تبليغاتX
علوم سیاسی -
۵ آبان ۱۳۸۷

 فلسفه به‌منزله تکرار خلاقانه

آلن بدیو: روزنامه کارگزاران، ترجمه اميد مهرگان، شماره ۴۵۴، ۲۲ اسفند ۱۳۸۶.

با اشاره به یکی از استادان‌ام شروع می‌کنم، فیلسوف مارکسیست، لویی آلتوسر. برای آلتوسر، تولد مارکسیسم چیز ساده‌ای نبود. این تولد مرکب از دو انقلاب، دو رخداد فکری عمده، بود. نخست، رخدادی علمی. این رخداد عبارت بود از ایجاد نوعی علم تاریخ توسط مارکس که نام آن «‌ماتریالیسم تاریخی» است. رخداد دوم سرشتی فلسفی داشت، که عبارت بود از ایجاد شاخه‌ای جدید توسط مارکس و دیگران که نام آن «‌ماتریالیسم دیالکتیکی» است. می‌توانیم بگوییم که برای روشن‌ساختن و یاری‌رساندن به تولد یک علم جدید، نیاز به یک فلسفه جدید است. بر همین قیاس، پاگرفتن ریاضیات نیازمند فلسفه افلاطون بود، یا فیزیک نیوتنی نیازمند فلسفه کانت. با وجود این، هیچ مشکلی در همه اینها وجود ندارد. در این چارچوب، می‌توان دو نکته درباره رشد و تحول فلسفه گفت. این رشد وابسته به ظهور فاکت‌های جدید در حیطه‌هایی بود که مستقیماً واجد سرشتی فلسفی نیستند، به‌طور خاص، فاکت‌های مربوط به حیطه‌های علم. نظیر ریاضیات برای افلاطون، دکارت یا لایب‌نیتس، فیزیک برای کانت وایتهد یا پوپر، تاریخ برای هگل و مارکس، زیست‌شناسی برای نیچه، برگسون یا دلوز.
تا آنجا که به من مربوط می‌شود، کاملا موافقم که فلسفه متکی به برخی حیطه‌های غیرفلسفی است. و من این حیطه‌ها را «‌شرایط»[conditions] فلسفه خوانده‌ام. مایلم صراحتا بگویم که من شرایط فلسفه را به پیشرفت علم محدود نمی‌کنم. قصد دارم مجموعه‌ای وسیع‌تر از شرایط را پیشنهاد کنم، تحت چهار گونه ممکن: علم، سیاست، هنر و عشق. بدین‌ترتیب، فی‌المثل، کار خود من متکی به مفهوم ریاضی جدیدی از «نامتناهی» است ولی همچنین، متکی به صور جدید سیاست انقلابی، اشعار بزرگ مالارمه، رمبو، پسوآ، ماندلشتام یا والاس استیونس، نوشته‌های ساموئل بکت، شیوه‌های جدید عشق که از دل روانکاوی و دگرگونی کاملِ همه پرسش‌های مربوط به جنسی‌شدن و جنیست برخاستند.
بنابراین می‌توانم بگویم که تحول فلسفه همان انطباق‌یافتن تدریجی فلسفه با تغییرِ رخ‌داده در شرایط‌اش است. پس خواهید گفت: فلسفه همیشه عقب است! فلسفه همیشه در حال تلاش برای رسیدن به نوآوری‌های غیرفلسفی است! و من خواهم گفت: درست است! این درواقع نتیجه‌گیری هگل بود. فلسفه پرنده حکمت است و پرنده حکمت جغد است. ولی جغد زمانی به پرواز درمی‌آید که روز بسر آمده است. فلسفه رشته‌ای است که پس از روز معرفت، روز تجارب و در آغاز شب می‌رسد. ظاهرا مشکل ما، مشکل تحول فلسفه، حل شده است. دو حالت وجود دارد. حالت اول: بامداد تازه‌ای از تجارب خلاق در علم، سیاست، هنر یا عشق در راه است و ما شامگاه تازه‌ای برای فلسفه خواهیم داشت. حالت دوم: تمدن ما به ته رسیده است و یگانه آینده‌ای که می‌توانیم متصور شویم آینده‌ای تاریک است، آینده‌ای از غروب همیشگی. پس آینده فلسفه همان مرگ آهسته‌اش خواهد بود، مرگ آهسته‌اش در شب. فلسفه به آن چیزی تقلیل خواهد یافت که در آغاز متنی زیبا از ساموئل بکت، «همراه»، آمده: «‌صدایی در تاریکی حرف می‌زند.»، صدایی بدون معنا، بدون مقصد.
و به‌واقع، از هگل و آگوست کنت تا نیچه، هایدگر یا دریدا، حال بگذریم از ویتگنشتاین و کارناپ، می‌توانیم به ایده فلسفی نوعی مرگ احتمالی فلسفه ـ به هرحال، فلسفه در شکل کلاسیک‌اش، فلسفه متافیزیکی ـ برخوریم.
می‌توانم خطابه‌ام را همین‌جا تمام کنم و درحالی که موهایم روی سرم سیخ ایستاده مثل یک خواننده پانک بگویم: آینده‌ای در کار نیست! پس از آن نیز همگی الکل نیهیلیسم را سر خواهیم کشید.
ولی چند اشکال کوچک باقی می‌ماند.
اولی، که شاید زیادی صوری، زیادی مغلطه‌آمیز باشد، این است که ایده پایان فلسفه برای زمانی دراز ایده‌ای سنخ‌نما و رایج بوده است. وانگهی، این ایده اغلب مثبت است. نزد هگل، فلسفه به پایان خود رسیده زیرا فلسفه سرانجام قادر به فهم معرفت مطلق می‌شود. نزد مارکس، فلسفه در مقام تفسیر جهان می‌تواند جای خود را به دگرگونی انضمامی و مشخصِ همین جهان بدهد. نزد نیچه، انتزاع یا تجریدِ منفی فلسفه قدیمی باید تخریب شود تا راه را برای آزادسازی یک تایید سرزنده و راستین، یک «‌آری» بزرگ به همه آنچه وجود دارد، فراهم سازد و نزد جریان تحلیلی، عبارات متافیزیکی، که مهمل محض‌اند، باید به نفع گزاره‌ها و استدلالات روشن، تحت سرمشق منطق مدرن واسازی شوند.
می‌بینیم که در همه این موارد، بیانیه‌های بزرگ در خصوص مرگ فلسفه به طور کلی و مرگ متافیزیک به‌طور خاص، به احتمال قریب به یقین چیزی نیستند مگر ابزاری بلاغی برای معرفی راهی تازه، یا هدفی تازه، به خودِ فلسفه. بهترین راه برای گفتنِ «‌من یک فیلسوف‌ام» احتمالا گفتن این است: «فلسفه پایان یافته، فلسفه مرده است». پس پیشنهاد می‌کنم چیزی مطلقا نو را آغاز کنیم. نه فلسفه، بلکه فکرکردن! نه فلسفه، بلکه توان یا بالقوگی[potency] سرزنده! نه فلسفه، بلکه یک زبان عقلانی نو! به‌واقع: نه فلسفه قدیمی، بلکه فلسفه جدید خودم.
پس این امکان وجود دارد که تحول فلسفه همواره ضرورتا درقالب رستاخیز باشد. فلسفه قدیمی، همچون انسان قدیمی، مرده است، اما این مرگ در واقع تولد انسان جدید، فیلسوف جدید، است.
ولی همان‌طور که می‌دانید، رابطه نزدیکی میان رستاخیز و نامیرایی وجود دارد، میان بزرگ‌ترین تغییری که می‌توانیم تصور کنیم، تغییر از مرگ به حیات و غیبت تام‌و‌تمامِ تغییر، آن هنگام که سرمستِ رستگاری‌ایم.
شاید تکرار مضمون پایان متافیزیک و مضمون تکرارشونده همبسته آن، یعنی آغاز جدید فکرکردن، نشان از عدم‌تحرّک بنیادینِ نفسِ فلسفه دارد. شاید فلسفه باید پیوستگی خویش، سرشت تکرار‌شونده خویش را به‌ قالب زوج شگفت‌انگیز مرگ و تولد درآورد.
در این نقطه به کار لویی آلتوسر بازمی‌گردیم. زیرا آلتوسر، که معتقد است فلسفه به علم اتکا دارد، درعین حال به چیز بسیار غریبی هم معتقد است و آن این‌که فلسفه اصلاً هیچ تاریخی ندارد.
نگریستن به آلتوسر، درمقام آخرین مدافع برداشت مَدرَسی کهن از نوعی «‌فلسفه جاودان»، یعنی همان فلسفه به منزله تکرار محضِ امر یکسان، تقریباً مثل یک جک است؛ فلسفه به‌سبک نیچه‌ای به‌منزله بازگشتِ جاودانِ امر یکسان.
ولی این «یکسان» چیست؟ یکسانی امر یکسان چیست که در تقدیر غیرتاریخی فلسفه بازمی‌گردد؟ در پس این پرسش، طبیعتاً به بحثی قدیمی در باب سرشت راستین فلسفه برمی‌خوریم. به‌طور کلی دو گرایش عمده وجود دارد. برای گرایش اول، فلسفه ذاتاً نوعی معرفت بازتابی است. معرفت به حقیقت در حیطه‌های نظری، معرفت به ارزش‌ها در حیطه‌های عملی. ما باید یادگیری و انتقال معرفت را سازماندهی کنیم و شکل مناسبِ فلسفه نیز همان مدرسه است. فیلسوف یک پروفسور است، مثل کانت، هگل، هوسرل، هایدگر و بسیاری کسان دیگر، ازجمله خودم هنگامی که مرا تحت عنوان «پروفسور بدیو» خطاب قرار می‌دهید.
امکان یا گرایش دوم این است که فلسفه واقعا یک معرفت نیست، این‌که فلسفه نه نظری است و نه عملی. فلسفه در دگرگونی مستقیمِ سوژه ریشه دارد، نوعی تبدّل رادیکال است، تغییر تام‌و‌تمامِ زندگی. پس نتیجتاً فلسفه بسیار به دین نزدیک است، اما همراه با ابزار منحصراً عقلانی؛ بسیار به عشق نزدیک است، اما بدون پشتیبانی خشونت‌آمیزِ میل؛ بسیار به تعهد سیاسی نزدیک است، اما بدون محدودیت حاصل از یک سازمان‌دهی مرکزیت‌یافته؛ بسیار به توان خلق هنری نزدیک است، اما بدون ابزار فیزیکی هنر؛ بسیار به معرفت علمی نزدیک است، اما بدون صوری‌گرایی ریاضیات و بدون ابزار تجربی و تکنیکی فیزیک. به خاطر همین گرایش ثانی، فلسفه ضرورتا امری مربوط به مدرسه، یادگیری، انتقال معرفت و پروفسورها نیست. فلسفه خطاب آزادانه کسی به همه‌کس است. مثل سقراط که در خیابان‌های آتن با جوانان حرف می‌زد؛ مثل دکارت که به شاهزاده الیزابت نامه می‌نوشت؛ مثل ژان ژاک روسو که اعترافاتش را می‌نوشت؛ یا همچنین نیچه یا نوول‌ها و نمایشنامه‌های سارتر؛ یا، اگر مرا به‌خاطر ذره‌ای خودشیفتگی ببخشید، نوول‌ها و نمایشنامه‌های خودم.
تفاوت در این است که فلسفه دیگر معرفت، یا معرفت به معرفت، نیست. بلکه یک کنش است. می‌توان گفت که آنچه به فلسفه هویت می‌بخشد قواعد یک گفتار نیست، بلکه یکتایی یک عمل است. همین عمل است که دشمنان سقراط آن را «‌فساد جوانان‌» می‌خواندند و چنانکه می‌دانید سقراط به‌خاطر آن به مرگ محکوم شد. همه چیز به‌کنار، «‌فاسدکردن جوانان» نام بدی برای کنش فلسفی نیست، اگر که «‌فاسدکردن» را درست بفهمیم. در اینجا، «‌فاسدکردن» یعنی یاددادنِ امکان خودداری از هر نوع انقیاد به عقایدِ تثبیت‌شده. فاسدکردن یعنی دادن ابزاری به جوانان برای تغییر افکارشان درمورد همه هنجارهای اجتماعی؛ فاسدکردن یعنی نشاندن بحث و نقادی عقلانی به‌جای تقلید، یا اگر مسئله بر سر اصول است، نشاندن شورش به‌جای اطاعت. ولی این شورش، تا آنجا که نتیجه اصول و نقادی عقلانی است، نه خودانگیخته است نه پرخاشگرانه. در اشعار شاعر بزرگ فرانسوی، آرتور رمبو، به این عبارت عجیب برمی‌خوریم: «شورش‌های منطقی». این احتمالا تعریف خوبی از کنش فلسفی است. «شورش‌های منطقی». تصادفی نیست که دوست من، فیلسوف عالی، ژاک رانسیر، در دهه هفتاد مجله مهمی منتشر می‌کرد که عنوان آن دقیقا «شورش‌های منطقی» بود.
اما اگر ذات فلسفه نوعی ذات فعال و کنشگر است، لاجرم می‌توانیم به درک بهتری از دلیل این امر برسیم که چرا، نزد لویی آلتوسر، تاریخی واقعی برای فلسفه وجود ندارد. آلتوسر، در آثار خودش، سعی می‌کند بگوید که کارکرد فلسفه ایجاد نوعی تفکیک [یا تفرقه] در عقاید است، یا به بیان دقیق‌تر، در عقاید رایج درمورد معرفت علمی، یا، کلی‌تر اگر بگوییم، در فعالیت‌های نظری. چه نوع تفکیکی؟ نهایتا، همان تفکیک میان ماتریالیسم و ایده‌آلیسم. و از آنجا که او یک مارکسیست بود، عقیده داشت که ماتریالیسم همان چارچوب انقلابی برای فعالیت‌های نظری است و ایده‌آلیسم همان چارچوبِ محافظه‌کارانه است.
اما گذشته از نتیجه‌گیری مارکسیستی، می‌توانیم دو نکته را در نظر آوریم: اولا، کنش فلسفی همواره به‌شکل یک تصمیم، یک جداسازی، یک تمایز روشن است، میان معرفت و عقیده، میان عقاید درست و غلط، میان حقیقت و کذب، میان خیر و شر، میان خردمندی و دیوانگی و قس علی هذا.
ثانیا، کنش فلسفی همواره بعدی هنجارگذار[normative] دارد. تفکیک درحکم یک سلسله مراتب نیز است. در نمونه مارکسیستی، ماتریالیسم لفظ خوب است و ایده‌آلیسم لفظ بد. ولی به بیان عام‌تر، همواره چنین می‌نُماید که تفکیک مفاهیم یا تفکیک تجارب در واقع همان کنش تحمیلِ -شاید- یک سلسله مراتب به جوانان است و به‌طور سلبی، نتیجه این کنش همان واژگونی نظم مستقر، یا واژگونی یک سلسله مراتب قدیمی، است.
پس ما عملا عنصری نامتغیر در فلسفه داریم، چیزی شبیه به نوعی تکرار وسواسی، یا شبیه بازگشت جاودانِ امر یکسان. اکنون می‌توانیم این قاب یا ماتریکس را، که بی‌ربط به سری مشهور فیلم‌های ماتریکس نیست، خلاصه کنیم.
فلسفه همان کنش بازشناسی و تصدیقِ همه تجرب‌های نظری و عملی به یاری پیش‌نهادن یک تفکیک هنجارگذار بزرگ و نو است، تفکیکی که یک نظم فکری مستقر را واژگون می‌کند و مشوّق ارزش‌های جدید در ورای ارزش‌های رایج است. شکل یا فرم این کنش چیزی نیست مگر خطابی کم و ‌بیش آزادانه به همه‌کس، ولی پیش از هر چیز، خطابی به جوانان، زیرا یک فیلسوف خیلی خوب می‌داند که جوانان باید درباره زندگی‌شان تصمیماتی بگیرند و اینکه آنان اغلب بهتر از دیگران مهیای پذیرش مخاطرات یک شورش منطقی‌اند.
این نکات نشان می‌دهند که چرا فلسفه، به‌تعبیری، همواره چیز یکسانی بوده است. طبیعتاً هر فیلسوفی گمان می‌برد که کار او کاملاً نوست. این خصیصه‌ای بشری است و بسیاری از مورخان فلسفه گسست‌هایی مطلق را معرفی کرده‌اند. برای مثال، می‌گفتند پس از کانت، متافیزیک کلاسیک ناممکن است. یا، پس از ویتگنشتاین، فراموش‌کردن این امر دیگر ممکن نبود که مطالعه زبان درحکم هسته فلسفه است. پس ما با یک چرخش عقل‌گرا، یک چرخش انتقادی، یک چرخش زبانی... روبه‌روایم. ولی در واقع هیچ چیز در فلسفه بازگشت‌ناپذیر نیست. هیچ چرخش مطلقی وجود ندارد.
بسیاری از فیلسوفان هم امروز نیز می‌توانند در افلاطون یا لایب‌نیتس نکاتی را بیابند که برای آنها به مراتب جالب‌تر از نکات مشابه در هایدگر یا ویتگنشتاین باشد. این بدین‌خاطر است که قاب یا ماتریکس آنها به طور گسترده‌ای با قاب افلاطون یا لایب‌نیتس یکسان است. این واقعیت که فلسفه تا اندازه بسیار زیادی درحکم تکرار کنش خودش است، روشنگر قرابت‌های درون‌ماندگار میان فیلسوفان است. قرابت دلوز با لایب‌نیتس و اسپینوزا؛ سارتر با دکارت و هگل؛ مرلوپونتی با برگسون و ارسطو؛ من، خودم، با افلاطون و هگل؛ اسلاوی ژیژک با کانت و شلینگ... و شاید، برای تقریباً سه هزار سال، قرابت هرکس با هرکس.
ولی اگر کنش فلسفی به لحاظ صوری یکسان است ـ همان بازگشت امر یکسان ـ لاجرم باید تغییر پس‌زمینه تاریخی را به حساب آوریم. زیرا این کنش تحت شرایط خاصی صورت می‌پذیرد. وقتی یک فیلسوف تفکیک و سلسله مراتب جدیدی را برای تجارب عصر خویش پیشنهاد می‌کند، از آن‌روست که هم‌اینک یک آفرینش فکری نو، یک حقیقت نو، پدیدار گشته است. این به‌واقع از آن‌روست که، از دید او، ما باید پیامدهای رخدادی نو در شرایط واقعی فلسفه را بپذیریم.
برای مثال، افلاطون تفکیک میان محسوسات و معقولات را تحت شرایط هندسه و مفهومی مابعد‌ـ‌پیتاگورسی از عدد و اندازه‌گیری پیشنهاد کرد. هگل تاریخ و صیرورت را در ایده امر مطلق گنجاند، آن هم به خاطر نوبودگی چشمگیرِ انقلاب فرانسه. نیچه رابطه‌ای دیالکتیکی میان تراژدی یونانی و تولد فلسفه را در پس‌زمینه احساس پرهیاهوی برخاسته از کشف درام موسیقیایی ریشارد واگنر بسط داد و دریدا رهیافت کلاسیک به تقابل‌های صلب متافیزیکی را تا اندازه‌ای به‌دلیل اهمیت فزاینده و تقلیل‌ناپذیر بعد زنانه آنها در تجارب ما دگرگون ساخت.
به همین دلیل است که نهایتا می‌توانیم از نوعی تکرار خلاقانه حرف بزنیم. ما با چیزی نامتغیر در شکل یک ژست، یک ژست تفکیک، سر و کار داریم و آنچه هست، با توجه به فشار رخدادهای معین و پیامدهاشان، ضرورت دگرگون‌ساختن برخی جنبه‌های ژست فلسفی است. پس یک شکل داریم و شکل متغیرِ شکل یکتا. به همین خاطر است که ما فلسفه و فیلسوفان را به روشنی تشخیص می‌دهیم، آن هم به‌رغم تفاوت‌های عظیم‌شان و به‌رغم ستیزهای خشونت‌آمیزشان. کانت می‌گفت که تاریخ فلسفه یک میدان نبرد است. بله، همین‌طور است! اما تاریخ فلسفه تکرار همان نبرد واحد، در همان میدانِ واحد است. شاید تصویری موسیقیایی بتواند کمک کند. تحول فلسفه درحکم شکل کلاسیک تم و واریاسیون‌هاست. تکرار، همان تم است و نوآوری مداوم واریاسیون‌ها.
اما هم تم و هم واریاسیون‌ها پس از وقوع برخی‌ رخدادها در سیاست، هنر، علم و عشق می‌آیند، رخدادهایی که ضرورت ایجاد یک واریاسیون نو برای همان تم واحد را فراهم می‌کنند. پس ما، فیلسوفان، در طی شب مشغول کاریم، پس از روزی که در آن یک حقیقت نو واقعا تحقق یافته است. به یاد شعر زیبایی از والاس استیونس می‌افتم، «‌مرد چیزی به همراه دارد.» استیونس می‌نویسد: «باید افکارمان را همه شب تاب آوریم.» [‘We must endure our thoughts all night. ‘] افسوس! این تقدیر فیلسوفان و فلسفه است. و استیونس ادامه می‌دهد: «‌تا که آشکارِ روشن ساکن بایستد در سرما.» [‘Until the bright obvious stands motionless in cold. ‘] بله، ما امید داریم، باور داریم، که روزی، «آشکارِ روشن، ساکن» خواهد ایستاد.
«آشکار روشنِ» ایده همچون ستاره‌ای ثابت در آسمان خواهد ایستاد، «ساکن در سرما». این مرحله نهایی فلسفه خواهد بود، ایده مطلق، انکشافِ تام‌و‌تمام... اما این اتفاق هرگز رخ نخواهد داد. برعکس وقتی چیزی در روز حقایقِ زنده رخ می‌دهد، ما باید کنش فلسفی را تکرار کنیم و واریاسیونی نو بیافرینیم.
پس آینده فلسفه، همچون گذشته‌اش، نوعی تکرار خلاقانه است. ما باید افکارمان را همه شب تاب آوریم، برای همیشه.
فیلسوف آدم مفیدی است، زیرا او وظیفه دارد بامداد حقیقت را زیر نظر بگیرد و این حقیقتِ نو را در تقابل با عقاید قدیمی تفسیر کند. اگر «باید افکارمان را همه شب تاب آوریم»، بدین خاطر است که باید به‌طرزی درست جوانان را فاسد کنیم. وقتی احساس می‌کنیم یک رخداد‌ـ‌حقیقت دارد پیوستگی زندگی عادی را ازهم می‌گسلد، باید به دیگران بگوییم: «بیدار شوید! زمان فکر نو و کنش نو فرا رسیده!» ولی برای این‌کار، ما خودمان باید بیدار باشیم. ما، فیلسوفان، اجازه نداریم بخوابیم. یک فیلسوف یک شب‌پای بیچاره است.
منبع: The Symptom, online journal for lacan. com, Nr. 8

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |