تبليغاتX
علوم سیاسی -

24 مرداد 1387

مکتب فرانکفورت

طوس طهماسبی: روزنامه اعتماد، شماره 1515، 24 مهر 1386.

با وجود آنکه تا حدودي مرسوم است که متفکران مکتب فرانکفورت و به خصوص آدورنو و هورکهايمر را در چارچوب پارادايم مارکسيستي و در زيرشاخه مارکسيسم هگلي طبقه بندي کنند اما واقعيت آن است که نظريه آنان از اين چارچوب ها خارج مي شود. نقد آنان از جامعه سرمايه داري فراتر رفته (يا به قول برخي منحرف شده) و متوجه مدرنيته مي شود و تضاد اساسي را نه در تضاد طبقات اجتماعي بلکه در تضاد انسان و طبيعت مي بيند. آنان گرچه از هگل متاثرند اما مفهوم ذهن - عين مطلق هگلي را رد مي کنند. آدورنو در سال 1931 نوشت؛ «امروز هر کس که فلسفه را به عنوان حرفه برمي گزيند بايد نخست اين توهم را که کار و بار دوره هاي پيشين با آ ن آغاز کرده است رد کند، اينکه نيروي انديشه مي تواند کليت امر واقع را دريابد.» (مارکسيسم و فلسفه، کالينيکوس ترجمه اکبر معصوم بيگي، صفحه 141) هورکهايمر نيز در سال 1936 مي گويد؛ «حتي موقعيت پرولتاريا نيز در اين جامعه، تضمين شناخت درست نيست.» (پيشين، همان صفحه)
از ديدگاه آنان «روشنگري» بنا بود آدميان را از قيد و بند اسطوره و ترس رها کند، سنت را از ميدان خارج و از جهان افسون زدايي کند. «همه ا ينها موانعي بودند بر سر راه پيوند فرخنده ميان ذهن آدمي و ماهيت اشيا و امور.» (ديالکتيک روشنگري، ترجمه فرهادپور و مهرگان، صفحه 29)و نتيجه اين موانع عجز بشريت از کاربرد دانش خويش براي بهبود بخشيدن به وضع خود بود. معرفت جديد از ديدگاه نظريه پردازان روشنگري نه فقط از نفوذ ثروت و قدرت معاف بود بلکه آدمي را بر مسند سروري طبيعت مي نشاند. اما از ديد آدورنو و هورکهايمر اين معرفت جديد يا همان پيوند فرخنده ميان ذهن آدمي و ماهيت اشيا مبين وصلتي پدرسالارانه است، ذهن بشري که بر خرافه غلبه مي کند، حال بايد بر قلمرو طبيعت افسون زدوده فرمانرويي کند. معرفت که همان قدرت است، هيچ حد و مرزي نمي شناسد؛ نه در به بندگي کشيدن مخلوقات و نه در تبعيت از حاکمان دنيوي. معرفت بي توجه به تبار کارفرمايان يکسر در خدمت آنها است. آ نچه آدميان مشتاقند از طبيعت بياموزند چگونگي استفاده از طبيعت براي کسب سلطه کامل بر طبيعت و آدميان است. جز اين هيچ هدف ديگري در کار نيست. (ديالکتيک روشنگري، صفحه 31)

روشنگري با قهر و بي اعتنايي به خود، واپسين نشانه هاي خودآگاهي خويش را محو و نابود کرده است. دغدغه معرفت همان عمل يا فرآيند اثربخش است نه رضايتي که مردمان نامش را حقيقت گذاشته اند.

سلطه جهاني بر طبيعت عليه خود سوژه متفکر وارد عمل مي شود و هيچ از او باقي نمي ماند مگر همان «مي انديشم» همواره يکسان که بايد همه افکار و تصورات مرا همراهي کند. تساوي ذهن و جهان عاقبت حل و فصل مي شود اما فقط به اين معنا که هر دو طرف اين تساوي خط مي خورند. تقليل تفکر به ابزار يا دستگاه رياضي، جهان را محکوم مي کند تا ملاک و معيارسنجش خويش باشد. «آنچه در مقام پيروزي عقلانيت ذهني ظاهر مي شود يعني تبعيت کامل هر آنچه هست از فرماليسم منطقي به بهاي انقياد و سرسپردگي عقل به فاکت ها و داده هاي بي واسطه حاصل مي شود، آنچه رها و طرد مي شود کل دعوي و انگيزه معرفت است؛ درک و فهم نفس داده ها، نه صرفاً به قصد تشخيص نسبت هاي انتزاعي زماني و مکاني ميان آنها که فقط تسلط بر داده ها را ممکن مي سازد بلکه برعکس به قصد انديشيدن به آنها به منزله سطح، به منزله سويه هاي مفهومي با واسطه يي که فقط با انکشاف معنا و دلالت تاريخي و اجتماعي و انساني خود، تحقق مي يابند. معرفت عبارت از درک طبقه بندي و محاسبه صرف نيست، بلکه معناي آن دقيقاً نفي متعين هرگونه امر بي واسطه است. اما فرماليسم رياضي که بستر و رسانه آن انتزاعي ترين شکل امر بي واسطه، يعني همان عدد است، در عوض چنين نفي يي تفکر را در بي واسطگي صرف متوقف مي کند. اعتبار امر واقع و بالفعل تصديق مي شود، معرفت در تکرار اين امر خلاصه مي شود و تفکر نيز به اين هما نگويي صرف بدل مي شود. هر قدر ماشين تفکر با قدرت بيشتري هستي را مطيع و منقاد خويش مي سازد، رضايت آن در بازتوليد اين هستي کورکورانه تر مي شود. بدين ترتيب روشنگري به همان اسطوره يي واپس مي رود که هيچ گاه قادر نبوده از آن بگريزد زيرا اسطوره در صور گوناگونش ذات نظم موجود را بازتاب داده بود.» (ديالکتيک روشنگري، صفحه 67)

در اين ميان ديگر وحدت سوژه و ابژه به معناي هگلي يا مارکسي اش رخ نمي دهد، حالتي که در آن انسان دريابد که واقعيت هاي بيروني جلوه هاي توانايي و جنبه هاي وجودي اويند و بايد در خدمت نيازهاي اساسي او باشند نه اينکه بر آن سلطه يابند يا وسيله يي شوند که برخي انسان ها از طريق آنها بر ديگران مسلط شوند و در اين ميان به جاي وحدت سوژه و ابژه و رهايي سوژه، سوژه تبديل به ابژه شناخت مي شود و در واقع از ميان مي رود. نابود کردن فاعل فردي به نحوه تناقض آميزي حاصل فرآيندي است که فرودستي نظام مند طبيعت نسبت به نوع بشر را لازم مي آورد. «گسترش شناخت علمي سلطه اسطوره بر نوع بشر را در هم مي شکند اما در واقع «طبيعت دومي» را علم مي کند و آن جهان اجتماعي بت واره سرمايه داري است که از تسلط يا ادراک انسان مي گريزد. در نتيجه تمدن عبارت است از پيروزي جامعه بر طبيعت که همه چيز را به طبيعت محض بدل مي کند.» (درآمدي تاريخي بر نظريه اجتماعي، الکس کالينيکوس، ترجمه اکبر معصوم بيگي، صفحه 445(

از اين ديدگاه فاشيسم هم صرفاً نفي روشنگري نيست بلکه بهايي است که روشنگري براي کوشش در جهت امحاي طبيعت مي پردازد. ميل ها و سائقه هاي که سوژه نمي تواند به عنوان ميل ها و سائقه هاي خود بدان ها اقرار آورد، در انهدام وحشيانه ديگري سرريز مي کند.

فاشيسم نيز اقتدارطلب است زيرا مي کوشد طغيان طبيعت سرکوفته را بر ضد سلطه، مستقيماً در جهت سلطه، مفيد فايده سازد.با اين وضعيت که آدورنو و هورکهايمر ترسيم مي کنند جاي کمي براي مقاومت باقي مي ماند. آدورنو خود مي گويد؛ «در واقعيت دو چيز را مي بايست روشن ساخت؛ نخست، هيچ راه حل مثبتي وجود ندارد به اين معنا که بتوان فلسفه يي فراهم آورد که بتوان به آساني آن را در برابر عقل ذهني قرار داد. دوم، اينکه نقد عقل ذهني فقط بر پايه يي ديالکتيکي ممکن است، يعني با اثبات تضادها در جريان بالندگي خود و فراگذشتن از آن از طريق نفي معين خود.» (درآمدي تاريخي بر نظريه اجتماعي، صفحه 447)

در واقع در غياب «راه حلي مثبت» نظريه انتقادي به صورت نفي انتزاعي اکنون در مي آيد. از نظر آدورنو ديالکتيک ديگر نمي تواند شکلي را به خود بگيرد که در نظريه مارکس داشته است، يعني تشخيص گرايش هاي ذاتي نظم موجود که به دگرگوني آن مي انجامد. از آنجا که اين گرايش ها يا نابود شده اند يا در سرمايه داري متاخر جذب شده اند، ديالکتيک فقط مي تواند منفي باشد، يعني «دريافت منسجمي از ناهمانستي« که وظيفه اش اين است که کذب همانستي و اين واقعيت را نشان دهد که مفهوم چيز مورد تصور را به تمامي بازنمي نمايد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |