دیالکتیک مکان مرده و زمان روشن
ادوارد سوجا: روزنامه اعتماد، ترجمه پریسا صادقیه، ۱۵ فروردین ۱۳۸۸ ، شماره ۱۹۱۶.
ادوارد سوجا در اين مقاله به تشريح و دفاع از طرح «تصور مکاني و جغرافيايي» که براي اولين بار توسط ميشل فوکو ارائه شد، مي پردازد. ميشل فوکو معتقد است مطالعات آکادميک و نظريه پردازي هاي مدرن در مسير خود هميشه از راهنمايي تاريخ بهره برده اند و زمان و تاريخ را در برابر مکان و جغرافي ارجح دانسته و از آن سود جسته اند. از ديدگاه فوکو تاريخ گرايي افراطي قرن نوزدهم راه را بر هرگونه تصور جغرافيايي و مکاني در نظريه پردازي هاي انتقادي مدرن سد کرده است.
---
آيا اين از برگسون آغاز مي شود يا پيش از آن؟ اينکه مکان هميشه با واژگاني چون مرده، ثابت، غيرديالکتيک و ايستا پيوند دارد و زمان با واژگاني چون زنده، غني، بارور، و ديالکتيک. همان طور که مي دانيم بزرگ ترين دغدغه فکري در قرن نوزدهم مساله تاريخ و موضوعات مربوط به آن چون پيشرفت و تعليق، وقايع برهم انباشته و گذشته سرشار از مردان برتر بوده است... اما بايد گفت دوران حاضر بي شک بيش از ادوار ديگر دوره مکان خواهد بود. اکنون ما در دوره همزماني و همسايگي تناقضات به سر مي بريم و دور و نزديک، همبستگي و پراکندگي را توامان شاهد هستيم و تجربه مي کنيم. من معتقدم در حال حاضر تجربه ما از جهاني که در درازناي زمان رشد کرده بيشتر شبيه به تجربه شبکه يي از نقاط به هم پيوسته است که پيوندش را با کلاف اصلي خود قطع کرده است. در اين دوره ممکن است انسان گمان کند تضادهاي ايدئولوژيکي خاصي که جدل هاي امروز را نيروي تازه يي مي بخشند مخالف زادگان پارساي زمان و ساکنان متعين مکان هستند. (ميشل فوکو، 1986)
همان طور که فوکو بيان مي کند، دغدغه تاريخ در قرن نوزدهم با پايان اين قرن از ميان نمي رود و همچنين مکان دهي عقل و تجربه نيز جايگاه آن را متزلزل نمي سازد بلکه مي توان گفت معرفت شناسي تاريخي پيوسته به درون خودآگاه انتقادي نظريات اجتماعي مدرن نفوذ مي کند. اين نوع معرفت شناسي، جهان را از طريق ديناميک هايي که از محل استقرار هستي هاي اجتماعي سر برمي آورند، ادراک مي کند و در بافت هاي زماني قابل تاويل مي شود. اين حضور معرفت شناسانه جايگاهي والا براي «تصور تاريخي» در تشريح طبيعت ديدگاه ها و تفاسير انتقادي به وجود مي آورد. به نظر مي رسد اين تاريخ گرايي خودآگاه نظري سعي دارد هرگونه احساس انتقادي نسبت به جنبه جغرافيايي زندگي اجتماعي، شکل گيري اجتماعي مکان و خودآگاه نظري را سرکوب کند؛ خودآگاهي که زيست جهان را تنها ساخته تاريخ نمي داند بلکه جغرافياي انساني را نيز در برساخت آن بسيار موثر مي داند. بايد بدانيم موجود اجتماعي فعالانه در مکان و زمان و در بافت تاريخي و جغرافيايي قرار دارد و هر دو اين عوامل سهمي يکسان در شکل دهي فرد به عنوان موجودي اجتماعي دارند. اگرچه افراد ديگري در متعادل سازي برتري زمان بر مکان به فوکو پيوستند اما هنوز هيچ تغيير شايان ذکري که به چشمان انتقادي يا من (I) انتقادي اين فرصت را بدهد تا مکانمندي را با همان عمقي بنگرد که تمرکز روي استمرار به آن نيازمند است، رخ نداده است. هرمنوتيک انتقادي در تصور تاريخي خود هنوز با روايت بزرگ درگير است. فوکو با بازگشت به صد سال گذشته به اين نتيجه مي رسد که از گذشته تا به امروز هميشه مکان با صفاتي چون ثابت، مرده و غيرديالکتيک خوانده مي شود در حالي که زمان با صفاتي چون غني، زنده، ديالکتيک و بافتي روشن براي نظريه پردازي هاي اجتماعي انتقادي پيوند دارد. هرچه به اواخر قرن بيستم نزديک مي شويم مشاهدات اخطاردهنده فوکو در زمينه ظهور «دوره مکان»، قالب معقول تري مي يابد. در همين راستا بافت هاي مادي و عقلي نظريات اجتماعي انتقادي مدرن تغييراتي بنيادين را در اين دوره تجربه مي کنند. در سال 1980 سنت هاي پوسيده تاريخ گرايي توسط مکانمند ساختن تصورات انتقادي به چالش فراخوانده شدند و جغرافياي انساني انتقادي و پسامدرن در حالي که مدافع نقش بارز مکان در محدوده هاي تعقل انتقادي معاصر بود، شکل گرفت. البته بايد گفت جغرافي در قلب نظريه پردازي و نقد معاصر جانشين تاريخ نمي شود، بلکه آن نيرويي جدلي و نوين در دستور کار نظريه پردازي هاي مدرن است که سعي دارد زمينه يي را فراهم کند که زمان و مکان در کنار يکديگر نگريسته شوند. زيرا از ديدگاه فوکو برهمکنش تاريخ و جغرافي باعث مي شود ابعاد افقي و عمودي هستي در جهان خود را از اين برتري جزمي برهانند. در واقع اين رويارويي جدلي زمينه سر برآوردن نظريه انتقادي تعديل يافته و انعطاف پذيري را فراهم مي آورد که باعث پيوند تاريخ با توليد اجتماعي مکان که آن نيز به نوبه خود برساخت و پيکربندي جغرافياي انساني را دربر دارد، مي شود. از اين آميزش خلاق همچنين امکان هاي نويني چون ماترياليسم جغرافيايي و تاريخي همزمان (Simultaneous)، ديالکتيک سه گانه مکان، زمان و هستي اجتماعي، و نظريه پردازي ديگرگون حول محور رابطه تاريخ، جغرافي و مدرنيته سر برمي آورند.
اولين پژواک ظهور جغرافياي انساني پسامدرن انتقادي در سال 1960 به گوش مي رسد. براي بيش از يک دهه طرح مکانمندسازي به علت برتري بخشيدن به تاريخ نسبت به جغرافي همان طور که در مارکسيسم غربي و علوم اجتماعي ليبرال شاهد آن هستيم، کاملاً خاموش و ساکن مانده بود. سي رايت ميلز يکي از نظريه پردازاني است که پس از ميشل فوکو اين طرح را دنبال مي کند و در آثار خود سعي در مکانمندسازي روايت تاريخي و تفسير مجدد نظريه هاي اجتماعي انتقادي دارد. او طرح خود را با واژه کليدي «تصور جامعه شناختي» معرفي مي کند و تصوري که از اين طرح ارائه مي دهد عميقاً ريشه در معقوليت تاريخي دارد که به راحتي در زمينه علوم اجتماعي انتقادي و سنت هاي انتقادي مارکسيسم کاربرد دارد. او مي گويد؛ «تصور جامعه شناختي يکي از خصوصيات ذهن است که افراد با کمک آن از اطلاعات استفاده مي کنند و خرد خود را به منظور دستيابي به چکيده هايي از آنچه در جهان مي گذرد و آنچه ممکن است درون خودشان رخ دهد، پرورش مي دهند.» اولين ثمره اين تصور حکايت از آن دارد که فرد مي تواند با کمک آن تجربه خود را ادراک کند و سرنوشت خود را تنها با قرار دادن خويش در دوره يي که جريان دارد، حدس بزند. او حتي مي تواند شانس هايي را که براي او در زندگي وجود دارد تنها با آشنا شدن با افرادي که در شرايط مشابه با او زيسته اند، بشناسد. ما مي توانيم اين آشنايي با زندگي فردي ديگران را در جوامع مختلف و در ادوار تاريخي گوناگون از طريق زيست نامه ها کسب کنيم. بايد بدانيم زندگي فردي يک شخص در شکل دهي به جامعه او و دوره تاريخي که او در آن زيسته، بسيار موثر است حتي اگر جامعه و پيش کشيدن ها و پس زدن هاي تاريخي فرديت او را شکل داده باشند. او معتقد است تصور جامعه شناختي ما را قادر مي سازد تاريخ و زيست نامه و رابطه يي که ميان اين دو برقرار است را بهتر درک کنيم. اما هرگز نبايد فراموش کنيم اين زيست نامه ها جغرافيايي نيز دارد که شامل محيطي است که فرد در آن زيسته، محل هايي که او آنها را بي واسطه تجربه کرده است و از همه مهم تر محرکه هايي محيطي که بيش از هر عنصر ديگر بر انديشه و کنش يک فرد تاثير مي گذارند. بنابراين تصور جامعه شناختي هيچ گاه فارغ از مکان نبوده است و تاريخ نگاران اجتماعي انتقادي بايد جغرافياي گذشته را نيز در کنار تاريخ آن به درستي روايت کنند. ميلز نيز همانند فوکو به سنت هاي گذشتگان پشت مي کند و «تصور جامعه شناختي» را جايگزين «تصور تاريخي» مي سازد. او معتقد است اين تصور که خاصيتي از ذهن انسان محسوب مي شود در تمام تحليل ها و نظريه پردازي هاي ذهن رابطه يي منطقي ميان تاريخ، جامعه و جغرافي برقرار مي سازد.