24 بهمن 1386
مختصری درباره ی شناخت
جلال فتاحی: ماهنامه ی راه آینده، سال دوم، شماره 7، تهران، شهریور و مهر 1386.
سقراط میگفت: وظیفهی فیلسوف چیز آموختن به دیگران نیست. بلکه فیلسوف، دانشِ خود افراد را به آنان مینمایاند، یعنی افراد از دانش خود شناخت پیدا میکنند.
اومیگفت: خیلی از ما چیزهای زیادی میدانیم.اما چون با آنها درست برخورد نکردهایم از آگاهی خودمان اطلاع درستی نداریم. شیوهی دیالکتیک او آن بود که کمتر بحثی را اغاز میکرد بلکه با طرح سوالاتی در بازهی یک موضوع سعی میکرد که افراد خود به جواب درست دست یابند. گاهی بود در نزد او بحثی عنوان میشد و او فقط با پرسشهای پیدرپی و حسابشده، فرد را به تناقضات گفتهی خود واقف میکرد تا به تعریف درست برسد. سوالات را با آن چنان، روال منطقی مطرح میکرد که شاگردانش بهراحتی اشکالات گفتههای خود را درک میکردند. او میگفت ممکن است هر کس بیآنکه خودآگاه باشد یا طریقهی استعمال آن را بداند، گنجی در وجودنهان داشته باشد. از یک جهت می توان این تا استدلال را همانند تفاوت میان ریاضیات قدیم و جدید دانست. این شیوهی استدلال، که در حقیقت، تشریح گامبهگام مسایل است، از قدیم بهنام دیالکتیک معروف شده است. تشریح گامبه گام و تبدیل مسایل پیچیده به مسایل سادهتر و سپس حل مسایل سادهتر روشی است که برای شناخت از مسایل پیچیده به کار میرود. هگل نیز شیوهی منطق خود را دیالکتیک مینامید. بدان جهت که در آن هر مقوله بهگونهای استدلالی از مقولهی قبلی بهدست آمده است و نظم دقیقی از مفاهیم در سراسر منطق او دیده میشودزیرا او نظم در مفاهیم را منشا نظم در طبیعت میداند. بنیان منطقی او بر دو پایه استوار است:
1- دلیل
2- انتزاع(عقل محض)
هگل میگفت: فلاسفهی قبل از من همواره سعی داشتهاند برای پاسخ به مسالهی اصلی آفرینش به علت متوسل شوند.(1) مثلا اگر از فیلسوفی سوال میکردند که علت بهوجود آمدن جهان چیست، او همواره سعی در پیدا کردن یک علتالعلل یا یک علت اصلی و کلیدی برای پدیدهها میکرد. فلاسفهی قبل از هگل، هر شئ و یا هر پدیده را معلول علتی میدانستند و آن علت را نیز معلول علتی دیگر و همینطور الی آخر، تا علت اولیهی جهان را یا در وجود ماوراءالطبیعه یا در وجود مادهای مییافتند که خود نیز بیعلت بود. مثلا فلاسفهی ماقبل هگل، علت باران را ابر و ابر را معلول بخار و بخار را معلول آب و... میدانستند. بعدها، برای توضیح علت اولیه، بعضی از فلاسفه، جهان را ترکیب چهار عنصر آب، باد، خاک، آتش، برخی ترکیب دو عنصر از چهار عنصر، بعضی یک عنصر و عدهای نیز برای جهان علت ماوراالطبیعه قایل بودند. لیکن هگل در رد نظرات پیشینیان میگفت که علت هیچ چیز را توضیح نمیدهد. زیرا علتهایی که ماورا معلولها در نظر میگیریم صرفا محصول تجربهی زندگی بشر است. بهطور مثال اگر میگوییم ابر علت باران است و باران معلول ابر، این بدان جهت است که بشر هر گاه باران را دیده است، ابر را هم در کنار آن یافتهاست و اگر میگوییم علت دود آتش است، صرفا بهخاطر آن است که هر گاه فرد دودی را مشاهده نموده است، در کنار آن آتشی را نیز لمس کرده است. اما اینکه همواره از آتش دود برمیخیزد، احتیاج به استدلال دارد، زیرا ممکن است دودی در جهان باشد که منبع آن آتش نباشد. پس باید ثابت کرد که دود همواره از آتش برمیخیزد و نطفهی دود در درون آتش وجود دارد و دود نمیتواند بهغیر از آتش، از چیز دیگری بهوجود آید. تنها به این ترتیب است که میتوان پدیدههای جهان را یکی پس از دیگری توضیح داد و دلیل هستی را روشن کرد.
هگل در رد فلسفهی علت و معلولی میگوید: اگر فرض کنیم که استدلال علت و معلولی صحیح باشد ما نیز به بنبست خواهیم رسید، زیرا نمیتوانیم علت نهایی و غایی را توضیح دهیم. مثلا اگر در استدلال فلاسفه به این نتیجه برسیم که علت اصلی جهان، فوقماده یا آن ماده است، خود آن چه علتی خواهد داشت؟ یعنی بهچه دلیل آن علت اولی، اولی است؟ چرا آن علتِ اولیه خود، معلول چیزِ دیگری نیست؟ پس برای آنکه در دور تسلسل نیافتیم و دچار کلاف سردرگم علتها و معلولها نگردیم، باید ثابت شود که آنچه بهعنوان نخستین دلیل گفته میشود، دلیل نخستین است و غیر از آن دلیل اولی وجود ندارد و فقط این دلیل است که میتواند نخستین باشد و غیر از این احتیاج به دلیل دیگری ندارد.
از یک جهت می توان این استدلال راهمانندتفاوت میان ریاضیات قدیم و جدید دانست. در ریاضیات قدیم ما بهگونهای تعبدی میپذیریم که 1 اولین عدد است و عدد 2 بزرگتر از 1 است و 3 از 2 بزرگتر و همینطور الی آخر. این اصل را مد نظر قرار میدادیم. این بدان علت بود که کسی نگفته بود، 2 از 1 کوچکتر است. بلکه همواره، 2 از 1 بزرگتر بوده است. اما در ریاضیات جدید یا حساب استدلالی که با منطق تازهای از ریاضی سر و کار دارد. بلکه میبایست ثابت شود که بعد از عدد 1 فقط 2 میتواند باشد و نه عدد صحیح دیگری. در ریاضیات جدید پذیرش رابطهای مثل1+ay=1+ay احتیاج به استدلال دارد. این ممکن است توضیح واضحات بهنظر رسد،اما در ریاضیات جدید رابطهی فوق را ابتدا به روابط ابتدایی تبدیل میکنند و از اصول اولیهی روابط شروع به اثبات میکنند و بدیهیترین روابط را تا آنجا گسترش میدهند که دیگر رابطهی موجود اثبات شده باشد.
هر چند، مقایسهی منطق ریاضی با منطق دیالکتیک به این سادگی نیست، اما در شیوهی استدلال شباهتهای ناگزیری وجود دارد. در منطق دیالکتیک نیز ابتدا باید ثابت کنیم که نخستین، فقط میتواند، نخستین باشد و از نخستین فقط میتواند دومی برخیزد و نه چیز دیگر. زیرا اگر از نخستین چیزی غیر از دومی بیرون آید، اساس استدلال ما خدشهدار خواهد بود. باید مقولات، یکی پس از دیگری، پشتسرهم و هر یک از درون ماقبل خود بیرون آورده شود و ثابت گردد که دلیل هر مقوله در مقولهی قبلی وجود داشته است. در غیر اینصورت، ما نخواهیم توانست جهان و پدیدههای آنرا توضیح دهیم.
انتزاع:
هگل بحث انتزاع را چنین بیان میکند:
در تاریخ فلسفه ونیز فلسفهی یونان، کلیات از جزئیات جدا شده است. در تعاریف اجسام، این کلیات است که باعث معرفت شئ و تمایز او از اشیا دیگر میشود. مثلا انسان بارها اجسام و میوههای شیرین را گاز زده است تا آنگاه به مفهوم شیرینی دست یافته، یا آنکه بارها اجسام سفید را دیده است تا به مفهوم سفیدی واقف گشته است. به زبان دیگر، شیرینی، سفیدی، بزرگی، کوچکی، همه مفاهیم کلی هستند که از وجوه مشترک اجسام شیرین، سفید، بزرگ، کوچک و ... انتزاع یا تجرید شدهاند. در فلسفهی هگل، مفاهیم شیرینی، سفیدی، بزرگی، کوچکی و ... دارای استقلال هستند و برای خود وجودی مستقل دارند.
در صورتیکه انتزاع و تجرید در ذهن بشر به وجود نمیآمد، امکان شناخت او از دنیای خارج میسر نبود و آگاهی،هنگامی به مرحلهی بروز و ظهور میرسد که تجرید و انتزاع در ذهن بشر، مراحل تکامل خود را میپیماید. تا هنگامیکه انسان نتواند، تیز بودن و خواص بُرندگی را از اشیا تیز و بُرنده انتزاع کند، مسلما قادر به ساختن ابزار نوکتیز و بُرنده نمیشود. به هر حال، هر چقدر قدرت تفکر و انتزاع بشر بیشتر میشود، به همان میزان تسلط او بر طبیعت بیشترمیشود. در حقیقت، آنچه که خانه ساختن یک معمار را از لانه ساختن یک موریانه جدا میکند، آن است که معمار، قبل از ساختن ساختمان میتواند آنرا در ذهن خود مجسم کند.
كليات تا آنجا در نزد بعضي از فلاسفه اهميت يافتند كه فلاسفهاي نظير افلاطون جهان را بازتابي از كليات ميدانستند. افلاطون ميگفت كليهي انواع موجودات روي زمين بازتابي از مثالهاي كلي هستند مثلا اسبهاي موجود در روي زمين همه از يك اسب كلي به وجود آمدهاند كه ابتدا در جهان وجود داشتند و قبل از خلقت اسب، او بوده است يا كليهي ميزهاي موجود در روي زمين، همه از ميز كلي كه ابتدا وجود داشته است بهوجود آمدهاند. همچنين ساير انواع موجودات، هر كدام در ابتدا مُثلي داشتهاند و از آن مُثلِ كلي پديدار شدهاند.
اين مطلب كه كليات در جهان چه نقشي دارند و رابطهي كلي و جزيي چيست، از قديم مورد بحث فلاسفه بوده است. هگل نيز، جزو آن دسته از فلاسفه است كه كليات را انتزاعي از جزييات میدانست و آن را ابزار شناخت انسان از اشيا و پديدهها. ليكن او نيز نميتواند فلسفهي خود را تعميم دهد و نظم مقولات را ناشي از نظم در واقعيت بداند، بلكه آنرا برعكس ميبيند.
شیوهی انتزاع
اما، شيوهي اصلي انتزاع او براي رسيدن به مقولهي نخستين و يافتن دليل نخستين این گونه است: فرض ميكنيم، كليات كه مُعَرِف اشيا و پديدهها هستند، وجود نميداشتند، يعني براي آنكه به دليل نخستين دست يابيم، ابتدا بايد كليات را از اشيا و پديدهها حذف كنيم، زيرا بيان شد كه اين كليات هستند كه باعث تمايز اشيا و پديدهها ميشوند و هگل هيچگاه نميگويد كه كليات به ترتيب زماني خاصي به وجود آمدهاند و اساسا ميگويد: براي يافتن دليل نخستين به زمان نياز نداريم. دليل نخستين، دليلي است كه منطقا بايد نخستين باشد، هر چند ممكن است از نظر زماني تقدم و تاخر رعايت نشده باشد. اولين مثال كه خود هگل نيز ميآورد آن است كه: به دلخواه خود چيزي را در جهان در نظر بگيريد و آن را بهتدريج از اوصافش برهنه كنيد. ميزي را به تصور آوريد كه چهارگوش سخت و قهوهاي و براق باشد. اگر براق بودن را از ميز بگيريم، حكم ما دربارهي آن بهاين صورت در ميآيد: ( اين ميز چهارگوش، سخت و قهوهاي است.) اگر قهوهاي بودن را حذف كنيم از تصور ما باقي ميماند: (اين ميز، چهارگوش و سخت است.) و سرانجام چون سخت بودن را هم در نظر بگيريم، ميماند: ميز هست و اگر ميز بودن را ازآن بگيريم،*هست* آخرين مفهوم مجرد ممكن است، پس *هستي* مقولهي نخستين است هر چيز و هر پديده را كه در جهان در نظر آوريم، هنگامي كه كليات به شناسايي درآمده از او گرفته شود به همين مفهوم ميرسد. مثال ديگر: قلم كائوچوئي نوكتيز روان را در نظر آوريم. بههمين ترتيب چون، روان نيز يك مفهوم انتزاعي است كه ذهن بشر براي تعريف قلم آورده است و همچنين نوكتيز، جنس كائوچویي و در آخر قلم بودن را از او حذف كنيم، آنچه ميماند هستي است. و اين هستي در همهي اشيا و پديدهها مقولهي نخستين است. پس هرگاه ما بخواهيم جهان را بشناسيم بايد از مبدا آن، هستي آغاز كنيم. هستي دليل نميخواهد زيرا"نه هست" به تصور نميآيد و آنچه را كه از كليات نظير جنس، شكل، رنگ، بو .... كه براي شناخت اشيا بهكار ميروند، در نظر آوريم مفاهيم است كه پس از هستي به ذهن ميآيد. همواره و بهطور منطقي قبل از آنكه اشيا مشخصهي خاصي داشته باشند (جنس، مقدار، شكل و ....) هست بودنشان مقدم است، پس براي شناخت هر شئ، يا براي آنكه بخواهيم پديده يا سيستمي را مشخص کنيم. باید قبل از هر چيز هستي را بشناسيم، يعني هست بودن را معني كنيم.
براي وضوح بيشتر قضيه، برميگرديم به مثال ميز چهارگوش سخت، قهوهاي براق .... در اوصاف اين ميز ما بايد، ميز بودن، چهارگوش بودن، سخت بودن .... را بشناسيم و هستيای را در نظر بگيريم كه داراي اوصاف فوق باشد. اولا ميز باشد، ثانيا چهارگوش باشد ،ثالثا سخت باشد. ... لكن، نميدانيم كه براي شناخت چنين چيزي ابتدا بايد كدام خصلت را بشناسيم، سخت بودن مقدم است يا چهارگوش بودن يا مشخصهي ديگر. به عبارتي اين ميز اول سخت بوده بعد چهارگوش شده يا خير، ترتيب ديگری داشته است. اين كه كداميك بر ديگري مقدم است، خود از اهميت زيادي در شناخت برخوردار است و اين حالت كه ديالكتيك هگل بهگونهاي استدلالي ميگويد: ما بايد از آن سلسله مقولاتي آغاز كنيم كه بهگونهاي ديالكتيكي مقدم بر مقولات ديگر هستند، این نقدم باید منطقی و عقلی باشد. كاري بدان نداريم كه شئ مورد نظر ابتدا سخت بوده است يا چهارگوش، اگرچه به فرض كه بتوانم فرايند پيدايش همهي پديدههاي جهان را بيابيم باز مشكلي را حل نخواهد كرد. البته در مواردي بهصورت ناگزیر به دور تسلسل خواهيم افتاد تنها آنچه كه ميتواند به شناخت پديدههاي جهان كمك كند آن است كه بدانيم از نظر منطقي كدام وضعيت بايد مقدم بر ديگري بررسي و شناخته شوند. برای روشن شدن مطلب می توان مثالی آورد.
پدیدهی جنگ که امروزه گریبان گیر جامعه ی جهانی است می تواند با همین شیوه ی تحلیل شود. اگر بخواهیم به تحلیل همین پدیده بپردازیم ضرورتا باید ابتدا به وجود جنگ یعنی همان مقولهی اولیهای که جنگ را بوجود میآورد توجه کنیم. و ابتدا تعریفی از همان اولین مقوله که حکم هستی را دارد، ارائه دهیم. یعنی در تحلیل این پدیده بهمقولهی اولیهی آن برسیم.
جنگ به لحاظ تاریخی تضاد انسانها برای تسلط یا بدست آوردن چیزی بیشتر است.این مفهوم جنگ را میتوان با استدلال از درون تاریخ و از اولین جنگهایی که میان انسانها بوجود آمده است ، بهگونهای منطقی بدست آورد. پس از این مقوله است که میتوان به ماهیت جنگهای امروزی با توجه به تاریخ جنگهای معاصر در دوران مدرن یا سرمایه داری پرداخت.
اگر میپذیریم که اساس جنگ برای بدست آوردن تسلط بر قومی دیگر، برای گسترش نفوذ و حاکمیت بخشی بر بخش دیگر است ،پس باید در درون هر جنگی به عامل وانگیرزه ی این تسلط از بخشی به بخش دیگر پرداخت. دردوران برده داری جنگ ها برای گرفتن اسیر و برده ی بیشتر بود تا بتوان به این طریق تولیدبیشتر از کار برده بهدست آورد. اما در دوران فئودالی این جنگها برای دست یابی به سرزمینهای حاصلخیزتر و منابع و مراتع بیشتر است که انگیزه ی اصلی جنگ را تشکیل می دهد. در حقیقت انگیزه برای بهدست آوردن چیزی بیشتر همان مساله هستی در جنگ را دارد . یعنی درتمام جنگها این انگیزه وجود دارد. از این طریق جنگ های دوران سرمایه داری که آن را حصر و جدا از دوران ماقبل می کند، چیزی بیشتر درحقیقت همان انگیزهی سود است که دراین دوره نقش هستی متعین یا کیفیت جنگها را در برمیگیرد. انگیزهی اصلی جنگ در دوران معاصر مراحل دیگر این شناخت را نیز کامل میکند. گسرتش قملمر،قدرت برتر نظامی، تسلط بر منابع منطقه و ایجاد متحدین جدید مراحل بعدی شناخت از یک جنگ را تشکیل میدهد.
می توان بانمونه گیری و حتی شناخت موردی به انگیزهی جنگ ها در چندقرن اخیر پرداخت. و قطعا این مرحلهی دوم تحلیل ما را تشکیل خوهد دادکه همان مرحلهی انگیزهی جنگهای معاصر است.پس از این مرحله است که به شناخت آماری از نوع سلاحها ی به کار رفته، سلاحهای کشتار جمعی، میزان سرزمینهای سوخته و نابودی منابع اجتماعی واقتصادی در جنگ های اخیر باید دست پیدا کنیم واین میتواند مرحلهی سوم شناخت از این پدیده ی غیر انسانی باشد. آن گاه پس از به دست آمدن این پارامترها و دانستن این روال منطقی در جنگهای مختلف به پدیدهی مشخص جنگ در سالهای اخیر بپردازیم .دراین جا دیگر با یافتههای ناشناخته مواجه نیستیم. زیرا تاریخ چه و مراحل مختلف این پدیده را در جامعهی بشری می شناسیم وانگیزههای مختلف برای تداوم آن را نیز ارزیابی کردهایم. از این مرحله به بعد است که میتوان به تحلیل جنگ مشخص با انگیزههای مشخص پرداخت ومیزان دخالت پارامترهای مختلف دربوجود آمدن وتداوم آن را در نظر گرفت.
به همین ترتیب می توان مثالهای دیگری دربررسی پدیدههای اجتماعی یا طبیعی ارائه داد و مراحل شناخت آن را بررسی کرد.
اما اساس ديالكتيك هگل بر اين پايه است كه سلسلهاي از مقولات را به گونهاي به دنبال يكديگر ميآورد كه هر يك بهطور منطقي بر ديگري تقدم دارد و ما براي شناخت هر پديدهي مشخص بايد از آن سلسله مقولات پيروي کنیم. و بدون شناخت وضعيت اوليه كه منطقا اولي است نميتوانيم به شناخت وضعيت ثانويه که ضرورتا به دنبال اولي ميآيد، از اشيا و پديدهها شناخت حاصل کنیم.
دراینجا مراحل مختلف شناخت پدیده را در مرتبهی نظری میتوان چنین گفت: مراحل انتزاع و تجريد: تجريد و انتزاع داراي مراتب متفاوتي ميباشد هنگامیكه از يك فرد كارگر مثلا حسن سخن به بيان ميآوريم از انسان مشخص و معيني كه كارگر هست صحبت ميكنيم، ليكن وقتي كه حسن، وارطان و ... را در كنار يكديگر گذارده، ميگوييم كارگران الف وب شكي نيست كه مفهوم كارگران را از تك تك كارگرها انتزاع كردهايم و به اصطلاح يك درجه تجريد رفتهايم اما اگر حرف از كارگران ايران باشد، بدان معني است كه كارگران كارخانههاي مختلف را در نظر گرفته، کنار یکدیگر قرار دادهایم. یعنی شمول بیشتری دارد. و سپس مفهوم كارگران ايران را از آن انتزاع كردهايم و به درجهاي بالاتر از تجريد دست يافتهايم. حال اگر زحمتكشان ايران را در نظر آوريم، اين مفهوم نسبت به كارگران ايران از درجهي تجريد بيشتري برخوردار است و به همين ترتيب مفهوم نيروهاي مولده درجهي تجريد بالاتري دارد. مفهوم این مساله آن است که یک فرد کارگر قابل دین با چسشم است و تعدادی از کارگران هم میتوانند قابل دیدن باشند. اما کارگران یک بخش یا کارگران یک کشور دیگر با هزاران چشم و هزاران مغز قابل دیدنند و با چشم یک نفر در یک ظرف و در یک نگاه قابل رویت نیستند. چه بسا ممكن است براي شناخت يك پديدهي مشخص بارها به مرحلهي بالاتري از تجريد رفته و باز ميگرديم. مثلا براي شناخت كارگران ايران بايد بارها به تعریف کارگران جهان و طبقهي كارگر جهاني توجه كرده و سپس بهويژگي طبقهي كارگر ايران بپردازيم. ليكن از نظر منطقي درجات مختلف تجريد به دنبال يكديگر ميآيند و هر درجه از تجريد شناخت برتري از پديده است.اين نوع از تجريد از مشخص به مجرد رفتن است. يعني ابتدا يك پديدهي مشخص را در نظر ميگيريم، پس تا آنجا كه ميتوانيم از صفات ويژهاش صرفنظر ميكنيم تا به يك مفهوم كلي دست يابيم. ليكن اين تحليل و شناخت كارگران ايران بهعنوان يك پديده، ابتدا بايد نيروي كار را در پروسهي تاريخي آن بشناسيم، سپس آن را به همهي زحمتكشان جهان، كه نيروي كارشان را ميفروشند تعميم دهيم و بعد از آن مشخصهها و ويژگيهاي خاص مناطق مختلف و از جمله ايران را بررسي كنيم. و همچنين بايد همانگونه كه به تجريد ميرويم، از طبقهي كارگر شناخت حاصل كنيم.
اما تا هنگاميكه كيفيت شئ يا پديده را نشناختهايم، نميتوانيم از معرفت به شكل آن صحبتي به ميان آوريم. به مثال هگل برميگرديم: براي شناخت از شكل ميزِ سخت بايد كيفيت ميز بودن آن را بشناسيم و بدون اين شناخت كيفي به درجهي بعدي شناخت (یعنی سخت بودن) نميتوان دست يافت. هنگاميكه از ميز چهارگوش، سخت، قهوهاي، براق و .... سخن ميگوييم، ميز مشخص و معيني را در نظر داريم. ولي وقتيكه براق بودن آن را در نظر نگيريم در حقيقت هر ميز چهارگوش، سخت و قهوهاي اعم از اينكه مات باشد يا براق را در نظر داريم. با فرض اينكه هر رنگي را دارا باشند، يك درجهي ديگر تجريد را مشخص كردهايم و به همين ترتيب موقعيكه از ميز مجرد صحبت ميكنيم، تجريدمان تمامي ميزهاي موجود در سطح جهان را در بر ميگيرد و آخرين درجهي تجريد به همان مقولهي هستي ميرسد كه شامل كليات اشيا، پديدهها و سيستمهاي موجود در جهان ميشود. اين آخرين درجهي تجريد است. ما همواره براي آنكه در هر زمينه به اولين مقوله برسيم، بايد تا آنجا به تجريد برويم كه ديگر پس از آن تجريدي نباشد و آنجايي كه ديگر نتوانيم به تجريد جديدي دست يابيم، نقطهي آغاز براي بازگشت است و از آن به بعد تعينات را يكي پس از ديگري به گونهاي منطقي و قانونمند پشتسر هم ميآوريم. بهعنوان نمونه، پس از مسجل شدن هستی، ابتدا مقولهی کیفیت و بعد ماهیت و ..... را میتوان مشخص نمود و تا آنجا پیش رفت که ریزترین مشخصههای یک پدیده را آشکار کرد. هرچقدر بتوانیم، مشخصات بیشتری از یک پدیده یا موضوع را روشن کنیم به شناخت بیشتری از آن پدیده دست مییابیم.هر چند، طبقهبندی بیشتری از اشیا و پدیدهها داشته باشیم و هر چند جزئیات بیشتری را طبقهبندی کنیم شناخت جزییتر و مشخصتر خواهد بود. اساس و سیستم منطق هگل، در دو مبحث قبل، چگونگی دستیابی هگل به یک منطق دیالکتیکی را با توجه به دو بنیان مشخص او در استدلال که یکی دلیل و دومی انتزاع بود، بیان کردیم. اکنون به آن میپردازیم که نظم منطقی مقولات استنتاج آنها از درون یکدیگر چگونه است، یعنی آنچه که مربوط به قانون شناخت میشود.
اولین تریاد دیالکتیکی تز، آنتی تز، سنتز هگل:
هگل به نخستین مقوله که هستی بیتعین است، دست یافت. این نخستین مقوله را تز نامید. قبلا توضیح دادیم که او از هستی چنین تصوری دارد: موقعی که تمامی خصوصیات را کنار بگذاریم و هیچگونه تعین و کلیتی را جاری نگردانیم، تنها چیز باقیمانده، هستی نامعین است که این هستی دارای هیچ خاصیتی نیست، نه شکل، نه رنگ، نه جسم و ... نه آنکه عنصر مشخصی از عناصر جهان است. صرفا هستی است. لیکن بلافاصله میگوید: هستی، که در این وضعیت هیچ تعینی را نپذیرفته باشد یعنی اندیشهی هستی، بهمحض آنکه بهتصور میآید، بلافاصله نیستی را بهذهن متبادر میگرداند. یعنی هنگامی که ذهن هستی را تصور میکند، در حالیکه مشخصهای را بر آن استوار نمیگرداند، این هستی با نیستی که به طور ماهوی دارای معرفهای نیست، یکی است یعنی اندیشهی هستی با اندیشهی نیستی برابر است. از همین تبدیل هستی و نیستی به یکدیگر در شرایط ذهنی است که گردیدن و شدن پدید میآید. فهم این مطلب اهمیت بسیار دارد که هگل هیچوقت نمیگوید که هستیِ مثلا ساعت با نیستی آن مساوی است یا هستی فلان شئ مشخص، همان نیستی اوست. بلکه اندیشهی هستی بهطور مطلق، این نیستی و هستی است که اندیشهی سوم که همانا گردیدن است بهوجود میآید. مطلب در آن است که در آغاز هیچ چیز در ذهن نیست. ذهن خالی است. مقولات هستی و نیستی و گردیدن به دنبال یکدیگر و به روشی منطقی و کاملا بدیهی پشتسرهم میآیند. اولین تریاد هگل، تز، آنتی تز، سنتز، از همینجا شکل میگیرد. این اولین تریاد به ما میآموزد که بهگونهای منطقی گردیدن و شدن در کلیهی اشیا، پدیدهها وسیستمها صرفنظر از کیفیت و ماهیت خاص و نیز اشکال متفاوت آن مساوی و جاری است و ما نمیتوانیم سیستمی را در نظر آوریم که در شدن و گردیدن نباشد یا با تغییر روبرو نشود. زيرا هر سيستمي ناگزير از جريان هستي نشات گرفتهاست. پس آنچه كه هست در او جريان دارد. مقولهي گرديدن هم بر آن جاري است. اما بايد توجه داشت كه اين گرديدن در اين سطح از تجريد، گشتن از شكلي به شكل ديگر و يا رنگپذيري نيست. بلكه گرديدن بهطور كلي در تجريديترين شكل خود است و هنگامي كه ميگوييم همهي اشيا، پديدهها و سيستمها در حال شدن هستند به هيچ وجه نبايد اين برداشت را كرد كه پس ما هر لحظه شاهد يك تغيير دايمالتزايد در همه چيز هستيم، بلكه مفهوم شدن در تجريديترين شكل آن در اينجا مطرح است كه طبيعتا مظاهري از اين تغيير را بهطور روزمره مشاهده ميكنيم.اما آنچه در اينجا منظور نظر است همان گرديدن در مجردترين صورت است.
دومين مرحلهی شناخت
پس از آنكه هگل هستي نامعين را به هستي معين تبديل ميكند و پس از آنكه سنتزِ هستي به نيستيِ متغير تبديل شود، اكنون ديگر اين هستي آن وجود نامعين اولي نيست، بلكه هستي در حال تغيير و شدن است و اين هستي است كه مفاهيم كلي ديگري را ميتوان بر آن حمل كرد. مقولات بعدي نظير كميت و كيفيتپذيري هستي و ... يعني آن هستي كه در حال شدن و گرديدن است، در ابتد بين هستي خود و هستي ديگر مرز ميكشد و حصر ميپذيرد معنی باهست بودن خود، خود را از بقیه جدا می کند. یعنی خود را محصور و متعین می کند. و سپس كيفيتپذير ميشود و كميت مييابد، پس از آنكه اين كميت و كيفيت به مرز اندازه رسيد، مدت كيفيت و كميت كه از مقولات مهم ديالكتيك است، حاصل ميگردد. يعني مرحلهاي كه كيفيت و كميت بر يكديگر انطباق پيدا كرده و از آن به بعد هر تغييری در كميت، منجر به تغيير كيفي میشود. "كيفيت، كميت، اندازه" دومين ترياد "تز، آنتيتز و سنتز" در دستگاه هگل است. براي آنكه بخواهيم پديدهاي را به شيوه ي ديالكتيكي بررسي و تحليل نماييم، ابتدا بايد كيفيت آن را بشناسيم. هيچ ارزيابياي ميسر نميشود مگر آنكه كيفيت و كميت مشخص شده باشد و شناختي از شئ، پديده يا سيستم به دست نميآيد تا وحدت كميت و كيفيت و اندازهي آن دقيق نشود. شیوهی هگل چنان است که مقولات را از تجرید شروع کرده و یکبهیک مشخصتر میکند و همچنان که تا کنون در این دو تریاد "هستی، نیستی، شدن" و "کمیت، کیفیت و اندازه" مشاهده شد که هر تریاد که در فلسفهی هگل بررسی میشود، نسبت به قبلی از درجهی تجرید کمتری برخوردار است یعنی (پدیده) در تریاد اولیه در اوج تجرید است. جز، نفسِ تغییر چیزی مشخص نمیشود. لیکن در تریاد دوم، کیفیت که از تجرید کمتری برخوردار است، بهدست میآید. برای مثال جامعهای را در نظر میآوریم که میخواهیم مشخصات آن را روشن نماییم تا هنگامی که این سیستم در جامعه بودنش مطرح است، تنها میتوانیم از تغییر و حرکت در آن صحبت کنیم. این که این تغییر بهکدام جهت و به چه شیوه و در چه زمینه صورت میگیرد، مطلبی است که باید در مقولات بعدی مشخص کرد. آنگاه که میخواهیم کیفیت این سیستم را بررسی کنیم، باید وضعیت نیروهای مولده در آن شناخته شود. این یک شناسایی کیفی است و در درجهی کمتری از تجرید قرار دارد. میدانیم که بدون این شناخت از کیفیت جامعه، شناخت صحیح امکانپذیر نیست. یعنی بخش چگونگی جامعه درمرحله ای از علوم جامعه شناسی قرار می گیرد که باید بخش های مختلف تولید، تحوه ی تولید، روابط مالکیت و در کنار آن مسایل اقتصادی و روابط انسان ها دردرون آن اقتصاد مورد بررسی قرار گیرد. کیفیت اقتصادی، رقابت آزاد ، انحصار یا خصوصیسازی و غیره مراحل مختلف شناخت است که باید در درون بحث جامعه شناسانه و روابط انسان ها در درون آن مورد ارزیابی قرار گیرد. قطعا بدون شناخت از این شکل بندیهای اقتصادی و اجتاعی شناخت کامل از یک جامعه میسر نخواهد بود.
سومین مرحلهی شناخت
در این مرحلهی منطق هگل به مقولات مشخص ذات میرسد که در درجهی کمتری از تجرید قرار دارند. ذات و نمایش(یا ماهیت و نمود) تز و آنتی تز این قسمت هستند و سنتز این دو فعلیت است. بدین مفهوم که هنگامیکه، ذات ماهیت یک پدیده را بررسی میکنیم، آنچه که مورد ارزیابی قرار میگیرد در حوزهی علم بوده و میتوان آن را به تجربه، دریافت و قوانین علمی را بر این مقولات استوار کرد. ذات و نمایش در منطق هگل به مقولات مشخصتری نظیر پیوستگی و ناپیوستگی، کل و جزء، شکل و محتوی عمل و عکسالعمل تبدیل گشته و در هر یک از این روندها مقولات وجهی از پدیده مشخص میشود و در این حوزه از تجرید است که میتوان بارها به سطح پدیده و از آنجا به پیوستگی، زمانبندی و سایر وجوه آن دست یافت و کنشها و واکنشها، اشکال گوناگون و حرکتهای مشخص را روشن کرد و به شناخت نایل آمد.
شیوهی بهکارگیری دیالکتیک:
یکی از تحلیل هایی که در آن شیوهی شناخت دیالک تیکی به صورت برجسته ای به کار گرفته شده است، کتاب سرمایه ، نوشتهی کارل مارکس است . او درکتاب لودویک فوئرباخ و پایان فلسفهی کلاسیک آلمانی در پیشگفتار کتاب خود مینویسد، در مورد رابطهمان با هگل در جاهای گوناگون سخن داشتهایم، اما در هیچجا گزارش جامع و به هم پیوستهای عرضه نکردهایم، بسیاری از مارکسیستهای جدید نظیر آلتوسر، مارکس را از آن جهت مورد انتقاد قرار میدهند که شیوهی هگل را در " سرمایه " بهکار برده است، اما اگر بخواهیم، با روش تحلیل دیالکتیک، آشنایی حاصل کنیم، باید دیالکتیک در تحلیل اقتصاد را در کاپیتال موردارزیابی قرار دهیم. یعنی تحلیل دیالکتیکی از شرایط جامعه، مطابق آنچه توصیف کرده، مشاهده کنیم. نویسندهی تکامل نظر مونیستی تاریخ مینویسد:" مارکسیستهای روسیه اگر بخواهند پیرو مارکس باشند نباید آنچه را که مارکس گفته در مورد روسیه صادق بدانند. بلکه پیروی از او به معنای تحلیل شرایط اقتصادی روسیه است". حال به اقتصاد و نحوهی دیالکتیکی آن بپردازیم.
نویسندهی سرمایه، در پاسخ یک نقد که در زمان حیاتش بر اثر او نوشته شده بود، هنگامیکه روش کار را از زبان منتقد نقل میکند، مینویسد: " آقای نویسندهی مقاله که به این خوبی، آنچه را از اسلوب حقیقی من مینامد توضیح میدهد و تا آنجا که مربوط به استفادهای است که من از آن اسلوب کردهام، با نظر مساعد، قضاوت میکند. در واقع، خود چه چیزی را به غیر از اسلوب دیالکتیک تشریح نموده است؟ در حقیقت، روشی که در تصنیف این کتاب بهکار گرفته شده است، دیالکتیک است،زیرا نویسنده ابتدا از یک سلول اساسی جامعهی سرمایهداری که مشخصترین پدیدهی مادهی اولیه یعنی کالا، شروع به تجرید کرده و کالا را از اولین مقولهی بنیادین آن آغاز به تحلیل میکند، هنگامیکه کالا را از کلیهی آن عریان میکنیم، به مجردترین و نخستین مقوله در علم اقتصاد میرسیم. مثلا یک قلم را که در بازار به فروش میرسد و دارای ارزش مشخص است در نظر آوریم. این شئ به عنوان قلم، یک کالاست که از نظر اقتصادی بدین گونه تعریف میشود: محصول تولید نیروهای مولدی که قابل مبادله با پول است، حال اگر قابلیت مبادلهی او را کنار گذاریم و قابل تولید بودن آن را بشکافیم، درمییابیم که از ترکیب و حرکت، ابزار تولید و نیروی کار بهوجود آمده است. اما وسایل تولید نیز، همان نیروی کار تبدیل به اسباب تولید شده است. پس آنچه قبل از ابزار تولید وجود دارد، همانا کار در مجردترین، شکل خود است. کار مجرد در اقتصاد، اولین مقوله است و همهی مقولات، پس از آن هستند، زیرا بنیانیتر از کار مقولهای نداریم. هر کالایی که میتوان از کار استنتاج کرد، لیکن کار را فقط باید از کار تحصیل کرد. کار در اقتصاد نقش هستی را در منطق دیالکتیک دارد. این مطلب در قسمتهای مختلف کتاب سرمایه و پیش درآمد آن کتاب نقد اقتصاد سیاسی آمده است، نویسنده در کتاب سرمایه به خصلت دو گانهی کالا اشاره کرده و از مقولهی ارزش به همان نتیجه میرسد. او از کالا شروع کرده و به مقولهی نخست در اقتصاد که همان کار است دست مییابند. کار را به عنوان اولین مقولهی مجرد در نظر میآورد، سپس دوگانه بودن عوامل آن، ارزش مبادله و ارزش مصرف را از آن بیرون میآورد و مورد بررسی قرار میدهد و این دوگانه بودن را ناشی از کار دوگانه در کالا میداند که همان کار انفرادی و کار اجتماعا لازم است. کار انفرادی موجودارزش مصرف و کار اجتماعا لازم موجد ارزش مبادله است، از این دو مقوله به مقولهی ارزش اضافی میرسد که میتوان گفت سنتز این دو ارزش است. در اینجا منتقدین سرمایه با نقل مضمونی که در اغلب نوشتههایی که در نقد این کتاب آمده، با استدلال بیان کردهاند که اگر کار مولد، ارزش است دو شکارچی در یک زمان واحد، یکی آهو و دیگری خز شکار میکند. چگونه ارزش کار آنها یکسان است؟ یا مثلا اگر دو نفر یکی در معدن طلا و دیگری در معدن ذغالسنگ در یک مدت معین کار کند، چطور ارزش کار آنها برابر است؟ که جواب آن را باید در درک پایهی منطقی انتزاع جست. چون، کار و ارزش، دو مفهوم مجرد هستند و از این نظر مولد یکدیگرند که مجموع کارهای جامعه مولد مجموع ارزشهای جامعه است، نه این که این کار مشخص مولد آن ارزش مشخص باشد. بلکه چنانچه ذکر شدف عوامل دیگری از جمله شکل بندی اقتصادی- اجتماعی مورد بررسی نیز در تعیین ارزش تاثیر دارند.نویسندهی پیشگفتار نقد اقتصادی سیاسی مینویسد: اگر فهرستی از بخشهای پیدرپی جلدِ نخست سرمایه ایجاد کنیم و بخش اول (کالا، پول) را به هر سه فصل آن ( کالا، روند مبادلهی پول یا گردش کالا ) تقسیم نماییم، میتوانیم به منطق خللناپذیر تحلیل پی ببریم. هم رابطهی این منطق با تحلیل تاریخی و هم این مسئله که چگونه این منطق از اشکال و روش تاریخی به دست میآید، روشن میشود. و به قول خود نویسندهی سرمایه این نکته کاملا بدیهی است که سبک تشریح مطالب باید صریحا از اسلوب تحقیق متفاوت باشد. تحقیق وظیفه دارد موضوع مورد مطالعه را در تمام جزئیات آن به دست آورد و اشکال مختلفهی تحول آن را تجربه کند، ارتباط درونی آن را کشف نماید. تنها پس از انجام این کار است که حرکت واقعی میتواند با سبک بیانی که مقتضی است تشریح گردد. وقتی در این کار توفیق حاصل شد و زندگی ما به صورت معنوی آن منعکس گردید، ممکن است اینطور نمود کند که گویا با یافتهای غیرتجربی سر و کار داریم. اما سرمایه از آنجا که با موضوع مشخص اقتصاد سر و کار دارد. این منطق در تمامی آن به کار گرفته شده است. هنگامیکه از کیفیت و کمیت کار که همان ارزش مبادله و ارزش مصرف است به ارزش اضافی که سر سخن تشریح جامعهی سرمایهداری است، میرسد، آن را همچون ذات و زمینهی وجود سرمایهداری گرفته تا نمود آن که نوسان واقعی، پول و انباشت و سایر وجوه ارزش اضافی است، دست مییابد و کلیهی قسمتهای ارزش اضافی را همچون دانههای زنجیر، یکی پس از دیگری، تشریح میکند. مازاد گستردهی سرمایهداری، انباشت اولیه و در آخر، استثمار و در هر یک از این مباحث تا آنجا که ضروری است به تحلیل مشخص با اشاره به مثالهای واضح از واقعیات جامعهی سرمایهداری میپردازد. نویسنده در تحلیل سرمایه داری از کار که مقولهای مجرد است شروع میکند. لکن، پس از وارد شدن به مباحث مذکور به کلیهی حرکتهای جنایتآمیز سرمایهداری از انواع: خلع ید دهقانان کارهای شاق برای زنان و کودکان، فشار بیامان بر کارگران که به مرگ فاجعهبار هزاران هزار کارگر برای کسب ارزش اضافه و انباشت سرمایه، و بالاخره، غارت و چپاول منابع ملی کشورهای دیگر، با هجوم وحشیانه به کشورهای عقب نگه داشته شده و موارد دیگر را با ذکر مثالها و شواهد زنده بررسی میکند. میبینیم که محقق از تجرید به گونهای منطقی آغاز میکند و در هر جا که به مقولهی مشخص میرسد، از تاریخ آمار و ارقام، نمونه و مثال میآورد. بدین ترتیب همانگونه که ناقد اروپایی میگوید: برای نویسنده، تنها یک نکته اهمیت دارد و آن کشف قانون، پدیدههایی است که مطالعه میکند. ولی برای وی، تنها قانون حاکم بر پدیدهها از آن جهت مهم نیست که صورت انجام یافته دارند و در زمان معینی با یکدیگر در ارتباط و همبستگی واقع میشوند. آنچه که پیش از همه برای او اهمیت دارد کشف قانون تغییر و تحول آنها، یعنی قانونِ گذار از شکلی به شکل دیگر، از نوعی همبستگی به نوع دیگر است. همین که این قانون را پیدا میکند، نتایجی را که به وسیلهی قانون مذبور، در زندگی اجتماعی میگیرد، با جزئیات، مورد مطالعه قرار میدهد. بنابراین نویسندهی ما فقط یک هدف دارد و آن این است که به وسیلهی تجسمات علمی دقیق ضرورت ساختهای معینی از مناسبات اجتماعی را اثبات کند و با آن حد از دقت و آگاهی از نیروهای مولدهی یک جامعهی معین باید، شناختی کلی از نیروهای مولدهی موجود در همه شکلبندی اقتصادی- اجتماعی مشخص و جایگاه جامعهی مورد نظر داشت و این شناخت باید مبتنی بر ارزیابی دیالکتیکی از قانونمندیهای معینی باشد که با واقعیات موجود در آن جامعه انطباق دارند و از آن قوانین به شناخت این وقایع رسیده و بالاخره واقعیات در عمل قانونمندیها را تایید کرده باشند. تنها پس از طی چنین فرایندی است که میتوانیم به تحلیل سیستم طبقات اجتماعی موقعیت آن در تولید، وضعیت حاکم و محکوم و نهادهای اجتماعی- اقتصادی بپردازیم. مثالی دیگر، برای بررسی یک موجود زنده ابتدا باید، آن را از نظر شکلگیری مراحل جنینی و دگردیسیهای آن رشد و .... مورد ارزیابی قرار داد. برای نمونه یک نوزاد از مراتب اولیهی ترکیب اول و اسپرماتوزوئید تک سلولی، پرسلولی، دوزیستی و.... میگذرد و در کلیهی مراحل تکامل تاریخی خود را در دوران رشد جنینی طی میکند که باز هر یک از این مراحل دارای تاریخچه و دوران تکاملی خاص خویش است که بدون اطلاع از آنها نمیتوان به شناختی فیزیولوژیک از سیستم موجود زنده دست یافت.
بررسی تحلیلی از پدیده و یا سیستم دیگر نیز کم و بیش، شبیه به همین روش است. هنگامیکه در جامعه از ابزار تولید یا به طور کلی نیروهای مولده صحبت میکنیم، شناخت پایهریزی جامعه، درجهی رشد تکنولوژی، نوع دستیابی به آن و به طور کلی تاریخچهی آن را باید بررسی کرد و از جنبهی دیگری، ضرورت به وجود آمدن تکنولوژی صنعتی و نحوهی شکلگیری آن از لحاظ سرمایهای و میزان رشد آن، انباشت سرمایه که عبارت از انباشت اولیه و باز تولید سرمایه است، هم باید مورد مطالعه قرار گیرد. در همین مقوله و در زمینهی نیروی کار، شکلگیری کار مزدوری بهگونهای تاریخی و مراحل رشد آن منشا کارگر صنعتی، درجهی آموزش، میزان آگاهی و وضعیت تاکنونی آن باید به دقت ارزیابی شود. و پس از این مطالعات است که میتوان به وضعیت سایر اقشار میانی، منشا تاریخی، دگردیسیها و تحولات گوناگون در زندگی آنان در دورانهای مختلف تاریخی پرداخت و بعد از این که بهگونهای تاریخی و منطقی در مورد نیروهای مولده بررسیهای اولیهی وضعیت سایر اقشار و سهمی که در تولید داشته یا از توزیع دریافت میکند، میزان تولید و مصرف و کانالهای ایجاد و توزیع آن، تهیهی مواد خام و نحوهی تهیهی آن، رگههای حیاتی و بخشهای مختلف جامعه به لحاظ داخلی و خارجی، روابط دولت، نهادهای اجتماعی، آرایش و صفبندی نیروها از جمله روشنفکران و احزاب مورد مطالعهی قرارداد و از درون آن خط و برنامه و سایر ضرورتهای تحولات اجتماعی را بیرون کشید. برای بهکارگیری دیالکتیک و رسیدن به یک تحلیل علمی باید از همهی روشهای مستند آماری و تجربی سود جست. آن تحلیلی، بنیان و اعتبار دارد که از شیوههای علمی آغاز کرده و با در نظر گرفتن وجوه گوناگون یک سیستم در عمل درستیاش به اثبات رسیده و منتج به قانونمندیهای جدیدی گردد که راهگشای چراغ آینده باشد.
زیرنویس:
(1) این استدلال اولین بار توسط هیوم مطرح شد و پایه استدلال فلاسفهی بعدی قرار گرفت.