تبليغاتX
علوم سیاسی -
۲۴ مهر ۱۳۸۷

آزادی انتخاب

میلتون فریدمن: روزنامه سرمایه، ترجمه عبدالله کوثری، شماره ۸۳۰، ۲۱ شهریور ۱۳۸۷.

میلتون فریدمن پژوهشگر ممتاز انستیتو هوور در دانشگاه استنفورد و استاد بازنشسته اقتصاد در دانشگاه شیکاگو بود و از سال 1964 تا سال 1976 در آن دانشگاه تدریس کرده است. دکتر فریدمن در سال 1976 برنده جایزه نوبل در اقتصاد شد و در سال 1988 نشان ملی علم و نیز نشان آزادی ریاست جمهوری را به دست آورد. او مشاور غیررسمی کاندیداهای ریاست جمهوری، بری گلد واتر، ریچارد نیکسون و رونالد ریگان بوده است. فریدمن کتاب های بی شماری منتشر کرده است.
این مصاحبه متن ویراسته گفت وگو میان لاری ارن رئیس کالج هیلزدیل و میلتون فریدمن است که در 22 ماه مه 2006 طی برگزاری سمیناری صورت گرفته است که به مناسبت بیست وپنجمین سال انتشار کتاب آزادی انتخاب نوشته میلتون و رز فریدمن برگزار شده بود. میلتون فریدمن در تاریخ 16 نوامبر 2006 در سانفرانسیسکو در سن 94 سالگی درگذشت.
میلتن فریدمن اقتصاددان مشهور آمریکایی و برنده جایزه نوبل در اقتصاد، از متفکرانی است که عقایدش در سیاست های کلی ایالات متحده به خصوص در دولت های جمهوریخواه همواره مورد توجه بوده،«سرمایه» چاپ این گفت وگو را برای آشنایی خوانندگان با برخی از آرا و افکار این اقتصاددان سودمند یافت.
در آزادی انتخاب، در فصل «جباریت کنترل» شما می گویید سیاست حمایتی و دخالت دولت به طور کلی مایه تعارض است و بازار آزاد موجد همکاری. این حکم را چگونه با این واقعیت آشتی می دهید که ما بازار آزاد را رقابتی می دانیم؟
بازار آزاد رقابتی است، اما در گستره وسیعی رقابتی است. مساله این است که شما در بازار آزاد چطور پول درمی آورید. شما تنها درصورتی پول به دست می آورید که چیزی برای کسی تولید کنید که حاضر باشد برای آن پولی بپردازد. هیچ راه دیگری برای پول درآوردن ندارید. بنابراین، شما برای پول درآوردن ناچارید همکاری را تشویق کنید. ناچارید کاری بکنید که مشتری شما از شما می خواهد. این کار به این دلیل نیست که او به شما دستور می دهد. به این دلیل نیست که تهدیدتان می کند که اگر چنین نکنید بر سرتان می کوبد. کار شما به این دلیل است که به او معامله ای پیشنهاد می کنید که از هر معامله دیگری بهتر است. خب، همین یعنی تشویق همکاری. اما کسان دیگری هم هستند که می خواهند به همین آدم، همان چیز را بفروشند؛ اینها رقبا هستند. بنابراین، میان فروشندگان رقابت وجود دارد، اما میان فروشندگان و خریداران همکاری.
شما در فصل «جباریت کنترل» نسبت به آینده هند بدبین هستید، چرا؟
من در سال 1955 در هند بودم. از طرف دولت ایالات متحد رفته بودم تا مشاور اقتصادی وزیر دارایی آن کشور باشم. من به این نتیجه رسیدم که هند امکانات عظیمی دارد، اما هیچ یک از این امکانات تحقق نخواهد یافت. این نکته مساله اصلی در فصلی است که شما به آن اشاره کردید. یادتان باشد کتاب آزادی انتخاب در سال 1988 منتشر شد و تا آن زمان هند هیچ پیشرفتی نکرده بود. جمعیت بیشتر شده بود و سطح زندگی همان قدر پایین بود که در سال 1955. اما در 10 سال اخیر، جنب وجوشی در هند می بینیم و شاید آن امکانات پنهان که من در سال 1955 دیدم، سرانجام محقق شود، هرچند هنوز اما و اگرهای فراوانی در آنجا وجود دارد.
در همان فصل شما درباره چین می نویسید: «رهاکردن غول... مداخله دولت حتی در همین قلمرو محدود، مشکلاتی سیاسی پدید می آورد که دیر یا زود به واکنشی در برابر اقتدارطلبی دولت خواهد انجامید. احتمال اینکه پیامد این اقدام، سقوط کمونیسم و پیدایش بازار آزاد باشد، بسیار کم است.» امروز درباره این گفته خود چه فکر می کنید؟
من امروز در مورد چین بسیار خوشبین تر از گذشته هستم. چین از آن زمان تا امروز پیشرفت های عظیمی داشته. تردیدی نیست که هنوز به آزادی سیاسی کامل نرسیده، اما به آن نزدیک تر شده و باز بی تردید آزادی اقتصادی بسیار بیشتری به دست آورده. من اول بار در سال 1980، یعنی درست بعد از انتشار آزادی انتخاب، به چین رفتم. دولت چین از من دعوت کرده بود درباره مسائلی از جمله روش جلوگیری از تورم، سخنرانی کنم. در آن روزها، چین واقعاً وضع فلاکت باری داشت. هتلی که ما در آن اقامت داشتیم همه چیزش داد می زد که تحت نظارت رژیمی کمونیستی است. ما دوبار دیگر به چین سفر کردیم و در هر سفر تغییرات به راستی عظیم بود. در سال 1980 هر کس را که می دیدی همان اونیفورم بدقواره مائو را به تن داشت. تا چشم کار می کرد دوچرخه می دیدی که قبلاً وجود نداشت و بازار آزاد کم کم در همه جا شکل می گرفت. چین از همان زمان با آهنگی سریع رشد کرده است. اما در آن بخش از کتاب که منظور شماست، من به برخوردهای سیاسی که در راه بود اشاره می کردم؛برخوردهایی که در میدان تیان آن من تجلی کرد. سرنوشت نهایی چین مشخص نخواهد شد، مگر زمانی که درگیری میان جباریت سیاسی و آزادی اقتصادی به نتیجه ای قاطع برسد. همزیستی میان این دو ناممکن است.
می خواستم درباره روندهای جمعیت نگاری از شما سوال کنم. مارک استین می نویسد در 10 سال آینده 40 درصد از جوانان در کشورهای مسلمان زندگی خواهند کرد. فکر می کنید این وضع چه پیامدی خواهد داشت؟
در این مورد رویدادهای آینده بستگی به موفقیت یا شکست ما در تثبیت آزادی اقتصادی بیشتر در این کشورهای مسلمان خواهد داشت. درست همان طور که هند در سال 1955 امکانات فراوان اما تحقق نیافته داشت، فکر می کنم خاورمیانه نیز امروز در همان موقعیت قرار دارد. بدیهی است این وضعیت تاحدی زاییده بلای نفت است. نفت از یک دیدگاه نعمتی برای این کشورها، اما از دیدگاه دیگر، بلای جان آنها بوده. کم وبیش هر کشور خاورمیانه که از نفت ثروتمند شده، دچار استبداد است.
به نظر شما چرا این طور شده؟
یک دلیل- و فقط یک دلیل- این است که نفت در مالکیت دولت است. اگر نفت تحت مالکیت خصوصی و بنابراین در مالکیت افراد می بود، پیامد سیاسی این وضع آزادی بود نه جباریت. به همین دلیل، من فکر می کنم نخستین گام بعد از حمله به عراق در سال 2003 باید خصوصی کردن نفت می بود. اگر دولت می آمد و به هر فرد بالای 21 سال تعداد سهام برابری از شرکت نفتی می داد که بنا بر حق و مسوولیت خود می توانست برای استخراج و توسعه ذخایر نفت عراق قراردادهای مناسبی ببندد، آن وقت درآمد نفت به جای آنکه به کیسه دولت بریزد، به صورت سود سهام نصیب مردم- سهامداران- می شد. بدین ترتیب، درآمد به کل مردم عراق می رسید و این درآمد از منازعات فعلی که میان سنی و شیعه و کرد بر سر نفت درگیر شده اند جلوگیری می کرد، زیرا در این حالت درآمد نفت میان تک تک افراد توزیع می شد نه میان گروه ها.
بسیاری از جوامع خاورمیانه شالوده ای قبیله ای یا مذهبی دارند و سالیان سال است به حکومت استبدادی خو کرده اند و مشکل بتوانند یک سیستم مبتنی بر قرارداد با بیگانگان برقرار کنند. آیا شما عقیده دارید برقراری بازار آزاد در این جوامع می تواند بر این مشکلات چیره شود؟
در نهایت بله، می تواند. به عقیده من برای برقراری آزادی هیچ چیز مهم تر از این نیست که حق طبیعی مالکیت را برای هر فرد، در قانون به رسمیت بشناسیم و افراد را آگاه کنیم به اینکه مالک چیزی هستند و در قبال آن چیز مسوولیت دارند و بر آن چیز کنترل دارند و همچنین می توانند خود را از مسوولیت آن چیز خلاص کنند.
آیا در اینجا، در ایالات متحده، زمینه ای هست که ما برای پیشبرد حق مالکیت و بازار آزاد در آن، چنان که باید تهاجمی عمل نکرده باشیم؟
بله، در زمینه خدمات درمانی. ما برای توزیع خدمات درمانی یک نظام سوسیالیستی- کمونیستی داریم. در اینجا به جای اینکه بگذارند هر فرد خودش پزشک خودش را انتخاب کند و به او دستمزدی بدهد، هیچ کس صورت حساب درمان خودش را نمی پردازد. به جای آن، یک نظام پرداخت شخص سوم داریم. از زمان کشف پنی سیلین تا روش های جدید جراحی و ام آرآی و سی تی اسکن. این 40- 30 سال اخیر، دوران تغییراتی معجزه آسا در علم پزشکی بوده است. از سوی دیگر شاهد افزایش سرسام آور هزینه ها بوده ایم. هیچ کس راضی نیست. پزشکان این وضع را خوش ندارند، بیماران هم خوش ندارند، چرا؟ چون هیچ کدام درقبال خودشان مسوول نیستند. دیگر در وضعیتی نیستید که بیمار پزشک خود را انتخاب کند، از او خدماتی بگیرد و به ازای این خدمت پولی بپردازد. رابطه مستقیمی میان پزشک و بیمار وجود ندارد. پزشک کارمند شرکت بیمه است یا کارمند دولت. امروز شخص سومی هست که صورت حساب را می پردازد. در نتیجه کسی که به پزشک مراجعه می کند جویای هزینه درمان نمی شود، چون قرار است کس دیگری این هزینه را بپردازد. نتیجه نهایی، پرداخت شخص سوم است و از آن بدتر معالجه شخص سوم است.
با توجه به گسترش...
این طور که پیداست بازار در مقام دفاع نیست، اما هنوز امیدی هست. گسترش منافع دارو با توصیه حساب پس انداز بهداشت HAS همراه بود. این نشانه امیدبخشی در زمینه خدمات درمانی است، زیرا گامی است در جهت واداشتن مردم به اینکه مسوولیت خود و درمان خود را قبول کنند. هیچ کس قادر نیست به اندازه خود شخص در خرج کردن پول او احتیاط کند.
در مورد امنیت اجتماعی اجازه بدهید بخشی از کتاب آزادی انتخاب را برایتان بخوانم: «وقتی به مطالب مربوط به امنیت اجتماعی نگاه می کنیم از استدلالاتی که در دفاع از این برنامه به کار رفته حیرت می کنیم. آدم هایی که هیچ وقت به فرزندانشان و رفقاشان و همکارانشان دروغ نمی گویند، آدم هایی که ما در مهم ترین مسائل فردی به آنها اعتماد می کنیم، عامل تبلیغ تصویری دروغین از امنیت اجتماعی شده اند. باتوجه به اینکه این آدم ها افرادی هوشمند هستند و می توانند عقایدی کاملاًمخالف با عقیده فعلی شان را بشنوند و بسنجند، مشکل می توان باورکرد که بی هیچ غرض و به گونه ای معصومانه از این برنامه حمایت می کنند. ظاهراً اینها خودشان را گروهی برگزیده در جامعه می دانند که خیر و صلاح مردم را بهتر از خود آنها تشخیص می دهند.» امروز درباره این سخنان چه فکر می کنید؟
به تک تک این کلمات اعتقاد دارم. اما از آن وقت تا امروز پیشرفت هایی حاصل شده. برایتان توضیح می دهم:
آزادی انتخاب نخستین بار در ژانویه 1980 چاپ شد و در تلویزیون معرفی شد. پرزیدنت ریگان در نوامبر 1980 انتخاب شد. برای دریافت اینکه بعد از انتشار آزادی انتخاب چه اتفاقاتی افتاد، باید ببینیم بعد از انتخاب رونالد ریگان چه پیش آمد. قبل از ریگان هزینه های غیردفاعی در سطح فدرال، ایالتی و محلی- به عنوان درصدی از درآمد ملی- به سرعت بالا می رفت. در فاصله اوایل دهه 1950 و سال 1980 ما در دوره ای بودیم که من آن را سوسیالیسم چهار نعل می نامم و این روند نشانی از کندشدن نداشت. بعد از انتخاب رونالد ریگان، وقفه ای ناگهانی در این روند گسترش دولت پدید آمد، اما حتی در دوره ریاست جمهوری ریگان، هزینه های دولت به عنوان درصدی از درآمد ملی کاهش نیافت. این هزینه ها از آن زمان تا امروز ثابت نگه داشته شده. اگرچه در سال های اول دوره فعلی ریاست جمهوری بوش، شاهد افزایش هزینه ها بوده ایم اما درآمد ملی هم بالا رفته. ما در پیشبرد اولین وظیفه خود، یعنی در بازداشتن گسترش دولت، موفق بوده ایم، وظیفه دوم جمع وجور کردن هزینه های دولت و کوچک کردن دولت است. هنوز این کار تمام نشده، اما پیشرفت هایی داشته ایم. این را هم باید اضافه کنم که قبل از ریگان شمار صفحات Federal Register یکسره بیشتر می شد، اما ریگان موفق شد این صفحات را تا حد زیادی کاهش بدهد. اما همین که ریگان از ریاست جمهوری کنار رفت، شمار صفحات این F.R دوباره و این بار با سرعتی بیشتر افزایش یافت. درواقع، ما در این زمینه موفق نبوده ایم.
از زمان انتشار انتخاب آزاد تغییرات زیادی درجامعه ما روی داده؛ من این تغییرات را نتیجه انتشار آن کتاب قلمداد نمی کنم- نمی گویم علت تغییرات این کتاب بوده- اما به طور کلی تحولی کامل در عقاید عمومی پدید آمده. این تغییر احتمالاً همان قدر که به سقوط اتحاد شوروی مربوط می شد، نتیجه نوشته های فریدریش هایک و میلتون فریدمن بود. سوسیالیسم در قدیم به معنای مالکیت و عملکرد وسایل تولید بود اما امروز هیچ کس آن را به این معنی نمی گیرد. امروز در دنیا هیچ کشوری غیر از کره شمالی نمی خواهد به آن معنی سوسیالیست باشد. شاید روسیه هم دارد به آن سمت حرکت می کند اما عقاید عمومی آنچنان که باید به خطرات دولت بزرگ و اثرات زیانبار آن پی نبرده و در همین جاست که ما در آینده با مشکلات بسیاری روبه رو خواهیم شد. این مساله وظیفه نهادهایی مثل کالج هیلز دیل را روشن می کند. ما باید این نکته را روشن کنیم که تنها دلیل برخورداری ما از آزادی، ناکارایی دولت است. اگر دولت در خرج کردن 40 درصد از درآمد ما که درحال حاضر در کنترل آن است، کارایی می داشت، ما در قیاس با امروز از آزادی کمتری برخوردار می بودیم.
شما در انتخاب آزاد درباره سخنرانی آبراهام لینکلن با عنوان (خانه تقسیم شده) بحث می کنید و آن را به وظیفه خطیری که
پیش روی مردم آمریکاست ربط می دهید. شما مثل لینکلن بر این عقیده اید خانه ای که برخلاف مصلحت خودش تقسیم شده باشد، استوار نمی ماند. آمریکا یا به صورت کشوری بر ساخته دولت درخواهد آمد یا بازاری آزاد خواهد شد اما نمی تواند به صورت آمیزه ای از این دو دوام بیاورد. آیا هنوز بر این عقیده هستید؟
بله، بی تردید. متاسفانه هنوز هم اگر از مردم بپرسید علت رکود بزرگ چه بود احتمالاً از هر 10 نفر 9 نفرشان می گویند نارسایی فعالیت اقتصادی اما مثل روز روشن است که علت رکود، نارسایی دولت بوده و نه نارسایی فعالیت اقتصادی.
فکر می کنید تعرفه اسموت - هاولی علت رکود بود؟
نه، تعرفه اسموت- هاولی قانون بدی بود، به نظر من زیان آور بود اما این تعرفه به تنهایی نمی توانست یک چهارم نیروی کار را بیکار کند اما کاهش مقدار پول به میزان یک سوم، عملاً یک چهارم نیروی کار را بیکار کرد. من وقتی در سال 1932 لیسانسم را گرفتم، متحیر شدم از اینکه می دیدم کلی ماشین آلات عاطل و باطل افتاده و کلی آدم هم بیکار می شوند و ما نمی توانیم این دوتا را به هم برسانیم. آن آدم ها می خواستند همکاری کنند، کار کنند، می خواستند چیزی را که به تن داشتند، تولید کنند، می خواستند غذایی را که می خوردند تولید کنند ما در این میانه چیزی سرجای خودش نبود. دولت در مدیریت موجودی پول رفتار نادرستی داشت.
فکر می کنید دولت ما امروز یادگرفته موجودی پول را چطور اداره کند؟
فکر می کنم دولت این درس را یاد گرفته اما باور ندارم که برای همیشه همین طور بماند. دیر یا زود دولت به این فکر می افتد که مبلغی پول به دست بیاورد بدون آنکه مالیاتی تحمیل کند. می خواهد پولی را که ندارد خرج کند بنابراین من نمی توانم با کسانی هم آواز شوم که نرخ تورم را برای 20سال آینده دو درصد پیش بینی می کنند. دولت مشکل می تواند در برابر وسوسه دست درازی به آن پول مقاومت کند. مشکل اصلی این است که ما نباید نهادی به نام فدرال رزرو داشته باشیم که موفقیتش در گرو توانمندی مدیر آن است. اگر من اختیار داشتم فدرال رزرو را منحل می کردم اما فعلاً قرار نیست از این اتفاق ها بیفتد.
حالا می خواهم درباره آموزش و به خصوص «گواهی ثبت نام در مدارس خصوصی» حرف بزنم، چون می دانم به این مساله خیلی علاقه دارید. به نظر شما چرا اتحادیه دانش آموزان با این ترتیبات مخالف است؟
رئیس انجمن آموزش ملی در برابر این پرسش که چرا اتحادیه اش نمی خواهد کاری برای دانش آموزان بکند، گفت:وقتی این دانش آموزان عضو اتحادیه شوند، اتحادیه به کارشان رسیدگی می کند. این پاسخ درستی بود. مسوولیت او در مقام رئیس انجمن آموزش ملی خدمت به اعضای اتحادیه بود نه خدمت به اهداف عمومی، من به او حق می دهم. اتحادیه دانش آموزان در خدمت به اعضایش بسیار موفق بوده اما در این جریان آنها نظام آموزش این مملکت را خراب کرده اند. ما باید بدانیم آموزش از وظایف اتحادیه نیست. خطا از ماست که به اتحادیه اجازه می دهیم برنامه های خودش را دنبال کند. به این نکته توجه کنید: در ایالات متحد دو عرصه داریم که به یک بیماری دچارند؛ یکی آموزش است و دیگری بهداشت. این دو عرصه گرفتار مرضی هستند که نظامی را که باید سرپا بایستد، می گیرد و آن را سر و ته می کند. آموزش مورد ساده ای است. ساختن چند اتاق به اسم مدرسه که دانش آموزان در آن درس بخوانند از اهداف عمومی نیست؛ هدف عمومی فراهم کردن آموزش است. بیایید مساله را این طور در نظر بگیریم: شما اگر بخواهید به تولید کالایی سوبسید بدهید، دو راه دارید یا باید به تولیدکننده سوبسید بدهید یا به مصرف کننده. در آموزش ما به تولیدکننده سوبسید می دهیم، یعنی به مدارس. اگر به جای این دانش آموزان یعنی به مصرف کننده، سوبسید بدهید آن وقت رقابت به وجود می آید. دانش آموز می تواند مدرسه ای را که می خواهد انتخاب کند و این حق انتخاب، مدارس را وامی دارد که وضع خودشان را اصلاح کنند تا جوابگوی نیازهای دانش آموزان باشند.
هرچند در انتخاب آزاد درباره بسیاری از مسائل مربوط به خط مشی بحث می کنید، چیزی که بیشتر مورد توجه شماست آموزش و نظام «گواهی ثبت نام در مدارس خصوصی» به عنوان روشی برای اصلاح آموزش است. چرا این قدر بر این مساله تاکید می کنید؟
من سر در نمی آورم که چطور می توانیم در دنیایی تقسیم شده میان دارا و ندار که داراها به ندارها سوبسید می دهند، جامعه ای آبرومند داشته باشیم. در نظام آموزش فعلی ما، 30درصد از جوانانی که دبیرستان را شروع می کنند این دوره را به پایان نمی رسانند. این جوانان به ناچار مشاغلی کم درآمد خواهند داشت. اینها محکوم به تحمل موقعیتی هستند که به سبب آن همیشه در ته چاه خواهند بود. این هم به نوبه خود به جامعه ای تقسیم شده می انجامد و آن وقت به جای جامعه ای برخوردار از همکاری عمومی و تفاهم عمومی، جامعه ای قشربندی شده خواهیم داشت. بی تردید نرخ موثر سواد در ایالات متحد امروز پایین تر از 100 سال پیش است. قبل از آنکه دولت در کار آموزش مداخله کند اکثر نوجوانان به مدرسه می رفتند، باسواد و قادر به یادگیری بودند. به راستی شرم آور است.در کشوری مثل ایالات متحده 30درصد از جوانان هرگز از دبیرستان فارغ التحصیل نمی شوند. تازه من به کسانی که مدرسه ابتدایی را ناتمام می گذارند، اشاره نکردم. شرم آور است که بسیاری از مردم قادر به خواندن و نوشتن نیستند. من سر در نمی آورم که ما چگونه می توانیم همچنان جامعه ای آبرومند و آزاد داشته باشیم درحالی که بخش بزرگی از این جامعه محکوم به فقر و گرفتن صدقه است.
به نظر شما جنبش vouchers یا «گواهی ثبت نام در مدارس خصوصی» پیشرفت خوبی دارد؟
نه فکر می کنم بسیار کند پیش می رود. ما فقط در زمینه vouchers محدود به درآمد موفق بوده ایم. ما دو نوع گواهی داریم. یک نوع از این گواهی ها خیریه است که به افرادی زیر سطح درآمدی خاصی محدود می شود. نوع دیگر vouchers آموزشی است که اگر آن را راهی برای تحول آموزش بدانیم، در دسترس همگان هست. چطور می توانیم «گواهی ثبت نام در مدارس خصوصی» را در دسترس همگان قرار دهیم. اولاً آموزش باید مساله ای ایالتی یا محلی باشد نه فدرال. درسال 1994 قرارداد با آمریکا خواهان برچیده شدن اداره آموزش شد. از آن زمان تا امروز بودجه این اداره سه برابر شده. این روند باید معکوس بشود. دوماً آموزش باید مساله ای مربوط به والدین بشود. والدین باید در انتخاب مدرسه کودکان شان آزاد باشند. فعلاً این آزادی را ندارند. امروز مدرسه دانش آموز را انتخاب می کند. بچه ها بنا بر جغرافیای محل زندگی میان مدارس تقسیم می شوند. اما من عقیده دارم اگر قرار است دولت پولی خرج آموزش کند، این پول باید تابع محل زندگی بچه ها باشد. هدف این مخارج باید کودکانی تحصیلکرده باشد نه ساختمان های قشنگ، راه رسیدن به این هدف برقراری vouchers همگانی است.
همانطور که در سال 1955 گفتم ما باید کل پولی را که خرج آموزش می کنیم بر تعداد دانش آموزان تقسیم کنیم و مقدار پول حاصل را به والدین هر دانش آموز بدهیم. حالا که این پول را خرج می کنیم، بهتر است بگذاریم والدین آن را به صورت گوپن یا «گواهی ثبت نام در مدارس خصوصی» خرج کنند.
یک پرسش دیگر هم دارم. شما جامعه ای را توصیف می کنید که در آن مردم مراقب خودشان هستند، چون بیشتر از هر کس از خودشان خبر دارند و اگر آنها را به حال خودشان بگذارید، کار و بارشان خوب می شود. اما از سوی دیگر شما در راه حق دیگران مبارزه می کنید. مثلاً، در انتخاب آزاد می گویید- و این گفته خیلی معنی دارد- چیزی که مهم است وجود اقلیتی کوچک است. بنابراین یکی از ضعف های بازار آزاد این است که برای دفاع از خود نیازمند افرادی است که توانایی های بسیار دارند و- به دیگران- بی اعتنا هستند. درست است؟
نه درست نیست. منافع شخصی کسانی که اشاره کردید پیش برنده سیستم عمومی است. این چیزی است که این افراد به آن علاقه دارند. مثلاً نفع شخصی من در اقتصاد چه بود؟ قبل از هر چیز نفع شخصی من این بود که سعی کنم از معمایی که همان رکود بزرگ بود سر دربیاورم. نفع شخصی من این بود که بفهمم چه اتفاقی افتاد و این چیزی بود که از آن لذت می بردم، این نفع شخصی من بود. در خلال این تلاش چیزهایی یاد گرفتم، به دانشی رسیدم بنابراین نفع شخصی من در این بود که ببینم دیگران همان چیزها را می فهمند و به عمل مناسب دست می زنند.
آیا به نظر شما نفع شخصی یعنی چیزی که فرد می خواهد؟
بله نفع شخصی چیزی است که فرد می خواهد. مثالی بزنم مادر ترزا کاملاً
بر مبنای نفع شخصی عمل می کرد. نفع شخصی به معنای خودبینی تنگ نظرانه نیست. نفع شخصی به معنای نفع مالی شخصی نیست. نفع شخصی یعنی پیگیری چیزهایی که برای فرد ارزشمند است اما او می تواند دیگران را به پیگیری آنها برانگیزد. این قبیل چیزها معمولاً از منافع مادی آنی فراتر می رود.
پس آیا نفع شخصی به معنای از خودگذشتگی است؟
اگر می خواهید ببینید این نفع شخصی که من توصیف می کنم چه گستره وسیعی دارد نگاهی به مبالغ هنگفتی بیندازید که مردم بعد از توفان کاترینا پرداخت کردند. این نمایش عظیم نفع شخصی بود. نفع شخصی مردم در آن مورد کمک به دیگران بود. نفع شخصی اگر درست معنی شود در جهت منافع کل جامعه عمل می کند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |