25 مرداد 1387
فروپاشی شيوه زيست کهن
طوس طهماسبی: روزنامه اعتماد، شماره 1520، 30 مهر 1386.
هابسبام در دو فصل از کتاب برجسته و قطورش يعني عصر نهايت ها تلاش دارد تحول فرهنگي عمده يي را که به ويژه در دهه 60 ميلادي در جهان صنعتي روي داد و نيز زمينه ها و تحولات اجتماعي موجد آن را بررسي کند. اين تحولات با کمي فاصله در ديگر نقاط جهان نيز تاثيرگذار بودند.
اين تحولات تا حدود زيادي به معناي تاثيرگذاري دگرگوني کمي رشد مادي در کيفيات اجتماعي و فرهنگي زندگي بود. به اعتقاد هابسبام اين تغييرات به نظر اکثر مردم جهان هم ناگهاني و هم زلزله وار بود و به اين بيان شايد کمي غلوآميز هابسبام 80 درصد از سبک قرون وسطايي زندگي انسان ها به ناگاه در دهه 1950 خاتمه يافت. در فصل مربوط به انقلاب فرهنگي تاکيد اصلي هابسبام بر تحولات فرهنگي مرتبط با زندگي خانوادگي است. او در آغاز فصل مي گويد؛ بهترين رويکرد در مورد انقلاب فرهنگي برخورد با خانه و خانواده يعني بررسي ساختار روابط ميان جنس ها و نسل ها است.
الف- انقلاب اجتماعی
پس از جنگ جهاني دوم جهان صنعتي به خصوص اروپا وارد دوراني از ثبات، رونق و رفاه شد که مي توان گفت در تاريخ بي نظير بود. هابسبام نام اين دوره را عصر طلايي مي گذارد. بحران بزرگ سرمايه داري در آغاز دهه 30 و نيز پيدايش بلوک کمونيستي در شرق اروپا که پس از جنگ دوم جهاني بسيار نيرومند شد به شکل گيري سياست اقتصادي جديدي که به توزيع عادلانه تر درآمدها تا حدودي اهميت مي داد منجر شد که به نام مبدعش کينز شناخته مي شود. از سوي ديگر براي جلوگيري از نفوذ و شکل گيري کمونيسم در اروپاي غربي ايالات متحده مبالغ عظيمي را تحت عنوان طرح مارشال به اروپاي غربي سرازير کرد و روند بازسازي پس از جنگ سريع تر از آنچه تصور مي شد، پيش رفت. از سوي ديگر در دهه هاي بعدي اروپا دوراني مطمئن و آکنده از صلح و ثبات را تجربه کرد به نوعي که موازنه ها و ترتيبات سياسي و ژئوپولتيک به ميزاني ثبات يافته بود که تا دهه 90 اروپا حتي يک درگيري نظامي کوچک مرزي را هم تجربه نکرد. به اعتقاد هابسبام اين شرايط به علاوه روند نوسازي اقتصادي و صنعتي که از آغاز قرن 19 همچنان پيش مي رفت سبب ساز تحولات اجتماعي و بالاخره فرهنگي عمده يي شد که سبک زيست و هنجارهاي فرهنگي مردم اروپا را تا حد زيادي تغيير داد.هابسبام از چند تحول اجتماعي عمده نام مي برد که زمينه ساز تحولات فرهنگي دهه هاي 50 و 60 شدند.اولين تحول زوال دهقانان بود. در اوايل قرن بيستم هنوز وجود جمعيت هاي عمده دهقاني را به عنوان استدلالي بر ضد پيش بيني کارل مارکس که معتقد به زوال آنان بود مطرح مي کردند. در آستانه جنگ جهاني دوم در کشورهاي صنعتي دهقانان حدود يک چهارم مردم را تشکيل مي دادند. در فرانسه، سوئد و اتريش اين رقم بين 35 تا 40 درصد بود و در کشورهاي عقب افتاده زراعي اروپا مانند بلغارستان و روماني از هر 5 نفر حدود 4 نفر از راه کشاورزي زندگي مي کردند اما در اوايل دهه 1980 از هر 100 نفر انگليسي يا بلژيکي کمتر از سه نفر در بخش کشاورزي کار مي کردند و در اين دهه مجموعاً در غرب اروپا ده درصد جمعيت به کار کشاورزي مي پرداختند. اين دگرگوني آشکارا با رشد باورنکردني بارآوري کشاورزي سرمايه بر تحقق يافته بود. کاهش جمعيت بخش کشاورزي مترادف با گسترش شهرنشيني بود. تحول دوم ظهور و گسترش چشمگير مشاغلي بود که نيازمند تحصيلات متوسطه و عالي بود. قبل از جنگ جهاني دوم تعداد دانشجويان حتي در آلمان، فرانسه و انگلستان يعني جوامعي با حدود 150 ميليون نفر جمعيت فقط حدود 150 هزار نفر يا به عبارتي يک دهم درصد از مجموع جمعيت اين سه کشور بود. با اين همه در اوايل دهه 1980 تعداد دانشجويان در اين کشورها سر به ميليون ها نفر مي زد. در سال هاي 1960 تا 1980 در اروپاي تحصيلکرده، تعداد دانشجويان در اکثر کشورهاي عمده سه يا چهار برابر شده بود. شکوفايي بزرگ اقتصاد جهاني به انبوه خانواده هاي متوسط، کارکنان يقه سفيد و کارمندان دولت، مغازه داران و تجار خرده پا، کشاورزان و بخشي از کارگران ماهر امکان داد تا خرج تحصيل تمام وقت فرزندان خود را بپردازند.از سوي ديگر جمعيت طبقه کارگر صنعتي و کلاسيک نيز افزايش پيدا نکرده و در مواردي کاهش هم پيدا کرده بود. اين طبقه درون خود داراي تقسيم بندي هايي شده بود و تحولات تکنولوژيک و اقتصادي روحيه جمعي آن را تا حدودي تضعيف کرده بود.
و بالاخره تحول اجتماعي مهم سوم گسترش چشمگير نقش اجتماعي زنان و به خصوص اشتغال آنان بود. در سال 1940، زنان متاهل شاغل که با شوهران خود زندگي مي کردند کمتر از 14 درصد از کل جمعيت زنان امريکا را تشکيل مي دادند. در سال 1980 تعداد آنها به 50 درصد رسيد. در سال 1980 تعداد دانشجويان مونث نصف يا بيش از نصف کل دانشجويان امريکا، کانادا و شش کشور سوسياليست بود. ورود زنان متاهل مرفه و تحصيلکرده طبقه متوسط در دهه هاي 1950 و 1960 به محيط بازار کار با انگيزه فرار از زندگي خانوادگي متاثر از بار ايدئولوژيک قوي يي بود که با انگيزه زنان طبقات ديگر شباهت نداشت زيرا انگيزه هاي آنان در اين محيط ها به ندرت اقتصادي بود. اين انگيزه ها سنت ها و قوانين را نيز به چالش مي کشيد مانند قانون طلاق و حق سقط جنين و نيز هنجارهاي مربوط به روابط جنسي.
تحولاتي که نام برديم سبب شدند تا به خصوص در دهه 60 چالش ها و تغييرات عمده يي در سطح فرهنگي و اجتماعي در جوامع صنعتي پديد آيد که هابسبام در بخش مربوط به انقلاب فرهنگي به آنها مي پردازد.
ب- انقلاب فرهنگی
بارزترين جلوه هاي تغييرات عمده فرهنگي مربوط به الگوها و ترتيبات فرهنگي و سنتي مربوط به خانه و خانواده بود. برخي از اين ترتيبات جنبه جهانشمول داشتند و قرن ها دوام آورده بودند. با اين همه اين ترتيبات با سرعتي خيره کننده در کشورهاي غربي توسعه يافته تغيير کردند.
در سال 1938 در انگلستان و ولز به ازاي هر پنجاه و هشت جشن عروسي، يک مراسم طلاق برگزار مي شد اما در اواسط دهه 1980 به ازاي هر 2/2 ازدواج يک طلاق گرفته مي شد. در بلژيک، فرانسه و هلند ميزان طلاق در سال هاي 1970 تا 1985 سه برابر شد و به وضوح پديده يي استثنايي در ازدواج مردم غرب در حال وقوع بود؛ در دهه 1970 زناني که در يک کلينيک بيماري هاي زنان در کاليفرنيا حضور يافته بودند کاهش شديد علاقه خود را به ازدواج رسمي و بچه دار شدن را بروز دادند. بعيد است چنين واکنشي از سوي زنان در جايي از دنيا حتي در کاليفرنيا قبل از اين دهه ثبت شده باشد. در اين دوره تعداد افرادي که تنها زندگي مي کردند (يعني نه به عنوان زوج يا زوجه يا عضوي از يک خانواده بزرگ تر) به سرعت رو به افزايش گذاشت. در بسياري از شهرهاي بزرگ غربي نيمي از خانواده ها از افرادي تنها تشکيل مي شدند. خانواده هسته يي کلاسيک غربي يعني پدر و مادر و فرزندان آشکارا در حال عقب نشيني بود. در امريکا طي بيست سال (1980-1960) چنين خانواده هايي از 44 درصد مجموع کل خانواده ها به 29 درصد کاهش يافتند. در سوئد که تقريباً نيمي از نوزادان اواسط دهه 1980 متعلق به زنان ازدواج نکرده بود ميزان خانواده هسته يي از 37 به 25 درصد رسيد. بحران در خانواده با تغييرات کاملاً بارزي در معيارهاي عمومي ارتباط داشت که بر رفتار جنسي، يارگزيني و زاد و ولد حاکم بود. اين تغييرات هم رسمي و هم غيررسمي بودند. اين دوران از لحاظ رسمي عصر شگفت انگيز آزادي رابطه با جنس مخالف و همجنس خواهي و نيز ساير اشکال جنسي نامتعارف بود. در انگلستان چند سال پس از آنکه در امريکا نخستين ايالت (ايلي نويز) در سال 1961 همجنس خواهي را قانوني اعلام کرد، يعني در نيمه دوم 1960 ديگر همجنس خواهي عملي بزهکارانه محسوب نمي شد. طلاق حتي در ايتاليا در سال 1970 قانوني شد و در همه پرسي سال 1974 مورد تاييد قرار گرفت. فروش قرص ضدبارداري و اطلاعات مربوط به چگونگي کنترل بارداري در سال 1971 قانوني شد و در سال 1975 قوانين جديد خانواده جايگزين قوانين کهنه يي شد که از دوره فاشيسم باقي مانده بود. سرانجام سقط جنين در سال 1978 قانوني و در همه پرسي سال 1981 تاييد شد. البته اين قوانين در واقع بيشتر به شرايط جديد تسامح جنسي رسميت بخشيد تا آنکه آن را به وجود آورده باشد. نه اين واقعيت که در دهه 1950 فقط يک درصد از زنان انگليسي پيش از ازدواج با شوهر آينده شان زندگي مي کردند ناشي از قانونگذاري بود و نه اين واقعيت که در اوايل دهه 1980 ، 21 درصد از آنها با مرد مورد علاقه شان بدون ازدواج زندگي مي کردند.تحول ديگري که در اين دوره رخ داد خيزش فرهنگ ويژه و بسيار قدرتمند جوانان بود که نماد تغييري ژرف در مناسبات نسل ها به حساب مي آمد. جوانان به عنوان گروهي خودآگاه که از سن بلوغ تا دهه بيست زندگي را شامل مي شود اکنون عامل اجتماعي مستقلي شده بودند. تازگي فرهنگ جديد جوانان سه جنبه داشت؛ اول آنکه «جواني»، مرحله يي مقدماتي در بلوغ تلقي نمي شد بلکه از يک نظر مرحله نهايي رشد کامل انسان تلقي مي شد. جوانان شورشي اين دوره براي جواني ارزش ويژه قائل بودند و آن را به عنوان يک هويت اساسي و آرماني مطرح مي کردند. راديکال هاي جوان تا آنجا که به رهبري کسي تن مي دادند به وسيله همسالان خود رهبري مي شدند و به بزرگسالان سوءظن و حس بيگانگي داشتند. شعاري معروف در ميان آن چنين بود؛ «به هيچ بالاي سي سالي اعتماد نکن.»
با اين حال اين ستايشگري پرشور از جواني با برخي واقعيت هاي مهم اجتماعي که در آنها معمولاً قدرت، نفوذ، موفقيت و نيز ثروت با گذر عمر و از سنين ميانسالي، به بالا افزايش مي يابد در تعارض بود و همين امر براي جوانان دليل ديگري براي قابل قبول نبودن رسم و راه جهان بود.
دومين جنبه جديد فرهنگ جوانان تسلط آن بر اقتصادهاي توسعه يافته بازار بود، بعضاً به اين دليل که اکنون تمرکز انبوه قدرت خريد بود و بعضاً به اين دليل که هر نسل جديد تحت تاثير فرهنگ خودآگاه جوانان اجتماعي شده بود و علائم اين تجربه را با خود حمل مي کرد، به ويژه به اين دليل که سرعت خيره کننده تغييرات تکنولوژيک عملاً به جوانان امتيازي مشهود نسبت به افراد محافظه کار يا افرادي که در سنين انطباق ناپذيري بودند، مي بخشيد. اين دلايل سبب ايجاد بازاري بسيار بزرگ براي اقلام جديدي چون صفحات گرامافون و لباس هاي جين شد که خريدارانش جوانان بودند و بالاخره سومين ويژگي فرهنگ جديد جوانان جهاني شدن چشمگير آن بود. آيا چنين فرهنگي مي توانست در دوره هاي گذشته نيز پديد آيد؟ يقيناً نه. اجزاي تشکيل دهنده اين فرهنگ در گذشته چه از لحاظ نسبي و چه از لحاظ مطلق کوچک تر بودند، طولاني شدن آموزش تمام وقت و به ويژه پيدايش جمعيت هاي عظيمي از مردان و زنان جواني که در يک گروه سني در دانشگاه ها تحصيل مي کردند، سبب گسترش چشمگير اين فرهنگ شد. علاوه بر اين جواناني که پس از پايان تحصيلات دبيرستاني وارد بازار کار تمام وقت مي شدند، قدرت خريد مستقل بيشتري از پيشينيان خود داشتند که علت آن رفاه و اشتغال کامل از يک سو و رفاه بيشتر والدين آنها از سوي ديگر بود. قدرت خريد جوانان را مي توان از ميزان فروش صفحات موسيقي در امريکا سنجيد که از 277 ميليون دلار در سال 1955 که موسيقي راک پديدار شد تا 600 ميليون دلار در سال 1959 و 2 هزار ميليون دلار در سال 1973 افزايش يافته بود. مي توان گفت آنچه خطوط کلي اين حقيقت را پررنگ تر کرد، شکاف تاريخي عظيمي بود که نسل هاي قديمي را از آنها جدا مي کرد و يک دليل عمده آن اين بود که شرايط پيش از دوران طلايي دولت رفاه با آن بسيار متفاوت بود. خانواده سنتي و کليساها از جمله نهادهايي بودند که بر اثر فردگرايي اخلاقي جديد به شدت صدمه ديدند. در دهه 1960، شرکت کنندگان درخواست براي شغل کشيشي و ساير اشکال زندگي مذهبي به شدت کم شد. به طور خلاصه اقتدار اخلاقي و مادي کليسا بر مومنان در سياهچالي ناپديد شد که ميان قوانين آن براي زندگي و اخلاقيات و واقعيت رفتاري قرن بيستم دهان باز کرده بود.
بدين سان انقلاب فرهنگي اواخر قرن بيستم را بايد پيروزي فرد بر جامعه يا به عبارت دقيق تر گسست رشته هايي دانست که در گذشته انسان ها را به تار و پود اجتماع وصل مي کردند. گويي اکنون جهان از چندين ميليارد موجود انساني تشکيل شده که با تلاش براي رسيدن به اميال خود تعريف مي شوند، اميالي که تاکنون ممنوع و غيرمجاز بوده و اکنون مجاز شمرده مي شود، نه به اين دليل که از لحاظ اخلاقي پذيرفته شده بودند بلکه به اين دليل که «من»هاي فراواني چنين اميالي داشتند. واژه هاي اخلاقي قديمي مانند حقوق و تکاليف، تعهدات متقابل، گناه و فضيلت و ايثار و آگاهي ديگر قابل برگرداندن به زبان ارضاي تمنيات نبودند و بخش اعظم توانايي آنها براي سامان بخشيدن به زندگي اجتماعي انسان ها تحليل رفت. اينها صرفاً به ترجمان اولويت هاي فردي تقليل يافتند. عدم قطعيت و بي ثباتي در راه بود. ديگر عقربه هاي قطب نما جهت شمال را نشان نمي داد.
نقشه ها نيز بي فايده شده بودند. اين وضعيت بيان ايدئولوژيک خود را در انواع نظريه ها از ليبراليسم افراطي بازار آزاد تا پست مدرنيسم و نظاير آن يافت، که مي کوشيدند از مساله داوري و ارزش ها در کل شانه خالي کنند يا ترجيحاً آنها را به مخرجي واحد از آزادي نامحدود فرد تقليل دهند.
هابسبام به اين وضعيت با ديد انتقادي مي نگرد و معتقد است اين وضعيت جنبه ها و نتايج منفي قابل توجهي دارد. از يک سو شرايط جديد و از ميان رفتن شبکه هاي همبستگي هاي اجتماعي خانوادگي و سنتي شرايط را براي طبقه پايين جامعه دشوارتر کرد و از سوي ديگر تمايل به منابع جديد و متکثر معنابخشي در برخي از شهروندان جوامع غربي ايجاد شد که جلوه آنها را مي توان در پيدايش گروه هاي مختلف و فرقه هاي مذهبي و عرفاني کوچک در غرب ديد و از اينها مهمتر اينکه هابسبام معتقد است اين وضعيت براي سرمايه داري موجد بحران است، خانواده و پيوندهاي اجتماعي مشابه و نيز برخي هنجارها و ارزش ها براي حفظ اقتصاد صنعتي اوليه ضروري بود. اين امر تا حدي به اين علت بود که هيچ ساختار تجاري غيرشخصي سرمايه داري پيش از تمرکز سرمايه رشد نکرده بود و سازمان هاي جمعي بزرگ در پايان قرن نوزدهم و با ظهور بازرگاني بزرگ به وجود آمدند. اما دليل قوي تر آن بود که بازار به خودي خود هيچ امکاناتي را براي اين عنصر تعيين کننده در هيچ نظام مبتني بر سودآوري خصوصي يعني تراست ها (نظام هاي اعتماد) و معادل قانوني آن يعني پيمان نامه ها به وجود نمي آورد. اين امر مستلزم اعمال قدرت دولتي يا وجود پيوندهاي خويشاوندي يا جماعتي بود. هابسبام مي گويد؛ نظام سرمايه داري، حتي زماني که متکي به عمليات بازار است به گرايش هايي تکيه مي کند که هيچ ارتباط ذاتي با تعقيب منافع فردي ندارد؛ منافعي که به نظر آدام اسميت، سوخت موتور محرک آن را تامين مي کند. مثلاً سرمايه داري متکي بر «عادت کار کردن» است، که آدام اسميت آن را از انگيزه هاي تعيين کننده رفتار انسان مي داند، متکي بر گرايش نوع انسان در به تعويق افکندن خرسندي لحظه يي به زماني طولاني است، يعني پس انداز و سرمايه گذاري براي دريافت پاداش هاي آتي، متکي بر اعتماد متقابل و تمام روندهايي که در بيشينه کردن عقلاني سودمندي هاي هر کس موثر است. خانواده بخشي يکپارچه از سرمايه داري آغازين بوده زيرا انگيزه هاي متعددي در اختيار آن مي گذاشت؛ «عادت به کار کردن»، عادت به اطاعت و وفاداري از جمله وفاداري کارکنان به شرکت خود و ساير اشکالي از رفتار که به راحتي نمي توان آنها را در چارچوب نظريه انتخاب عقلاني گنجاند. سرمايه داري مي تواند در غياب همه اينها همچنان عمل کند، اما در اين حالت حتي براي خود صاحبان کسب و کار وضعيت عجيب و بغرنجي ايجاد مي شود. اين امر در جريان تصاحب شرکت هاي تجاري و ساير سفته بازي هاي مالي رخ داد که حوزه هاي مالي کشورهاي طرفدار افراطي بازار آزاد مانند امريکا و انگلستان را در دهه 1980 درنورديد و عملاً تمام پيوندهاي ميان تعقيب سود و اقتصاد به عنوان نظامي توليدي را مختل کرد. از همين رو است که آن دسته از کشورهاي سرمايه داري (آلمان، ژاپن، فرانسه) که فراموش نکرده بودند که رشد صرفاً با بيشينه سازي سود به دست نمي آيد، چنين يورش هايي را دشوار و حتي ناممکن کردند.در واقع انقلاب فرهنگي اواخر قرن بيستم دارايي هاي تاريخي به ارث رسيده به سرمايه داري را تحليل برد و مشکلات ناشي از عمل کردن در نبود آنها را به نمايش گذاشت.