19 شهریور 1386
نقش احزاب دوران انقلاب مشروطیت
حسن اصغری: ماهنامه نقد نو، سال سوم، شماره 13، تهران، تیر و مرداد 1385.
پرسش بنيادين من اين است كه ما اكنون در كجاي تمدن بشري ايستادهايم؟ پس از گذشت يك قرن از انقلاب مشروطيت، اكنون جايگاه تاريخي ما در كدام نقطهي تاريخي قرار دارد؟ ميدانيم كه عمر انسانها كوتاه است و يكصد سال هم براي تحولات تاريخي، زمان چندان درازي نيست. درست است كه در دو دههي اخير با رشد ابزار توليد و همگاني شدن آموزش و پرورش و گسترش غيرقابل تصور تخصصها و ارتباطات در عرصهي اطلاعات، جهان با تحولاتي روبهرو شده كه در دو دهه، راه دههزار ساله را طي كرده است. اما بحث در روند كند و تدريجي و گامبهگام در تحولات اجتماعي ـ كه جامعهي ايران از سر گذرانده است ـ همچنان در رابطه با پژوهش تاريخي، جايگاه خود را دارد. ما در پژوهش تحولات و دگرگوني تاريخي جامعهي ايران، در يكصد سال اخير، كاري بسيار گسترده پيشِ رو داريم، كه بايد انجام دهيم. ما نميتوانيم چشم برهم بگذاريم و ادعا كنيم كه جامعهي ما از لحاظ ساختار سياسي و در كليت روبنايي خويش، دچار هيچ دگرگوني نشده و در بافت ساختار سياسي خود درجا زده است. اينگونه ادعاها نگاهي تاريخي به تحولات و دگرگونيهاي اجتماعي يك كشور نيست. نگاه صرف به ساختار قدرت حاكمه و نهادهاي آن، نميتواند ما را به عمق تحولات تاريخي يك جامعه آگاه كند. براي راهيابي و آگاهي از تحولات كمي و كيفي جامعهي ايران در يكصد سال اخير، ميبايد به تمام عرصههاي اجتماعي نگاه كرد و همهي زمينهها را مورد مطالعه قرار داد تا دريافت كه ما اكنون در كجاي تاريخ ايستادهايم و جامعهي ما در طول اين يكصد سال تا چه حد دگرگوني پذيرفته است و ظرفيت آيندهي آن براي تحولات برقآساي جهاني تا چه اندازه آمادهي پذيرش است.
ميتوان گفت كه انقلاب مشروطيت در تاريخ دوهزار و پانصد ساله، بزرگترين حادثهي تاريخي تحولساز ايران بوده است. متاسفانه پژوهشگران ما تاكنون به ريشههاي اجتماعي و سياسي و اقتصادي و فرهنگي زمينهساز اين انقلاب نپرداختهاند و تحليلي موشكافانه و روشنگرانه از آن ارايه ندادهاند. با توجه به اسناد و مدارك وقايعنگارانهي موجود، ميتوان دربارهي حوادث و رويدادها و مواضع سياسي و اجتماعي شخصيتها و بازيگران دوران انقلاب مطلب نوشت و كتاب تدوين كرد اما تكرار و بازنگاري وقايع و اعمال و رفتار شخصيتهاي نقشدار در وقايع انقلاب، هيچ تاثيري در گشايش زواياي تاريك و پنهان و هنوز كشف نشدهي تحولات انقلاب ندارند و چراغي هرچند كمسو بر تاريكيها نميافكنند. شاهديم كه نويسندگان و پژوهشگران در چند دههي اخير به بازنگاري وقايع انقلاب مشروطيت دست زدهاند اما ديدهايم كه آثار اينان حتا قدرت القا و ارايهي حوادث نگاشته شدهي مرجع، شصت هفتاد سال پيش وقايعنگاران را نيز ندارند و نوعي بازنگاري و تكرار كمرنگ و كمقوت كتابهاي گذشتهاند. ارايهي اطلاعات تاريخي دست سوم و چهارم، بدون نگاه ژرفكاوانه به زمينههاي شالودهاي، هيچ روزنهاي نو نميگشايند.
به نظر من با اتكا به نظرگاه فلسفهي تاريخ و با شناخت زيرساختهاي اقتصادي و موقعيت تاريخي و روساختهاي فرهنگي در مقطع ويژهي اواخر دورهي انقلاب ميتوان به بازيابي زمينههاي وقايع انقلاب مشروطيت دست يافت. نقش جناحها و احزاب و جمعيتهاي سياسي و فرهنگي و آرايش طبقاتي و نقش روحانيون و دخالت كشورهاي بيگانه از جمله روسيه، انگليس، آلمان، عثماني و تا حدودي فرانسه، هر كدام نياز به نگارش و تدوين كتابي قطور دارند كه هنوز كساني آستين بالا نزدهاند و جاده خالي است و رهرو ميطلبد. البته در نبود پژوهشگران جدي و حرفهاي در اين زمينهها، ناگزير دست نويسندگان غيرحرفهاي بالا ميرود تا گام در جاده گذارند و به چيزي نظر اندازند كه مشغلهي ذهنيشان نيست. ما البته در هيچ زمينهي فرهنگي آدم حرفهاي به معناي واقعي كلمه نداريم و همه خارج از حرفهي خويش راه ميروند و گاهگاه از باب تفنن يا نياز آن هم مقطعي، قلم ميچرخانند و بعد غلاف ميكنند.
مهاجرت و تشكيل كميتهي دفاع ملي يكي از وقايع مهم و حركتساز تاريخ انقلاب مشروطيت است. مهاجرت مليون از تهران به قم و كرمانشاه كه به تشكيل شورايي به نام كميتهي دفاع ملي منجر شد. با تشكيل اين كميته، دولتي در دولت ايران پديد آمد و اعلام كرد كه كميتهي دفاع ملي براي مقابله با تجاوز لشكريان دو دولت روسيه و انگليس ايجاد شده است. در اين تاريخ يعني 1915 لشكريان دولت روسيهي تزاري و امپراتوري بريتانيا در برخي نقاط ايران از جمله قزوين، بوشهر، شيراز، رشت و چند ماه بعد در همدان، كرمانشاه و كاشان پايگاه نظامي ايجاد كرده بودند و دولت مركزي نيز قادر به دفاع و واكنش سياسي در مقابل دو دولت متجاوز نبود.
در آغاز كميتهي دفاع ملي در قم به رياست سليمان ميرزا اسكندري رهبر حزب دمكرات پديد آمد و چند ماه بعد تركيب رهبري كميته تغيير پذيرفت و ميرزا محمد صادق طباطبايي رهبر حزب اعتداليون و مدرس ليدر هيات علميه در كادر رهبري آن وارد شدند.
پس از حملهي انقلابيون «كميتهي ستار» رشت به تهران و فتح پايتخت و فرار محمدعلي شاه قاجار به روسيه و استقرار نظام مشروطهي پارلماني در ايران، دو حزب دمكرات و اعتداليون از دو جناج مشروطهطلب با دو پايگاه مادي و اجتماعي و فرهنگي زاده شدند و گسترش يافتند و نمايندگانشان نيز با گزينش مردم، وارد مجلس شوراي ملي شدند. اين دو حزب بنا به مواضع سياسي و اجتماعي خود در آغاز در مقابل يكديگر ايستادند و گاهگاه درگيريشان منجر به اعمال تروريستي برضد شخصيتهاي برجستهي وابسته به دو حزب شدند.
حزب دمكرات عموما از هستههاي انجمن «اجتماعيون و عاميون» و انجمنهاي غيبي تبريز و آذربايجان مستقر در تهران و انجمنهاي كوچك آزاديخواه رشت و انزلي و «انجمن دروازه قزوين» ميرزا سليمانخان ميكده شكل گرفت. انجمنهاي مردمي در آغاز جنبش مشروطيت، در تهران به كوشش شخصيتهاي مردمگرا و آزاديخواه همچون حيدرخان عمواوغلي و ميرزا سليمانخان ميكده و سليمان ميرزا اسكندري و سيدمحمد مساوات و بعدها تقيزاده و ابوالفتحزاده و منشيزاده و دهها نفر ديگر پديد آمده بود. اين انجمنها نقش بنيادي در حركتهاي انقلاب مشروطيت داشتند و در تعميق خواستههاي مشروطهطلبان، نيروي محركه بودند.
مرامنامه و اهداف حزب دمكرات از كلياتي از مرامنامه و اهداف سياسي و اجتماعي احزاب سوسيال دمكرات كشورهاي اروپايي و روسيه اخذ شده بود. اسناد و مدارك و اظهارنظرها تاكيد دارند كه شخصيتهاي آزاديخواه ايراني، اصطلاح سياسي «سوسيال دمكرات» را معادل «عاميون واجتماعيون» ترجمه كرده بودند. به عنوان مثال، علي مسيو كه پايهگذار انجمن «عاميون و اجتماعيون» تبريز بود و بعدها انجمن غيبي و انجمن آذربايجان را ايجاد كرد، گرايشهاي سوسياليستي داشت و با سوسيال دموكراتهاي روسيه در ارتباط بود و با حزب سوسياليستي همت باكو به رهبري دكتر نريمان نريماناف مبادلات فرهنگي و مسلكي داشت. البته نخستين انجمن عاميون و اجتماعيون در تهران و مشهد به كوشش حيدرخان عمواغلي پديد آمد و در رشت و انزلي نيز شعبه داير كرد.
هستههاي نخستين حزب اعتداليون نيز در آغاز حركت مشروطهخواهي مردم تهران به شكل انجمنهاي كوچك و پراكنده با كوشش تجار و روحانيون آزاديخواه و شاهزادگان ناراضي و برخي ديوانيان محافظهكار و ميانهرو و فرزندان برخي فئودالهاي تحصيل كرده و ليبرال مسلك ايجاد شده بود. ميتوان گفت كه مركز فرماندهي و مسلكي حزب اعتداليون در دست سيدمحمد طباطبايي بود كه يك روحاني آزادانديش و آزاديخواه بود و در انقلاب مشروطيت نيز نقش اساسي داشت. پسر اين روحاني سيد محمدصادق طباطبايي دبيركل حزب اعتداليون شد و با راهنمايي و تشويق پدر و با ياري عدهاي از روحانيون از جمله بهبهاني و تجار و زمينداران كوچك حزب را ميگرداند. حزب اعتداليون شاهزاده فرمانفرما و سپهدار تنكابني و سردار معظم خراساني بعدها «تيمورتاش» كه هر سه از فئودالهاي بزرگ و ناراضي از دربار بودند را نيز به سوي اهداف سياسي و اجتماعي خود جلب كرد و از پشتيباني آنان در حاكميت پس از پيروزي مشروطهطلبان بهرهي فراوان گرفت.
دبيركل حزب دمكرات در آغاز فعاليتاش، حيدرخان عمواوغلي بود و دبير دوم تقيزاده. مساوات و سليمان ميرزا اسكندري و ميرزا سليمان ميكده و تربيت و دهها شخصيت مردمي در رهبري اين حزب نقش فعال داشتند.
در كنار اين دو حزب فراگير و متشكل، گروهي تحت عنوان هيات علميه فعاليت ميكرد كه در واقع يك جمعيت مسلكي سوم بود و رهبرانش اغلب روحانيون بودند و بعدها مدرس گردانندهي فكري اصلياش شد. پس از استقرار نظام پارلماني در ايران اين دو حزب، بنا به ماهيت مسلكي و طبقاتي و برنامهها و اهداف سياسي و اجتماعيشان نتوانستند در كنار هم به رقابت سياسي صلحآميز ادامه دهند و با برخوردهاي تند در مقابل يكديگر ايستادند. شاخههاي نظامي اين دو حزب دست به ترور رهبران يكديگر زدند. برجستهترين رهبران دو حزب كه به وسيلهي شاخههاي نظامي آنان ترور شدند، سيد عبدالله بهبهاني كه وابسته به حزب اعتداليون بود و ميرزا علي محمدخان تربيت كه از رهبران حزب دمكرات بود. درگيري دو حزب و ترور عدهاي از رهبران باعث تبعيد دو تن از رهبران حزب دمكرات، حيدرخان عمواوغلي و تقيزاده از ايران شد. با خروج اجباري حيدرخان و تقيزاده، رهبري حزب دمكرات بهدست سليمان ميرزا اسكندري افتاد. اما رهبري حزب اعتداليون همچنان در دست محمدصادق طباطبايي فرزند محمد طباطبايي باقي ماند و در حاكميت سياسي نيز قدرتش تحكيم شد.
كشمكش سياسي و ايدئولوژيك اين دو حزب از سال 1908 تا سال 1915 ادامه داشت و تشكيل دولتها و سقوط آنان گاه با گرايش به حزب دمكرات و گاه به حزب اعتداليون شكل ميگرفت. البته جمعيت «هيات علميه» عموما به حزب اعتداليون گرايش داشت و در مجلس نيز از مواضع اعتداليون پشتيباني ميكرد. فرمانفرما و تا حدودي وثوقالدوله و سپهدار تنكابني با ياري حزب اعتداليون چند دوره كابينه تشكيل دادند كه همواره از سوي حزب دمكرات و نمايندگانشان در مجلس با مخالفت روبهرو ميشدند. سردار اسعد بختياري و مستوفيالممالك همواره به حزب دمكرات گرايش داشتند و مستوفي چندبار با كمك و ياري حزب دمكرات دولت تشكيل داد.
اغلب رهبران و اعضاي حزب دمكرات فرزندان تجار كوچك و پيشهوران و كارمندان دولت و فرزندان زمينداران كوچكِ به فرنگ رفته و تحصيلكردگان دارالفنون بودند. حيدرخان عمواوغلي كه در آغاز تشكيل حزب، رهبري آن را به عهده داشت، مهندس برق بود و در روسيه تحصيل كرده بود و كارخانهي برق سرمايهدار معروف و مشروطهطلب امينالضرب را ميگرداند و از امينالضرب حقوق دريافت ميكرد. تقيزاده، مساوات، تربيت و ميكده از فرزندان تجار كوچك بودند. حزب دمكرات در مدت چند سال توانست بسياري از فرهيختگان فرهنگي و اهل قلم و تحصيلكردگان داخلي و خارجي و پيشهوران و كارگران كارگاههاي كوچك و حتا تجار آزاديخواه را به سوي اهداف اجتماعي و سياسي خود جلب كند.
در سال 1333 هجري قمري مصادف با 1914 مجلس سوم توسط احمدشاه گشايش يافت. مجلس سوم با تركيب نمايندگان برگزيدهي مردم و با توجه به مشاركت احزاب و گروههاي اجتماعي و سياسي و حضور فعال آنان در مجلس، نمايي از چهرهي دمكراسي پارلماني را به نمايش ميگذارد. تركيب نمايندگان مجلس سوم نشاندهندهي گرايشهاي سياسي و اجتماعي و آرايش مواضع طبقاتي جامعهي آن روزي ايران است. 31 نمايندهي حزب دمكرات و 23 نمايندهي حزب اعتداليون و 14 نمايندهي هيات علميه و 11 نمايندهي بيطرف و يك نمايندهي حزب داشناكسيون در مجلس سوم حضور داشتند. نمودار زير سندي است از واقعيت جامعهي ايران در سال 1914 يعني 88 سال پيش كه مورخالدوله سپهر در كتاب ايران در جنگ بزرگ در سال 1336 آورده است: از سال 1288 كميتهي ستار مستقر در رشت تصميم گرفت براي حمله به تهران و تصرف پايتخت اقدام كند، دولتهاي استعمارگر روس و انگليس به وسيلهي سفرا و نمايندگان خود در ايران پيدرپي به رهبران ملي كميتهي ستار هشدار ميدادند كه به تهران حمله نكنند و در انديشهي تصرف پايتخت نباشند. اما رهبران مليون و كميتهي ستار رشت به هشدارهاي دو دولت استثمارگر توجه نكردند و با قشون شبهنظامي خود به سوي تهران حركت كردند و پس از تصرف قزوين به تهران حمله كردند و محمدعلي شاه قاجار به سفارت روسيه پناهنده شد. اما دولتهاي استعمارگر، ارتشهاي خود را وارد خاك ايران كردند. استقرار ارتشهاي روس و انگليس در خاك ايران در طول خيزشهاي انقلابي مردم در يك دهه، همواره مانند لبهي دو شمشير تهديدآميز بالا سر رهبران ملي و انقلابي قرار داشتند. سفرا و نمايندگان سياسي روس و انگليس در تهران براي پيشبرد مقاصد سياسي استعماري دولتهايشان پيدرپي لبههاي شمشيرشان را نشان ميدادند كه تسليم فرمايشات و خواستههاي ما باشيد. در سال 1915 يك سپاه بيستهزار نفري خود را وارد قزوين كرد و به قشون دوهزار نفري روسيه به فرماندهي ژنرال باراتوف در بندر انزلي پياده شد. اين ارتش مجهز به مدرنترين سلاح يعني ماشينهاي زرهپوش بودند. ژنرال باراتوف به ارتش بيستهزار نفري روسيه كه چندين سال بود در قزوين مستقر بودند، پيوست. ارتش انگليس نيز در جنوب، بندر بوشهر را تصرف كرد و به سوي شيراز پيش آمد. در اين هنگام دولت روسيه، براي تصرف يا تهديد آزاديخواهان، يك قشون دوهزار نفري را از قزوين حركت داد و در كرج مستقر كرد و هشدار داد كه به تهران حمله ميكند. بهانهي دولتهاي روس و انگليس، روابط حسنه ميان دولتهاي آلمان و عثماني با ايران بود. در اين زمان دولت مستوفيالممالك كه به حزب دمكرات گرايش داشت و برخي از رهبران اين حزب در كابينهاش پستهاي وزارت داشتند، بر سركار بود و ميرزا سليمان ميكده هم كه از رهبران حزب دمكرات بود، پست معاونت نخستوزير را داشت. دولت مستوفيالممالك در جنگ روسيه و انگليس با آلمان و عثماني اعلام بيطرفي كرده بود اما دو دولت روس و انگليس به بهانهي نفوذ عوامل آلمان در ايران و طرفداري رهبران ملي از سياستهاي آلمان و عثماني، بيطرفي دولت ايران را نپذيرفتند.
دولتهاي روس و انگليس چون ميدانستند كه دشمنان آنان نه دربار قاجار و مرتجعان وابسته به دربار بلكه احزاب ملي و گروههاي آزاديخواه به ويژه نمايندگان برگزيدهي مردماند، لذا سفراي روس و انگليس در صاحبقرانيه به حضور احمدشاه ميروند و پيشنهاد ميكنند كه مجلس شوراي ملي سوم را منحل اعلام كند. آنان با لحني تهديدآميز به احمدشاه ميگويند كه سلسلهي قاجار در خطر است. البته احمدشاه خواستههاي سفرا را نميپذيرد.
دولتهاي روس و انگليس براي اينكه به مقاصد سياسي خود دست يابند، يك قشون دوهزار نفري را كه مجهز به ماشينهاي زرهدار و توپخانه مدرن بود، وارد بادامك كرج كرده و اعلام ميكنند كه به زودي تهران را تصرف خواهند كرد. احمدشاه و دربار او به ظاهر اعلام آمادگي ميكنند كه از تهران خارج شوند و به اصفهان بروند. فرمانفرما و عينالدوله و سپهدار و درباريان بانفوذ ديگر، براي جلوگيري از مهاجرت شاه تلاش كردند و حتا با سفراي روس و انگليس وارد مذاكره شدند كه سرانجام نيز به نتيجه رسيدند و سفراي روس و انگليس قول دادند قشونشان را وارد پايتخت نكنند. احمدشاه و درباريان او نيز از فكر مهاجرت به اصفهان منصرف شدند. البته اين مساله زماني بود كه بسياري از رهبران ملي و نمايندگان برگزيدهي مردم و احزاب دمكرات و اعتداليون و هيات علميه از تهران مهاجرت كرده و در قم مستقر شده بودند. در واقع ميتوان گفت كه اهداف و مقاصد سياسي دولتهاي روس و انگليس و دربار قاجار براي بيرون راندن نيروهاي ملي و احزاب آزاديخواه و نمايندگان مردم از تهران و خالي كردن صحنهي سياسي از مليگرايان و آزاديخواهان به نتيجه رسيده بود. در همين زمان مستوفيالممالك به قصر فرحآباد رفت و استعفاي كابينهاش را به احمدشاه داد كه شاه نيز استعفا را پذيرفت. احمدشاه بلافاصله، شاهزاده فرمانفرما را مامور تشكيل دولت كرد. فرمانفرما نيز كابينهاش را به شاه معرفي كرد:
1ـ شاهزاده فرمانفرما رييسالوزراء و وزير داخله. 2ـ سپهدار وزير جنگ 3ـ شاهزاده شهابالدوله وزير علوم 4ـ سردار منصور وزير پست و تلگراف 5ـ شاهزاده صارمالدوله وزير فوايد عامه 6ـ علاءالسلطنه وزير عدليه 7ـ مشاورالممالك وزير امور خارجه.
مجلس سوم در اين زمان عملا تعطيل شده بود و شاهزادگان وابسته به دربار نيز در راس دولت قرار گرفته بودند و نيروهاي ملي و ضداستعماري نيز از پايتخت مهاجرت كرده بودند.
مهاجرين ملي كه در قم مستقر شده بودند، بيش از سيصد نفر بودند كه روزبهروز نيز بر عدهشان افزوده ميشد. در قم با تلاش رهبران حزب دمكرات «كميتهي دفاع ملي» تشكيل شد و اعضاي مركزي كميته نيز اعلام گرديد:
1ـ سليمان ميرزا اسكندري دبير كميته 2ـ سيد محمدرضا مساوات 3ـ ميرزا محمد عليخان كلوب 4ـ وحيدالملك شيباني.
كميتهي دفاع ملي گروههايي را به ولايات ايران فرستاد تا مردم را بسيج كنند و براي جنگ با ارتشهاي روس و انگليس آماده نگاه دارند. شونمان كنسول آلمان كه در كرمانشاه بود به قم آمد و باب كمك دولت آلمان به مهاجرين را گشود. فرستادگان آلمان پول و اسلحه و افسران آموزش ديدهي آلماني را نيز در اختيار شبهنظاميان كميتهي دفاع ملي يعني اميرحشمت قرار دادند كه از رهبران حزب دمكرات و از كوشندگان آغاز خيزش مشروطهخواهي بود. رهبران كميتهي دفاع ملي اميرحشمت را به فرماندهي دوهزار شبهنظامي كميته گماردند. اميرحشمت مامور شد كه براي تصرف پايتخت حركت كند. قشون اميرحشمت با فرماندهان با سابقهاي همچون سردار محيي (معزالسلطان)، سرهنگ ابوالحسن خان زند كه با گروهي از ژاندارمهاي دولتي به كميتهي دفاع ملي پيوسته بود و سرتيپ قزاق ابوالفتحزاده و سرهنگ قزاق منشيزاده و احساناللـه خان دوستدار و عدهاي ديگر كه سابقهي جنگ با قواي محمدعلي شاه و مستبدين داشتند، تشكيل شده بود. حاجي خان پسر علي مسيو نيز جزو فرماندهان قشون اميرحشمت بود كه در جنگ رباط كريم به دست قشون روس كشته شد. دو برادر او نيز قبلا در تبريز به دست روسها به دار آويخته شده بودند.
ارتش پنجهزار نفري روس با زرهپوشها و توپخانهي مدرن در رباط كريم به قشون شبهنظامي دوهزار نفري كميتهي دفاع ملي حمله آورد. جنگ رباط كريم از سپيدهي صبح آغاز شد و تا پاسي از شامگاه به طول انجاميد. روسها با توپ سنگرهاي مليون را ميكوبيدند. در اين جنگ صدها تن از شبهنظاميان كميتهي دفاع ملي كشته و بيش از صد نفر اسير شدند.
اميرحشمت پس از شكست رباط كريم به همراه يك هزار شبهنظامي كه از رباط كريم گريخته بودند به اتفاق منتصرالدولهي گيلاني به اصفهان رفتند. پس از شكستهاي پياپي قشون حزب دمكرات و مليون از قواي روس و انگليس، نظامالسلطنه به همراه كوچندگان حزب اعتداليون و عشاير ايل سنجابي و ژاندارمها، دولتي در كرمانشاه به نام تودهي ايران تشكيل داد كه وزرايش عبارت بودند از:
1ـ نظامالسلطنه نخستوزير 2ـ اديبالسلطنه سميعي شاعر و اديب گيلاني و دمكرات وزير داخله 3ـ صور اسرافيل وزير پست و تلگراف 4ـ ميرزا محمدعلي خان كلوب وزير ماليه 5ـ مدرس وزير عدليه و اوقاف 6ـ سردار لشكر وزير جنگ 7ـ حاجي عزالملك خزانهدار.
چند ماه بعد با ورود دمكراتها به كرمانشاه، تركيب و اعضاي كابينهي نظامالسلطنه تغيير كرد:
1ـ نظامالسلطنه رييس قوهي مجريه و نظام اعتداليون
2ـ سالار معظم خراساني وزير خارجه، اعتداليون
3ـ ميرزا محمدعلي خان كلوب وزير ماليه دمكرات
4ـ سليمان ميرزا اسكندري وزير داخلي دمكرات
5ـ حاج اسماعيل رشتي وزير معارف
6ـ وحيدالملك وزير پست و تلگراف دمكرات
7ـ سيد عبدالمهدي ـ وزير عدليه اعتداليون
روسها پس از پيروزي در رباط كريم اعلاميه زير را انتشار دادند:
«1915 به طوري كه فرماندهي قشون امپراتوري اطلاع ميدهد روز يكشنبه 11 صفر قشون امپراطوري ساوه را تصرف نمود اشرار و مفسديني كه برضد پادشاه قانوني و دولت شاهنشاهي قيام نموده بودند، فرار اختيار كرده مقتولان و مجروحان خود را در ميدان بهجا گذاشتند. تعاقب اشرار دوام داشت. ديروز تمام توابع و اطراف قم توسط قشون امپراطوري اشغال شد.» اطلاعيهي فوق واقعيتي تاريخي را نشان ميدهد كه چگونه قشون روسيه در ايران براي حفظ نظام شاهنشاهي و دربار قاجار در مقابل مردم ايران ميايستاد و كشتار ميكرد تا منافع استعماري خودش را در ايران حفظ كند.
ارتشهاي روسي و انگليسي با همآهنگي يكديگر، به شبهنظاميان مليون در كرمانشاه و همدان حمله كردند و پس از ماهها جنگ و گريز سرانجام مليون شكست خوردند و بسياري از آنان به تركيه عثماني و آلمان پناهنده شدند. سليمان ميرزا اسكندري در كرمانشاه به دست قشون انگليس اسير شد كه او را به هندوستان تبعيد كردند. باقرخان سالار ملي كه پس از واقعهي پارك اتابك و تير خوردن ستارخان، در تهران به گوشهنشيني مجبور شده بود، در حركت و خيزش مهاجران، همراه شد. باقرخان با عليخان ياوراُف و حسنآقا قفقازي به همراه چهارتن ديگر از يارانش كه عازم قصر شيرين بودند تا به مهاجرين بپيوندند، در سر راه در دهي، شب خفته بودند كه كردان راهزن به آنان هجوم آوردند و همهشان را در خواب سر بريدند.
حركت مليون در آن شرايط تاريخي هرچند كه شكست خورد اما نقش برجستهي ايستادگي و مقاومت و سرافرازي را در تاريخ انقلاب مشروطيت باقي گذاشت تا براي آيندگان به عنوان ميراث ملي باقي بماند. ميراثي كه همزمان با آن خيزش نهضت جنگل در گيلان و قيام شيخ محمد خياباني و حزب دمكرات او در تبريز ادامه يافت. هرچند كه اين خيزشها شكست خوردند اما راهشان ادامه يافت.