۲۲ آبان ۱۳۸۷
مسائل اساسی علم سیاست (۲)
محمد باقر حشمت زاده: مسائل اساسی علم سیاست، تهیه و تنظیم خداداد ظهرابي كلانتري، کانون انديشه جوان، ۱۳۸۴.
سؤالهاي اساسي علم سياست
«حكومت» موضوع كلي علم سياست است وسؤالها و مجهولات آن به شرح زير طرح ميشود:
1. آيا حكومت هست؟ (اثبات وجود و هستي حكومت)
2. حكومت چيست؟
3. علت وجودي حكومت چيست؟
4. قلمرو حكومت كجاست؟ (از لحاظ زماني و مكاني)
5. حكومت چگونه استقرار و استمرار مييابد؟
6. حكومت به چه صورت بوده و به چند نوع است؟
هر يك از سؤالهاي كلي و مفهومي بالا ميتواند منشأ و مبدأ سؤالهاي متعددي در عرصة مصداقي و جزئي باشد. علم از لحاظ استقرايي و جزئي، معمولاً از اينجا آغاز ميشود و در مراحل بالاتر و عاليتر و از لحاظ قياسي، به سؤالهاي اساسي معدود و كلي منتهي ميشود. در واقع، فيلسوفان علم سياست حركت علمي خود را از كليات و مفاهيم آغاز ميكنند در حالي كه دانشمندان و پژوهشگران اين علم حركت خود را از اخبار و جزئيات شروع ميكند و كار هيچ يك از اين دو گروه بدون ديگري مفيد و مقدور نيست. اكنون، اين پرسش به ذهن خواننده ميرسد كه شش سؤال اساسي پيش گفته از كجا به دست آمده است؟ اصولاً، يكي از فوايد و كاربردهاي مهم فلسفه و منطق به ويژه معرفت عقلي و فلسفي، آن است كه سؤالها و مجهولات اساسي و كلي را براي انسان روشن ميكنند. از اين ديدگاه، فلسفه، علم و فن سؤال كردن است. سؤال بايد علمي، فني، مفيد و كاربردي باشد. طرح سؤالهاي اساسي و زيربنايي و عالمانه كار فلسفه است. بنابراين، چگونه ميتوان كاملاً به معرفت سياسي دست يافت، در حالي كه براي دانشجو و طلبة سياسي و اجتماعي، فلسفه و منطق درحاشيه و روش تجربي و حسي مبناي تحقيق است؟
كل هستي يك نظام سياسي است
اجمالاً و مقدمتاً، اگر حكومت را رابطة امردهي و امربري بين موجودات بدانيم، مهمترين جلوة آن را در نظام هستي ميبينيم. هستي در مجموعهاي مرتبط و به هم وابسته، يك نظام سياسي مبتني به رابطة امردهي و امربري است. زيرا خالق «امرده» و كل عالم مخلوقات «امربر» هستند. امر اول، بودن و امر دوم، شدن است. غربيها متأثر از انديشة الهي كليسايي حتي پس از رنسانس نيز خالقيت خدا را قبول دارند و خلقت را معلول امر او ميدانند ولي امر دوم يعني، امر شدن را نپذيرفتند و آمريت و عقلانيت انسان را جايگزين آن كردند. در مسير تحول، تمدن غرب و مادهگرايان، پا را فراتر گذاشتند و وجود الهي را نفي كردند. انقلاب فرانسه نمايشي از رسميت يافتن جدايي دين از سياست بود. به طوري كه باور داشتند كه خدا صاحب امر اول يعني «بودن» است ولي «شدن» يعني، امر دوم را به انسان واگذاشته است و اين، زمينة جهانبيني انقلاب فرانسه بود. مبحث آزادي و ليبراليسم غربي را ميتوان با توجه به واقعيت فوق، تعريف و تفسير كرد.
انقلاب بزرگ دوم غربيها در آستانة قرن بيستم و در روسيه بر پاية نظرية لنینیسم روي داد كه امر اول را نفي كرد. در مقايسه با آزاديخواهي ليبراليسم، كمونيستها تأمين عدالت اجتماعي را مطرح کرده بودند.
بنابراين، پاسخ فيلسوفان و دانشمندان به سؤالها و مجهولات اساسي هر علم، از جمله علم سياست، تا حد زيادي تابع نوع نگرش آنان به مجموعة هستي است. در قرنهاي متوالي، ديدگاه عالمان و عاملان سياست از نظام هستي، الهامبخش آنها در طرحهاي تئوري و عملي سياست و حكومت و نظام اجتماعي بوده است. يعني، از سلسله مراتب و نظم و تعادلي كه در نظام كائنات تشخيص ميدادند الهام گرفته و در عمل از آن نتايج خوب و بدي بدست ميآمد. مثلاً، فرمانروايي فردي و مطلق امپراطوران و بسياري از سلاطين و شاهان در زمانها و مكانهاي گوناگون، بر پاية الگوي نظام هستي توجيهپذير ميشد.
پيامدهاي منفي و استبداد و ديكتاتوري و سوء برداشت و سوء استفاده از الگوي نظام هستي زمينههايي را فراهم آورد تا انديشمندان، به ويژه پس از رنسانس، الگوهاي جديدي براي ساماندهي نظام اجتماعي و سياسي ارائه كنند و الگوهاي الهامبخش پيشين را نفي نمايند تا مباني و اركان جديدي براي طرحهاي اجتماعي و سياسي پيش نهند. در نظر انديشمندان و فيلسوفان قرون جديد، اين معنا متجلي شده بود كه انسان معاصر كه با تكيه بر عقل و تجربة خود و در ساية انقلاب علمي و صنعتي توانسته است مجموعههاي منظم و كارآمدي مثل «ساعت» و «ماشين» بسازد، ميتواند نظام اجتماعي و سياسي مدرن و پيشرفتهاي نيز بنا كند و طرح ايدة مهندسي اجتماعي بر چنين زمينههايي استوار بوده است.
الگوهاي فوق از لحاظ مادي، رفاهي و اقتصادي، به خصوص براي جوامع غربي، دستاوردهاي فراواني داشته است.
مشكلاتی كه هزينه نظام اجتماعي، صنعتي نوين است، به دو صورت متجلي ميشود: اولاً، از لحاظ طبيعي، محيط زيست انسان در معرض آلودگي و انهدام است. ثانياً، از لحاظ اجتماعي، كشورهاي موجود جهان به صورت اقليت غني و اكثريت فقير درآمدهاند. صلح جهاني در ساية انبوه سلاحهاي استراتژيك هستهاي و دوربرد، و كشتار جمعي، بسيار شكننده شده است و بحرانهاي سياسي _ نظامي بالقوه و بالفعل در همة جهان به چشم ميخورد. كارنامة جنگهاي قرن بيستم، كشتار و تخريب فراوان و مستمري نشان ميدهد كه به همين قياس، آيندة صلح جهاني تيره و ضايعات جنگهاي قرن بيست و يكم بسيار مصيبتبارتر است و احتمال نابودي بيشتر نفوس و تأسيسات تمدني نيز افزون ميشود.
سياست و قوانين نظام هستي
اگر فرض شود تمام موجودات هستي با كمك همة روشهاي شناخت و تحقيق بررسي شوند، نتيجة شناخت هستي در كليترين و فشردهترين صورت آن چيست؟ چكيدة معرفت و شناخت هستي را در چارچوب چند اصل كلي، ميتوان بيان كرد. مهمترين اصلي كه بر كل هستي حاكم است، اصل «عليت» است. بنابراين، بين همة موجودات روابط علت و معلولي برقرار است. شمول قياس و تطبيق اين اصل بر همة پديدههاي هستي كليدي براي گشودن درهاي معرفت سياسي است. بر اين اساس، در بررسي روابط بين پديدههاي سياسي و اجتماعي، مقولات سياسي نيز علت يا معلول هستند و هدف انديشمند سياسي آن است كه چگونگي رابطة آنها را كشف و بيان كند. اين پيش فرض، مسير و هدف علم سياست را روشن ميكند و از انحراف و هرز روي آن پيشگيري ميكند و پژوهشگر ميفهمد كه هدفش چيست. اصل عليت ميتواند هم ناظر به روابط جزئي باشد و هم در تعميم نهايي، رابطة بين مفاهيم كلي سياسي را بيان كند. مثلاً، گاهي پژوهشگر در پي كشف علل شكست كانديدايي، در انتخابات رياست جمهوري است و يا ميخواهد از علت حملة امریکا به عراق آگاه شود. اما گاهي پژوهشگر ميخواهد كلاً بداند علت شعلهور شدن جنگها چيست؟ و يا اصولاً، علت پيدايش رژيمهاي جمهوري در تاريخ اجتماعي و سياسي بشر چيست؟
از اصل عليت، دو اصل ديگر پديد ميآيد:
1. اصل ضرورت؛
2. اصل سنخيت.
اصل ضرورت ميگويد وقتي كه علل تامة معلولي پديد ميآيد، ضرورتاً آن معلول موجود ميشود. اين اصل كه به اصل قطعيت نيز معروف است، افق معيني در برابر علم و معرفت گشوده است. بر اين اساس، از يك سو، آدمي ميتواند با مشاهدة پيدايش علل، پيدايش معلول را پيشبيني كند و از سوي ديگر، ميتواند با كمك به فراهم آوردن زنجيرة علل، شرايط پيدايش معلول را فراهم كند و پيدايش آن را جلو و يا به تأخير بياندازد. اين پرسش پيش ميآيد كه آيا در معرفت سياسي نيز اصل «ضرورت و قطعيت» حاكميت دارد؟ و مثلاً آيا علل جنگها و انقلابها كلاً براي انسانها شناخته شده است و آيا اهل نظر با مشاهدة آنها ميتوانند پيشبيني كنند كه در چه زمان و مكاني، قطعاً و ضرورتاً، جنگي اتفاق خواهد افتاد؟ به نظر ميرسد هنوز معرفت سياسي به چنين مرحلهاي از قطعيت نرسيده است. از يك سو، اين امر را ميتوان ناشي از نوپايي علم نوين سياسي دانست و اميدوار شد كه در پيشرفتهاي آيندة علمي اين معرفت نيز مانند علوم دقيقه به درجاتي از قطعيت دست يابد. از سوي ديگر، ميتوان چنين استناد كرد كه چون فاعل سياست، انسان آزاد و مختار است و اعمال و رفتار او كمتر قابل پيشبيني است، لذا اصولاً اصل ضرورت و قطعيت در حوزة رفتار و روابط انساني بسيار كمرنگ است. به هر حال، در فلسفه و مباني علم سياست انديشمندان بايد به اين مسائل بحثانگيز توجه كنند. نكتة مهم آن كه مدتي است در فيزيك و علوم دقيقه نيز اصل قطعيت متزلزل شده است.
چنانكه گفتيم، اصل ديگري هم به نام سنخيت از اصل عليت ناشي ميشود كه بر اساس آن هر معلولي نتيجة علل معيني است و متقابلاً هر علت، معلولهاي خود را به وجود ميآورد. اين اصل نيز چهرهاي ويژه و نظام يافته به هستي ميدهد و افق مطمئني را فرا روي علم ميگشايد. بر پاية اين اصل، بين اشيا و پديدههاي هستي روابط ثابت و معيني برقرار است، پس با روشهاي تحقيق ميتوان اين روابط را شناخت و كشف كرد و به صورت قانونمندي عرضه كرد. با ياري از يافتههاي اين اصل، آدمي ميتواند سير حوادث را پيشبيني و به سود خود تا حدودي در آن مداخله كند.
اكنون سؤال اين است كه آيا اصل سنخيت نيز بر روابط مابين پديدههاي سياسي حاكم است يا خير؟ با شمول اين اصل بر پديدههاي سياسي، ميتوان يافتههاي سياسي را به صورت يك علم تام و مشابه علوم دقيقه درآورد. لكن بايد دانست كه اين نكته نيز جاي بحث و مناقشة فراوان دارد و در مباني و فلسفة علم سياست، صاحبنظران بايد به آن توجه كنند. مثلاً آيا در همة زمانها و مكانها علت انقلابها فقر مردم و ستم فرمانروايان است؟ آيا فقر و ستم در كشوري، ميتواند علل پيدايش انقلاب باشد و آيا زمان بروز چنين حوادثي را ميتوان پيشبيني كرد؟ نكتهاي كه با اصل سنخيت و به طور كلي با اصل عليت در علوم اجتماعي و سياسي مطرح ميشود، آن است كه بر خلاف پديدههاي فيزيكي، موجودات انساني اجتماعي، سياسي، پيچيده و كثيرالعله هستند و ميدانيم كه در پيدايش يك پديدة سياسي عوامل فراواني دخالت دارند. بنابراين، پژوهشگر سياسي بايد همة آنها را در نظر بگيرد. و معلوم كند كه علل متعدد يك معلول، از لحاظ طولي و عرضي، چه روابطي با هم دارند مثلاً در پيدايش انقلابها آيا فقر و ستم در عرض هم هستند يا در طول هم به طوري كه ستم علت فقر و فقر علت انقلاب است؟ از آنجا كه حكومت يكي از اركان نظام اجتماعي است و با توجه به اين كه اجتماع در عالم طبيعت قرار دارد بايد دانست كه بر اين عرصه از هستي چه قوانيني حاكم است و اثر و رابطة آن با حكومت و سياست چيست؟
پنج اصل بر عالم ناسوت به شرح زير حاكم هستند:
1. اصل نيازمندي؛ همة موجودات، نيازمند هستند.
2. اصل رابطه؛ موجودات براي رفع نياز با يكديگر رابطه برقرار ميكنند.
3. اصل تركيب؛ موجودات در جريان رابطه و داد و ستد با هم تركيب ميشوند.
4. اصل تغيير؛ موجودات چون با هم تركيب ميشوند تغيير ميكنند(حركت و تحول).
5. اصل قانونمندي؛ تغيير و تحول و حركت موجودات قانونمند است.
اولين و مهمترين قانوني كه بر عرصة طبيعت حاكم است، اصل «نيازمندي» است. يعني، همة موجودات نيازمند هستند. لذا براي رفع نياز تكاپو ميكنند و با موجودات ديگر رابطه برقرار ميكنند. پس، «رابطه» دومين اصل حاكم بر ناسوت است. موجودات نيازمند با يكديگر رابطه برقرارميكنند و در جريان آن، اشيائي كمي و كيفي مبادله ميشوند. بنابراين، طبيعت، عالم ارتباط و پيوند است. اصل سوم، قانون «تركيب» است يعني، موجودات نيازمند در رابطه و مبادلة مستمري كه با هستي دارند، با هم تركيب ميشوند. بنابراين، در عالم ناسوتي، موجود مطلق نداريم. در جريان اين رابطه و پيدايش تركيبات و بر اثر داد و ستد، موجودات طبيعي دگرگون ميشوند و بدين ترتيب، اصل چهارم پديد ميآيد. يعني، همة موجودات ناسوتي در حال تغيير و تحول و حركت دائمي هستند. آخرين اصل، آن است كه حركت و تغيير و تحول قانونمند است و علم يعني، كشف همين قانونمنديها با استفاده از روشهاي شناخت و تحقيق. اگر پژوهشگر قانونمندي تحول و حركت هر موجود و پديده را كشف كند، آن موجود براي او توضيحپذير، پيشبيني شونده و حتي مهارپذير ميشود. و در اين مرحله، علم تبديل به مهمترين سلاح ميگردد. بايد دانست در بين موجودات ناسوتي انسان از همة موجودات نيازمندتر است. لذا براي رفع نيازهاي خود با همة موجودات ديگر هستي رابطه برقرار ميكند.
بخشي از اين نيازها كه متوجه انسانهاي ديگر است، تركيب جامعه را پديد ميآورد. جامعه در بستر زمان و بر اثر مبادله و تركيب با ساير جوامع و پديدهها، دگرگون ميشود. و به موازات آن، حكومت و سياست نيز تحول و تغيير ميپذيرد. در اين ميان، پرسش دشواري كه همواره مطرح ميشود اين است كه آيا اين دگرگوني هم قانونمند است يا خير؟ مكتبهاي علمي و سياسي در پاسخ براي اين پرسش، نظريههاي متفاوت و بعضاً متضادي را مطرح كردهاند. ماركسيستها، قانونمند بودن تغيير و تحول اجتماعي و تاريخ را مطرح كردند. جوهر اين نظريه آن است كه همان قانونمندي و جبري كه در نظام طبيعت وجود دارد بر نظام اجتماعي و سياسي نيز حاكم است يعني، به جبر اجتماعي و تاريخي اعتقاد دارند. اين فرضيه دو نتيجه دارد: قانونمندي حاكم بر جامعه و تاريخ، مانند قانونمندي حاكم بر طبيعت كشف كردني و توضيحپذيراست. آدمي ميتواند با شناخت و كشف اين قانونمندي خود را با آن هماهنگ كند و از آن بهره ببرد.
بنابراين، حركت تاريخ و ساختار اجتماع و حكومت نه صددرصد جبري است و نه صددرصد اختياري، بلكه آميزهاي از هر دو مؤثر است.
پاسخ به سؤالهاي علم سياست
اينك، و با مباحثي كه از هستيشناسي مطرح كردهايم، خلاصهوار به بررسي و پاسخگويي سؤالها و مجهولات اساسي علم سياست ميپردازيم.
يك بار ديگر سؤالهاي اساسي را طرح ميكنيم:
1. آيا حكومت هست؟ (اثبات وجود حكومت)
2. حكومت چيست؟
3. چرا حكومت هست؟
4. قلمرو حكومت كجاست؟ (از نظر زمان و مكان)
5. حكومت چگونه استقرار و استمرار مييابد؟
6. حكومت به چه صورت و بر چند نوع است؟
1 ـ 4. آيا حكومت هست؟
در نخستين مرحله، دانشمند بايد «موجوديت و هستي» موضوع و گزينة خود را ثابت كند. بايد توجه كرد كه علوم، اساساً، «هستها» را بررسي ميكنند بعد از روشن شدن و اثبات «هستها»، عالمان و عاملان، سياستمداران و حقوقدانان، براي رفع نيازهاي انسان در زندگي، راه حلها و «بايدهايي» را پيشنهاد و معين ميكنند.
حكومت هست و وجود دارد و با دلايل عقلي، نقلي و تجربي ميتوان آن را اثبات كرد. از طرفي، با مطالعة تاريخ ميدانيم كه در گذشتهها نيز، اين رابطه در هستي و جامعه وجود داشته است.
2 ـ 4. چرا حكومت هست؟
سؤال از چرايي، پيچيدهترين و حساسترين سؤال علم و فلسفه است.چون و چرا كردن نشانة كنجكاوي و ظرفيت علمي انسان است. پرسش از چرايي و علت وجودي اشيا و موجودات، سرآغاز عصر علمي بشر است. وقتي نوزاد انسان كه چشم به هستي ميگشايد و به تدريج رشد ميكند، اشيا و موجودات طبيعي و مصنوعي بسياري را در برابر خود ميبيند و لمس ميكند، لذا موجوديت آنها برايش عادي جلوه ميكند. در اين مرحله، معمولاً، آدمي با چرايي و علت وجودي اشيا كار ندارد بلكه، بيشتر به آثار وجودي آنها و فايده و ضرري كه ميتوانند براي او داشته باشند، ميانديشد. در طي قرون و اعصار، انسانها و اجتماعات نخستين و بدوي در صورت پيدايش سؤال از چرايي موجودات هستي، تنها با يك پاسخ اقناعي مثل «خدا خواسته كه چنين باشد» راضي ميشدهاند.
نظام اجتماعي و سياسي نيز چون مستمراً در قالب ميراث و به صورتي ثابت در طول قرنها، به نسلهاي بعدي منتقل ميشده است، در نظر انسانها، طبيعي و تغييرناپذير بوده است. لكن دانشمندان همواره، بشر را به تفكر دربارة علل فاعلي و غايي همة پديدهها و موجودات دعوت كردهاند.
در تاريخ علم، از دير زمان، پرسش از چون و چرايي وجود حكومت پيوسته مطرح شده است و انديشمندان شرق و غرب از هزاران سال پيش، در پاسخ به آنها، نظريات مكتوب خود را به يادگار گذاشتهاند.
پيش فرض اين است كه موجودي به نام «حكومت» هست و پژوهشگر ميپرسد: چرا حكومت هست؟ در اينجا، حكومت به مثابه يك واقعيت بررسي ميشود. به نظر ميرسد آدميان زماني كه از جور و ستم حكومتها به جان آمدهاند اين سؤال را مطرح كردهاند: اگر علت استقرايي همة حكومتها را در همة زمانهاو مكانها مورد بررسي و تجربه قرار دهيم به جوابهايي از اين دست برميخوريم: هدايت، امنيت، وحدت، سلطه، بهرهكشي و استثمار.
اين علل ميتوانند در طول يا در عرض يكديگر باشند. پيدايش و بقاي برخي حكومتها، اساساً ناشي از وجود يكي از علل فوق است و پيدايش برخي ميتواند همزمان معلول چند علت مربوط در طول يا عرض يكديگر باشند. از لحاظ ارزشي و واقعي، علل فوق را ميتوان به دو دستة زير تقسيم كرد:
1 . خير؛
2 . شر.
ايجاد حكومت براي رفاه، خير و براي سلطه و بهرهكشي و منافع مادي، شر است. اگر چه هر حكومتي در ابتدا و در مرحلة نظري در مسير خير ايجاد شده است، لكن به شهادت تاريخ بسياري از حكومتها در ادامة وجود و بقاي خود عملاً تبديل به ابزار سلطه و بهرهكشي شدهاند. به طوركلي، اگر بخواهيم علت وجودي حكومت و سياست را به اصلي كلي و كليدي برگردانيم بايد از اصول حاكم بر هستي بهره بگيريم. بنابر اصل نيازمندي، موجودات همگي نيازمند هستند. بنابراين، علت وجودي و پيدايش هر موجود، از جمله حكومت، به اصل نياز ارتباط مييابد. يعني، همة آدميان براي رفع نيازهايي كه در هر زمان و مكاني احساس كردهاند از قبيل دفاع در برابرخطرهاي طبيعي، دفع دشمن خارجي، نظم و امنيت، هدايت و نيل به كمال، ناگزير، حكومتي تأسيس كردهاند.
۳ ـ 4. قلمرو حكومت كجاست؟
ملاحظه شد كه نظام هستي در مجموعهاي به هم وابسته و واحد، و با همة گستردگي و بيكراني، يك نظام سياسي است. همين موضوع كمك ميكند تا علم سياست مرزهاي خود را با ساير رشتهها از جمله تاريخ، جامعهشناسي، حقوق و ... روشن كند و به صورت علمي مستقل و معين، رسميت يابد. قلمرو علم سياست دو حوزه دارد:
1. سياست داخلي؛
2. سياست خارجي و روابط بينالملل.
در قرنهاي پياپي، علم و معرفت سياسي، عمدتاً، به سياست داخلي نظر داشته است و مفاهيم اساسي آن عبارت از دولت و ملت بوده است. ولي در چند قرن اخير و پس از رشد و گستردگي مبادلات و روابط بين كشورها، بررسي حوزة سياست خارجي و روابط بينالمللي در معرفت سياسي نقشي كليديتر يافته است.
در اين شرايط، مفاهيمي مثل حقوق بينالملل، سازمانها و پيمانهاي بينالمللي، قدرت و منافع ملي، جغرافياي سياسي، حقوق بشر، نظام بينالملل و نظاير آنها، در معرفت سياسي، مفاهيم اساسي هستند.
۴ - 4. حكومت چگونه استقرار و استمرار مييابد؟
اينك به اساسيترين پرسش سياسي ميرسيم يعني، حكومت چگونه استقرار و استمرار مييابد؟ ديديم كه ملموسترين نتيجة حکومت، پيدايش سلسله مراتب است. در رابطة فرمانروايي، معمولاً، فرد يا اقليتي در رأس سلسله مراتب اجتماعي است و امكانات و اختيارات بيشتري دارد در حالي كه اكثريت مردمي كه در مراتب پايين جاي دارند، بايد از آنها اطاعت كنند. هنگامي كه عقلا «آزادي و برابري» نوع انسانها را ثابت كردند، رابطة نابرابر و الزامي حكومت در ساية ترديد قرار گرفت، مگر اين كه در تأمين نيازهاي اساسي مانند امنيت، عدالت، رفاه، نظم و هدايت، در نظر مردم مشروعيت يابد. اكنون اين پرسش مطرح ميشود كه انسانها با پذيرش و باور برابري و آزادي خود، چگونه حكومت را كه ملازم با نابرابري است ميپذيرند؟
بخشي از پاسخ در سطور بالا منعكس است زيرا گفتيم كه نياز به امنيت و امثال آن باعث ميشود كه امربران حكومت را بپذيرند. اما اگر حكام و حكومت دست به ظلم و استثمار زدند پاسخ چيست؟ يعني، در شرايط ظلم و استثمار ـ كه تقريباً، تبديل به صفت ثانوي و هميشگي حكومتهاي طول تاريخ شده ـ چگونه حكومت استمرار مييابد و امربران از آن اطاعت ميكنند؟ پاسخ در كلمة قدرت نهفته است. حاكمان با جمعآوري و تمركز منابع قدرت و كاربست آنها، امربران را به پذيرش اوامر خود واميدارند. به اين ترتيب، دو عامل و عنصر در استقرار و استمرار حكومت، نقش اساسي دارند كه عبارتند از:
1 . قدرت؛
2 . مشروعيت.
سهم هر يك و نيز اولويت و ارجحيت آنها در ايجاد و بقاي حكومت، بستگي به شرايط زمان و مكان دارد. حكومتها امروزه به «تبليغات و ارتباطات» بسيار توجه ميكنند و ارتش و نيروهاي مسلح، كه در گذشته شاخص اصلي قدرت و حكومت بود، امروزه، عليرغم همة اهميتي كه دارد بيشتر جنبة بازدارندگي دارد. بنابراين، اگر فطرت و طبيعت انسان را كه با آزادي و برابري سرشته است، در نظر بگيريم، حكومت جعلي، مصنوعي و غير طبيعي جلوه ميكند و تنها در صورتي وجود و دوام مييابد كه قدرت و مشروعيت داشته باشد.
بدين سان، پژوهشگر و انديشمند سياسي در مسير تجزيه و تحليل علمي خود به پديده «قدرت» ميرسد و نظر به نقش اساسي آن در حكومت و سياست، آن را ثبوتاً موضوع علم سياست قرار ميدهد؛ در حالي كه با روش اثباتي و استقرايي، پديدة قدرت به تنهايي و مستقيماً قابل مشاهده نيست. لذا محور مجهولات علم سياست را ميتوان به سمت قدرت چرخاند و چنين پرسيد:
1. آيا قدرت هست؟
2. قدرت چيست؟
3. قلمرو آن كجاست؟
4. منابع آن كدام است؟
5. قدرت چگونه كسب ميشود؟
6. قدرت چگونه حفظ ميشود؟
7. قدرت چگونه بسط مييابد؟
8. قدرت چگونه زوال يافته و منتقل ميشود؟
9. قدرت براي چه به كار ميرود؟
وقتي معرفت سياسي باعث شد تا سياست از ارزشهاي آلودة خرافي كليسايي و ستمگريهاي قرون وسطايي جدا شود، پيامدهاي مثبتي داشت.
پرسش اين است كه در هر زمان و مكاني كدام يك از سؤالهاي ششگانة سياسي مهمتر و اساسيتر است؟ همان گونه كه گفتيم، امروزه سؤال پنجم اساسيتر است كه ديديم در نهايت، به پديدة قدرت منتهي ميشود. در حالي كه از نظر مصالح و منافع بشري، سؤال سوم يعني، چرايي حكومت مهمتر است، كه ميپرسد: فلسفة وجودي حكومت ذاتاً و عقلاً چيست؟ روشن شدن پاسخ اين سؤال باعث ميشود كه آدميان تلاش كنند تا حكومت را در همان جهت پيش ببرند، ولي اگر سؤال پنجم يعني، قدرت را محور اساسي در بررسي سياسي بدانيم غافل ميمانيم كه اصلاً قدرت و حكومت براي چه چيزي به كار ميرود.
۵ ـ 4. انواع حكومت
آخرين سؤال اساسي دربارة حكومت و سياست، پرسش از صورت و نوع آن است. يعني، حكومت به چه صورت و چند نوع است. پديدههاي سياسي و اجتماعي، مانند قدرت، جزو اعتباريات هستند و بر خلاف اشياي فيزيكي، مصاديق ملموس ندارند بلكه آثار و نتايج آنها قابل بررسي و بحث است. بنابراين، در فيزيك و هندسه، پرسش از شكل يك موجود، مسألهاي تجربي است. در حالي كه پرسش از شكل و صورت موجودات اجتماعي و سياسي، امري پيچيده است. در واقع، بسياري از اصطلاحات علوم اجتماعي و سياسي از ساير رشتهها، به ويژه علوم دقيقه و كمي، وام گرفته شده است كه در انتقال معاني و واژههاي آن حوزهها دشواريهايي پديد ميآيد. مثلاً، كليديترين متغير علم سياست، يعني «قدرت» واژهاي است كه از علم فيزيك به طور تشبيهي و تمثيلي گرفته شده است. واژة قدرت و نيرو در فيزيك مفاهيم و آثار و مصاديق ويژهاي دارد در حالي كه انتقال اين واژهها به معرفت سياسي مطلب را حتي پيچيدهتر ميكند.
به هر حال هنگامي كه از صورت و نوع حكومت پرسش ميشود بايد دانست كه روشن كردن اين اصطلاح بسيار دشوار است و ممكن است هر نويسنده و خوانندهاي در قلمرو ادبيات سياسي از اين اصطلاح معناي مخصوص در نظر داشته باشد. در حالي كه واژگان كليدي هر علم براي آن است كه زبان مشتركي در بين پژوهشگران آن ايجاد كند.
درسهايي مانند «تاريخ تحول حكومت» و «سياستهاي مقايسهاي و تطبيقي» كوششي براي روشن كردن تقسيمبندي صورتها و انواع حكومت است. ارسطو، اولين دانشمندي است كه تقسيمبندي خود را دربارة انواع حكومت ارائه كرده است. در قرون معاصر نيز، منتسكيو، حكومتها را دستهبندي كرده است.
ارسطو كلاً سه نوع حكومت را موجود ميداند كه هر يك از آنها ميتواند بد يا خوب باشد پس الزاماً، هيچ حكومتي به تنهايي خوب نيست بلكه، صورتهاي سهگانة هر كدام ميتواند خير يا شر باشد.
در تاريخ معاصر نيز، منتسكيو انديشمند و سياستمدار فرانسوي، با توجه به ميزان تمركز قوا، دو نوع رژيم را از يكديگر تمييز ميدهد.
در ادبيات سياسي معاصر نيز حكومت با توجه به ملاكها و معيارهاي مختلفي دستهبندي شده است.
خلاصه و جمعبندي
علم سياست نيز مانند معارف ديگر به صورت قضايا و جملات خبري است. ولي هر جملهاي كه خبري و قضيه باشد الزاماً علمي و يقيني نيست مگر اين كه از مباني و پايههاي معيني سرچشمه گرفته باشد. در واقع، علوم، يافتههاي ذهن هستند نه بافتههاي آن. مباني و اركان علم، از جمله علم سياست ميتواند در چهار مقولة زير بيايد:
1. انگيزة پژوهشگر؛
2. موضوع معين؛
3. روشهاي تحقيق؛
4. كاربرد علم.
مهمترين ركن در مباني هر علم موضوع مشخص و معين آن است. دانشمند علم سياست از بين موجودات هستي و اجتماع، مقولة حكومت را به عنوان موضوع برگزيده است. قدم مهم در حركت علمي آن است كه پژوهشگر دربارة موضوع انتخابي خود مهمترين مجهولات و سؤالها را با نظمي روشمند و منطقي مطرح كند و با استفاده از روشهاي «شناخت و تحقيق» به آنها پاسخ گويد. مجموعة پاسخهاي داده شده پيكرة آن علم و معرفت را بنا ميكنند.
پژوهشگر سياسي چند موضوع كلي را براي پژوهش انتخاب ميكند كه عبارتند از: دولت، حكومت و قدرت. با گزينش هر يك از اين مفاهيم كلي به عنوان موضوع اصلي علم سياست، در نهايت باعث ميشود كه در مسير بررسي و شناخت، به دو مقولة ديگر نيز برسيم. اگر «حكومت» موضوع علم سياست انتخاب شود، مسائل و مجهولات اساسي زير ظاهر ميشوند:
1. آيا حكومت هست؟
2. حكومت چيست؟
3. چرا حكومت هست؟
4. قلمرو حكومت كجاست؟
5. حكومت چگونه استقرار و استمرار مييابد؟
6. حكومت بر چند نوع است؟
در اين نوشتار، چگونگي پيش آمدن سؤالهاي بالا طرح و مختصراً به آنها پاسخ داده شده است.
در پايان نيز، براي نتيجهگيري، پاسخهاي مشروح را مرور ميكنيم:
1. آيا حكومت هست؟ بله، در زندگي اجتماعي، پديدهاي به نام حكومت مستقر است .
2. حكومت چيست؟ حكومت يعني وجود رابطة امردهي و امربري در جامعة ملي و بينالمللي.
3. چرا حكومت هست؟ حكومت ميتواندبراي حفظ سلطة گروهي بر گروه ديگر و با هدف استعمار و استثمار ايجاد شده باشد. ولي از جنبة دیگر، به دليل نياز انسانها به امنيت و ... به وجود ميآيد.
4. قلمرو حكومت كجاست؟ علوم سياسي، رابطه را در قلمرو جامعهاي انساني كه در قالب جامعة ملي و بينالمللي باشد، بررسي ميكند.
5. حكومت چگونه استقرار و استمرار مييابد؟ و با توجه به اين كه انسانها ذاتاً آزاد و برابرند، چگونه وجود حكومتي را كه مستلزم سلسله مراتب است ميپذيرند؟
پاسخ آن كه عامل استقرار و استمرار حكومتها، قدرت و مشروعيت است.
6. حكومت بر چند نوع است؟ در طي تاريخ، هزاران حكومت در مصداق عيني پديده آمده و سپس سقوط كردهاند. در بررسي جامع و علمي، ميتوان آنها را به چند نوع تعميم داد و تقسيم كرد. از ميان اين تقسيمبنديها، دستهبندي ارسطو پذيرفتنيتر است. كه حكومت را به پادشاهي (يكتنسالاري)، آريستوكراسي (چندتن سالاري) و پوليتي (همه سالاري) تقسيم كرده است. البته امروزه، مباني متعددي براي دستهبندي و تقسيمبندي حكومتها و رژيمهاي سياسي وجود دارد.
فهرست منابع:
آگ برن و نيم كف: زمينة جامعهشناسي، ترجمه و اقتباس اميرحسين آريانپور، دهخدا، تهران، چ 4، 1348.
باتامور، تيبي: جامعهشناسي سياسي، ترجمة منوچهر صبوري كاشاني، كيهان،1360.
پازارگاد، بهاءالدين: تاريخ فلسفة سياسي، ج 1، بينا، بيجا، چ 4، 1359.
پهلوان، چنگيز: انديشة سياسي، پاپيروس، تهران، 1366.
دوورژه، موريس: اصول علم سياست، ترجمة ابوالفضل قاضي، دانشگاه تهران، تهران، 1369.
ــــــــــــــــــ: جامعهشناسي سياسي، ترجمة ابوالفضل قاضي، دانشگاه تهران، تهران، 1369.
قاضي، ابوالفضل: حقوق اساسي و نهادهاي سياسي، دانشگاه تهران، تهران، چ،2،1370.
قوام، عبدالعلي: سياستهاي مقايسهاي، سمت، تهران، 1373.
لوكس، استيونس: قدرت، ترجمة فرهنگ رجايي، مؤسسة مطالعات و پژوهشهاي فرهنگي، بيجا، 1370.
مقتدر، هوشنگ: مباحثي دربارة سياست بينالمللي و سياست خارجي، بينا، بيجا، بيتا.
مك آيور، ر.م.: جامعه و حكومت، ترجمة ابراهيم علي كني، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، بيجا، 1349.