22 بهمن 1386
ديالكتيك (1)
بابک احمدی: دو ماهنامه چشم انداز ایران، شماره 34، آبان و آذر 1384.
ويژگیهای ديالكتيك هگل چيست؟
بسيارند كساني كه هگل را آغازگر برداشتي تازه و مدرن از ديالكتيك ميشناسند و اين را يكي از مهمترين دستاوردهاي كار فلسفي او و حتي يكي از رهاوردهاي مهم تاريخ فلسفه ميدانند. اما ظاهراً خود هگل چنين اهميتي براي بحثاش دربارهي ديالكتيك قائل نبود. هيچجا در آثار يا نامههاي او نخواندهام كه كشف يا آغاز بحث تازه از ديالكتيك را دستاورد مهمي در كار فلسفي خود معرفي كند. در واقع، اين يكي از دهها نوآوري فلسفي او بود كه در بخش نخست دانشنامهي علوم فلسفي مطرح شده بود و چنين مينمايد كه اهميت يا ويژگي خاصي دستكم از نظر خود او نداشت.
واژهي يوناني dialektik از لفظ dialegesthai بهمعناي گفتوگو ميآيد. در مكالمههاي افلاطون اين لفظ در توضيح روش خاص سقراط در پيشبرد بحث به كار ميرفت. سقراط از مخاطب خود ميخواست تا حكمي اثباتي در تعريف يا توضيح مفهومي (به طور معمول مفهومي كلي) ارائه كند، سپس با طرح پرسشهايي دربارهي برآيندهاي اين نظر اثباتي مخاطب را به ورطهي تناقضگويي ميكشاند، و با تاكيد بر تناقضها او را وادار ميكرد تا با تعريف يا توضيح خود سقراط كه به تدريج در همان پرسشهاي دقيق عنوان و مطرح ميشدند همراي شود. پيش از سقراط "زنون ايليايي" (Zenon of Elea) نيز در مباحث فلسفي روشي از يك نظر مشابه روش او را دنبال ميكرد. زنون با نمايش تناقضهاي ناشي از حكم فلسفيِ پذيرش امكان حركت، دليل ميآورد كه حركت، ممكن نيست. به همين دليل، در سدهي نوزدهم زنون را بنيانگذار ديالكتيك ميشناختند.
از نظر هگل ديالكتيك به درگيري در بحثي ميان دو متفكر، يا حتي انديشهي يك متفكر به موضوع مورد بررسياش، مربوط نميشود. او ديالكتيك را بهعنوان يك روش در تحقيق امور معرفي نميكرد، بلكه آن را تكاملِ در خود و بهطور مستقلِ (گونهاي از خود فراتر رفتنِ) موضوع مورد بررسي ميدانست، موضوعي كه ميتواند بهعنوان مثال يك شكل آگاهي يا يك مفهوم باشد. ديالكتيك هگلي نظريهاي است دربارهي پيشرفت موضوع استوار به تناقضهايي كه هر چند نخست تركيبناپذير مينمايند، اما سرانجام با هم جمع ميشوند، و شكلي تازه و پيشرفتهتر مييابند. اين ديالكتيك سه مرحله دارد: 1) يك مفهوم يا مقوله همچون شكلي ثابت، به دقت تعريفشده و مستقل از مفاهيم يا مقولههاي ديگر به نظر ميآيد. در فلسفهي هگل اين مرحلهي فهم است. 2 ) وقتي به اين مفهوم يا مقوله ميانديشيم ديگر شكلي ثابت، تعريفشده و قطعي ندارد بلكه به صورت دو يا چند مفهوم يا مقوله ظاهر ميشود كه با هم متناقضاند و اين مرحلهي خرد منفي يا نقادانه است. 3) نتيجهي اين ديالكتيك پيدايش مفهوم يا مقولهاي جديد و برتر يا پيشرفتهتر است كه نخست به نظر ميرسد شامل همان مفهومها يا مقولههاي پيشين است اما تناقض آنها رفع شده است. در واقع مفهوم يا مقولهاي جديد متولد شده است. اين مفهوم يا مقولهي جديد نتيجهي وحدت تناقضها است، و اين مرحلهي خرد تعمقي يا اثباتي است. هگل به فراشدي معتقد بود كه در آن هر حكم اثباتي نفي ميشود و از تركيب آن اثبات و نفي حكم اثباتي تازهاي ساخته ميشود كه اين يكي هم باز نفي ميشود و فراشد ادامه مييابد. اين همه در بندهاي 79 تا 82 جلد نخست كتاب هگل دانشنامه علوم فلسفي 1817 آمدهاند، و يادآور كار بزرگ فلسفي او علم منطق 1812 نيز هستند كه در فصل نخست آن از هستي، نيستي و شدن چون سه گانهاي فلسفي ياد شده، و شدن، "وحدت تناقضها" معرفي شده بود. هگل در هر فراشد تكاملي همنهاده (سنتز) را نتيجهي تركيب نهاده (تز) و برنهاده (آنتيتز) ميديد. بسياري از نويسندگان معتقدند كه درك هگل از ديالكتيك به قلمرو خرد منحصر ميشد و او ديالكتيك را در حد در خود تمايزساختن، از خود انتقاد كردن و سرانجام پيشرفت دروني خرد مطرح ميكرد. ولي من با برداشت مايكل اينوود(Michael Inwood) در صفحهي 82 كتاب او "واژهنامهي هگل" (A Hegel Dictionary, Oxford, 1992.) موافقام كه از نظر هگل "ديالكتيك فقط مشخصهي مفاهيم نبود بلكه مشخصهي چيزهاي واقعي نيز بود. مثال مشهور هگل در پيشگفتار "پديدارشناسي روح" كه تكامل جوانه به گل را پيش ميكشد مثالي است از امري يا حركتي واقعي و نه از تكامل ايدهها. از نظر هگل ديالكتيك چيزها و رويدادهاي طبيعي مستقل است از ديالكتيك انديشهي ما دربارهي آنها، و اين جنبهي امروزي بحث هگل را نشان ميدهد. تكرار ميكنم كه ديالكتيك از نظر هگل يك "روش" نيست. يعني ابزاري نيست كه يك متفكر براي تحقيق در مورد موضوعي به كار گيرد، بلكه نظريهاي دربارهي فراشد يا ساختار متحول و تغييرپذير دروني موضوع (يعني تكامل آن) است. به شكرانهي كار فلسفي هگل ما ميتوانيم ديالكتيك را همچون فراشد حل شدن تعارضهاي مفهومي و اجتماعي بدانيم. يعني مناسبات درونياي را درك كنيم كه به دليل تعارضها (و درواقع تركيب امور متناقض و نفي در نفي) منجر به تعالي وجه انديشه يا شكل زندگي ميشوند. اين تعالي، شكل پيشرفت و تكامل دارد اما به معناي فراشدي نيست كه مدام و بهطور پيگير در حال پيشرفت باشد. پيشرفت در تماميت حركت نهفته است و در هر لحظه ميتواند قابل مشاهده يا استنتاج و اثبات نباشد. با وام گرفتن تمثيل مشهور هگل يعني اديسهي روح ميتوان پيشرفت را حركتي يا سفري به سوي مقصود و هدفي نهايي دانست. اما مسير اين حركت تكخطي، مدام پيشرونده نيست. انگار مسافري توقف كند و حتي به عقب برگردد و دوباره حركت به جلو را آغاز كند. در اديسهي هگلي سرانجام به مقصد ميرسيم اما بارها اجزا مسير را پيمودهايم.
ماركس چه تحولي در ديالكتيك به وجود آورد؟
ماركس در پسگفتار به چاپ دوم سرمايه 1873 نوشته كه روش ديالكتيكي او به گونهاي بنيادين با روش ديالكتيكي هگل تفاوت دارد. به نظر او هگل ديالكتيك را به حركت تكاملي ايدهها محدود ميكرد، چون ايدهها را آفرينندهي واقعيت ميشناخت، در حالي كه بايد ايدهها را نتيجهي تكامل امور مادي و واقعي (و مناسبات راستين اجتماعي) دانست و درنتيجه ديالكتيك را به عنوان روشي براي فهم تناقضهاي ملموس و موجود زندگي اجتماعي مطرح كرد. از نگاه ماركس، هگل به اين دليل ديالكتيك را رازآميز كرده بود كه سرش را بر زمين نهاده بود و دنيا را باژگونه ميديد. بايد او را دوباره روي پاهايش ايستاند تا دنياي واقعي را ببيند. ماركس پيشتر، در پيشگفتار كتاب درآمدي به نقد اقتصاد سياسي 1859 اين نكته را مطرح كرده بود كه دگرگونيها و تكامل فراساختار اجتماعي، سياسي، فكري، هنري و ... (كه در ترجمههاي فارسي روبنا خوانده شده) در تحليل نهايي، نتيجهي دگرگونيها در بنياد اقتصادي هستند (كه به زيربنا ترجمه شده.) بنياد اقتصادي هر جامعه مناسبات توليدي مستقر در آن (به زبان حقوقي: مناسبات مالكانه) است. كليد فهم تكامل تاريخي جوامع بشري دقت به شيوهي دگرگوني مناسبات توليدي است. بايد دانست كه چگونه مناسبات توليدياي كه موانعي در راه پيشرفت نيروهاي توليد هستند از ميان ميروند و جاي خود را به مناسباتي تازه ميدهند. اين دقت به بنياد اقتصادي و مناسبات توليد نتيجهي بينش ماترياليستي ماركس بود و با بحثهاي مدرسي دربارهي تقدم و تأخر ماده و آگاهي تفاوت داشت. ماترياليسم ماركس (چنانكه خود او در نهادههايي در انتقاد به فويرباخ مطرح كرد) طبيعتگرايانه، جزمي و مكانيكي نيست، بلكه براي زندگي فكري، اجتماعي و تاريخي انسان ارزش قائل است و آن را ناديده نميگيرد. درك ماركس از ديالكتيك نيز به اين معناي خاص، دركي ماترياليستي است. يعني ديالكتيك روش فهم تكامل ناشي از وحدت تناقضها است و اين همه در تماميتي تاريخي (تاريخ انسان كه تاريخ پيكار طبقاتي است) معنا دارند. اصطلاح درك ماترياليستي از تاريخ كه در ايدئولوژي آلماني آمده راهنماي شيوهي بيان ديگري است، درك ماترياليستي از ديالكتيكِ تاريخ. الگوي مورد نظر ماركس در بررسي و فهم تاريخِ انسان فرض وجود رشتهاي از وجوه توليد است كه هر كدام بنا به تناقضهايي كه پديد ميآورند (و راه را بر رشد نيروهاي توليد يعني نهادهاي اقتصادي، نيروي كار، شيوههاي توليد و تكنولوژي ميبندند) جاي خود را به ديگري ميسپارند. انسانها از كمونيسم آغازين گام به جامعههايي باستاني نهادند كه به طبقات، شكافته شده بودند. آنان در اين جامعههاي طبقاتي، تاريخ خود را ميساختند اما نه در شرايط گزينش آزادانهي خودشان، بلكه در محدودهاي از امكانات موجود كه در آن محصولات ذهني توليد انسان در برابر او همچون ابژههايي بيگانه ظاهر ميشدند. وجوه توليد گوناگون كه استوار بر اين شكاف طبقاتي بودند (و هستند) توانايي راستين انسان را نمايان نميكنند، بلكه او را از فراشد كار و توليد، محصول كارش، ديگران و از خودش بيگانه ميسازند. در جامعهي كمونيستي آينده است كه انسان به معناي واقعي كلمه انسان خواهد بود و تاريخ راستين او آغاز خواهد شد. فراشد جايگزيني كمونيسم آغازين ـ پيرفت جامعههاي طبقاتي ـ كمونيسم راستين، فراشدي ديالكتيكي است. همچنين، كشف تناقضهاي بنيادين (زيربنايي) يعني تضاد ميان رشد نيروهاي توليد و شكل موجود مناسبات طبقاتي و مالكانه نيز ديالكتيكي است.
نقش "انگلس" در تدوين مباني ماترياليسم ديالكتيك چه بود؟
با انگلس بحثي آغاز شد كه سرانجام به طرح "ماترياليسم ديالكتيكي" مننجر شد، هر چند خود او همچون ماركس اين اصطلاح، و نيز اصطلاح "ماترياليسم تاريخي" را در هيچ يك از آثار خود به كار نبرده بود. در دهه ی پایانی سده ی نوزدهم نخستين نسل ماركسيستها در پي ساختن علم پرولتري، جهانبيني جديد، سوسياليسم علمي و دستگاه منسجم و دقيق ايدئولوژيكي با عنوان ماركسيسم برآمده بودند. با رشد نسبي قدرت طبقهي كارگر، پيشرفت اتحاديهها، تعاونيها و احزاب كارگري، امكان نفوذ نمايندگان احزاب كارگري در نهادهاي دولتي و به ويژه در پارلمانهاي اروپايي، گسترش عناصر هژمونيك كارگري (رهبري مبارزات دمكراتيك)، ضرورت تدوين آنچه كارل كائوتسكي رهبر فكري و سياسي بينالملل دوم، جهانبيني كارگران خوانده بود احساس ميشد. بايد در برابر جهانبيني بورژوايي، علم راستين به صدا در ميآمد. سوسياليستها نيازمند پاسخ دادن به تمامي مسائل اجتماعي از جمله مسائل علمي بودند و بايد بديل نظري قدرتمندي هم ارائه ميكردند. از اينرو توجه به آثار ماركس به عنوان برجستهترين متفكر پرولتري، كسي كه علمي تازه پديد آورده بود كه ديگر جهان را تأويل نميكند بلكه تغيير ميدهد، آغاز شد. سنگپايهي سوسياليسم علمي ماركس، ديالكتيك به مفهومي ماترياليستي بود. بنا به "ماترياليسم تاريخي"، تاريخِ انسان مسيري تك خطي است كه به رشتهاي از وجوه توليد تقسيم شده و هر كدام منش اقتصادي و ساختار طبقاتي ويژهي خود و متفاوت با ديگر وجوه توليدي دارند. دگرگونيهاي تاريخي نتيجهي شكستن موانعي است كه مناسبات توليد در راه رشد نيروهاي توليد فراهم ميآورند. در آن از شناختشناسي و هستيشناسي بنا به آموزههاي ماركس بحث ميشود. انگلس و برخي از پيروان ديگر ماركس چون لافارگ (Paul Lafargue)، ببل (August Bebel)، برنشتاين (Edvard Bernstein)، كائوتسكي (Karl Kautsky)، ويلهلم ليبكنشت (Wilhelm Liebknecht) به اين وظيفه پرداختند. البته آنان خود را موظف دانستند كه در زمينههايي تازه هم بحث كنند. انگلس نتيجهي مطالعات خود را در مردمشناسي، فهم تاريخي مناسبات خويشاندي و خانوادگي و علوم تجربي دوران منتشر كرد. دو كتاب او يكي در رد نظريات دورينگ (Duhring) با عنوان آنتيدورينگ 1878 ديگري ديالكتيك طبيعت (1925) (كه پس از مرگ او در1925 در مسكو منتشر شد) از مباني اين بينش و علم تازهي پرولتري بحث كردند. اين آثار به زباني همه فهم و ساده نوشته شدند. بحث از ديالكتيك به طور عمده در فصلهاي سيزدهم و چهاردهم از نخستين بخش آنتيدورينگ و در دو يادداشت در ديالكتيك طبيعت آمده است. قاعدهبندي ديالكتيك در قانونهاي كلي (قوانين تبديل كميت به كيفيت و برعكس، وحدت امور متضاد، نفي در نفي، تكامل نتيجهي نزاع اضداد است) ذكر مثالهایی چون حركتِ ناشي از دو قطب مثبت و منفي الكتريسيته، يا تركيب مواد شيميايي، بازنويسي قوانين ديالكتيك بر اساس دستاوردهاي علوم طبيعي، پيروي علم اجتماعي و تاريخي از علوم تجربي فيزيكي و طبيعي، همه نتيجهي بينش مندرج در اين آثار انگلس هستند. انگلس خواهان كشف يك نظريهي همگاني و كلي دربارهي طبيعت و تاريخ تاويلي داروينگونه از تكامل شده بود و تاثير انديشههاي هاكل(Haekel) بر او آشكار بود. اين برداشتها از راه كائوتسكي، پلخانف، لنين (Lenin) و بوخارين (Bukharin) به كمونيستهاي سدهي بيستم به ارث رسيد. ايمان عارفانهي آنان به پيروزي نهايي، نتيجهي تحليلشان از تكامل جبري تاريخ به سوي كمونيسم بود.
ويژگيها و تفاوتهاي درك لنين، استالين و مائو از ديالكتيك چه بود؟ آيا اين افراد مهمترين كساني بودند كه بحث ماركسيستي در مورد ديالكتيك را پيش بردند؟
به گمان من نوشتههاي كساني چـون لـوكـاچ (Lukacs)، آلتوسـر (Althosser)، آدورنـو (Adorno)، سـارتـر (Sartre)، كـوزك (Kosik) و كولتي (Colletti) در زمينهي ديالكتيك مهم است. براي مثال، نوشتههاي كولتي چون هگل و ديالكتيكِ ماده و ماترياليسم ديالكتيك و هگل و به ويژه تناقض ديالكتيكي و غيرِ تناقض بسيار مهماند. مقالهي آخري در اثبات اين نكته است كه ديالكتيك از ايدئاليسم جداييناپذير است. حكمي كه نزديك هشتاد سال پيشتر به شكلي ديگر و از راهي ديگر برنشتاين(Bernstein) نيز آن را مطرح كرده بود.
از آثار فلسفي لنين يكي ماترياليسم و امپيروكريتيسيسم (1907) است كه به انتقاد از چند آيين فلسفي به نسبت مشهور آن دوران اختصاص داشت و دفاعيهاي از مباني ماترياليسم ديالكتيكي است در بينالملل دوم، كتابي است در دفاع از رئاليسم فلسفي و انتقاد به هرگونه نسبينگري. اين كتاب همچون تمامي آثار لنين لحن جدلي دارد. بايد به صراحت گفت كه پلخانف به تدوين بحثي جدي در زمينهي ديالكتيك و به ويژه ماترياليسم تاريخي خدمت كرد و اگر كسي بخواهد با اين مباحث آشنا شود بايد آثار او را مطالعه كند. اثر فلسفي ديگر لنين حاشيههايي است كه او بر علم منطق هگل نوشته و اين به سالهاي جنگ اول جهاني بازميگردد كه او در زوريخ به سر ميبرد و فرصت مطالعهي فلسفهي هگل را يافته بود. در حاشيههايي كه نوشته و به صورت مجلد 38 مجموعهي آثار او منتشر شده ديدي فلسفيتر يافته است. در نوشتهها و سخنرانيهاي لنين پس از انقلاب اكتبر به جوانان حزبي رهنمود ميدهد كه با مطالعهي آثار ماركس، انگلس و پلخانف به روش ديالكتيك مسلح شوند. نظريهپردازان بلشويك ديگر از جمله نيكلاي بوخارين و لئون تروتسكي (Trotsky) ديالكتيك را روشي در تحليل تناقضها و كشف وحدت تضادها و قانون تكامل ميدانستند. نگرش لنين پس از مرگش، به عنوان دستاورد بزرگ نظري پس از ماركس پذيرفته شد. در رسالهاي كه به نام استالين با عنوان ماترياليسم ديالكتيكي منتشر شد، ماترياليسم ديالكتيكي به معنايي بود كه كمونيستها را عليه علم و فلسفهي بورژوايي مسلح كند. برخي از كمونيستها در دههي 1950 از تقابل منطق ديالكتيك با منطق صوري سخن ميراندند و ديالكتيك را شكلي عاليتر از منطق ارسطويي ميدانستند.
در رسالهي مشهور مائو با عنوان دربارهي تضاد كه در سالهاي جنگ با ژاپن نوشته شده مائو با پيش كشيدن دو گونه تضاد (تضاد آنتاگونيستي و تضاد غيرآنتاگونيستي) راه را گشود. او براي وحدت با كومينتانگ (حزب حاكم به رهبري چيانكايچك) اين نكته را پيش كشيد كه اكنون تضاد كمونيستهاي چيني با ژاپن آنتاگونيستي است اما تضادشان با كومينتانگ غير آنتاگونيستي است. اين است كه در جنگ با متجاوزان ژاپني با دشمن قديمي خود متحد ميشوند. پس از پايان جنگ با ژاپن تضاد با كومينتانگ آنتاگونيستي شد و جنگ تا براندازي حكومت چيانكايچك ادامه يافت. در سالهاي دههي 1960 كه در اروپا و ايالات متحده جنبش دانشجويي راديكال، اعتصابهاي كارگري و تظاهرات مردمي خاصه عليه جنگ در ويتنام به راه افتاده بود برخي از كمونيستهاي اروپايي (از جمله لويي آلتوسر) اين رسالهي مائو و ديگر نوشتههاي فلسفي او را گامهايي به پيش در بحث از ماترياليسم ديالكتيكي محسوب كردند. آنان يادآور شدند كه مائو بيشتر به وحدت امور متضاد انديشيده بود تا به تخالف آشتيناپذير. آنان نوشتههاي مائو را راهنماهاي فكر فلسفي دوران معرفي كردند.
متفكران سدهي نوزدهم با دو مسالهي مهم در مورد دانش اجتماعي روبرو بودند كه اين مسائل از جنبههايي براي متفكران پيش از آنها در دوران روشنگري هم مطرح بودند: 1) آيا ما ميتوانيم به يك علم اجتماعي دست يابيم يا به ضـرورت ناگزيريم كه به علوم مختلف اجتماعي متوسل شويم؟ 2) تفاوت اين علم يا علوم اجتماعي با علوم تجربي (فيزيكي و طبيعي) در چيست؟ علمباوري سدهي نوزدهمي از يكسو، و اقتدار مباحث تازه در علوم طبيعي (مهمترين نمونهاش داروينيسم) از سوي ديگر به اين مباحث راستايي خاص بخشيدند. اين مسير را ميتوان پيروي شيوهي ادراك و روش علمي در علوم اجتماعي از شيوهي ادراك و روش علوم فيزيكي و طبيعي دانست. پوزيتيويسم كه در نيمهي دوم سدهي نوزدهم در گفتمانهاي علوم اجتماعي مطرح و چيره شد به اين پيروي، گردن نهاده بود. نخستين نشانههاي ضرورت جدايي روشهاي علوم اجتماعي و علوم طبيعي در آثار متفكران آلماني اواخر سدهي نوزدهم پديد آمد. در آن ميان، نوشتههاي ويلهلم ديلتاي (Dilthey) نقش مهمي داشتند. او از سال 1883 به تفاوت ميان روشهاي علوم طبيعي و تاريخي توجه كرده بود. او با جدا دانستن روش توصيف و تبيين علمي (ويژهي علوم طبيعي) از روش تاويل (ويژهي علوم اجتماعي) گام نخست را در اين بحث برداشت. يك سال بعد ويلهلم ويندلباند (Windelband) تاكيد كرد كه فلسفه و علوم اجتماعي روشهايي كاملاً متفاوت از روشهاي علوم طبيعي و فيزيكي دارند، و اين بحـث را هاينريش ريكـرت (Rickert) نيز در بررسي تاريخ فلسفه دنبال كرد. ميتوان گفت كه دواليسم(Dualism) روششناسانه يا "دو منطق" متفاوت مطرح شدند. در فلسفهي علم سدهي بيستم كوشش شد تا اين تفاوت تدقيق شود. سارتر به خوبي نشان داده ماترياليسم ديالكتيكي، نظريهي همگاني تكاملي است كه در مورد طبيعت و تاريخ يكسان صادق است. همچنين نمايانگر باور به منش تاثيرپذير و پيپديدارانهي آگاهي به دنبال تكامل طبيعي است. انگلس در لودويگ فويرباخ و پايان فلسفهي كلاسيك آلمان نوشته بود كه مـا مفاهيـم را در مغـز خـود به گونـهاي ماترياليستـي درك ميكنيـم. آنها تصاويـر يا بـازخـوردهـاي (Abbilder) چيزهاي واقعي هستند... ديالكتيك خود را به علم قوانين كلي حركت در هر دوي دنياي بيرون و انديشهي انسان فروميكاهد. هر دو رشتهي قوانين كه در گوهر خود يكي هستند، اما در بيان خود، آنجا كه ذهن انسان ميتواند از آنها با خبر شود متفاوت به نظر ميرسند.
كساني هستند كه بر اساس تجربههاي علمي خود نظريههايي عنوان ميكنند و تلاش دارند تا اين نظريهها را بيازمايند و درستي و خطاي آنها را دريابند. اينان توانايي كنار گذاشتن نظريهها را در نتيجهي آزمونهاي تازه دارند و به معناي دقيق واژه دانشمندند. در ميان اينان كساني هنوز ميكوشند تا منطق يكهاي بيابند. كار آنها با دستاوردهاي تازه در زمينهي پژوهشهاي فلسفي و فرهنگي (از جمله در گفتمان پسامدرن Post-Modern) و نيز با برخي از نتايج مهم بحث در فلسفهي علم (از جمله نظريات تامس كوهن (T.Kuhn) و پاول فايرابند، (Feyerabend) خوانا نيست. اما روشن است كه اين ناهمخواني هنوز به معناي نادرستي نظر يا كار آنها نيست. ماترياليستِ متفكري چون روي باسكارRoy Bhaskar از اين دسته است. او نويسندهي كتاب مشهور يك نظريهي رئاليستي دربارهي علم1975 است و در 1993 كتاب مهمي با عنوان ديالكتيك، نبض آزادي نوشته است. اميدوارم كه اين كتاب به فارسي ترجمه شود. در اين صورت خوانندهي فارسي زبان با تلاشي تازه و جديتر در زمينهي انديشهي ديالكتيكي روبرو خواهد شد.
چرا در سالهاي اخير (پس از انقلاب ايران) بحثي از ديالكتيك در ميان ما مطرح نيست؟
ديالكتيك در ميان اهل فرهنگ و روشنفكران ايراني از دروازهي ادبيات "ماركسيستي" وارد شد. اين ادبيات ترجمهي درسنامههايی از قبيل كتاب "اصول مقدماتي فلسفه" نوشته ژرژر پوليتزر بود كه حزب توده ایران در انتشار آنها نقش داشت.
نوشتههاي احسان طبري در دههي 1350 نمونهاي تازهتر از آن برداشت بود. جز اين، برخي از روشنفكران كوشيدند تا دركي ديگر از ديالكتيك را به خوانندگان فارسي زبان بشناسانند. براي مثال ترجمهي آثاري دربارهي فلسفهي هگل و كتابهايي در زمينهي خاص علوم اجتماعي از جمله كتاب گورويچ (Gurvitch) دربارهي ديالكتيك را ارائه ميكردند، منتشر شدند. ديالكتيك به معناي دقيق واژه، استوار به برداشتي ماترياليستي ميان فعالان و هواداران احزاب چپرواج داشت. اما نكته اينجا است كه با همان برداشت در نوشتههاي برخي از مبارزان مذهبي هم به كار ميرفت. براي مثال، فهم سازمان مجاهدين از ديالكتيك در اصل استوار به دركي ماركسيستي بود اما با اين كوشش دشوار همراه شده بود كه جامهاي اسلامي به تن آن كنند. همانطور كه تاويلي استوار به دركي تازهتر و شايد بتوان گفت راديكالتر از مفاهيمي چون عدل، قسط، جامعهي نبوي، شهادت و غيره آنها را و شريعتي را به گونهاي سوسياليسم نزديك ميكرد كه در جامعهي بيطبقهي توحيدي جلوه ميكرد. اكنون افق فرهنگي ما دگرگون شده است. گفتمانهايي تازه (از جمله مباحث پسامدرن، هرمنوتيك، تحليل گفتمان، نوآوريهاي فلسفهي تحليلي و...) مطرح شدهاند. با مطالعهي سرچشمههاي ژرف دیالکتیک در فلسفهي ايدئاليستي آلمان و هگل و دركي تازه از نوشتههاي ماركس، زمان انديشيدن به ديالكتيك فرا رسيده است، زيرا كسي از انتقاد به آن هراس ندارد. خرد انتقادي سرانجام كارش را در قلمرو فرهنگ ما آغاز كرده است. اگر بگوييد كه زمانهي ما همچنان روزگاري دشوار براي آزادانديشي و انتقاد است از قول هگل ميگويم كه جغد مينروا (Minerva)، الههي خرد، در ظلمت شب بالهاياش را ميگشايد و به پرواز درميآيد.