيات لکان است مبني بر تلفيق نگاه و لبخند کودک با ديدن تصوير خويش در آينه که نمايانگر کشف «ديگري» براي نخستين بار توسط کودک است. غبه عقيده لکان چهره نگاهي است که تا آخر عمر از آدمي روي برنمي گرداند مگر اينکه انسان خود را از اين پديدار محروم کند.ف لويناس با تاکيد بر اصالت و استقلال ديگري مفهوم «به کلي ديگري» را وضع مي کند و اخلاق را در رابطه «من نفساني» و «به کلي ديگري» همانند آنچه در سنت يهود وجود دارد، نهفته مي داند. اما بديو استقلال ديگري را به علت پايان پذيري پديدار شدن ديگري مردود اعلام و مفهوم «به کلي ديگري» لويناس را همان مفهوم خداوند معرفي مي کند که نشانگر رجعت امانوئل لويناس به دوره اديان است. بديو نشان مي دهد اخلاق دنياي مدرن به رغم ادعايش مبني بر احترام گذاشتن به تفاوت ها و به عبارتي تظاهر به لويناسي بودنش متکي بر هويت نهفته يي است که با هويت غرب همخواني دارد و بيان مي کند حکم نخستين هويت نهفته خودخواه غرب اين است؛ «شبيه من شويد تا به تفاوت ها احترام بگذارم.» پايه اخلاق مدرن تماماً بر همين حکم استوار است. احترام اخلاق مدرن به تفاوت ها در حد نگاه نجيب يک توريست به فرهنگ دوني است که در سفرهايش با آن مواجه شده است. در فصل سوم بديو اخلاق را يک «هيچ گرايي ازخودراضي» معرفي مي کند. نوميدي از نتيجه بخش بودن نهضت هاي رهايي بخش حقيقي و در نتيجه تن دادن به نظام سرمايه داري و جبر کمرشکن آن غکه همان اقتصاد استف عامل به وجود آمدن فضايي قضا و قدري است که انسان را به موجودي حقير و منفعل که اخلاق را به «حق زندگي در برابر مرگ» فروکاسته است، تبديل مي کند. تنها اخلاقي که به تفاوت ها به معناي واقعي کلمه بي تفاوت است اخلاق حقايق است که او در پي شناساندن آن است.

در فصل چهارم است که بديو رسماً ساختمان خود را پي ريزي مي کند که چون موجز است بيم آن مي رود خلاصه کردن آن تصوير نادرستي از انديشه بديو در ذهن خواننده متبادر کند. توضيحي مختصر درباره نظريه ZFC که گفتيم بديو در هستي شناسي اش از آن استفاده مي کند براي فهم مفاهيم دو فصل آخر ضروري به نظر مي رسد. در اين نظريه هيچ مفهومي جز مفاهيم تهي، مجموعه و عضويت وجود ندارد و تنها عضو بسيط مجموعه تهي است و هر عضو ديگر مرکبي قابل فروکاستن به اعضاي ديگر است و هر مجموعه به عنوان يک چندتايي و هر عضو (که خود يک چندتايي است) حداقل شامل يک عنصر تهي (يا به تعبير لکان و بديو خلأ) است که به عنوان يک عنصر بسيط حقيقت وجودي آن چندتايي را تشکيل مي دهد.

بديو در اين فصل انسان را به عنوان کنشگري خلاق و فعال - که جز با کنش پذيري اش از رخداد يا به عبارتي جز با بدل شدنش به سوژه ناميرا امکان پذير نيست - تعريف مي کند. رخداد آن چيزي است که وجود ندارد اما به کمک انسان آري گوي و انديشه ورز امکان موجوديت يافتن دارد. موقعيت هاي عيني (به عنوان چندتايي هاي قابل تشخيص) حول يک تهي و خلأ قوام يافته اند و اصالت خود را از آن گرفته اند که در حالت عادي قابل لمس نيست. رخداد تجلي تهي و خلاء نهفته در دل آن چندتايي است که در صورت رخ دادن «بدن منفرد انسان را سوراخ مي کند و از بطن زمان، او را در لحظه يي از ابديت درج مي کند» و او را به سوژه ناميرا تبديل مي کند و سوژه را وامي دارد در برابر عقيده و موقعيت و روال عادي چيزها قد علم کند و خارج از وضعيت جاري در تقابل با عقايد و دانش مرسوم حرکت کند. رخداد بي آنکه عقايد پيشارخدادي را به صورت تئوريک رد کند فروپاشي پارادايم هاي پيشارخدادي را در پي دارد و در درازمدت خود واضع پارادايم هاي ديگري در حوزه هاي مختلف انديشه مي شود يعني رخداد به عنوان عضوي تقارني و بسيط و غيرقابل تفکيک به اجزا يا به عنوان تفردي تقليل ناپذير عامل گسستي در درون وضعيت (وجود متکثر و قابل تفکيک به اجزاي چندتايي هاي بي پايان و...) است و انسان را از موجودي حيواني با چشمداشت هاي ناب مانند مداومت-بر- بودن غبه تعبير اسپينوزاف به موجودي با چشمداشت بي چشمداشت غبه تعبير کانتف فرامي برد و اصل سوژگي و اصل چشمداشت (که حيواني است) با درهم تنيدگي خويش جايگاه اخلاق حقايق را تعيين مي کنند. شايد اگر اصل سوژگي را از اصل چشمداشت جدا کنيم يعني بنيان حيواني آن را ناديده بگيريم موجودي بي چشمداشت با شوري تغزلي غبه تعبير کوندراف به وجود آيد که برخلاف سوژه حقيقت - که موجودي آگاه و بيناست - کوري مشخصه ويژه اوست و لذا موجودي خطرناک است. به قول کوندرا؛ تغزلگرايي، تغزلسازي، تغزلگويي و اشتياق تغزلي بخشي يکپارچه از آنچه اند که دنياي توتاليتر خوانده مي شود (وصاياي تحريف شده، ص141)در وضعيتي که رخداد موجب آن و همچنين مکمل آن شده است بديو وضعيت را از زاويه رخداد نگاه کردن «وفاداري به رخداد» مي نامد و فرآيند وفاداري به رخداد را حقيقت و حامل حقيقت را سوژه مي نامد. وفاداري به رخداد کاري است بس دشوار، و هر آن ممکن است سوژه را از اين انسجام ذهني که در پيش گرفته است پشيمان کند و او را به هيئت جانوري اش با چشمداشت هاي ناب و حيواني بازگرداند (و اين يکي از مصاديق شر است که بديو در فصل آخر بدان مي پردازد). معناي وفاداري با سروده يي از شاملو در ذهن مان نقش مي بندد هنگامي که مي گويد؛ «بودن ديگر است و شدن ديگر. . . / آنکه شد/ باري/ از شدن تر بازنخواهد ماند».

وفاداري مستلزم گسستي مداوم در درون وضعيت است و خيانت به آن به مثابه شر، بازگشت سوژه از حقيقت به عقايد را در پي دارد. عقايد برخلاف حقيقت به عنوان چيزي که دقيقاً وجود دارند (و اتفاقاً حضورشان براي ارتباطات و روال عادي زندگي لازم و ضروري است و بر چشمداشت هاي حيواني استوار است) با حقيقت که فرآيندي از جنس مواجهه و امر واقعي است (و چشمداشت بي چشمداشت مشخصه بارز آن است) انسان را به حيطه اخلاق حقايق پرتاب مي کند.

جانور انساني موجودي معصوم و زندگي اش مادون خير و شر است و تنها در فرآيند حقيقت است که خير و شر معنا مي يابد که برخلاف دنياي عقايد - که خير را نبود شر فرض مي کند - شر را امري ثانويه و جنبه تاريک اخلاق حقايق مي داند و اينجاست که جنبه خلاق و کنشگر انسان رخ مي نماياند. اينجا خير اصالت دارد نه شر،اخلاق حقايق اصالت دادن به شر را به عنوان وضعيتي خطرناک پس مي راند. کتاب با فصلي در مورد وجود شر پايان مي پذيرد که بديو سه گونه شر را معرفي مي کند. علاوه بر خيانت به وفاداري (که در بالا شرح داديم) تظاهر به رخداد و اجبار کردن نام ناپذير نيز از مصاديق شر هستند. تظاهر به رخداد، شبه رخداد را رخداد تلقي کردن به دليل شباهت شکلي آن دو است مانند «انقلاب سوسياليستي ملي» که نازي ها از آن دم مي زدند و نتيجه يي جز جنگ و کشتار در پي نداشت. وفاداري به تظاهر (نوعي رويکرد ايثارگرايانه) نتيجه يي جز اين در پي نخواهد داشت. گونه سوم شر مطلق انگاري قدرت حقيقت است يعني اينکه سماجت داشته باشيم موقعيت و وضعيت هايي را که به حقيقت مرتبط نيستند از منظر حقيقت تعبير و تفسير کنيم. زبان -سوژه (زبان حقيقت) بايد با خويشتنداري آنچه را که به زبان وضعيت مربوط است به خود واگذارد تا از ظهور شر جلوگيري کند.

---

آنچه گفته شد درصدد نشان دادن شمايي کلي از کتاب «اخلاق، رساله يي در ادراک شر» بود که کاري است نه چندان ساده چرا که اين کتاب را مي توان عصاره فلسفه بديو دانست که با ساختاري مانيفست گونه بي آنکه در پي شرح گام به گام فلسفه خويش باشد چکيده آن را به رشته تحرير درمي آورد که فهم آن را کمي دشوار و نيازمند يک شارح مي کند. اين کتاب در کنار «مانيفست براي فلسفه» پرفروش ترين کتاب هاي آلن بديو هستند. باوند بهپور - مترجم اثر- با دقت بالاي خود در گزينش معادل هاي مناسب فلسفي و احساس مسووليت ستودني اش ترجمه يي يکدست با خوانش روان و راحت که لازمه فهم هر رساله فلسفي است فرادست مخاطب ايراني قرار داده است.

هرچند فضاي کتاب (همچون هر کتاب فلسفي غربي ديگر) که مفاهيم اش در بستر جريانات فکري و اجتماعي غرب نضج گرفته براي خواننده فارسي زبان نامانوس و غريب مي نمايد و به قول مترجم «ارائه انديشه بدون حضور مصاديق اش توهم زاست» اما وضعيت جامعه ما يکسره از اين مصاديق تهي نيست. انقلابي که ما تنها 30 سال است آن را از سر گذرانيده ايم به عنوان يک رخداد ناب سياسي که در اين سه دهه با وضعيت حاصل از آن دست و پنجه نرم کرده ايم، مي تواند ما را در درک مفاهيم کتاب تا حد زيادي توانمند کند. اتفاقاً ايران به عنوان جامعه يي که پس از انزواي هزاره يي اش اکنون از پيله خود به در آمده است و در بطن تصادم فرهنگ اش با فرهنگ غرب بارقه هايي از دوره گذار به چشم مي خورد به بستري مناسب براي ظهور رخدادها تبديل شده است. وفاداري ما به مشروطه به عنوان يک رخداد بزرگ سياسي- اجتماعي که ترîک عميقي ميان ما و دوران قبل از مشروطه شد (پس از خيانت رضاخان به آن به مثابه ظهور شر) امروز بيشتر از پيش در حال نمودار شدن است. مشروطه بر همه جوانب وجودي ما سايه افکند و بستري مناسب براي رخدادهاي ديگر مثلاً در عرصه هنر و ادبيات فراهم کرد. مانند ظهور نيما به مثابه يک رخداد دل انگيز در عرصه شعر،

ملاقات مولانا و شمس به مثابه يک رخداد عظيم عاشقانه در خاطره تاريخي ما حک شده است و همه ما از دگرگوني بنيادين و وفاداري مولانا آگاهي کافي داريم که مي تواند نمونه يي اصيل و ناب براي هجي کردن مفاهيم کتاب شود.

و در نهايت روح و نگاه افلاطوني که پرتوي هرچند کم سو بر کتاب افکنده از آنجا که نگاه هزاره يي روحيه شرقي ما بوده انديشه هاي بديو را براي ما مانوس تر و لطيف تر مي کند و جبهه گيري ما در مقابل اخلاق زيست شناسانه رايج و سماجت ما را مبني بر «اشرف مخلوقات» بودن بشر تسکين مي دهد.

باري بديو را حيف است نخواند و تجربه نکرد، جهان را از زاويه او ديدن تجربه يي است بس شگفت و لذت بخش و در کنار ضرورت و مسوولانه بودن اش طراوتي دارد که انسان دنياي مدرن از آن محروم شده است. بديو چه بسا خود يک رخداد باشد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |