اخلاق و بيگانگی
محمد میلانی: روزنامه اعتماد، گفت و گو با مجید مددی، 2 بهمن 1387، شماره 1872.
به بهانه چاپ کتاب اخلاق و مارکسيسم يکي از آثار کلاسيک فلسفي توسط دکتر مجيد مددي گفت وگويي با وي انجام داده ايم. دکتر مددي دکتراي خود را در رشته فلسفه از انگلستان و از دانشگاه اسکس دريافت کرده است. او در سال هاي اخير کتاب هاي متعددي را ترجمه کرده است که از آن جمله مي توان به فلسفه چيست مارتين هايدگر، فلسفه و هنر از ديدگاه مارکس، از خودبيگانگي انسان مدرن، اخلاق و پيشرفت اشاره کرد.
-همان طور که در مقدمه کتاب اشاره کرده ايد مارکس اخلاق را صرفاً به مثابه محصول فرعي بنياد اقتصادي جامعه مي شناسد و در واقع آن را در کنار قانون و مذهب به عنوان بخشي از ايدئولوژي توصيف مي کند. از طرفي، نويسنده کتاب يوجين کامنکا مارکسيست هايي را که نظام اخلاقي را از متون مارکس استخراج مي کنند مورد انتقاد قرار مي دهد. بنابراين به نظر شما اصولاً طرح موضوع اخلاق و مارکسيسم (بر مبناي متون مارکس) موضوعيت دارد؟
در پاسخ به پرسش نخست شما، همان طور که خود اشاره کرده ايد، در پيشگفتار کتاب به نوشته هايي از مارکس اشاره کرده ام که در آنها مارکس اخلاق را محصول فرعي بنياد اقتصادي جامعه مي شناسد و آن را در کنار «قانون و مذهب» بخشي از ايدئولوژي توصيف مي کند. براي روشن شدن موضوع لازم است در اينجا بخشي از مقدمه بر اخلاق در قربانگاه ايدئولوژي مقاله منتشره در تهران امروز که فصلي از همين کتاب است، آورده شود زيرا به گمانم هم پاسخي است به پرسش شما و هم نشان دهنده ديدگاه من در باب تحليل نويسنده کتاب از مقوله اخلاق در مارکسيسم که وي آن را موضوع محوري در انديشه مارکس مي داند و به سختي مي کوشد نشان دهد که بر پايه اخلاق و آرمان هاي انسان باورانه است که مارکس طرح مناسبات سوسياليستي براي دستيابي به جامعه کمونيستي را مي ريزد. در اين مقدمه کوتاه من مي گويم با خوانش ديگري از آثار مارکس به ويژه با تاکيد بر آثار دوره بلوغ او، نه تنها نمي توان اخلاق را اساس تحليل او از نظام سرمايه داري و مناسبات و روابط حاکم بر آن دانست بلکه کاملاً برعکس، بر پايه مفهوم مادي تاريخ که اساس تفکر مارکس را تشکيل مي دهد و چارچوب نظري تحليل و بررسي هاي اوست، يعني در دوره بلوغش، «همه عقايد، چه سياسي، مذهبي و اخلاقي محصول مرحله معيني از روند تکامل تاريخي بنياد اقتصادي جامعه اند».
بنابراين، اخلاق در آثار اصلي مارکس جايگاه ويژه يي ندارد و حتي مي توان گفت، چنان که آلن وود که در پيشگفتار کتاب به آن اشاره کرده ام در نوشته يي تحت عنوان مارکس بر ضد اخلاق نشان داده است، مارکس نسبت به نظريه پردازي هاي اخلاقي و ارزش هاي اخلاقي و حتي خود نظام اخلاقي ديدي خصومت آميز داشته و آن( اخلاق) را گونه يي «دشنام» تلقي کرده است اما اينکه چرا نويسنده کتاب يوجين کامنکا مارکسيست هايي را که نظام هاي اخلاقي را از متون مارکس بيرون مي کشند مورد انتقاد قرار مي دهد که نکته قابل توجهي در اينجا است، نخست به دليل آن است که نوشته هاي آنها را عامه پسند و خام مي داند - که من خيلي با اين نکته موافقم- و ضمناً تبليغي که به هيچ وجه قابل قياس با نظريه پردازي هاي اخلاقي انديشه وراني چون افلاطون، باتلر، هيوم و کانت در مباحث اخلاقي نيست. در واقع اين مارکسيست هاي خام انديش به قول خود مارکس، در مورد اخلاق، بدون آنکه بفهمند اخلاق در آثار اصلي مارکس وجود دارد يا ندارد در حقيقت به عنوان يک وسيله از آن استفاده کردند براي آنکه نشان دهند راجع به اخلاق آنها هم حرفي براي گفتن دارند. همان طور که يوجين کامنکا مي گويد و عملاً نشان مي دهد نوشته هاي آنها عوام پسند و خام است که اين سخن کاملاً درستي است. دوم، حمله او به انديشمنداني است که نظرات آنها در مورد اخلاق همسو با ديدگاه هاي خود مارکس درباره اخلاق، به ويژه در آثار متاخر اوست. پس قسمت اول نوشته هاي ايشان مبني بر خام و تبليغي بودن آثار اين گونه مارکسيست ها براي او دستاويزي است براي حمله به انديشمنداني که در حقيقت ديدگاه مارکس را در اخلاق قبول دارند يعني مارکس متاخر را و ايشان قبول ندارد چون اخلاق را محور تفکر مارکس مي داند. حمله شديد او خصوصاً به انگلس به خاطر ديدگاه و بيان صريح او در رد اصل لايتغير و جاودان و جهانشمول اخلاق است که من در بخش دوم پيشگفتار خود بر اين کتاب به طور مشروحي به اين مباحث اشاره کرده ام به ويژه گفته هاي نويسنده را در ارتباط با نوشته هاي عوامانه به اصطلاح مارکسيست هاي هگلي که از اخلاق چون ابزاري ايدئولوژيک براي منافع خاص در دوره مشخصي استفاده کرده اند، مورد تاييد قرار داده ام به ويژه آنجا که وي به نقد استفاده ابزاري از اخلاق در جامعه شوروي، هم در دوره استالين و هم پس از آن مي پردازد که مورد تاييد من است و از ديد من بسيار منطقي و قابل توجه است. در مقدمه کوتاهم بر مقاله چاپ شده در روزنامه تهران امروز در اين باره مي گويم؛ نه تنها در شرايط غيردموکراتيک حاکم بر جامعه در دوره استالين بلکه در دوره پس از او يعني جامعه به اصطلاح باز «استالين زدايي شده» پس از کنگره بيست و دوم حزب کمونيست اتحاد شوروي نمايش مارکسيستي همه اصول اخلاقي هنجارين به عنوان صرف ايدئولوژي همسو با منافع طبقاتي پرولتاريا از آثار نوشتاري در اتحاد جماهير شوروي که براي تحکيم پايه هاي حاکميت اين طبقه ضروري بود محو شد و جاي آن را مفاهيم هنجارين اصولي اخلاقي آشناي بورژوايي چون وجدان، وظيفه و... گرفت چرا که با وضعيت طبقه جديد يعني نومن کلاتورها که منافع خاصي داشتند و بايد حفظ مي شد در انطباق بود.
کامنکا در اين فصل از کتاب که به نقد عملکرد حزب کمونيست اتحاد شوروي در «استفاده» يا به تعبير وي «سوءاستفاده» (زيرا وي اخلاق را هسته مرکزي مارکسيسم مي داند) از اخلاق مي پردازد در رد ديدگاه مخالفان محوريت اخلاق در انديشه مارکس چنان که او باور دارد، به مقوله يي با عنوان «مارکسيسم سياسي» اشاره مي کند و با رد و ازاله آن از «مارکسيسم اصيل» و فلسفه مارکسيستي که انسان گرايانه و اخلاقي است - به قول ايشان البته - خود را در هم سخني با بلشويک که در مخالفت با ديدگاه هاي لنين و حزب بولشويک که به اخلاقيات تمام عيار انساني متوسل مي شدند، نشان مي دهد؛ ناآگاه از اينکه گرامشي در بيان ويژگي انقلابي مارکسيسم در عبارتي مي گويد؛ «مارکسيسم فلسفه يي است که در عين حال سياست است و سياستي است که در عين حال فلسفه است.» به اين ترتيب دقت مي کنيد که او اين دوگانگي و ساخت «دوبني» را در مارکسيسم مردود مي شمارد و آن را جهان بيني واحد و وحدت بخشي مي داند که نقشش تغيير جهان است، نه صرفاً تفسير آن. يعني همان جمله معروف مارکس در تز يازدهم فوئرباخ که مي گويد؛ «فلاسفه تاکنون جهان را به اشکال گوناگون تفسير کردند، غرض تغيير آن است.» خب فکر مي کنم تا اينجا به پرسش اول شما کاملاً پاسخ داده شد.
-در فصل «اخلاق و ازخودبيگانگي» نويسنده با برشمردن چهار جنبه يا وجه از خودبيگانگي يعني انسان- کار، انسان - انسان هاي ديگر، انسان- طبيعت و انسان از جامعه در پي استخراج معنايي اخلاقي از مفهوم از خودبيگانگي است آيا اين برداشت به نوعي با انديشه مارکس در تعارض نيست؟
بله، دقيقاً چنين است. ببينيد مارکس در تبيين مفهوم از خودبيگانگي در آثار به قول آلتوسر ايده آليستي دوران جواني اش در برابر استدلال هاي سراسر ايده آليستي هگل و فوئرباخ و ديگران بود که نقش توليد کالايي در نظام سرمايه داري را برجسته کرد و آن را عامل از خودبيگانگي انسان ناميد که در فرآيندي چهارمرحله يي به طوري که خود در پرسش تان برشمرده ايد به وجود مي آيد و انسانيت انسان يا ماهيت انساني او را - يعني انسان سازنده خلاق را که اينک خود به کالايي قابل مبادله تبديل شده است - زائل مي سازد چرا که مارکس در اثر بسيار بحث انگيزش يعني دست نوشته هاي 1844 که برخي آن را از برجسته ترين آثار مارکس به حساب مي آورند که خود مارکس آن را قبول ندارد و اثري است به قول آلتوسر متعلق به «دوره گسست» که در آن مارکس براي نخستين بار با اقتصادسياسي «آن هم از منظر فلسفه روياروي مي شود» از خودبيگانگي انسان را برخلاف هگل و فوئرباخ و ديگران نه پيامد عينيت يافتگي کار انساني يعني Objectification of labour آن گونه که هگل باور داشت مي دانست و نه مذهب به قول فوئرباخ پس در مقابل اين استدلال ها بود که مارکس مساله بيگانگي را از آن چهار منظر مطرح کرد و اقتصاد و آن شکل توليدي در جامعه را پيش کشيد و گفت انسان نه به دليل وجود مذهب که خود معلول علت ديگري است و نه «عينيت يافتگي» کارش از خود بيگانه مي شود بلکه در فرآيند توليد اقتصادي است که در حقيقت از خودبيگانگي انسان پديد مي آيد. از اين رو اين برداشت يعني مفهوم بيگانگي که در آن «ذات انسان» مطرح است نه تنها با انديشه مارکس بالغ که «قاره علم تاريخ» را گشود در تعارض است، بلکه مفهومي غيرعلمي در سپهر انديشه او است. در اينجا لازم است به اين نکته اشاره کنم که مارکس در آثار دوره بلوغش هرگز به مقوله از «خودبيگانگي» بازنگشت و اگر در کاپيتال به «بتوارگي کالا» اشاره مي کند که بسياري از مارکسيست هاي هگلي يا انسان گرايان مارکسيست مي پندارند اين همان مفهوم «ازخودبيگانگي» است، مانند اشخاصي چون جان لوئيس و ديگران، چنين نيست و بتوارگي کالا مفهوم کاملاً متفاوت ديگري است که من در جاي ديگري به طور مشروح به آن اشاره کرده ام؛ در اثري به نام علم و ايدئولوژي که زير چاپ است.
-در انديشه مارکس نظام اخلاقي انتزاعي وجود ندارد بلکه اخلاق هم به عنوان بخشي از ايدئولوژي منوط به منافع هر طبقه است. علي القاعده نظام اخلاقي پرولتاريا با نظام اخلاقي بورژوازي يا سرمايه داري در تعارض است. در واقع تنها در صورت تحقق يوتوپيايي مارکسي مي توان به جهانشمول شدن اخلاق پرولتاريايي قائل بود ولي در سپهر انديشه مارکسيستي وقوع اين انقلاب نظام اخلاقي پرولتاريا به چه شيوه يي قابل تبيين است؟
به نظر من پرسش جالبي است که حتي مي شود به پاسخ کوتاهي به آن نيز بسنده کرد. نخست اينکه پاسخ من به آن آري است يعني بله اين در تعارض است و چيزي به نام نظام اخلاقي انتزاعي و تجريدي در انديشه مارکس وجود ندارد. چرا؟ براي آنکه مارکس معتقد است اخلاق اولاً بخشي از «روساخت» ايد ئولوژيک جامعه است که داراي خاصيت طبقاتي است از همين رو اخلاق در حقيقت دستاورد گروه ها و طبقات اجتماعي است که منافع خاص آن گروه ها و طبقات اجتماعي را برمي تابد. حالا به همين دليل مي توانيم بگوييم ما اخلاق پرولتري داريم و اخلاق طبقات حاکم مثلاً سرمايه دار که اينها کاملاً متفاوت است کمااينکه ما در حقيقت از ديدگاه مارکس مي گوييم دو نوع فرهنگ در جامعه است؛ فرهنگ مسلط و فرهنگ به اصطلاح زير سلطه. فرهنگ مسلط يک چيزهايي را در جامعه مطرح مي کند و سعي مي کند شکل جهانشمول به آن ببخشد که فرهنگ پرولتري آن را نمي پذيرد، فرهنگ پرولتري هم چيزهايي را همسو و در جهت ارتقاي منافعش به عنوان ابزاري براي حفظ و حراست از آن قبول دارد که آنها نمي پذيرند. پس به اين ترتيب اين جنگ اخلاقي در جامعه پاره پاره شده به طبقات و قشرهاي مختلف اجتماعي نمي تواند حالت جاودان و جهانشمول و همه گستر داشته باشد. ما در هر جامعه يي به قول نيچه اخلاق دوگانه «بره و گرگ» داريم يعني گرگ آن چيزي در نظرش حقيقت جاودان است که برايش مفيد و تضمين کننده ادامه حياتش است، يعني بره را بدرد و بخورد در حالي که بره بايد خورده شود. مارک تواين جمله زيبايي دارد که بد نيست به آن اشاره کنم. «شخصي گوسفندي را که در چنگال گرگ گرفتار بود نجات مي دهد. گرگ به آن شخص (شبان) مي گويد تو آزادي من را سلب کردي، يعني آزادي دريدن و خوردن بره که «حق» من است، و در حالي که گوسفند از شبان تشکر مي کند بابت کمکي که به او شده و رهايي گوسفند يعني ناآزادي گرگ. بنابراين مي بينيم دو گونه اخلاق و برداشت اخلاقي وجود دارد و «اخلاق همگاني» و «جاودان» که بسياري آن را موعظه مي کنند، نمي تواند در عمل وجود داشته باشد. لازم است يادآوري کنم پيوست کتابي به نام اخلاق و پيشرفت اثر هوارد سلزام به ترجمه من، نوشته يي است به قلم انگلس که مقوله «جاودان سازي اخلاق» را به نقد کوبنده يي مي گيرد. او با اشاره به محيط هاي کارگري مي گويد؛ آيا ما مي توانيم بگوييم اگر کسي در شرايط ناانساني عمرش کوتاه شود و به علت بيماري و نامساعد بودن شرايط زندگي، گرسنگي و... بميرد اين يک پديده اخلاقي هست يا نيست. آيا اين عمل غيراخلاقي است که شرايطي به وجود آوريم که انسان ها به صورت طبيعي زندگي نکنند. البته در اينجا کسي مقصر شناخته نمي شود، کارگر در شرايط آن روزگار به خصوص در قرن 19 که او اشاره مي کند 18 ، 19 ساعت در شرايط غيرانساني کار مي کرد سلامتي اش به خطر مي افتاد و عمرش کوتاه مي شد و مي گويد نظامي که مسوول پديد آمدن چنين شرايطي است در واقع عمل غيراخلاقي انجام مي دهد در حالي که نظام آن را غيراخلاقي نمي داند زيرا طبق قوانين بازار سرمايه دار نيروي کار کارگر را در ازاي دستمزد توافقي که کارگر نيز آزادانه آن را در اختيار خريدار قرار داده است، خريده و آن را مورد استفاده قرار داده است. حال ديگر در مسووليت او نيست که کارگر چگونه زندگي کند؛ فقر و نکبت زندگي اش مساله يي اخلاقي نيست. مناسبات اجتماعي و نظام حقوقي که توجيه گر چنين بهره کشي ظالمانه يي است، مسوول نيست و اين همان چيزي است که انگلس را برمي آشوبد و شرايط ناانساني را به چالش کشيده و تغيير آن را خواستار مي شود. به اين ترتيب مساله اينجا حالت دوگانه يي به خود مي گيرد؛ دو نوع اخلاق و دو گونه برداشت اخلاقي. اخلاقيات بورژوايي و اخلاقيات پرولتري و کارگري و اينها کاملاً با هم متفاوت و ناسازگارند. شما براي آنکه اخلاق بورژوايي را که از ديد آن بخش از جامعه ضد اخلاق است، نابود کنيد ناچاريد شرايط اجتماعي را تغيير دهيد و در اين تغيير شرايط اجتماعي است که شما مي توانيد اخلاقيات نوين را که همانا اخلاق طبقه بالنده جامعه است، يعني طبقه يي که قرار است بيايد و دنياي جديد را به وجود آورد، پديد آوريد و اگر شرايط براي به وجود آمدن اين اخلاق مساعد نباشد مبارزه ادامه خواهد يافت. پس آنچه در راستاي تحقق جامعه آرماني است اخلاقي و کنش هايي که در راه رسيدن به آن مانع ايجاد کنند و وضع موجود را تثبيت کنند، غيراخلاقي است. گمان مي کنم در پرسش هاي بعدي که شما مطرح مي کنيد ما بيشتر روي اين مساله صحبت خواهيم کرد.
-در انديشه مارکسيستي بر دو مفهوم تعهد و مسووليت تاکيد بسياري شده است. در اين کتاب به اين دو مفهوم پرداخته نشده آيا اين دو مفهوم را مي توان به عنوان بخشي از نظام فرضي اخلاقي مارکسيستي شناخت يا آنکه درک درست آنها هم در اين چارچوب ممکن است؟
پرسش جالبي است. اجازه دهيد اين را با مطلبي از نمايشنامه هملت اثر شکسپير شروع کنم که در کتاب اخلاق و پيشرفت به آن اشاره شده است. در نمايشنامه هملت پولونيوس در آستانه سفرش به ديار بيگانه، سخنان خود را با پسرش لايرتيس با جمله يي پندآميز به پايان مي برد؛ «بالاتر از همه اينها با خويشتن خويش راستگو باش و آنگاه همچنان که شب از پي روز فرامي رسد تو نيز نخواهي توانست با ديگري نادرست باشي.» نويسنده با استفاده از اين قطعه شکسپير به نکته جالبي اشاره مي کند. مي گويد؛ اين اندرز که از سنت احترام آميزي مايه مي گيرد ريشه در فلسفه باستاني چين، تائوئيسم و آموزه «خودت را بشناس» سقراط دارد و نتيجه مي گيرد که اين صداقت اخلاقي که ظاهراً هر کسي با خودش دارد يا بايد داشته باشد، در کنش هاي فرد تنها بازتابي از يگانگي عميق دروني او است؛ اينکه من با خودم صادق باشم و کار خطايي نکنم. اکنون مي توانيم پرسشي مطرح کنيم؛ آيا جنايت پيشه يي مانند هيتلر در جناياتي که مرتکب مي شد با خودش صادق نبود؟ خيلي ها معتقدند هيتلر و آدم هايي نظير او با خود خويشتن شان صادق بودند. اما ديگران معتقد بودند اينان جنايتکارند. در اينجا نويسنده به نکته يي اشاره مي کند و مي گويد؛ کافي نيست که آدم با خويشتن خود صادق باشد و بگويد عملش اخلاقي است، بايد ديد تاثير بيروني اش چقدر است. در جنگ جهاني دوم که 50 ميليون آدم کشته شد و خانواده هاي آنان و آن خيل عظيمي که در فقر و سيه روزي و شرايط ناانساني پس از جنگ زندگي را ادامه دادند، همه آنها معتقد بودند عمل هيتلر اخلاقي نبوده است.
پس اين صداقت با خود که پايه اش سود شخصي است، يعني من بر حسب سود شخصي ام کاري انجام مي دهم و در انجام اين کار هم صداقت دارم چون منافع من را برمي آورد از ديد خودم اخلاقي است. پس هنگامي که به فرد يا گروهي از افراد يا طبقه اجتماعي بازمي گرديم به سادگي مي توانيم دريابيم که مفهوم و ارزش صداقت نسبت به خود کاملاً به وسيله آنچه ما آن را خود يا خويشتن خويش مي ناميم تعيين مي شود. پس به اين ترتيب پند جناب پولونيوس که با خويشتن خويش صادق باش مي تواند توجيهي براي بسياري از گناهان باشد. آيا جنايتي که فرد عليه بشريت مرتکب مي شود بيشتر موافق ميل خود او نيست تا به رغم آن، حتي سازش و تزلزل که مي تواند انگيزه يي براي ارتکاب جنايت باشد بيشتر به ميل خود است تا به رغم آن. پس به اين ترتيب اين اندرز پولونيوس اگر نگوييم نوعي عوامفريبي و توجيهي براي اعمال قدرت است، دست کم مي توان گفت صداقت با خود شايد انگيزه يي باشد براي رفتار صادقانه با ديگران، «آنچه بر خود نمي پسندي براي ديگران مپسند». که مي تواند شيوه يي رفتار انساني باشد که برخي آن را اخلاقي مي نامند. البته اندرز پولونيوس به گفته سلزام به دليل آگاهي و اطمينان او نسبت به ثبات شخصيت و انديشه پاک لايرتيس بوده است که با وجود چنين کيفيتي، اگر با صداقت درآميزد، رفتار «شرافتمندانه و احترام آميز» او را با ديگران تضمين مي کند زيرا اگر نقص جدي در شخصيت و سرشت لايريتس يا تضادي در افکار و آرمان هاي او بود، پند پولونيوس نه تنها بيجا و زائد بود بلکه حتي به شکل محيلانه و تحريک آميزي جلوه مي کرد. اما اينکه چرا نويسنده کتاب به تعهد اخلاقي و مسووليت فردي اشاره نکرده در حالي که بسياري ديگر از مارکسيست ها به آن توجه داشته اند، شايد به اين علت است که اخلاق و تعهد نسبت به آن برحسب منافع شخصي انسان ها تعيين و توجيه مي شود زيرا با توجه به منافع طبقاتي در جامعه و انسان اجتماعي و قول مارکس نه فرد، ديگر نه مساله فردي که منافع جمع مطرح است پس تصميمي که مي گيرم يا متوجه منافع طبقه يي است که من عضوش هستم يا نه؟ اگر باشد تصميم اخلاقي است در غير اين صورت غيراخلاقي. بنابراين از ديد مارکسيست ها، در جوامع طبقاتي و در شرايط مبارزه طبقاتي، آنچه ما را براي رسيدن به جامعه آرماني ياري کند، اخلاقي است و آنچه سد راه شود غيراخلاقي و ضداخلاقي است.
-مارکسيست ها عموماً از پرداختن مستقيم به اخلاقيات و فلسفه اخلاق پرهيز داشته اند چه عواملي را در اين امر موثر مي دانيد. با فاصله گرفتن از مارکس مي توان به نوعي فلسفه اخلاق منشعب از مارکسيسم قائل بود. نمونه هايي از قبيل «اخلاق صغير» آدورنو.
در گفته هاي پيشين به گمانم به بخش نخست پرسش اخيرتان پاسخ گفته ام ولي باز هم تاکيد مي کنم مارکسيست ها به اخلاق و فلسفه اخلاق و نظريه اخلاقي به عنوان مقوله يي مجرد و انتزاعي که جنبه هاي جهانشمول، همگاني و لايتغير داشته باشد، باور ندارند و آن را مردود مي شمارند. انگلس جاودان سازي اخلاق را به سخره مي گيرد و ميان اخلاق حاکم و محکوم و سلطه گر و سلطه پذير تفاوت قائل مي شود. در فرآيند تحول و تکامل جامعه هاي بشري مفاهيم اخلاقي نيز متحول و دگرگون مي شوند بدين معني که نيازهاي تازه اخلاقي به وجود مي آيند، مفاهيم کهنه اخلاقي مورد ارزيابي قرار مي گيرند و از نو تعريف مي شوند. براي مثال، اين آموزه بسيار مشهور در آيين يسوعي را در نظر مي گيريم - «فقر»، «تقوا»، «اطاعت» که در نظام سرمايه داري که تاکيد اصلي و اساسي بر گردآوري ثروت است و در شکل امروزي اش، نئوليبراليسم، شرکت در مسابقه پول دار شدن و به مکنت رسيدن که لازمه آن نيز به دست فراموشي سپردن تقوا است زيرا در عقلانيت بازار دوز و کلک، ناراستي، فريبکاري، دروغ و... مجاز و از عوامل پيشرفت، محسوب مي شوند، تنها بر بخش سوم آن، يعني اطاعت تاکيد مي شود و حتي آن را از فضايل اخلاقي، مي دانند چرا که اطاعت يعني سکوت، عدم اعتراض، تبعيت از رفتار و گفتار قدرتمند و ساختن با آنچه مقدر است و اين دقيقاً همان چيزي است که به صورت گسترده در سطح جامعه موعظه مي شود، چرا که فرهنگ تبعيت صرف و پرسش نکردن فضيلتي است که حفظ وضع موجود در گرو آن است. از اين رو مارکسيست ها که پرسشگري را اصل رسيدن به معرفت و شناخت مي دانند به چيزي به عنوان اخلاق در مفهوم متداول آن که براي زمان ها و مکان ها يکسان، اجباري و نافذ است باور ندارند؛ دليل آن هم اين است که شرايط متحول و دگرگون شونده هيچ مقوله و مفهوم اخلاقي يا حکم و فرماني را مقدس و محترم و قابل اجرا، در همه جا و همه وقت نمي شمارد و چنان که پيشتر گفتيم، حکم مطلق و فرمان هاي الزام آور هميشه قابل اجرا نيست. مثلاً اين حکم «تو نبايد مرتکب قتل شوي» که فرماني الزام آور در آيين مسيحي است در بسياري موارد به ضد خودش تغيير يافته است. در همين مورد تروتسکي در اثري به نام آموزه هاي اخلاقي آنها و اخلاقيات ما مي گويد؛ انساني ترين حکومت ها که در زمان صلح و آرامش، بيزاري و نفرت خود را از جنگ ابراز مي دارند (پيروي از اين فرمان)، اعلام مي کنند بالاترين وظيفه ارتش و نيروهاي مسلح شان کشتن و نابود کردن بالاترين تعداد افراد ممکن افراد انساني (دشمن) است و مي گويد؛ «اين به اصطلاح «فريضه اخلاقي» عموماً شناخته شده در ماهيت جبري را نگاه مي دارد که داراي ويژگي نامشخصي است. و تنها بيان واقعيتي است که انسان ها در رفتار فردي شان ملزم به رعايت هنجارهاي معيني هستند که از موجوديت شان به عنوان اعضاي جامعه جريان مي يابد.»
و اما اين پرسش بر گذشتن يا فاصله گرفتن از مارکس که اگر انجام شد مي شود به نوعي فلسفه اخلاق منشعب از مارکسيسم قائل بود و نمونه را هم اخلاق صغير آدورنو ذکر کرده ايد؛ نفهميدم چه صيغه يي است،؟ اگر مقصود کتاب اخلاق صغير است که بايد بگويم اين هم متني در نظريه انتقادي مکتب فرانکفورت است که در جريان جنگ جهاني دوم هنگامي که آدورنو در تبعيد در امريکا به سر مي برد نوشته شد. اين کتاب که عنوان خرد را از اخلاق کبير (Magna Moralia) ارسطو گرفته و کمتر هم شناخته شده است گونه يي بازي زباني يا واژه بازي است در بيان «دانش اندوه زا» در برابر «دانش شادان» نيچه که نمايشي است از زندگي سخت و دشوار نويسنده در شرايط جنگ و بي خانماني و غربت که وي را به اين باور رسانده که «زندگي خوب و شرافتمندانه ديگر ممکن نيست، زيرا ما در جامعه يي غيرانساني زندگي مي کنيم.» و اين نقطه مقابل «آموزه زندگي خوب و شرافتمندانه» يي است که موضوع اصلي و محوري در منابع عربي و يوناني فلسفه غرب است. بگذاريد بحث درباره آن را به وقت ديگري موکول کنيم که تصور مي کنم چندان ارتباطي به موضوع مورد مصاحبه ما ندارد.
اما پيش از پرداختن به پرسش نهايي شما و پاسخ به آن، لازم مي دانم به اين نکته اشاره کنم که پس از انتشار کتاب مارکسيسم و اخلاق، عده يي از جمله دوستان و دانشجويانم، با تعجب مي پرسيدند در پيشگفتار کتاب که بر نويسنده تاخته و نظر او را به کلي رد کرده ايد و غيرمستقيم نشان داده ايد او از زمره مارکسيست هاي هگلي است که با خوانش تان از آثار متاخر مارکس، به ويژه نوشته هاي لويي آلتوسر، ديدگاه هاي آنان را قبول نداريد. چرا اين زحمت را به خود داده و کتاب را ترجمه کرده ايد؟ پاسخم اگر براي شما نيز اين پرسش مطرح شده اما نپرسيده ايد، اين است که کتاب باارزشي است و جزء آثار کلاسيک در اين زمينه - موضوع اخلاق - معرفي شده است. مباحث کتاب جالب توجه و تحليل نويسنده از جنبه ها و وجوه مختلف اخلاق کاملاً منطقي و متفاوت از ديدگاه هاي اخلاقيون، فلاسفه اخلاق و پيروان و شارحان ايراني آنهاست که توجيه گر روابط و مناسبات موجود است. و من از اين نظر در کنار کامنکا نويسنده قرار دارم به ويژه آنجا - فصلي از کتاب - که به نقد استفاده ابزاري از اخلاق در جامعه شوروي چه در دوره استالين و چه پس از آن مي پردازد. و تصور مي کنم اگر پروفسور يوجين کامنکا نقد مرا بر کتابش مي خواند، يا بخواند، بر آن خرده نخواهد گرفت چرا که من با استفاده از متون مارکسيستي و نوشته هاي پراکنده خود مارکس درباره اخلاق، به نقد ديدگاه او پرداخته ام. نويسنده که خود مارکسيست و نظريه پرداز اين مکتب است، چگونه مي تواند در برابر اين صراحت کلام مارکس که؛ اخلاق و قانون و مذهب مقوله هايي هستند که بسياري تعصبات و پيشداوري هاي بورژوايي، درست همانند منافع بورژوازي پشت آن در کمين نشسته است (مانيفست کمونيست) يا همه عقايد و باورها، چه سياسي، مذهبي و اخلاقي حاصل مرحله معيني از تکامل بنيان اقتصادي جامعه اند.
يا همان گونه که انقلاب کمونيستي متضمن قطع پيوند اساسي و راديکال با تمامي روابط سنتي مالکيت است، همان طور نيز متضمن گسست کامل و قطع پيوند اساسي با همه باورها و عقايد سنتي است، مي تواند موضع مخالف گرفته، مارکس را «اخلاق گرا» بداند و ادعا کند حکم تاريخي او مبني بر فروپاشي سرمايه داري و جايگزيني اش با سوسياليسم و در نهايت جامعه کمونيستي، از پايبندي اش به «اصول اخلاقي» حکايت مي کند، بنابراين چنين پيداست که به نظر مارکس وظيفه انقلاب کمونيستي نه فقط القاي روابط مالکيت، بلکه نابود کردن همه اخلاق و نظريه هاي اخلاقي جامانده از دوران پيشين است. به طوري که آلن وود مي گويد؛ «مارکس حتي از اين هم پيش نرفته» به جاي جانبداري از اخلاقيات خير جانب اخلاقيات شر را مي گيرد زيرا باور دارد که در تاريخ، پيوسته اين وجه بد اخلاق بوده که سرانجام بر وجه خوب و خير آن پيروز شده است چرا که وجه بد و شر اخلاق آن وجهي است که حرکت را در زندگي موجب مي شود و با به ثمر رساندن مبارزه، تاريخ را مي سازد.
از اين رو به تاکيد مارکس اينکه چه چيز براي مردم خوب است و به سود آنهاست و چه چيز بد و به زيان شان، «داوري ارزشي» است و نه لزوماً «داوري اخلاقي» زيرا اگر کسي هيچ توجهي هم به اخلاقيات نداشته باشد، هنوز ممکن است علاقه مند به پيشرفت و ارتقاي سطح زندگي خود و ديگران باشد؛ و اين امر با رد و انکار اخلاقيات توسط مارکس که نظام سرمايه داري را به دليل محروم کردن انسان ها از رفاه اجتماعي در دستور کار قرار مي دهد، کاملاً سازگار است. انتقاد کوبنده مارکس از اخلاق، به قول آلن وود انتقاد از «داوري هاي ارزشي» نيست بلکه صريحاً رد و طرد داوري هاي اخلاقي است، به ويژه آنهايي که متضمن باورهاي «حق» و «عدالت»اند.
-نحله هاي مارکسيستي از دو نگاه تروتسکي و لنينيستي منشعب شده اند. تروتسکي در جريان تجربه رژيم استاليني به اين نتيجه رسيد که نمي توان به طور تام و تمام به توجيه وسيله با هدف معتقد بود در حالي که لنين به آن اصالت مي داد. آيا در هر برداشت از مارکسيسم مي توان اين گزاره را ناديده گرفت؟
در پاسخ به پرسش فرجامين شما مي خواهم نخست بپرسم که اين «دو نگاه تروتسکيستي و لنينيستي» را شما از کجا و چه منابعي استخراج کرده ايد و چگونه با چنين قاطعيتي از «نحله هاي مارکسيستي» سخن به ميان مي آوريد و لنين را در برابر تروتسکي که در جريان «تجربه رژيم استاليني» معتقد شد که نمي توان «وسيله را با هدف توجيه کرد»، مدافع اصل «توجيه وسيله با هدف» نشان مي دهيد؟ دوم، پرسش تان را با بيان اينکه برداشت هاي متفاوت يا انحرافي از آراي مارکس وجود دارد، ولي نه «نحله هاي مارکسيستي» اصلاح کنم.
نخست بگويم که اين دوگانگي و تقابل ميان لنين و تروتسکي و مکاتب دوگانه آنها که ساير «نحله هاي مارکسيستي» به گفته شما و بسياري ديگر از آنها منشعب شده اند، از اساس غلط و غيرواقعي است. در اينجا بد نيست به ديدار و گفت وگوي کوتاه آندره مالرو و تروتسکي اشاره کنم. مالرو مي گويد پرسيدم؛ آيا لنين از کمونيسم اميد بار آوردن انسان طراز نويني را داشت، يا آنکه در آن دنباله تحولات تاريخي را مي ديد؟
پاسخ داد؛ بي شک يک انسان طراز نوين، براي او دورنماهاي کمونيسم بيکران بودند...
گفتم؛ به نظرم مي آيد که براي شما...
گفت؛ نه، من نيز اساساً مانند او فکر مي کنم.
و اين نيز خاطره ماکسيم گورکي است از ديدار و گفت وگوي کوتاهش با لنين. لنين به گورکي مي گويد؛ حرف هاي پوچ زياد زده مي شود و ظاهراً به ويژه درباره من و تروتسکي. او (لنين) با دست روي ميز کوبيد و گفت؛ بفرماييد، شخص ديگري به من نشان بدهيد که بتواند در عرض يک سال ارتشي تقريباً نمونه را سازمان دهد و احترام کارشناسان نظامي را نيز جلب کند. ما چنين شخصي را داريم، ما همه چيز داريم، و گفته تروتسکي درباره خودش؛
روشن تر بگويم. اگر من در 1917 در پترزبورگ نبودم، باز هم انقلاب اکتبر وقوع مي يافت. به شرط اينکه لنين مي بود و رهبري را بر عهده مي گرفت، ولي اگر نه لنين و نه من در پترزبورگ بوديم، از انقلاب اکتبر نيز خبري نبود... همين امر در خطوط کلي، در مورد جنگ داخلي نيز صادق است...
حتي در مورد تز «انقلاب مداوم» موضوع مورد مناقشه ميان تروتسکي و استالين، به طوري که کارولا اشترن مي گويد؛ لنين «در فاصله فوريه و اکتبر آن را - تز انقلاب مداوم تروتسکي - پذيرفت. تروتسکي نيز به نوبه خود تعاليم لنين را قبول کرد و پيمان ميان اين دو مرد يکي از شروط انقلاب اکتبر شد.»
درباره«پست مارکسيسم» بي مناسبت نيست که در اينجا اشاره يي به نوشته سي بي مک فرسون که کتابي از او به نام سه چهره دموکراسي ترجمه کردم و چند سال پيش منتشر شد، بکنم. در همين کتاب من پيوستي اضافه کرده ام به نام «سياست پست ليبرال دموکراسي». در اين پيوست مي خوانيم؛ اين روزها مقادير زيادي مطالب بي ربط درباره چيزي گفته و نوشته مي شود که آن را «پست کاپيتاليسم» يا «پساسرمايه داري» مي نامند. لازم به يادآوري است که هم کارشناسان مسائل روز و هم نظريه پردازاني که اين اصطلاح «پست» يا «پسا» را به کار مي برند، در عين حال آماده اند درباره «پست مارکسيسم» نيز سخن گويند. منظور و هدف در هر دو مورد يکي است؛ نشان دادن اينکه چيزي که اکنون با خط پيوند (-) نوشته مي شود، در واقع ناپديد شده و با چيز کاملاً متفاوت ديگري جا به جا شده است. در هر مورد، اگر کسي نتواند اين واقعيت را انکار کند و بر آن باشد که دست کم چيزي از شکل افتاده و سطحي مشابه آنچه در گذشته بوده، هنوز هم وجود دارد، احتمالاً مجبور است آن روح پليد را با واژه «پست» يا «پسا» تطهير کند. بدين ترتيب، اگر نشود، براي مثال نظام سرمايه داري به سبک قديم (از مد افتاده،) را با اخلاقيات پذيرفته شده امروز توجيه کرد يا اين امر به دشواري ممکن باشد؛ با صرفه تر است که بگوييم آن غنظام سرمايه داريف جاي خود را به چيز ديگري، يعني «پساسرمايه داري» داده است.
همچنان که مارکسيسم سبک قديم (از مد افتاده،) نيز که کماکان مشکل آفرين است، شايد بهتر باشد مرده اعلام شود، جايش را چيزي به نام «پسامارکسيسم» گرفته است.
اينک به موضوع «وسيله و هدف» بپردازيم و ببينيم آيا اصولاً اين مقوله به شکلي که درباره اش گفت وگو مي شود، جايي در مارکسيسم دارد؟ اگر دارد مارکسيست ها چگونه با آن برخورد مي کنند؟ بگذاريد از تروتسکي آغاز کنيم که بخشي از پرسش فرجامين شما را نيز دربر مي گيرد. تروتسکي مي گويد؛ حتي در آيين يسوعي که در نيمه اول قرن شانزدهم پديد آمد، آنها در مبارزه بر ضدپروتستان ها هرگز بر اين گمان نبودند که از هر وسيله يي براي رسيدن به هدف، يعني پيروزي کاتوليسيسم، استفاده کنند؛ هر چند در عمل هم کاتوليک ها و هم پروتستان ها، از هر وسيله يي حتي جنايتکارانه، براي سرکوب دشمنان شان استفاده مي کردند و هدف نيز توجيه گر عملشان بود، چرا که مي پنداشتند قداست و والا بودن هدف کافي است که وسيله تحقق آن توجيه شود. براي مثال سگ هاري را که به کودکي حمله مي کند، مي توان کشت؛ عمل کشتن در اينجا خنثي است و مي تواند فضيلت نيز به شمار رود، چنان که در مورد کشتن سگ هار جان و سلامت کودکي نجات يافته است. دکتر مارتين لوتر هم که با کليسا جنگيد و آزادي انسان را از قيد کليسا اعلام کرد، همين که در برابر انقلاب و خشم دهقانان آلماني که به نداي او آزادي خود را طلب مي کردند، قرار گرفت با اعلام اينکه دهقان سگ گر و بيمار است، فرمان به کشتن شان داد و بزرگ ترين و خونبارترين جنايت تاريخ را رقم زد.