تبليغاتX
علوم سیاسی
۷ فروردین ۱۳۸۸

تجاوز به عراق به عنوان طرحی آزمایشی

راما چاندران: روزنامه ایران، گفت و گو با نوام چامسکی، ترجمه هما احمد زاده، ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۲، شماره ۲۴۵۷.

نوام چامسكي استاد دانشگاه ام.آي.تي، بنيانگذار علم جديد زبان شناسي و يكي از فعالين سياسي مشهور ضدامپرياليست در آمريكا، در روز ۲۱مارس، روز اعتراض سياسي و تحقيق آكادميك كه خود او بنيان نهاده و طرفداران زيادي دارد و در نوع خود منحصر به فرد است، مصاحبه نيم ساعته اي را با وك رامان چاندران درباره حمله به عراق برگزار كرد.
اين گفت وگو قبل از جنگ انجام شده است اما به دليل اهميتي كه ديدگاههاي اين استاد دارداين گفت و گو درپي مي آيد.
\راماچاندران: آيا هجوم اخير به عراق حاكي از ادامه سياست بين المللي سالهاي اخير ايالات متحده است يا مرحله نويني از سياست خارجي آن است؟
*چامسكي: اين هجوم نشاندهنده مرحله مهم جديدي است كه بي سابقه نبوده اما داراي معناي جديدي است. به اين جنگ بايد به عنوان اقدامي آزمايشي نگاه كرد. عراق هدفي بي نهايت ساده بدون دفاع به نظر مي آيد. اينطور به نظر مي آيد كه جامعه به سرعت از هم خواهد پاشيد، سربازان تسليم مي شوند و آمريكا كنترل اوضاع را در دست گرفته و اقدام به استقرار رژيمي نظامي كرده و سپس سراغ موارد سخت تر خواهد رفت. اقدام آزمايشي تلاش براي برقرار كردن چيزي است كه آمريكا آن را «نرم جديد» در روابط بين المللي مي نامد. نرم جديد «جنگ بازدارنده» است. توجه داشته باشيد كه فقط آمريكا حق استفاده از نرم جديد را دارد. به عنوان مثال، وقتي هند براي متوقف كردن كشتار هندوها به پاكستان حمله كرد، اين عمل هند نرم جديدي براي حمايت از انسان به حساب نمي آمد، زيرا هند مورد تأييد آمريكانبوده وعلاوه بر آن، آمريكا شديداً مخالف اين حركت هند بود.
اين جنگي پيشگيرانه نيست، بين اين هجوم و جنگ پيشگيرانه تفاوتي تعيين كننده وجود دارد. جنگ پيشگيرانه معني مشخصي دارد، براي مثال، اگر هواپيماها به قصد بمباران آمريكا از اقيانوس اطلس عبور كنند، ايالات متحده حق دارد پيش از بمباران به آنها حمله كند وحتي مي تواند به پايگاهي كه از آنجا پرواز كردند، يورش ببرد. جنگ پيشگيرانه جوابي به حمله در حال وقوع يا قريب الوقوع است.
اما دكترين جنگ بازدارنده كاملاً با اين فرق دارد. اين دكترين مي گويد ايالات متحده حق دارد ـ فقط آمريكا اين حق را دارد ـ كه به هر كشوري كه فكر مي كند چالش بالقوه اي با آن دارد، حمله كند. بنابراين اگر آمريكا فكر كند كه كسي، زماني در هر نقطه اي از زمين ممكن است براي آمريكا تهديدي به حساب آيد، صرفاً به خاطر اين برداشت، مي تواند به آن سرزمين حمله كند.
به كارگيري دكترين جنگ بازدارنده در استراتژي امنيت ملي در سپتامبر گذشته صريحاً اعلام شد. اعلام اين استراتژي به تمامي دنيا، از جمله سايت هاي نظامي آمريكا، جايي كه مي توان گفت مخالفت با جنگ در آنها بسيار بالاست، شوك وارد آورد. استراتژي امنيت جديد عملاً بدين معني است كه آمريكا با معيار زور ـ تنها معياري كه آمريكا در آن برتري دارد ـ بر جهان حكومت خواهد كرد و از آن گذشته، اين روش تا آينده نامحدودي ادامه خواهد يافت، زيرا ايالات متحده هر چالش بالقوه اي عليه برتري آمريكا را پيش از آنكه به چالشي بالفعل تبديل شود، نابود خواهد كرد.
تهاجم به عراق اولين آزمايش اين دكترين است واگرموفق شود به واسطه بي دفاع بودن هدف به نظر مي آيد خواهد شد، آنگاه قضات بين المللي و روشنفكران غربي و ديگران شروع به صحبت درباره نرم جديد در امور بين المللي خواهند كرد تا آينده اي غيرقابل پيش بيني، حكمراني با تكيه بر زور، برقراري چنين نرمي اهميت دارد.
اين البته بي سابقه نيست، اما به شدت غيرمعمول است. براي نشان دادن سابقه محدود آن لازم است به مورد مشابهي اشاره كنم. در سال۱۹۶۳آچسون مشاور ارشد كندي كه دولتمردي به مراتب مسن تر و قابل احترام تر بود، براي توجيه حملات آمريكا عليه كوبا ـ كه اين حملات خود تروريسمي بين الملل وجنگي اقتصادي بود ـ براي انجمن آمريكايي قوانين بين المللي سخنراني مهمي كرد. زمان اين سخنراني بسيار مهم بود ـ درست بعداز بحران موشكي يعني زماني كه دنيا بر لبه پرتگاه جنگ هسته اي قرار داشت در اين سخنراني آچسون گفت وقتي ايالات متحده به چالشي عليه «قدرت، موقعيت، يا پرستيژ» خود جواب مي دهد هيچ دادخواست قانوني اي عليه اعمالش را نمي پذيرد.
همين جمله نيز در دكترين بوش وجود دارد هر چند كه آچسون شخصيت مهمي بود اما چيزي كه وي مي گفت سياست رسمي حكومت در دوره بعد از جنگ جهاني نبود. اما اين سياست اكنون سياست رسمي آمريكا است و اين تهاجم كه قصد دارد براي آينده سابقه اي پديد آورد، از اولين مظاهر آن است.
چنين نرم هايي فقط براي كشورهاي غربي، قابل قبول است ونه ديگر كشورها واين قسمتي از تبعيض نژادي عميق فرهنگي غربي است كه ريشه در قرن ها امپرياليسم دارد و به قدري قوي است كه ناخودآگاه عمل مي كند بله. فكرمي كنم اين جنگ گام مهم جديدي است، قرار هم بر همين بوده.
\ راماچاندران: آيا عدم موفقيت آمريكا در كشاندن بقيه به دنبال خود، نيز مرحله جديدي است؟
* چامسكي: اين موضوع تازه اي نيست براي مثال درمورد جنگ ويتنام آمريكا حتي تلاش هم نكردكه نظر بين المللي را جلب كند اما درغيرمعمول بودن آن حق با شماست. در اين مورد ايالات متحده به دلايل سياسي اجبار داشته دنيا را مجبور به قبول موقعيت خود كند و كاملاً برخلاف معمول قادر به انجام اين كار نشد معمولاً دنيا تسليم مي شد.
\راماچاندران: آيا اين به معني «شكست ديپلماسي» است و يا تعريفي دوباره ازخود ديپلماسي؟
*چامسكي: من آن را ديپلماسي نمي نامم ـ اين شكستي در تحميل كردن بود. اين را با جنگ اول خليج مقايسه كنيد. در جنگ اول خليج ، هر چند كه بيشتر جهان در تقابل با آن قرار داشت اما آمريكا شوراي امنيت رامجبور به قبول شرايط خود كرد، ناتو با وي همراهي نمود وتنها كشوري كه در شوراي امنيت با آن موافقت نكرد ـ يمن ـ بلافاصله و به شدت تنبيه شد. حكم اجباري در هر سيستم قانوني فاقد ارزش است، اما در موضوعات بين المللي كه تحت رهبري مقتدران است حكم اجباري اشكالي ندارد و به آن ديپلماسي مي گويند. چيزي كه در اين مورد جالب است آن است كه اجبار عملي نشد كشورهايي بودند ـ در حقيقت بيشتر آنان ـ كه سرسختانه برروي مواضع اكثريت مردم خود پا فشردند. چشمگيرترين آنان تركيه است. تركيه كشوري آسيب پذير، آسيب پذير در مقابل تنبيهات آمريكا است با اين وجود در كمال تعجب همگان حكومت جديد موضع گيري ۹۰درصد مردم كشورش را رعايت كرد، و تركيه براي اين موضوع، درست مانند فرانسه و آلمان به واسطه در نظر گرفتن نظرات اكثريت مردم خود ـ شديداً سرزنش شد و كشورهايي مانند اسپانيا وايتاليا كه رهبرانشان عليرغم مخالفت ۹۰% مردم خود دنبال روي واشنگتن شدند، شديداً مورد تشويق واقع شدند من هيچ مورد مشابه ديگري از چنين تحقير علني عليه دمكراسي، نه تنها از طرف حكومت ها، بلكه از طرف مفسران ليبرال و ديگران را به ياد نمي آورم. در حال حاضر سعي مي كنند علت پشت كردن فرانسه و آلمان يا به عبارتي «اروپاي پير» و تركيه و ساير كشورها به آمريكا را توضيح دهند.درك اهميت دمكراسي و پيروي دولت از خواسته اكثريت مردم مملكت خود براي برخي دانشمندان مشكل است.
اين تحقير واقعي دمكراسي است ـ درست همانند اتفاقي كه در سازمان ملل افتاده در تحقير كامل سيستم بين المللي. در حال حاضر سروصداهايي ـ از والت استريت ژورنال ، حكومتگران و سايرين ـ براي منحل كردن سازمان ملل به گوش مي خورد.
وحشت از آمريكا در سراسر دنيا به طرزي غيرعادي گسترش مي يابد و به قدري گسترده است كه حتي در رسانه ها هم به آن اشاره مي شود سرمقاله نيوزويك درباره علت وحشت زياد جهان از آمريكا است. و واشنگتن پست هم چند هفته پيش مقاله مهمي درباره اين موضوع داشت.
مي توان اين را يك اشكال وكاستي در دنيا دانست كه بايد به گونه اي با آن برخورد كرد اما در هر حال چيزي است كه بايد به رسميت شناخت.
\ راما چاندران : شما نوشته ايد كه اين جنگ تهاجمي عواقب خطرناكي در رابطه با تروريسم بين المللي و خطر جنگ هسته اي دارد.
* چامسكي : نمي توانم ادعا كنم كه ارائه دهنده اين نظريه من هستم. من فقط نظرات سازمان سيا،ساير آژانس هاي جاسوسي و افراد بسيار متخصص در موضوعات بين المللي و تروريسم را بيان مي كنم. فورين افريز ، فورين پلليسي ، مطالعات انجام شده توسط آكادمي آمريكايي هنر و علوم، و مقامات عالي رتبه كميسيون هارت رودمن همگي اين جنگ را تشويقي به افزايش تروريسم و گسترش اسلحه هاي امحاي جمعي مي دانند دليل آن هم خيلي ساده است. قسمتي براي انتقام جويي و قسمتي براي دفاع از خود براي محافظت خود از خطر حمله آمريكا راه ديگري وجود ندارد. در حقيقت ايالات متحده اين را بسيار روشن اعلام كرده و به دنيا درس زشتي مي دهد.
كره شمالي وعراق را با هم مقايسه كنيد. عراق بي دفاع و ضعيف ترين رژيم منطقه است. در حاليكه يكي از مخوف ترين ديكتاتورها بر آنجا حكومت مي كند، اما خطري براي كس ديگري ندارد.
اما از طرف ديگر كره شمالي يك تهديد به حساب مي آيد اما به كره شمالي به يك دليل ساده حمله نمي شود: كره شمالي يك بازدارنده دارد و آن توپخانه عظيمي است كه سئول را هدف گرفته واگر آمريكا به آن حمله كند كره شمالي مي تواند قسمت زيادي از كره جنوبي را نابود كند.
آمريكا به كشورهاي دنيا مي گويد: اگر بي دفاع هستيد، ما هر زماني كه دلمان بخواهد به شما حمله مي كنيم، اما اگر شما سدي داريد ، ما عقب نشيني مي كنيم، زيرا ما فقط به بي دفاعان حمله مي كنيم. به زبان ديگر آمريكا به كشورها مي گويد كه بهتر است شبكه تروريستي و اسلحه هاي امحا جمعي خود و يا مانع قابل قبول ديگري را توسعه دهند وگرنه در مورد «جنگ بازدارنده» آسيب پذيرند. به همين دليل، اين جنگ احتمالاً منجر به گسترش تروريسم و گسترش اسلحه هاي امحا جمعي خواهد شد.
\ راماچاندران: شمافكر مي كنيد كه آمريكا چگونه عواقب انساني و بشردوستانه اين جنگ را كنترل مي كند؟
* چامسكي: البته هيچكس نمي داند و درست به اين دليل است كه افراد صادق و درستكار متوسل به خشونت نمي شوند. براي اينكه انسان به سادگي عواقب آن را نمي داند. مؤسسات امدادگر و گروههاي پزشكي مشغول كار در عراق تذكر داده اند كه عواقب مي تواند اسفبار باشد. همه اميدوارند كه اينطور نباشد، اما اين عواقب مي تواند دامن ميليونها نفر از مردم را بگيرد. وقتي چنين خطري وجود دارد، اقدام به خشونت خود يك جنايت است. قبلاً يعني حتي پيش از جنگ فاجعه اي انساني اتفاق افتاه بود. ده سال محاصره با تخميني بسيار محافظه كارانه، صدها هزار نفر را به كام مرگ كشانده است. اگر كوچكترين صداقتي وجود داشته باشد، آمريكا فقط براي همين محاصره بايد غرامت بدهد. شرايط بسيار مشابه بمباران افغانستان است كه من و شما در اوايل بمباران درباره اش صحبت مي كرديم. اين واضح بود كه آمريكاهيچ وقت عواقب را بررسي نمي كند.
\راماچاندران: و اين آيا هزينه لازم براي رسيدن به هدف قلمداد مي شود؟
*چامسكي: البته نه. اولاً، اين سؤال مطرح نشده و كسي هم از عواقب بمباران كه در كليه مناطق گسترده بود آگاهي ندارد و تقريباً چيزي هم گفته نشد. در نهايت، در اخبار هم چيزي درباره آن نيست و كسي هم ديگر آن را به يادنمي آورد. در عراق، آمريكا بازسازي بشردوستانه را مطرح كرده، رژيمي را در آنجا حاكم مي كند و دموكراتيكش خواهدخواند و اين به معني گوش به فرمان واشنگتن بودن است و اينكه بعداً چه اتفاقي خواهد افتاد به فراموشي سپرده شده و به سراغ بعدي مي روند.
\ راماچاندران: رسانه هاي گروهي اين بار چگونه روند تبليغاتي خود را حفظ مي كنند؟
* چامسكي: همچنان حكومت گران را تشويق مي كنند به سي ان ان نگاه كنيد واقعا ًمنزجركننده است. همه جا همينطور است. رسانه ها ستايش كننده قدرت اند، آن چيزي كه در زمان جنگ انتظارش مي رود. از همه جالب تر چگونگي جلب نظر مردم در موافقت با جنگ بود ـ حادثه اي كه جنگ را ايجاد كرد از همه جالب تر است. واقعيت اين است كه توانايي تبليغات رسانه هاي پشتيبان حكومت در وادار كردن مردم به قبول عراق به عنوان تهديدي فوري و مسؤول حادثه ۱۱سپتامبر موفقيتي چشمگير بود و همانطور كه قبلاً گفتم، اين موفقيت در طي چهارماه به دست آمد. اگر شما درباره اين موضوع از مسؤولين رسانه ها بپرسيد آنان پاسخ خواهند داد كه «ما هيچ وقت اين را نگفتيم» و درست هم مي گويند. حتي يك جمله حاكي از اينكه عراق مي خواهد به آمريكا حمله كند و يا اينكه حمله به مركز تجارت جهاني راترتيب داده وجود ندارد فقط به طور ضمني به آن اشاره مي شدو يا هشدار پشت هشدار داده مي شد، تا اينكه عاقبت مردم را وادار به قبول آن كردند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

۶ فروردین ۱۳۸۸

روشنفکران جوامع مدرن در بررسی تطبیقی سه جنگ

لارنس. اس. ویتنر: روزنامه اطلاعات، ترجمه هما احمد زاده - احمد جواهریان، ۱۶ خرداد ۱۳۸۶، شماره ۲۳۹۲۷.

فيلسوف فرانسوي <جولين بندا>1 زماني مي‌گفت: <تاريخ از حقانيت‌هايي ساخته مي‌شود كه روشنفكران تكه‌تكه از سياستمداران برگرفته‌اند>. اين گفته ممكن است قدرت سياستمداران را بيش‌تر و توانايي روشنفكران را كمتر از واقعيت ارزيابي نمايد، اما به تنش بين روشنفكران و حكومت در لحظات حساس تاريخي اشاره‌اي روشن دارد.‌نمونه‌هاي روشني بر اين مدعا را مي‌توان در اواخر قرن نوزدهم فرانسه (جايي كه براي اولين بار واژه روشنفكر در ارتباط با مسئله دريفيوس2 به كار برده شد) و اواخر قرن بيستم در اتحاد شوروي (جايي كه روشنفكران پايه مهم رويارويي بودند) يافت.‌اين تنش را <ديويد شالك> در كتاب جنگ و برج عاج3 به خوبي به تصوير كشيده كه بررسي است از درگيري روشنفكران با حكومت در دوران جنگ فرانسه در الجزاير (1954 تا 1962) و جنگ آمريكا در ويتنام (1964 تا 1975).‌

‌<شالك> نقش روشنفكران را نقش اجتماعي انتزاعي‌تر و فاصله‌دارتري مي‌داند كه به شدت متضاد با نقش تقريباً بقيه جريانات در يك جامعه مدرن است. او عمل آن‌ها را كه بيشتر از طريق نوشتن و پرداختن به عقايد به روشي اخلاقي و به شيوه‌هاي مختلف صورت مي‌گيرد داراي نوآوري‌هايي مي‌داند كه ممكن است قانوني بودن قدرت‌هاي تثبيت شده را به زير سؤال ببرد. بنابر اين درصد مهمي از اساتيد و روزنامه‌نگاران و درصد چشمگيري از جامعه هنرمندان را مي‌توان در قشر روشنفكران جاي داد. از نظر وي، بين روشنفكري و مخالفت حاد، رابطه همزيستي وجود داشته و شايد هنوز هم وجود داشته باشد.‌

‌<شالك> به طور مستدل تشابه‌هاي قابل توجهي بين جنگ ويتنام و الجزاير ارائه مي‌كند. اين شباهت‌ها عبارتند از: استفاده از شكنجه، محاكماتي كه يادآور دادگاه <نورنبرگ>، است، طغيان بر عليه استعمار، زيرپا گذاشتن دمكراسي، روش‌هاي ديپلماتيك، نگرش نژادپرستانه ارتش‌هاي غربي، ديد متكبرانه و غيرمنصفانه رهبران نظامي و سياسي، اجبار به جابجايي جمعيت شهرها و رو در رو قرار دادن مرزنشينان دو كشور در دو سوي ناحيه <آتش آزاد> كه در آن نظاميان آماده‌اند تا هر جنبنده‌اي را نابود كنند.‌البته تفاوت‌هاي مهمي نيز وجود داشته است، از جمله: فقدان تفكر ماركسيستي در جبهه آزادي‌بخش الجزاير، جمعيت زياد فرانسويان در آن كشور، وجود حدود 300هزار كارگر الجزايري در فرانسه كه با كمك به جبهه آزادي‌بخش الجزاير و دولت آن كشور، سهم مهمي از هزينه مبارزه براي استقلال را پرداخت مي‌كردند.<آلبر كامو> اغلب به عنوان يك روشنفكر فرانسوي مخالف با جنگ مثال زده مي‌شود، اما آن‌طور كه <شالك> ادعا مي‌كند. كامو در مورد مبارزات در الجزاير دچار تناقض بود و بارها نيز در مورد فجايع آن سكوت كرد. <شالك> مثال‌هاي قاطع‌تري را هم ارائه مي‌دهد كه نمونه آن روشنفكران كاتوليك فرانسه، به ويژه جناح چپ آن است كه حول ماهنامه <اسپرايت>4 گرد آمده بودند. از 1954 تا 1962 اين مجله، 211 مقاله در مورد جنگ الجزاير به چاپ رساند، كه 42 مقاله‌ را <ژان ماري دومناچ>5 معاون سردبير مي‌نوشت كه بعداً سردبير آن مجله شد. <دومناچ> مدعي بود كه بين موضعگيري‌هاي غيرمسئولانه و حمايت از مسلح شدن مقاومت، راه ديگري وجود دارد و سرانجام هم به اين نتيجه رسيد كه اين مسير، مقاومت مدني و تظاهرات صلح‌آميز است. وي چنين باور داشت كه چپ فرانسه بايد خود را از حس فلج كننده خود بزرگ‌بيني رها كند، تا پراكندگي و تفرقه‌اي را كه سلاح پنهان ديكتاتوري است، ببار نياورد.‌

آن‌طور كه <شالك> اشاره دارد، شهرت <اسپرايت> به مقاومت در مقابل جنگ به اين معنا نبوده كه روشنفكران فرانسوي كاتوليك به طور يكپارچه با سياست فرانسه مخالف باشند. در واقع برخي از روشنفكران محافظه‌كار كاتوليك پشتيبانان قوي جنگ فرانسه در الجزاير بودند. <ژان رودهاين>6 ميسيونر فرانسوي در 1960 خطاب به كساني كه به علت مخالفت به جنگ نمي‌رفتند گفت: اگر آن‌ها نمي‌خواهند براي فرانسه بجنگند، بايد بروند و در كشوري ديگر زندگي كنند.‌

‌<ژان پل سارتر> و نويسندگان مرتبط با هفته‌نامه وي به نام <دوران نو>7 در مقابله با جنگ فرانسه در الجزاير نقش كليدي ايفا كردند. زماني كه اهميت اين برخورد براي سارتر، <سيمون دوبووار>، و سايرين كاملاً روشن شد، در آن هفته نامه به طور شديدي به نقد جنگ پرداختند.‌

‌<شالك> يادآور مي‌شود كه سارتر به عنوان مغز متفكر اين هفته نامه، بيش‌ترين توان حيرت‌انگيز روشنفكرانه خود را صرف اقدام براي پايان دادن به جنگ كرد. مقالات وي به طور مستمر به امر گناه جمعي و مشابهت‌هاي تاريخي با دوران فاشيزم، شكنجه و جنايت‌هاي جنگي، و خطر بروز فاشيسم مي‌پرداخت. او همچنين گزارشي از اولين كنگره مخفيانه <جوانان مبارز> ارائه داد كه حمايت از صحرانشينان و كمك به خارج كردن فراريان جنگ از كشور و اشتغال در ساير كشورها را وظيفه خود مي‌دانست.

در پائيز 1960، سارتر و ديگران با تكثير سندي كه بعدها <مانيفست 121> يا بيانيه حق نافرماني در جنگ الجزاير نام گرفت، هياهويي بپا كردند. البته دولت جلوي چاپ آن را در نشريه گرفت و صفحاتي از مجله كه قرار بود اين بيانيه در آن به چاپ برسد، سفيد باقي ماند. اين بيانيه جنگ الجزاير را به شدت محكوم مي‌كرد و روي اين نكته تاكيد داشت كه نظامي‌گرايان فرانسه در صددند شكنجه‌گاه‌ها را زنده كرده و بارديگر عملاً آن را به يك نهاد اروپايي تبديل كنند. امضاءكنندگان بيان مي‌كردند كه آن‌ها به مخالفين اقدام نظامي و حاميان مردم سركوب شده الجزاير عميقاً احترام مي‌گذارند و از آن‌ها حمايت به عمل مي‌آورند و چنين نتيجه‌گيري كردند كه هدف مردم الجزاير در از بين بردن نظام استعماري، هدف تمام انسان‌هاي آزاده‌ روي زمين است.

جالب‌ترين و پرشورترين مقاومت روشنفكران فرانسه را <فرانسيس جينسن>8‌، فيلسوف و شاگرد قديمي سارتر سازمان داد. او در يك بيانيه تاثيرگذار كه در شماره ماه مه 1957 <اسپرايت> به چاپ رسيد، بر جنايت جنگي فرانسه در الجزاير دست گذاشت و اعلام كرد كه مسئوليت اين سياست‌ها با ماست، و اين جنايات وحشتناك، نتيجه عمل ماست. از ديد <جينسن> مسئوليت سنگيني كه دولت فرانسه با رفتارهاي غيرانساني‌اش در الجزاير براي فرانسوي‌ها به وجود آورده، احتياج به تلاشي سترگ و عظيم دارد. او و شاگردانش مبادرت به رد كردن چمدان‌هاي پر از پول كارگران الجزايري از مرز به بانك‌هاي سوئيس كردند تا براي خريد سلاح براي جنبش استقلال‌طلبان الجزاير، صرف شود. هرچند كه برخي از ياران او دستگير و روانه زندان شدند، اما علي‌رغم اين كه وي براي شركت در يك كنفرانس مطبوعاتي مخفيانه، حضوري كوتاه در پاريس داشت، توسط پليس امنيتي فرانسه دستگير نشد.

اين فعاليت‌ها كه توسط روشنفكران پيشروي فرانسه رهبري مي‌شد، در سرعت بخشيدن به مقاومت عمومي مردم تاثير مهمي داشت. در ژوئن 1957 اعتراض آرامي عليه جنگ در پاريس صورت گرفت. عليرغم ممنوع اعلام شدن تظاهرات توسط دولت حدود 500 تا 600 نفر، از جمله سارتر و <فرانسيس مائورياك>9، به خيابان آمدند كه 49 نفر از آن‌ها به <جرم> شركت در تظاهرات بازداشت شدند. چندسال بعد در دسامبر 1961 حدود 50هزار نفر در پاريس به تظاهراتي عليه تروريسم <ا.آ.اس>10، ارتش مخفي‌اي پيوستند كه براي جلوگيري از استقلال الجزاير ايجاد شده بود. اين تظاهرات را نيز دولت ممنوع كرده بود ومورد هجوم قرار داد كه طي آن بيش از 100 نفر زخمي شدند. در فوريه 1962، زماني كه قدرتمندان، نهايتاً با برگزاري تظاهرات صلح موافقت كردند، جمعيتي بيش از نيم ميليون نفر در پاريس رژه رفتند.‌

اين ارقام نشان مي‌دهد كه مقاومت در مقابل جنگ، علي رغم يورش‌هاي مهم فيزيكي و شاخ و شانه كشيدن‌هاي دولتي، رشد كرده است. رابرت لاكست11، وزير مختار دولت فرانسه در الجزاير، با اشاره به سربازان معترض آسيب ديده از جنگ فرانسوي، سازماندهندگان مادي و معنوي اعتراض به شكنجه را مسئول تجديد حيات تروريسم و شايسته تحقير همگاني دانست. موضعگيري هاي انتقادي، اسپرايت به دستگيري‌ها، جريمه‌ها، و توقيف‌هاي مكرر مجله توسط دولت انجاميد. <ا.ا.اس> دو بار در دفتر مركزي اسپرايت بمب كار گذاشت. به آپارتمان سارتر و دفتر مجله دوران نو نيز با بمب حمله شد، و نظاميان طرفدار جنگ با رژه در خيابان‌هاي پاريس خواستار قتل وي شدند.

اما علي رغم موانعي كه دولت و متعصبان طرفدار استعمار ايجاد مي‌كردند، روشنفكران فرانسه در دوران پاياني جنگ الجزاير در حال شورش بودند.‌

شالك اشاره بر اين دارد كه در دوران جنگ ويتنام هم همين صحنه‌ها تكرار مي‌شود. او مي‌گويد: در ميان روشنفكران آمريكايي به ويژه در دانشگاه‌ها، و همچنين معروف ترين داستان‌نويسان، مقاله‌نويسان، هنرمندان، و شاعران مخالفت جدي عليه جنگ ويتنام شكل گرفته و به صورت موجي سراسري درآمد. براي مثال در اكتبر 1969 اساتيد هاروارد با 255 راي در مقابل 81 راي عليه جنگ ويتنام و 391 به 16 در حمايت از برگزاري روزي براي اولتيماتوم عليه جنگ راي دادند. جريان بي‌پاياني از بيانيه‌ها عليه جنگ ويتنام، نيويورك تايمز و ساير روزنامه‌ها را فراگرفت كه اساتيد دانشگاه‌هاي مطرح و ساير روشنفكران آن ها را امضاء كرده بودند.‌

تاثيرگذارترين اين بيانيه‌ها - كه روح <مانفيست 121> را داشت، <فراخوان براي مقاومت در مقابل قدرت نامشروع>، بود كه در شماره 12 اكتبر 1967 نيويورك ريويو آو بوكزر 12 به چاپ رسيد و فليپ بريگان 13، نوام چامسكي 14، پل گودمن 15، دنيس لوورتوي 16، دوايت مك دونالد 17، هربرت ماركوزه 18، لينوس پالينگ 19، سوزان سونتاگ 20 و ديگران آن را امضاء كردند. فراخوان بيان مي‌داشت كه اعمال ارتش آمريكا در ويتنام - يعني نابودي روستاها، اسكان مردم در اردوگاه‌ها، و اعدام‌هاي دسته‌جمعي - همان چيزي‌ست كه آمريكا و متحدان آن در جنگ دوم جهاني آن را جنايت عليه بشريت ناميدند... و براي آن آلمان‌ها را در دادگاه نورنبرگ محاكمه كردند. آن‌ها اعتقاد داشتند كه هركس بايد از نداي وجدان خود پيروي كند و مقاومت در مقابل نظامي‌گري در ويتنام عين شجاعت و عدالت است. آن‌ها همه مردم را براي پيوستن به مقابله با اين قدرت نامشروع دعوت مي‌كردند و به صراحت اعلام مي‌داشتند: اكنون زمان مقاومت است.‌

مجله نيويورك ريويو 21، روزنامه پيشگام روشنفكري آن دوران، با چاپ 262 مقاله بين سال‌هاي 1964 تا 1975 به جنگ ويتنام توجه فوق‌العاده‌اي نشان داد. شالك اظهار مي‌دارد كه معروف‌ترين آن‌ها، مقاله مسئوليت روشنفكران ، نوام چامسكي بود كه در فوريه 1967 به چاپ رسيد. اين مقاله به نوعي زمينه‌ساز فراخوان براي مقاومت در مقابل قدرت نامشروع بود و انتقال حركت روشنفكران آمريكايي از تلاش‌هاي آموزشي به اقدامات فراقانوني را پيشنهاد مي‌داد. اين وظيفه روشنفكران است كه واقعيت را بگويند و دروغ را افشا كنند. وي اين تعهد و رفتار روشنفكران را در مقابل عمل روشنفكراني قرار مي‌داد كه دروغ مي‌گويند و ترجيح مي‌دهند با قدرت همكاري كنند. از نظر او آن‌چه اخلاق حكم مي‌كند روشن است: تنها جواب مناسب به جنگ ويتنام، مقاومت است.

چامسكي در نوشته‌هاي بعدي تاييد كرد كه وي از ارائه پيشنهادهايي كه مردم را به نافرماني دعوت مي‌كند احساس خوش‌آيندي نداشته، زيرا اين پيشنهادها را از سوي كسي در سن و سال خود طبيعي نمي‌داند، اما خود از پرداخت ماليات سرپيچي كرد، زيرا هم نمادي بود براي سرباززدن از مشاركت داوطلبانه در جنگ و هم تاكيدي بر به كار گرفتن اقدام‌هاي غيرقانوني براي مخالفت با دولتي گستاخ. به علاوه، چامسكي در تظاهرات ضد جنگ مشاركت مي‌كرد و در اكتبر 1967 در راهپيمايي برضد پنتاگون بازداشت شد. البته او نيز مانند بيشتر فعالان روشنفكر فرانسوي و آمريكايي، تظاهرات همراه با خشونت را رد مي‌كرد. او نوشت: حركت توده‌اي مستمر، توضيح صبورانه و مقاومت اصولي مي‌توانند خسته‌كننده باشند، اما آن‌هايي كه برنامه حملات <ب - 52> و عمليات اقيانوس آرام را مي‌ريزند، خسته نمي‌شوند، و تا زماني كه آن‌ها خسته نشده‌اند، ما هم حق خسته شدن نداريم.

ساير روشنفكران پيشروي آمريكايي نظير هانس مورگنتا 22، رابرت لاول 23، اليزابت هاردويك 24، جوزف هلر 25، ماري مك كارتي 26، نورمن مايلر 27، موريل راكيسر 28، اريك بنتلي 29، آن سكستن 30، ويليام استايرن 31، آنس نين 32، هنري استيل كماگر 33، و رابرت پن وارن 34 نيز درگير اين ماجرا شدند. نامه‌هاي سرگشاده، جلسات پرسش و پاسخ و گردهمايي‌هاي ضد جنگ، ذهن برخي از برجسته‌ترين روشنفكران را فرا گرفت. شالك مي‌گويد: براي بسياري از روشنفكران، مسئله ويتنام موضوعي خارج از قلمرو بحث بود. همان طور كه مارتين برنال 35 در مقاله‌اي در نيويورك ريويو به آن اشاره داشت، فجايع جنگ ويتنام را مي‌توان با بازداشتگاه‌هاي نازي‌ها مقايسه كرد. سوزان سونتاگ در 1967 نوشت: آمريكا كشوري دزد و جنايتكار است، انباشته از اموال غارت شده ، مست از زياده‌روي‌ها، مسخ از هيولاي غرور و خودبيني با اين تصور كه رسالت آن را دارد تا سرنوشت دنيا و خود زندگي را براساس منافع و روش‌خود ابلاغ كند.‌

البته با دست به كار شدن روشنفكران، دولت خشمگين شد. هيئت حاكمه در دوران جانسون و بعدها نيكسون آن‌ها را تهديد كرده و تحت بازجويي و در ليست دشمنان قرار داد و تلاش كرد كه براي اين گونه فعاليت‌ها مزاحمت‌هاي جدي ايجاد كندو آنان را تحت پيگرد قرار دهد. در سال 1968 بنجامين اسپك36، ويليام اسلان كافين 37، مايكل گودمن 38، ماركوس راسكين 39، و مايكل فربر 40 به مشاركت در تهيه فراخواني براي سرپيچي از خدمت در نيروهاي نظامي آمريكا، متهم شدند؛ در ميان حركت‌هايي كه در اين بيانيه به آن اشاره مي‌شد، فراخوان براي مقاومت در برابر قدرت نامشروع بود. پدر دانيل بريگان 41 كه متهم به نابود كردن مدارك شده بود، خود را پناهنده عدالت ناميد و مخفي شد و از آن به بعد با فعاليت‌هاي نيمه مخفي، گاه مصاحبه‌هايي ترتيب مي‌داد و در ميان مردم ظاهر مي‌شد.

ساير روشنفكران پيشروي منتقد جنگ همچون استاتن ليند 42 تهديد به اخراج از دانشگاه‌ها شدند و يا به كارشان پايان داده شد.

شالك درگير شدن روشنفكران در فرانسه و آمريكا را به سه مرحله تقسيم مي‌كند: مرحله آموزشي كه طي آن روشنفكران توجيهات رسمي براي جنگ را مورد انتقاد قرار مي‌دادند، مرحله اخلاقي كه طي آن بنيادهاي اخلاقي رفتار كشورشان را به چالش مي‌كشيدند، و مرحله ضد قانوني كه طي آن عدم اطاعت مدني را پيش مي‌بردند. اين الگوي ارائه شده شالك كاملاً با روند مقاومت در دو كشور همخواني دارد.

شالك شاهكاري را به رشته تحرير درآورده كه از سال‌هاي اولين چاپ تا چاپ جديدش ارزش خود را حفظ كرده است. روش دقيق تحقيق و نتيجه‌گيري‌هاي منصفانه، اين كتاب را به يك بررسي عالي از نقش روشنفكران تبديل كرده است. اين نوشته از بحران آگاهي و نقش روشنفكران فرانسوي و آمريكايي نسبت به جنگ مرگبار دولت‌مردانشان با جهان سوم فراتر رفته و به نقش روشنفكران در جامعه مدرن مي‌پردازد.

<شالك> در چارچوبي گسترده، اين سؤال را مطرح مي‌كند كه: آيا درگيري روشنفكران پديده‌اي است مربوط به گذشته يا قابل تكرار؟ و نتيجه مي‌گيرد كه احتمالاً ادامه خواهد يافت. وي مي‌نويسد: وقتي نخبگان روشنفكر يك كشور پيشرفته غربي واكنشي جدي نشان مي‌دهند، دولت حاكم قطعاً كاري بسيار احمقانه و شيطاني كرده است. وانگهي موقعيت تاريخي بيروني را نبايد به طور كلي نااميدكننده و غيرقابل نفوذ دانست.

<جرج هرينگ>43در مقدمه كتاب، روي اين موضوع دست گذاشته و آن را به مسئله روشنفكران آمريكايي و جنگ جاري آمريكا در عراق بسط مي‌دهد. اين تمرد كه پس از تجاوز آمريكا به عراق در بهار 2003 شروع شد، نشانه‌هايي از عملكردها در جريان جنگ‌هاي الجزاير و ويتنام را در خود دارد. وي بيان مي‌كند كه: زندان ابوغريب يادآور خاطرات شكنجه‌هاي اعمال شده توسط نيروهاي فرانسوي در الجزاير و ماجراي قفس ببر ثبت شده در <كانسون> ويتنام جنوبي‌ست. در واقع، گاهي نگاه سرگشته سربازان آمريكايي در عراق، يادآور صورت سربازاني است كه در جنگ‌هاي الجزاير و ويتنام شركت داشتند و اشاره مي‌كند: اما، هنوز مخالفت جدي روشنفكران به گوش نمي‌رسد. پس كجاست آن خشم لازم عليه دروغ‌ها و فريب‌كاري‌هاي دولت و كجاست آن فراخوان مقاومت عليه قدرت نامشروع؟

البته اين سؤال‌ها ممكن است قدرت اغراق‌آميز جلوه كند. مطمئناً <چامسكي> و <هوارد زين> باز هم در خط مقدم اعتراض عليه جنگ قرار دارند و روشنفكران پيشروي ديگري نيز با آن‌ها همراهند. جنگ عراق قطعاً در ميان تحصيل‌كرده‌ها و همچنين درصد بالايي از مردم مخالفاني دارد، اما موج عظيم تظاهرات و بخصوص، مقاومتي كه مشخصه روشنفكران دهه 1960 و اوايل دهه 1970 بود، هنوز خود را نشان نداده است، چرا؟

يك دليل آن مي‌تواند احساس بي‌نتيجه بودن اين گونه اعتراض‌ها باشد. با قدرت گرفتن <جرج دبليو بوش>، احساس مي‌شود كه ايدئولوگ‌هاي متعصب هيئت حاكمه او، گوش شنوايي براي پذيرش هيچ منطقي ندارند و آن چه باعث تغيير سياست آن‌ها خواهد شد، تنها عواقب مصيبت‌بار حماقت‌هاشان است.‌

دليل ديگر مي‌تواند انعكاس بسيار ضعيف ديگر صداها در وسايل ارتباط جمعي آمريكا باشد كه به طور فزاينده‌اي در تشويق جناح راست، ملي‌گرايي، تبليغات ضدروشنفكري به كار گرفته شده‌اند. در حالي كه جريانات فكري منتقد زنده است و در ميليون‌ها سايت الكترونيكي، موسيقي، هنر، فيلم و ساير زمينه‌هاي فرهنگي گسترش مي‌يابد، به شكلي باور نكردني از وسايل ارتباط جمعي عمومي دور نگه داشته مي‌شود. مثل آن است كه دو بستر ارتباطي وجود دارد كه به ندرت با يكديگر همپوشي دارند. يا به عبارت ديگر، گفته‌هاي منتقدين اجازه بازتاب يافتن در راديو، تلويزيون و همچنين جريان اصلي نشريات را ندارند.‌

و دليل ديگر مي‌تواند بسيار مهمتر از اين حرف‌ها باشد: بدون وجود قانوني كه جوانان را به طور اجباري به جنگ بكشاند، بسياري از دانشجويان، روشنفكران جوان و روشنفكران آينده در كالج‌ها و دانشگاه‌ها ترسي از اين ندارند كه ممكن است جنگ عراق به طور مستقيم دامن‌گير آن‌ها هم بشود. در اين شرايط براي آن‌ها (و والدين آن‌ها) راحت‌تر است از مسئله جنگ فاصله بگيرند و با محكوم دانستن هيئت حاكمه بوش در محافل‌شان، با چشم‌پوشي از حركت‌هاي اعتراضي و از جمله عدم اطاعت مدني، شخصاً با خطر روبرو نشوند.‌

با اين وجود، علائمي از بروز توفان ديده مي‌شود، و ممكن است تعداد زيادي از روشنفكران، كه اكنون آرام به نظر مي‌رسند، دروغ و ناروا بودن قدرت را، همچون دوران جنگ الجزاير و ويتنام، بدون ترس در معرض اعتراض و انتقاد قرار دهند. اگر آن‌ها يك بار ديگر وارد اين بحث و مقاومت مردم شوند، بدون شك، دوباره جايگاهي را بدست مي‌آورند كه نسل قبلي روشنفكران از آن برخوردار شده بود، يعني همان سابقه درخشاني كه در كتاب <جنگ و برج عاج> بيان شده است.‌

سال‌ها قبل، چامسكي با بدبيني ويژه‌اش، اين سؤال را مطرح كرد كه بر سر آگاهي تاريخي از جنگ ويتنام چه بلايي خواهد آمد؟ و امروز <ديويد شالك> به ما مي‌آموزد كه وظيفه تاريخ‌دانان مسئوليت‌شناس و جسور، آن است كه نقطه‌هاي تاريك گذشته و حال را همزمان در كنار يكديگر نشان دهند.



زير نويس ها :



1) ‌ Julien Benda

2) Dreyfus

3) David Schalk: War and the Ivory Tower, Pulished in 1991

4) Esprit

5) Jean -Marie Domenach

6) Jean Rodhain

7) Les Temps moderne

8) Francis Jeansen

9) Francois Mauriac

10) OAS

11) Robert LaCoste

12) NewYork Review of Books

13) Philip Berrigan

14) Noam Chomsly

15) Paul Goodman

16) Denise Levertov

17) Dwight Macdonald

18) Herbert Marcuse

19) Linus Pauling

20) Susan Sontag

21) NewYork Review

22) Hans Morgenthau

23) Robert Lowell

24) Eliabeth Hardwickz

25) Joseph Heller

26) [ Mar Mc Carthy

27) Norman Mailer

28) 82[ Muriel Rukeyser]

29) Eric Bentley

30) Ann Sexton

31) william Styron

32) Anais Nin

33) Henry Steele Commager

34) Robert Penn Warren

35) Martin Bernal

36) Benjamin Spock

37) william Sloane Coffin Jr

38) Mitchell Goodman

39) Marcus Raskin

40) Michael Ferber

41) Father Dainiel Berrigan

42) Staughton Lynd

43) George Herring

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

۵ فروردین ۱۳۸۸

جان سالم به در برده

فیدل کاسترو: روزنامه اعتماد، ترجمه منوچهر بصیر، ۱۷ بهمن ۱۳۸۶، شماره ۱۶۰۹، صفحه ۱۷.

چندي پيش اعلام شد سازمان سيا، هزاران صفحه در مورد عمليات غيرقانوني كه براي از بين بردن رهبران كشورهاي خارجي است را انتشار خواهد داد. اما ناگهان انتشار اسناد به تاخير افتاد و بعد بدون هيچ توضيحي متوقف شد، گويي كسي در كاخ سفيد در اين مورد تصميم لازم را گرفته بود.
    
    اولين صفحه از اسنادي كه منتشر شد حاوي 702 صفحه از عمليات غيرقانوني «سيا» بين سال هاي 1959 و 1973 بود كه بعداً 100 صفحه آن حذف شد.
    
    آن اسناد پيرامون عملياتي بودند كه تابع هيچ قانوني نيستند. مانند توطئه براي كشتن رهبران كشورهاي ديگر يا آزمايش مواد مخدر روي انسان كه به منظور كنترل ذهن صورت مي گيرد. جاسوسي از فعالان حقوق مدني و روزنامه نگاران و فعاليت هاي مشابه نيز انجام مي شد كه همه آنها ممنوع هستند.
    
    14 سال بعد يعني زماني كه جيمز شلزينگر، رئيس سازمان سيا، متوجه مقالات مطبوعات خصوصاً مقالات رابرت وودوارد و كارل برنشتاين در مورد «بيانيه براي مرد كوبا» شد شروع به جمع آوري اسنادي در اين ارتباط كرد. بر اساس اين اسناد سازمان سيا متهم به جاسوسي در هتل واترگيت با همكاري ماموران خود شد. رئيس سيا در ماه مه 1973 درخواست كرد تمام ماموران عملياتي اين سازمان به سرعت هر نوع عملياتي كه خارج از قوانين اين سازمان انجام شده يا در دست انجام است را سريعاً به اطلاع من برسانند.
    
    بعدها شلزينگر رئيس پنتاگون و ويليام كولبي جانشين او شد. كولبي اين اسناد را اسكلت هايي تلقي مي كرد كه گوشه انبار پنهان شده بود و افشاگري هاي جديد مطبوعات كولبي را مجبور كرد وجود چنين گزارش هايي را كه در 1975 به جرالد فورد رئيس جمهور امريكا تسليم شده بود، قبول كند.
    
    نيويورك تايمز سازمان سيا را به خاطر نفوذ در گروه هاي ضدجنگ تقبيح مي كرد و اين براساس همان قانوني بود كه سيا را از جاسوسي درون امريكا منع مي كرد. در همين رابطه هنري كيسينجر وزير خارجه گفت: بودجه اين اسناد فقط نوك يك كوه يخ بود كه ديده مي شد. مثلاً رابرت كندي شخصاً عمليات ترور فيدل كاسترو را هدايت مي كرد. آن موقع برادر رئيس جمهور دادستان كل امريكا بود و در سال 1968 كه تلاش مي كرد رئيس جمهور شود به قتل رسيد و اين به نيكسون كمك كرد رقيب مهمي بر سر راه نداشته باشد. در اينجا مساله مهم اين بود كه جان كندي قرباني يك توطئه شده بود. طبق بررسي هايي كه بعد از معاينه زخم ها و كاليبر تفنگ ها و آنچه مربوط به مرگ رئيس جمهور مي شد به عمل آمد به اين نتيجه رسيدند كه حداقل سه تيرانداز بايد به كندي شليك كرده باشند. بدين ترتيب معلوم شد اسوالد نمي تواند تنها تيرانداز باشد و اين تكان دهنده بود.
    
    من دقيقاً روز و لحظه يي كه او ترور شد را به خاطر دارم چون آن لحظه من در نقطه آرامي خارج از هاوانا در حال صحبت با يك روزنامه نگار فرانسوي به نام جان دانيل بودم. او به من گفت كه حامل پيامي از پرزيدنت كندي است. او گفت جان كلام كندي اين بود كه اكنون كه شما به ملاقات كاسترو مي رويد، دوست دارم بدانم او در مورد خطر وحشتناك جنگ اتمي كه اخيراً تجربه كرديم چه فكر مي كند. به محض مراجعت دوست دارم شما را ببينم. كندي مانند يك دستگاه سياسي بسيار فعال بود. ما در حال صحبت بوديم كه كسي با عجله آمد و به ما گفت چه اتفاقي افتاده. راديو را روشن كرديم و خبر را شنيديم.
    
    واضح است كه من با آن خطر زندگي كرده ام چون كوبا از همه ضعيف تر است و در صورت جنگ نخستين ضربه را خواهد خورد.
    
    بعد از بحران موشكي نه از علاقه ما به مذاكره از كندي كم شد و نه از روحيه انقلابي و مبارزه شديد براي رسيدن به سوسياليسم. اما كوبا به رغم اصرار ديگران هيچ گاه حاضر نشد روابط خود را با اتحاد شوروي به هم بزند. شايد اگر رهبران امريكا مي دانستند كه جنگ با سلاح هاي كشتار جمعي چه نتايجي دارد خيلي زودتر و با صورتي ديگر به جنگ سرد پايان مي دادند. اما هنوز صحبت از گرم شدن زمين، به هم خوردن تعادل ها، مصرف انبوه هيدروكربن و سلاح هاي پيچيده و مسائل ديگري كه با جوانان كوبا راجع به آن قبلاً صحبت كرده بودم، نبود. خيلي طول كشيد تا ما مثل امروز متوجه مسائل شويم. پرزيدنت جرالد فورد كميسيوني را مامور بررسي سازمان سيا كرد و گفت ما نمي خواهيم سازمان سيا را نابود كنيم، بلكه مي خواهيم آن را حفظ كنيم.
    
    درنتيجه پژوهش هاي آن كميسيون كه تحت سرپرستي سناتور فرانك چرچ صورت گرفت پرزيدنت فورد دستور داد كه مقامات امريكايي به هيچ عنوان درصدد ترور رهبران خارجي برنيايند.
    
    اسنادي كه امروز منتشر شده حاكي از ارتباط «سيا» و «مافيا» براي ترور من است.
    
    در عين حال انتشار جزئيات عمليات هرج و مرج كه از سال 1969 شروع شده بود و به مدت هفت سال ادامه داشت، نشان مي دهد كه سيا اسكادران خاصي را براي نفوذ در گروه هاي صلح طلب درست كرده بود تا فعاليت هاي بنيادگرايان بين المللي و مبارزان سياه را كمتر كنند يا بيشتر از 300 هزار اسم شهروندان امريكايي را جمع آوري كرد و پرونده هاي 7200 نفر را مورد بررسي قرار داد. طبق گزارش نيويورك تايمز پرزيدنت جانسون متقاعد شده بود كه جنبش ضدجنگ (ويتنام) توسط دولت هاي كمونيستي ايجاد شده اما با اين حال به سازمان سيا دستور داد شواهد لازم در اين مورد را فراهم كند.
    
    اسناد مربوطه نشان مي دهند سازمان سيا روزنامه نگاراني چون جك آندرسون، هنرپيشه هايي چون جين فوندا، جان لنون و جنبش دانشجويي در دانشگاه كلمبيا را زير نظر داشته. در عين حال خانه هاي شهروندان امريكايي را بازرسي كرده و آزمايش هايي نيز در مورد تاثير مواد مخدر خاص روي انسان ها انجام داده.
    
    در سال 1973 والتر الدر كه معاون اجرايي جان مك كان مدير سيا تا اوايل دهه 1975 بود طي يادداشتي كه به كولبي فرستاد، اطلاعاتي در مورد بحث هاي انجام شده كه در ستادهاي سيا ضبط و پياده شده بود به او داد و گفت: من مي دانم هر كس كه در دفاتر مدير كار مي كرد نگران اين بود كه اين مكالمات ضبط و پياده مي شود. در دوران مك كان ميكروفن ها در دفترهاي دائمي داخلي، ناهارخوري، ساختمان شرقي و اتاق مطالعه وجود داشت و به همين دليل بود كه سازمان سيا آسيب پذير بود و اطلاعات هم به بيرون درز مي كرد.
    
    از طرف ديگر مكالمات پنهاني مديران سيا حاوي اطلاعات گرانبهايي بود كه بايگاني امنيت ملي قبلاً تقاضاي آن را كرده بود.
    
    يك يادداشت حاكي از اين است كه سازمان سيا طرحي داشته كه مي توانسته اطلاعات لازم در مورد اروپاي خطرناك در شركت هاي امريكايي را جمع آوري كند و اين برنامه در پاييز 1973 خاتمه پيدا كرد.
    
    يادداشت ديگر حاكي از اين است كه تهيه كنندگان داروهاي تجاري، داروهايي را كه به علت تاثيرات ثانويه خطرناك و ممنوع هستند، در اختيار سازمان سيا گذاشته اند.
    
    طي برنامه «مكولترا» سازمان سيا به بعضي افراد بدون اينكه اطلاع داشته باشند داروي ال اس دي و چند داروي روانگردان ديگر داده اند.
    
    سند ديگر حاكي از اين است كه روانپزشكي به نام «سيدني گوتيپ» كه مسوول برنامه كنترل ذهن است، مسوول تهيه سم براي ترور پاتريس لومومبا بوده. «ماخا اوس» عمليات ديگري بود كه براي مخالفان جنگ ويتنام و ساير مخالفان سياسي در نظر گرفته شده بود كه به شدت با اين عمليات مخالف بودند. سيا براي حذف بعضي از قسمت ها كه به صورت جاي خالي در اسناد مشاهده مي شود، از كامپيوتر استفاده كرده.
    
    طبق گزارش نيويورك تايمز، علت سانسور زيادي كه انجام شده اين است كه سيا هنوز نمي تواند تمام مطالب را افشا كند.«هوارد اوس برون» مدير امنيت سيا كه خلاصه يي از عمليات دفتر خود را منتشر كرد به هشت مورد اشاره مي كند كه يكي از آنها استفاده از گانگستري به نام «جاني روزلي» است كه او را براي انجام كودتا عليه كاسترو در نظر گرفته بودند، اما آنها اين مورد را كه دو صفحه و نيم مي شد، خط زدند.
    
    «توماس بلاتون» مدير بايگاني امنيت ملي كه 15 سال قبل تحت عنوان آزادي قانون اطلاعات، تقاضاي انتشار اطلاعات را كرد، اظهار داشت: بخش اول اين اطلاعات مربوط به دفتر امنيت سازمان است كه بايد خيلي خوب باشد. قسمت دوم در ارتباط با ترور كاسترو توسط «روزلي» هم جالب است. جالب اينجاست كه در تاريخ امريكا اين اولين باري است كه مقامات مربوطه ابتدا دستور دادند اطلاعات اندكي منتشر شود و بعد مجدداً تصميم به طبقه بندي آن گرفتند و اكنون هم دستور انتشار آن را داده اند.
    
    ژنرال هايدن رئيس فعلي سيا گفته اين اسناد بخشي از زماني را نشان مي دهد كه سازمان در وضعي كاملاً متفاوت بوده.
    
    لازم به تكرار نيست آنچه در اينجا شرح داده شده هنوز بسيار بدتر از آن در دنيا خصوصاً امريكا همراه با اعمال غيرقانوني ديگر انجام مي شود.
    
    نيويورك تايمز مي نويسد: كارشناسان مربوطه معتقدند انتشار اين اسناد براي پرت كردن حواس مردم از بدنامي سيا و دولت است.
    
    انتشار اسناد در عين حال مي تواند براي اين باشد كه نشان دهد دموكرات ها نه فقط مثل جمهوريخواهان هستند، بلكه در مواردي هم بدتر از آنها هستند.
    
    در صفحات 11 تا 15 خطاب به مديركل سيا نوشته شده: در آگوست 1960 آقاي ريچارد بي سال با سرهنگ ادوارد شفيلد تماس گرفت تا بپرسد كه آيا دفتر امنيتي عواملي دارد تا بتواند او را در انجام يك ماموريت گانگستري كمك كند. هدف اين ماموريت، فيدل كاسترو بود چون عمليات فوق العاده محرمانه بود، لذا فقط تعداد اندكي از آن مطلع بودند. مدير سازمان سيا بعد از اطلاع آن را تصويب كرد. بعد سرهنگ كينگ مسوول نيم كره غربي هم در جريان قرار گرفت اما جزئيات آن از مسوولان عمليات مربوطه پنهان ماند. هرچند بعضي از افراد ارتباطات و واحد خدمات فني در مراحل طرح ريزي اوليه شركت داشتند، اما از هدف طرح مطلع نبودند.
    
    با «رابرت ماهو» تماس گرفته شد و بعد از در ميان گذاشتن كليات طرح از او پرسيدند كه آيا در وهله اول مي توان از روش گانگسترها استفاده كرد يا نه؟
    
    آقاي ماهو اطلاع داد وقتي در لاس وگاس بود، چندبار با جاني روزالي ملاقات كرده، اما اين ملاقاتي غيررسمي و با واسطه ديگران بوده و به او گفته اند روزالي از كله گنده هاي گانگستر هاست كه اگر درست باشد، كار شدني است. از «ماهو» خواستند با «روزالي» تماس بگيرد و به او گفتند كه روزالي مي داند او مسوول امور داخلي و خارجي است و اخيراً چند شركت بازرگاني خارجي هم كه در نتيجه اقدامات كاسترو دچار ضرر و زيان عظيمي شده اند با او تماس گرفته اند.
    
    اين شركتي ها قبول كرده بودند، بهترين راه براي جبران خسارت حذف كاسترو است و حاضر بودند براي اين كار 15 هزار دلار بپردازند، اما روزالي نيز بايد مطمئن مي شد كه دولت امريكا از اين عمليات مطلع نيست.
    
    سام بعد از تحليل روش هاي ممكن براي انجام اين ماموريت گفت استفاده از اسلحه در اين مورد صحيح نيست، بهتر است در اين مورد از قرص استفاده شود، يعني غذا و نوشابه كاسترو را مسموم كرد. سام گفت براي اين كار شخص مناسبي چون «جوآن اورتا» را كه از مقامات نزديك به كاسترو است، مي شناسد كه حاضر است با گرفتن رشوه اين كار را انجام دهد.
    
    بعد از قسمت خدمات فني خواستند قرص هاي بسيار كشنده يي براي اين منظور تهيه كنند.
    
    جو قرص ها را به اورتا داد، اما او بعد از چند هفته تلاش نتوانست ماموريت خود را انجام دهد و بعد خواست تا او را از اين كار معاف كنند. «اورتا» شخص ديگري را براي اين كار معرفي كرد، اما او هم موفق نشد.
    
    هرچه تا اينجا گفته شد به نقل از ديگران است، اما آنچه مهم است اين است كه ببينيم امريكا از چه روش هايي براي سلطه بر دنيا استفاده مي كند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

۴ فروردین ۱۳۸۸

بر موج يورش

برنارد کاسن: روزنامه اعتماد، ترجمه احمد جواهریان، ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۶، شماره ۱۳۸۸، صفحه ۵.

گفت و گوي زير با بنيانگذار جنبش عليه جهاني شدن نوليبرال و معمار مجمع اجتماعي جهان درباره ريشه هاي فرانسوي اتک و چشم انداز مبارزه با بازارهاي مالي و خصوصي سازي هاي در حال انجام است.
    
    ريشه هاي جنبش مخالفت با جهاني سازي نوليبرال که در فرانسه به شکل قابل توجهي گسترش يافته، چيست؟
    
    اين جنبش با شکل گرفتن سازمان اتک رابطه تنگاتنگ دارد که طرحي مبتکرانه از طرف لوموند ديپلماتيک بود. در دسامبر 1997 ايگناسيو رامونه ويرايشگر ماهنامه، سرمقاله يي با نام خلع سلاح بازارها نوشت که در آن به بحث پيرامون سلطه بازارهاي مالي پرداخت. اين مقاله با فراخواني براي ايجاد سازماني مردمي به پايان رسيد که وي نام آن را اتک نهاد. من پيش از سخنراني طولاني اش درمورد پيشنهاد توبين براي بستن ماليات بر نقل و انتقال هاي مالي بحث مفصلي با وي داشتم. او اين مقاله را در آخر هفته نوشته بود و مطابق معمول روز دوشنبه به مجله داد تا همه بخوانيم. با ديدن نام اتک يکه خوردم. بقيه اعضاي هيات تحريريه واکنشي نشان ندادند، اما من فکر کردم که چه فکر بکري است. بعدها از ايگناسيو پرسيدم که چگونه کلمه اتک را انتخاب کرده و او جواب داد که ايده آن را از فيلم رابرت آلدريچ به نام يورش ) اتک ( گرفته است.
    
    فراخوان مطرح شد، بدون آنکه برآوردي در مورد واکنش جامعه نسبت به آن وجود داشته باشد. اما بلافاصله پس از اعلام اين فراخوان ما با سيل تلفن ها و نامه ها روبه رو شديم. هيچ مقاله يي تا آن زمان با چنين استقبالي روبه رو نشده بود. معمولاً هر مقاله پنج شش تايي نامه به دنبال دارد و به ندرت - وقتي خيلي حساس باشد - حداکثر تا چهل افزايش مي يابد. اين بار صندوق نامه ها هر روز خالي و دوباره پر مي شد. ما اين ايده را ارائه کرديم اما هيچ تصوري از آن نداشتيم که ايجاد کننده سازماني براي پيشبرد آن خواهيم شد. براي اينکه فرصت کافي به دست آوريم، در شماره بعدي نشريه به خوانندگانمان اعلام کرديم که به نامه هاي آنان پاسخ خواهيم داد و با آنها تماس خواهيم گرفت. فشار ها ادامه يافت و در مارس 1998 ما به اين نتيجه رسيديم با توجه به تقاضاهاي گسترده، چاره يي جز پذيرش مسووليت سازماندهي اين امر نداريم. از آنجا که تجربه هايي در اين زمينه داشتم، مسووليت اين کار به من سپرده شد. اولين اقدامم گردهم آوردن سازمان هايي بود که به فراخوان پاسخ مثبت داده بودند. اين يک گزينه راهبردي بود که اتک را از دل ساختار هاي موجود يعني اتحاديه ها، انجمن هاي مدني، جنبش هاي اجتماعي و نشريات بسازيم. ما همچنين سازمان هايي را به همکاري دعوت کرديم که واکنشي به فراخوان مان نداده بودند. يکي از مهمترين آنها کنفدراسيون کشاورزان بود که من در آن از موقعيت خوبي برخوردار بودم.
    
    با اولين دور از مذاکرات که شش هفته به طول انجاميد، سازمان هاي شرکت کننده با يک موضع مشترک، برنامه سياسي و تشکيل رهبري موقت را مورد پذيرش قرار دادند. اتک در 3 ژوئن 1998 به طور رسمي تاسيس شد. اعضاي تشکيل دهنده اصلي آن در واقع همگي اشخاص حقوقي - گروه هاي اجتماعي - بودند که به آنها افرادي نظير رنه دومونت، مانو چائو، و ژيزل حليمي به شکلي سمبليک اضافه شدند.
    
    من از سرعت بي سابقه انجام امور به ويژه به وسيله اتحاديه هاي مشارکت کننده و تامين مالي توسط کميسيون هاي مربوطه براي تجهيز دفتر و استخدام پرسنل شگفت زده شدم. به غير از لوموند ديپلماتيک، تمواناژ کرتين، ترانس ورسال، شارلي هبدو، پليتيکز، و بعدها ماهنامه نسبتاً دموکراتيک و معتبر آلترنانيو اکونومي از جمله نشريه هاي مشارکت کننده بودند. اما اين ترکيب عجيب و غريب، مطابق توافقات به عمل آمده، هيچ گاه به صورت کارتلي متشکل از سازمان هاي مختلف عمل نکرد وگرنه در همان ابتداي کار متلاشي مي شد.
    
    به محض اعلام رسمي تشکيل اتک، مردم شروع به پيوستن به آن کردند. وقتي در اکتبر 1998 اولين گردهمايي دروني خود را در لاسيوتات نزديک مارسي برگزار کرديم، 3500 عضو داشتيم که از آن زمان تا کنون دائماً در حال افزايش است. ما همزمان با بررسي ماليات توبين توسط سازمان هاي تشکيل دهنده اتک، آن را به زمينه يي براي مورد سوال قرار دادن نحوه عمل بازار هاي مالي تبديل کرديم. از آنجا که توبين اقتصاددان سرشناس امريکايي برنده جايزه نوبل بود، پيشنهادش خود به خود وجاهت لازم را داشت و به روشن شدن ماهيت رسوايي آور جريان سوداگرانه جهاني کمک مي کرد و به همين دليل براي برانگيختن جنبش ابزار بسيار مناسبي بود. اما ما هيچگاه فکر نکرديم اين تنها راه حل براي برخورد به ديکتاتوري بازارهاي مالي است. اين تنها نقطه شروعي براي يورش به آن قلمداد مي شد.
    
    امروز سازمان ملي اتک در سراسر فرانسه بيش از 30 هزار نفر عضو و علاوه بر آن 200 کميته محلي به عنوان نهاد هاي قانوني مانند اتک باسک، اتک تورين، اتک مارسي و غيره دارد که به صورت مستقل و براساس اصول دموکراتيک اتک اداره مي شوند. تعداد اعضاي اين کميته هاي محلي بين 50 تا 500 نفر متغير است و کاهش و افزايش مي يابد. رهبري کميته ملي اتک چارچوب هاي سياسي را مشخص مي کند، بيانيه ها را انتشار مي دهد و مبارزات را راهبري مي کند. اما در مورد تصميم برگزاري مراسم مختلف براي مثال در مقابل سازمان تجارت جهاني، بدون تصميم کميته هاي محلي هيچ اقدامي صورت نمي گيرد. به عبارت ديگر آنها ستون فقرات سازمان هستند. اين سازماندهي يک قدرت دوگانه به وجود آورده است. کميته هاي محلي مستقل هستند و هر کدام رئيس، دبير و خزانه دار براي خود دارند و يک کنش و واکنش دائمي پويا بين اين دو قطب وجود دارد. شايد آرزوي برخي از اعضا اين باشد که سازمان به صورت فدراسيون، چيزي کم و بيش شبيه حزب و يا اتحاديه کارگري درآيد و در واقع کميته ها ادغام شود- البته من چنين چشم اندازي را مشاهده نمي کردم- اما احساس مي کردم که اين امر ممکن است باعث بروز مشکلاتي شود. به همين دليل کميته ملي را پيشنهاد دادم که شايد در نظر اول به نظر غير دموکراتيک بيايد، اما چنين نيست. کميته ملي داراي30 عضو است که 18 نفر آنان توسط 70 سازمان بنيانگذار اتک با ساختارهاي گوناگون انتخاب شده اند و 12 نفر توسط 30 هزار عضو اتک. اين سازمان ها از جمله شامل کنفدراسيون کشاورزان، اتحاديه خدمات شهري، جنبش هاي اجتماعي نظير دغوا دوان، يا بيکاران را نيز شامل مي شود. هيچ جنبشي در اجتماع وجود ندارد که عضو بنيانگذاران اتک نباشد. ما حدس زديم که اگر تمامي اين اعضا با يک رهبري و يک برنامه عمل توافق کنند، تعادل و ثبات بيشتري به اتک خواهند داد، بنابراين چارچوبي ايجاد کرديم که به جنبش هاي کوچکتر اجازه مي داد در سطح منطقه يي آزادانه گسترش يابند. در سطح محلي شما ممکن است با پديده ورود گروه هاي سازمان داده شده سياسي که به منظور دردست گرفتن کميته هاي محلي به آن مي پيوندند روبه رو شويد، ولي آنها تاکنون موفق به انجام اين کار نشده اند، چرا که ساختار ملي ما، قدرتي براي در دست گرفتن نيست، بلکه مانعي است عليه تهاجم. روشن کردن اين نکته که تاکتيک هايي از آن نوع کارساز نيست بسيار حياتي بود.
    
    نوامبر گذشته هيات جديدي را انتخاب کرديم، 18 نفر توسط بنيانگذاران کانديدا شدند که افراد تنها مي توانستند به اين ليست راي آري و يا خير بدهند و 12 نفر که مستقيماً توسط اعضا کانديدا و با راي آنها انتخاب شدند.از زمان بنيانگذاري در 1998، اتک نه تنها در فرانسه، بلکه همچنين به طرزي شگفت آور در خارج از فرانسه گسترش يافته است. امروزه گروه هاي اتک در تمامي اتحاديه اروپا و برخي کشورهايي که قرار است تا سال 2004 به اتحاديه اروپا بپيوندند مانند لهستان و مجارستان حضوردارند. رشد اتک به ويژه در اروپاي شمالي اعجاب آور بود، چرا که در اين منطقه اتحاديه هاي آزاد قوي حضور دارند. اتک دانمارک، سوئد، نروژ و فنلاند را درنورديد. اتک در آلمان 10 هزار عضو دارد و در ايتاليا همواره در قلب جنبش ضد جهاني سازي حضور داشته است. در 1999 اولين گردهمايي اتک اروپا را در پاريس برگزارکرديم و بعد از آن بود که شبکه خود را برپا ساختيم. در بريتانيا با يک استثنا روبه رو بوده ايم، زيرا آنجا را سازمان هاي غيردولتي قدرتمند مانند اوکس فم، دوستان زمين و وار آن وانت و همچنين سازمان ماوراي چپي موسوم به اس دبليو پي به اشغال درآورده اند. براي شکل گرفتن اتک نوع بريتانيايي بايد از پيش با اتحاديه ها و روشنفکران خارج از اين بخش تماس نزديک مي داشتيم.
    
    علاوه بر اين اتک در کبک، آفريقا، بيشتر کشورهاي امريکاي لاتين، و ژاپن تقريباً با همان شکل فرانسه حضور يافته است. در سال گذشته همايش گروه هاي مختلف اتک در پرتوالگره برزيل برگزار شد.
    
    اهداف اتک را چگونه مي توان تعريف کرد؟
    
    چند ماه بعد از اينکه اتک در فرانسه شکل گرفت، من فرمولي را پيشنهادکردم که سرزبان ها افتاده بود -اتک ايتاليا آن را در اساسنامه خود آورده است. من اتک را جنبشي عملگرا براي آموزش عمومي ناميدم. انديشه آموزش عمومي انديشه يي قديمي در فرانسه است که به قرن 19 بر مي گردد. ليگ دولانسانما در سال 1866 شکل گرفت و بسياري از سازمان هايي که بعد از آن به وجود آمدند، هم اکنون در اواخر قرن بيستم از يک بحران هويتي رنج مي برند. اما ايده آن جنبش هنوز هم توانمند باقي مانده است و اين ايده يي است که اتک آن را با شرايط جهاني تطبيق داد.
    
    در شرايط امروز، اين به چه معني است؟
    
    اين بدان معني است که مبارزان بايد به خوبي آگاه شوند و از نظر فکري براي عمل آماده شوند. ما
    
    نمي خواهيم که مردم بدون اينکه واقعاً دليل آن را بدانند در ميتينگ ها حضور يابند. بنابراين اعضاي اتک فعال به مفهوم فرانسوي آن نيستند ) در فرانسه فعاليت با مفهوم انگليسي آن متفاوت و بيشتر به معناي فعاليت به خاطر فعاليت به کار مي رود(. کار ما در وهله اول- ولي البته نه تا آخر- آموزشي است. اگر شما به وب سايت اتک نگاه کنيد، ليستي از کنفرانس ها، ميتينگ ها، گفت وگوها مي بينيد. براي اطمينان از اينکه اين ماموريت به خوبي انجام شود، کميته يي علمي با سطحي بسيار بالا وجود دارد که به دقت جزوات و کتاب هايي که اتک پخش مي کند را چک کرده و يا خود آنان را مي نويسد و اين يکي از دلايلي است که اتک از سطح اعتماد بسيار بالايي در نزد رسانه ها و سياستمداران برخوردار شده است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

۳ فروردین ۱۳۸۷

زنان شجاع مکزيکی

فرمانده مارکوس: روزنامه اعتماد، ترجمه هما احمد زاده، ۱۳ خرداد ۱۳۸۶، شماره ۱۴۰۹.

خانم ها و آقايان عصر بخير، اسم من مارکوس است، فرمانده مارکوس.شايد براي کساني که با زاپاتيستا آشنا هستند لزومي نداشته باشد که بگويم چرا در اين گردهمايي زنان و براي زنان حضور دارم. البته شما تنها به خاطر زن بودن اينجا گرد هم نيامده ايد، بلکه جمع شده ايد و تصميم گرفته ايد با شرکت در تظاهرات با ديگر زنان که از سوم ماه مه 2006 در سان سالوادور آتنکو1، در استان مکزيکو در جمهوري مکزيک، شروع شده و ادامه دارد، صداي اعتراض خود را بلند کنيد. شما زنان شجاع، در اينجا، آنجا، و همه جا حضور داريد. من يک مبارز هستم و علاوه بر ديگر مسووليت ها، سخنگو ي ZLN نيز هستم که سازماني محلي است و براي دموکراسي، آزادي و عدالت در کشورمان مکزيک مبارزه مي کند. به عنوان سخنگو ي ZLN، بازتاب دهنده صداي ديگرانم، ديگراني که به ما شکل مي دهند، و چهره، کلمات، و قلب ما از آنان است. يک صداي جمعي، صدايي که در آن صداي زنان زاپاتيست هم شنيده مي شود و همراه با صدا ها و دفاعيات ما، تصوير ما که سايه روشني از زاپاتيست ها است ديده مي شود. مرا مارکوس صدا مي کنند و يکي از نقاط ضعف و نقايص شخصي ام، خودخواهي هايي مردانه است. باري را بر دوش مي کشم، که پر است از يکسري الگوهاي کهن، کليشه ها، و اسناد، آن هم نه تنها در رابطه با من و جنسيت من، بلکه بالاتر از همه در ارتباط با زن و جنس زن. به عنوان زاپاتيست، گاهي ما به طرف صداهاي ديگري کشيده مي شويم که مي دانيم متفاوت و عجيب اند، اما مشابه و مناسب. صداهايي که گوش هاي ما را، غرق در سايه روشن پرمفهوم خود، متعجب و شگفت زده مي کنند. از جمله اين صداها، صداي زنان است. اين جمع به ما صدا و نام مي بخشد و براي طي مسيرمان راه نشان مي دهد، و تلاش عظيمي را در ما برمي انگيزد تا راهبري قلب ها و گوش ها را به درستي انتخاب کنيم. به همين دليل است که تصميم گرفته ايم به صداي زناني گوش فرا دهيم که نمي ترسند.
    
    آيا کسي مي تواند به نور گوش کند؟ و اگر اين طور باشد، آيا کسي مي تواند سايه را بشنود؟ و چه کساني، چون ما، گوش ها و همراه آن تفکر و قلب خود را براي شنيدن اين صداها، به ميدان مي آورند؟ ما انتخاب کرده ايم که اينجا باشيم، تا بتوانيم ارتکاب اقداماتي غيرعادلانه عليه زنان را بشنويم و آن را انعکاس دهيم. ما انتخاب کرده ايم که نترسيم و به آنهايي که از حرف زدن نمي ترسند، گوش دهيم. دولت مکزيک مرتکب قساوت وحشيانه يي عليه زندانيان، به خصوص زنان در سان سالوادور آتنکو در سوم و چهارم ماه مه شده که تا امروز ادامه دارد و ما به همين دليل اينجا جمع شده ايم.روزنامه هاي صبح نوشته اند آقاي پنا نيتو )وزير کشور پرمدعاي دولت مکزيک( که همراه ويسنت فاکس و کابينه اش در حال پياده کردن به اصطلاح حاکميت قانون است، اعلام داشته که وقايع آتنکو قبلاً برنامه ريزي شده بودند.
    
    آقاي فاکس رهبر دولت فدرال تغييرات و حاکميت قانون چند ماه پيش ديدگاه خود را در مورد زنان چنين بيان کرد که زنان ماشين هاي لباسشويي دو پا هستند.
    
    از ديد آنان زن ها براي ادامه زندگي به عنوان يک زن بايد احساس شرمندگي کنند و از مسير هاي پر از اجازه عبوري بگذرند که پوشيده از سيم هاي خاردار است. آنها بايد در حالي در اين مسير بخزند که صورت و قلب خود را بر زمين مي فشرند. و با اين همه و به رغم اجراي دستورالعمل هاي مراکز الگوسازي، زخمي، مجروح و شلاق خورده، اعضاي بدنشان قطع شود و بميرند. و مسوول جنايتي قلمداد شوند که بر سرشان رفته است، زيرا اين نيز جزء جرايم زن بودن است. زن براي زن بودنش به مجوزي نياز دارد که آنها صادر مي کنند و اگر وي با الگويي که داده مي شود شباهت لازم را داشته باشد، کسب افتخار کرده است. زن براي اينکه از جنايت زن بودن برائت جويد بايد در خدمت مرد باشد و همواره از دستورالعمل هاي داده شده اطاعت کند. زنان در همه جا، در خانه، مزرعه، خيابان، مدرسه، کار، وسايل حمل و نقل، فرهنگ و هنر، سرگرمي، علم و دولت و در تمام بيست و چهار ساعت و 365 روز سال و از روزي که متولد مي شوند تا زماني که مي ميرند، با اين روند مواجه اند. طبيعي است که زناني دست به شورش زده و رودرروي اين روند بايستند.زناني که به جاي مجوز گرفتن، حضورشان را ابلاغ مي کنند.زناني که به جاي طلب بخشايش و احساس شرمندگي، خواستار عدالت مي شوند.با وجود اينکه الگوي حاکم مي گويد زنان بايد مطيع و فرمانبردار باشند، زناني هستند که محکم مي ايستند و سر از فرمان مي پيچند.زناني هستند که اين الگو ها را پاره کرده و روي پاهاي خود مي ايستند.آنان زناني شجاع اند که نمي ترسند.آنها مي گويند زماني که زنان به جلو حرکت کنند، هيچ مردي نمي تواند به عقب باز گردد.من با توجه به چشم اندازي که در مقابل دارم و به عنوان معجوني از پدرو اينفنت2 و خوزه الفردو خيمنز3 عقيده دارم، اين نتيجه گيري به آن بستگي دارد که مرد در جلوي زني باشد که به جلو حرکت مي کند يا نه.اسم من مارکوس است، نقطه ضعف من مرد، نر و مذکر بودن است و بيان کننده ارزش هاي جمعي آنها که زاپاتيست شان مي ناميم. من اعتراف مي کنم که از ديدن زني که سر بلند مي کند و الگو هاي حاکم را به دور مي ريزد، شگفت زده شده و حيرت مي کنم. و در نظرم زني که برمي خيزد و به پا مي ايستد آنقدر باشکوه و زيباست که از نگاه او قلب مان مي لرزد. ما بايد ياد بگيريم که گوش دقيقي براي شنيدن داشته باشيم و درست نگاه کنيم.درود بر چنين زناني، چه آنهايي که در زندان هستند و چه آنهايي که در اينجا تجمع کرده اند.
    
    درود بر شماهايي که ترس به دل تان راه نمي دهيد.درود بر شهامت و تهوري که شما به ما ياد مي دهيد.
    
    پي نوشت ها:
    
    سخنراني يي در کميته ششم EZLN ، 22 مه 2006 زاپاتيست هاي مکزيک
    
    1- San Salvador Atenco
    
    2- Pedro Infant
    
    3- Jose Alferdo Jimenez

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

۲ فروردین ۱۳۸۸

دريغا که فقر احتضار فضيلت بود

هژیر پلاسچی: روزنامه اعتماد، گفت و گو با فریبرز رئیس دانا، ۲ بهمن ۱۳۸۵، شماره ۱۳۱۴.

  دکتر فريبرز رئيس دانا با درجه دکتراي علوم اقتصادي به دليل گفت وگوها و مقالات اجتماعي خود از جمله چهره هاي شناخته شده حوزه مطالعات علوم انساني است. او مقالات و کتاب هايي هم در زمينه فقر و عوامل آن منتشر کرده است. گفت وگوي اعتماد با او را مي خوانيد.
    
    
    آقاي دکتر ابتدا از آمارهايي که شما در زمينه تکدي گري در دست داريد شروع کنيم. آيا اين آمارها به روز است؟
    
    نه خير اين آمارها به روز نيست و در ضمن آمارهاي دقيقي هم نيست. اين آمارها در واقع برآوردهايي است که من خودم از آمارهايي که سازمان هاي مختلف فعال در زمينه هاي اجتماعي به دست داده اند، داشته ام. بر اساس اين آمارها در سرشماري سال 1375 يک ميليون و سيصد هزار نفر شغل خودشان را اظهار نشده اعلام کرده اند که من گمان مي کنم شماري از اينها بيکاران و شاغلان مشاغل زيرزميني هستند اما مي توانم بگويم بخش زيادي از آنها تکدي گري مي کرده اند. در يک نمونه آماري ديگر، آمار متکديان جمع آوري شده طبق پرسش نامه هاي اطلاعات شخصي متکديان که توسط ستادهاي استاني به وزارت کشور ارسال شده اند، در سال 1379 به 23 هزار نفر رسيده است که از اين تعداد 21 هزار نفر مرد بوده اند. در سال 1380 اين آمار 17 هزار و 300 نفر بوده اند. ما اين را مي دانيم که در نهايت ده درصد متکديان در اين طرح ها جمع آوري مي شوند. بنابراين ما بايد در سال 1380 ، 170 هزار متکدي داشته باشيم آن هم با تعريف وزارت کشور. به هر حال پژوهشگران و سازمان هاي درگير مختلف نقطه نظرهاي متفاوتي در مورد آمار کساني که تکدي گري مي کنند، به دست مي دهند.
    
    اين اختلاف آماري چه منشائي دارد و اصلاً چرا آمار دقيق و به روزي در اين زمينه وجود ندارد؟
    
    مشکلات مختلفي وجود دارد. يکي مشکلات شمارشي است. يعني معمولاً کمتر کسي خودش را به عنوان متکدي معرفي مي کند. بعد هم چتر آماري آمارگران طوري است که اين افراد به طور سيستماتيک و در چارچوب نمونه گيري ها صيد نمي شوند. حتي تصادفي هم در تله نمي افتند چون اصلاً از جايي که تور آماري پخش مي شود دور هستند. همين چندي پيش سرشماري نفوس و مسکن سال 85 تمام شد ولي در آنجا پرسشي در مورد اين که شما متکدي هستيد يا نه، وجود نداشت براي اين که متکديان خانه هاي مشخصي ندارند يا اگر خانه هاي تک اتاقي دارند در مجموعه هاي خيلي فلاکت بار، به آن صورت وارد عرصه پاسخگويي به آمارگران نمي شوند. مشکلات کيفي هم داريم به اين شکل که اصلاً چه کسي متکدي است؟ چقدر، در چه ساعت هايي و چگونه؟ بعضي ها مي گويند که صدقه جمع آوري مي کنند و براي اين هم نوعي توجيه شرعي دارند، در حالي که بعضي ها همين کار را مي کنند و توجيه شرعي ندارند. اين دو متفاوت است و اين تفاوت مشکل آماري ايجاد مي کند.
    
    حالا مي خواهم بدانم به نظر شما به عنوان يک اقتصاددان ما به چه کسي مي توانيم بگوييم متکدي؟
    
    يک توصيف اقتصادي داريم که خيلي ساده است. کسي که وسيله امرار معاشش يعني مواد غذايي که به بدنش مي رسد، سکونتگاهش و البسه اش عمدتاً از طريق تکدي گري به دست مي آيد. اين «عمدتاً» که مي گويم آيا 50 درصد است؟ آيا 70 درصد است؟ من فکر مي کنم بايد برويم بالاي 80-70 درصد. براي تامين اين نيازها از طريق تکدي گري و براي تکدي گري هم تعريفي به دست بدهيم. به نظر من اعم از اين که فردي درخواست کمک بکند يا نکند، اگر نيازهايش از اين راه تامين مي شود، بايد او را متکدي بدانيم. اما ممکن است ما صدقه بگير سازمان يافته را متکدي ندانيم براي اين که خيلي ها زير پوشش کميته امدادند. فردي اگر به خيابان بيايد و از صدقه شرعي مردم استفاده کند، ما او را در رده متکديان مي گذاريم ولي وقتي در يک محل سازمان يافته يي صدقه جمع مي شود و با واسطه به او مي رسد ممکن است او را متکدي ندانيم. اگر کساني را که زير پوشش سازمان هاي مردم پايه هستند هم متکدي بدانيم باز اين آمار بالا مي رود، چون اين سازمان هاي مردم پايه خيلي کوچکند و در واقع به نوعي فقط به عنوان حجاب ساده يي بين مردم و فرد متکدي عمل مي کنند. ولي به محض اين که آن فرد صدقه بگير يک سازمان بزرگ، يک نهاد مردم پايه بزرگ يا يک نهاد دولتي يا عمومي مانند شهرداري مي شود، مي توانيم او را متکدي ندانيم. بنابراين به لحاظ اقتصادي من تعريف ساده يي به دست دادم اما بلافاصله که تصميم مي گيريم بحث را باز کنيم، مي بينيم که با پيچيدگي هايي روبه رو مي شويم.
    
    اين مشکلات تنها در تعريف اقتصاددانان از تکدي گري وجود دارد يا از ديدگاه جامعه شناختي هم با تعاريف گوناگون روبه رو مي شويم؟
    
    جامعه شناسان برخوردهاي ديگري دارند. آنها گسست فرد را از طريق هر نوع ارتباط شغلي و ارتباط آبرومند اجتماعي و دست نياز دراز کردن ضمن شکسته شدن ارزش هاي نگاه دارنده اخلاقي، تکدي گري به حساب مي آورند و البته در اين مورد هم اختلاف نظرهاي بسياري وجود دارد. يک نفر ممکن است در شرايطي دست به تکدي گري بزند و بعد اين کار را انجام ندهد. يعني اگر انسان در راه مانده باشد و از کسي پولي بگيرد تا بعداً آن را پس بدهد، اگر به اين کار عادت کند و به اين فکر کند که قرضش را پس ندهد، ممکن است در تعريف جامعه شناسي متکدي باشد.
    
    آقاي رئيس دانا به نظر شما چرا ما در کشورهاي پيراموني اينقدر وسيع با پديده تکدي گري روبه روييم؟
    
    البته نمي توانيم بگوييم تکدي گري مختص اين کشورهاست. به نظر من تکدي گري زاييده نظام سرمايه داري است. دست کم تکدي گري امروز که ما از آن صحبت مي کنيم زاييده نظام سرمايه داري است. من متکدياني را در گذشته، در روستاها به ياد مي آورم که به رغم تکدي گري يک وظيفه تقسيم کار اجتماعي را هم برعهده داشتند. موقع خرمن درويش مي شدند و مي آمدند آواز مي خواندند و مردمي را که در تابستان گرم در حال برداشت خرمن بودند، سرگرم مي کردند. در واقع آن روزهاي خاص، دوره مسرت زارعان و دهقانان بود که به هر حال به محصولي رسيده اند و نان و قاتقي براي خانواده هايشان فراهم مي کنند. در اين دوره مسرت دهقانان نياز به آوازخواني داشتند و در ضمن مي خواستند به درگاه احديت هم شکرگزاري کنند بابت همين چهاردانه گندمي که يک سال ديگر به اينها عمر مي دهد تا در مذلت و ادبار و زير فشار و شکنجه اربابان به سر برند. براي اين کار دراويش را لازم داشتند که مدح بخوانند و ياد اوليا و انبيا و مقدسين را براي اينها زنده کنند. در نتيجه اين نوع از تکدي گري يک نوع تقسيم کار هم بود. آنها براي درويش خواني به آنجا مي آمدند و دهقانان و رعايا هم با دست هاي باز و درشت شان گندمي را در جوال اينها مي ريختند. اما امروز تکدي گري به مثابه شمار زيادي از مردمي که نه توان کار کردن دارند، نه مهارتي دارند، نه تخصصي دارند، نه حرمت هاي اجتماعي دارند، نه در ارتباط و موقعيت هاي اجتماعي خوب قرار دارند، نه وضعيت اجتماعي مناسبي دارند، رتبه اجتماعي به دردخوري ندارند، از فاميلشان گسسته اند و تمام حرمت هاي مربوط به خويشتنداري و عزت نفس را از دست داده اند، محصول نظام سرمايه داري است.
    
    ولي فکر مي کنم برخي از گرو هاي قومي و فرقه يي مانند نجس هاي هند که تکدي گري مي کنند سابقه تاريخي طولاني دارند.
    
    بله در گذشته آن تقسيم کاري که عرض کردم بود اما گروه هاي قومي و فرقه يي هم وجود داشتند که مانند نجس هاي هند به دلايل فرهنگي و باورمندي هايشان نمي توانستند جذب جامعه شوند و در نتيجه از جامعه پرت مي شدند. اين موارد به مسائل آغازين دوره شکل گيري مالکيت و پدرسالاري و قبيله گرايي ها بازمي گردد که به دليل سکون عميق جهان شرق در طول ساليان باقي مانده است.
    
    اين نجس ها در نظم اجتماعي پذيرفته شده بودند منتها به اين نحو که جامعه پذيرفته بود او را از خودش دور کند، منابع را در اختيار خودش بگيرد و بعد سهمي به او بدهد. اين کار را افراد انجام نمي دادند بلکه جامعه چنين مي کرد. همين طور هستند قبايلي در برخي نقاط آفريقا که در موقعيتي پست تر قرار داشتند. اما در کنار همه اينها در بيشتر از هشتاد ـ نود درصد اين قبايل به خصوص در ميان سرخپوست ها و برخي قبايل آفريقايي يک نوع برابري خواهي و هم شکلي اقتصادي وجود داشت. نان و شوربايي به تساوي به قول احمد شاملو. در نتيجه تکدي گري به معناي امروزش جايي در گذشته نداشت.
    
    سوالي براي من پيش آمد. شما در صحبت هايتان درويش خواني ها را هم نوعي تکدي گري دانستيد، بر همين مبنا ما بايد افرادي که اين روزها در خيابان ها ساز مي زنند و آواز مي خوانند را هم متکدي بدانيم؟
    
    اينها در واقع اگر آن ساز را بلد نبودند، دست به تکدي گري مي زدند. ولي اين شانس را دارند که آن ساز را بلدند و اين احساس را براي خيلي از مردم ايجاد مي کنند که پول را بابت تکدي گري به اينها پرداخت نمي کنند بلکه دسترنج شان را مي دهند. شما مي بينيد که قطعه هاي درشت تري پول در دست اينها مي گذارند و خنده يي بر لب دارند. من ولي مي خواهم بگويم اينگونه مشاغل يا دستفروشي هاي کوچک مانند فروش چسب و گل و آدامس و جوراب در سر چهارراه ها، در واقع روپوش ساده يي براي تکدي گري هستند و در واقع اينها هم عوارض نابسامان شدن و درهم فروريختگي اجتماعي ـ اقتصادي نظام سرمايه داري هستند. منتها مردم ما علاقه دارند به نوعي به اين افراد عزت نفس بدهند که اين البته خصلت زيبايي است. اين را هم بگويم که برخي از اينها دست کم ارزشي به نام شادي در جامعه ايجاد مي کنند. اگر ما به عزت نفس اينها بها بدهيم شايد بتوانيم ستم جامعه سرمايه داري را با برخورد و طرز تلقي مردم وار خودمان التيام دهيم و با آن مقابله کنيم.
    
    آقاي دکتر در دور جديد برخورد با متکديان تبليغات دولتي بر اين مبنا بود که اين افراد خانه و اتومبيل آنچناني دارند و بسياري از مردم هم همين نظر را دارند. اما شما در صحبت هايتان خيلي روي فقر متکديان تاکيد کرديد. اگر مي شود در اين مورد هم توضيح بدهيد؟
    
    حتي اگر چند نمونه پيدا کنيد که چنين باشند، مانع گفتن اين حرف از سوي من نمي شود که آنچه در مورد ثروت بيکران متکديان مي گويند، ياوه يي بيش نيست. متاسفانه اين روزها ياوه هاي زيادي را تبليغ مي کنند و خاک در چشم مردم مي پاشند تا آنها را از انجام وظايف اصلي شان بازدارند. من به شما مي گويم چرا اين چنين تبليغ حساب شده و با برنامه يي در ياوه گويي، ياوه هاي مد روز مي شود. يک دليلش اين است که سرمايه داري هم خودش، هم صاحبان قدرت اقتصادي اش و هم مديران سياسي اش نمي خواهند نتايج عملکرد خودشان را در خيابان ها ببينند. گرچه من مي دانم هيچ گاه وجدانشان به درد نمي آيد اما نمي خواهند در معرض انتقادهاي ديگران قرار بگيرند و حکم به معدوم کردن نتايج اشتباه هاي خودشان مي دهند. پس تبليغ مي کنند که اينها ثروتمندند. همين تجربه اخير ايران درس عبرت نشده است؟ من انتظار داشتم کسي پيدا شود و يقه رسانه ها و بنگاه هاي تبليغاتي دولتي را بگيرد و بپرسد چرا اين تبليغ دروغين را انجام مي دهيد؟ مدت ها مي گفتند: اي مردم، پول ندهيد. به شما چه که به مردم مي گوييد ياري نکنند؟ چرا انسانيت را در بقيه مي کشيد؟ ريختند، گرفتند و ديديم گزارش شهرداري را. لااقل اين شجاعت را در بخشي از شهرداري ديديم که اعلام کند حتي يک نمونه هم از اين ثروتمندان که مي گويند، پيدا نکرديم.
    
    اين را شهرداري اعلام کرد؟
    
    بله، يکي ـ دو ماه بعد از اين ماجرا اعلام شد. البته به ياد ندارم که توسط مقامات رسمي گفته شد يا توسط کارشناسان شهرداري. اما اصلاً فرض بگيريد که گفته نشده است. آيا با اين بگير و ببندها يک نمونه داشتند که چند خانه داشته باشد؟ اما دليل ديگر چنين تبليغاتي اين است که نمي خواهند مانند برزيل فقيران همديگر را پيدا کنند. به همديگر هم دلي بدهند. مي گويند به فلان نهاد مراجعه کن يا صدقه ات را به فلان نهاد بده. اين بدترين شکل تربيت تکدي گري است. همين حالا مي خواهند يارانه ها را نقدي به تک تک مردم بدهند. آيا اين تربيت تکدي گري نيست؟ اين نوع تازه يي از تکدي گري است. روح مردم را متکدي و وابسته بارآوردن است در حالي که مي تواني بگويي اين حق تو است. يارانه يک سرمايه گذاري اجتماعي و از آن گذشته حق مردم است. من اما مي گويم شما مستقيماً متکديان محله تان را شناسايي کنيد، سازمان شان بدهيد و کمک شان کنيد. آن بچه هايي که کودکان کار و خيابان را در دروازه غار، در مولوي و در ناصرخسرو جمع کرده اند، خاري شده اند در چشم بعضي ها. همين رفقاي مشترک من و شما که در بم آن همه ارزش براي کودکان آسيب ديده و مصيبت زده ايجاد کردند، خاري در چشم خيلي ها شده اند.
    
    من خودم چند نمونه يي را در تلويزيون ديدم. مثلاً مردي که از کلاهش چند بسته اسکناس درآورده بود. در اين مورد چه مي گوييد؟
    
    گيرم فردي هم حاصل يک عمر تکدي گري اش را داخل کلاهش جمع کرده است. تو اين را نشان مي دهي اما مي گويي اين چند سال تکدي گري کرده تا اين پول جمع شده است؟ آن پولي که از کلاه اين درآوردي اندازه خرج يک روز خوشگذراني آقازاده ات مي شود؟ مگر چقدر پول در يک کلاه جا مي شود؟ مگر بزرگ ترين قطعات اسکناس ما چقدر است؟ يک کلاه گشاد روي سر من بگذار و پر کن از دو هزار توماني ببين چقدر مي شود. مگر اين اندازه خرج يک شب رستوران رفتن تو در برج سفيد مي شود؟ چرا مردم را تنگ نظر مي کنيد؟ چرا مي خواهيد مردم ارقام واقعي را فراموش کنند؟ اگر اين موضوع واقعيت داشت که مانند يک سريال تلويزيوني هي مرتب خانه هاي اينها را نشان مي دادند. البته شايد نشان نمي دهند چون مي ترسند منً اقتصاددان هم کارم را رها کنم و بروم متکدي بشوم.
    
    گزارش هايي هم خبرنگاران مستقل تهيه کرده اند در مورد باندهايي که متکديان را آموزش مي دهند...
    
    بله، اما شما خيال مي کنيد همان افرادي که اينها را متشکل مي کنند، در اقدسيه خانه دارند؟ او هم بدبختي است مانند همين ها، منتها گردنش کلفت تر است، پرروتر است، زودتر به تهران آمده، در ضمن بي اخلاقي و سوءاستفاده گري و کودک آزاري را هم بلد است. بله اين کثافت و گرفتاري وجود دارد و بايد هم وجود داشته باشد. اگر مي توانيد آن سازمان پيچيده مافيايي که فساد مالي-اداري و سوءاستفاده هاي اقتصادي را سازمان مي دهد، به ما نشان بدهيد. بارها هم وعده داده ايد اما نشان نداده ايد. اينها که شبکه هاي مافيايي شيکاگو نيستند، اصلاً اگر اين شبکه ها نباشند آن فردي که پرزورتر است پول آن فردي را که بدبخت تر است مي گيرد. اين وسط يک گردن کلفتي هم پيدا مي شود که بين اينها نظمي ايجاد کند.
    
    نظر شما در مورد همين برخورد اخير با متکديان چيست؟
    
    اين شکل برخورد در دستگيري متکديان درست نيست. اينها مجرم که نيستند، اينها قرباني اند. بارها و بارها اين جزيره بازي ها و اردوگاه بازي ها امتحان شده است. جهان چهل سال پيش اين بازي ها را کنار گذاشته. اينها هو و جنجال بود و به جايي هم نرسيد. اما اگر همين سيصد و پنجاه ميلياردي را که مي گويند در شهرداري گم شده، پيدا کنند من کاري مي کنم که ديگر در تهران متکدي نبينيد و آن موقع حق داري متکديان را بازداشت کني. اما الان حق نداري يک گداي بدبختً عليل وامانده تحقير شده معتاد را ببري و اينگونه با او برخورد کني. من فکر مي کنم توسعه فقر با فساد اداري مرتبط است، با بيکاري مرتبط است.
    
    توسعه فقر تکدي گري به ارمغان مي آورد، اعتياد به ارمغان مي آورد، بيماري هاي اجتماعي را پراکنده مي کند و هزينه هاي اجتماعي روي دست ما مي گذارد. اين پديده ها با توزيع ناعادلانه ثروت در نحوه سکونت شهري مرتبط است. وقتي در آذربايجان، سلسبيل، خوش و جيحون هکتاري هشتصد نفر سرانه مسکوني خالص داريم و در اقدسيه و زعفرانيه و شهرک غرب اين رقم تبديل مي شود به هکتاري چهل نفر، بايد بدانيم همين اختلافات موجب مي شود منابع در يک سو قلنبه شود، در حالي که جوان ها يک خانه پنجاه متري ندارند و اين مصيبت ايجاد مي کند.
    
    اين گونه توزيع درآمد مانع مي شود که منابع به سمت فعاليت هاي اشتغال زا و توليدي برود و وقتي که فقر ادامه پيدا کرد، همين فقر آبروي انسان را مي برد. فقر انسان را بي حرمت مي کند. باز هم به قول شاملوي بزرگ دريغا که فقر احتضار فضيلت بود. وقتي که فقر با تورم همراه شود به تدريج آن مامور پليس، آن کارمند، آن معلم ياد مي گيرد دستش را دراز کند و بعد عادت مي کند در سوره بقره آمده است: اين شيطان است که اول تو را به فقر مي کشاند و بعد از آن گاه به فحشا مي بردت. دست کم باورمندان اين مجموعه ببينند که فقر خيلي کارها مي کند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

1 فروردین 1388

طبقه در تقابل با جهان موجود

محمد میلانی: روزنامه اعتماد، گفت و گو با فریبرز رئیس دانا، 26 اسفند 1387، شماره 19113.

در گفت وگو با دکتر رئيس دانا در باب مفهوم طبقه سعي کردم در يک ساختار واحد و منسجم بحث نکنم يعني هم به بحث ها و سير تطور مفهوم طبقه در ايران بپردازم و هم به جايگاه اين مفهوم در جهان نظر داشته باشم. آنچه مي خوانيد حاصل همين گفت وگو است.

- براي ورود به بحث و ماهيت طبقه مايلم با اين طرح گفت وگو را آغاز کنم که دوره هاي تاريخي بالاخص دوره معاصر، از زماني که رنسانس شکل مي گيرد و مردم در جاي جاي مفاهيم طبقه با هر شکل تفکري و نوع کار و درآمد مالي جاي مي گيرند. شايد هيچ طريق فکري و فلسفي به اندازه سنت مارکسيسم به اين قضيه بها نداده است و در واقع از روي شناخت و تحقيقاتي که روي مفاهيم طبقه و طبقات اجتماعي در فلسفه مارکسيستي وجود دارد مي تواند ايدئولوژي به هم پيوسته و منسجمي در عالم تفکر اجتماعي خلق کند. به نظر شما طبق اين تعريف - اگر نخواهيم در دام تفکر ارسطويي دچار شويم و براي هر پديده يي تعريف قائل شويم - مفهوم طبقه طي دوران معاصر در اروپا با چه فراز و نشيب هايي مواجه بوده است؟ آيا اين فراز و نشيب ها توانسته مفهوم طبقه را به مثابه يک تامل جدي در ساختار فرهنگي و اجتماعي معاصر معرفي کند؟

قطعاً از اين حيث که بتواند ذهن و تلاش فکري، فعاليت هاي پژوهشي و از همه مهم تر کنش هاي اجتماعي را حول يک قضيه معين بکشاند و به جلو سوق دهد، حتماً تعريفي وجود داشته و دارد. براي مفهوم پديده و مفهوم طبقه حتماً بايد از رويکرد ارسطويي نسبت به اين تعاريف فاصله گرفت چون رويکرد ارسطويي با منطق ارسطويي مي تواند پيش برود. منطق ديالکتيکي به پويايي اجتماعي، تحول در منطق، اخلاق و در رويکرد و بينش جهاني مي شود. هرچند بايد توجه داشت که قطعاً تعريف يکسان، جهانشمول، ازلي و ابدي نبايد از پديده ها ارائه داد. به قول نيچه؛ «چيزي که تاريخ دارد، تعريف ندارد.»

تصور مي کنم غير از اين هم نبايد در دام نهيليسم ذهني بيفتيم و از سوي ديگر بايد شناختي نيز از مقوله هاي اجتماعي پيدا کنيم، من در فلسفه به شناخت بيشتر از گشتن به دور محور هستي اعتقاد دارم چرا که همان شناخت است که کوشش مي کند تا تعريف به دست آيد. به عنوان مثال گاهي اوقات دانشجويان رشته اقتصاد نياز دارند بعد از سال ها مطالعه و تحقيق، تازه در انتهاي دوره دکترا يا در ميانه فعاليت استادي در دانشگاه ها يا پايان کارشان به اين اصل مهم برگردند که پس اين دانشي که من دارم تعريفش چيست؟

در حال حاضر يکي از چالش هاي مهمي که در داخل اقتصاد وجود دارد اين است که اقتصاد يعني به حداکثر رساندن سود و سود پولي که اين اقتصاد بنيان زندگي مادي مردم را مي چيند. بين اين دو اصل (سود و سود پولي) شکاف عظيمي وجود دارد. ممکن است در آغاز تعريف هاي تحميلي مثل آنچه در دانشگاه ها به عنوان تعريف هاي نئو کلاسيکي مطرح است جوابگوي نياز هاي فکري و اجتماعي و اقتصادي باشد، ولي جريان هاي زندگي و انديشه آزاد تازه اگر محقق شود و اقتصاد دان شانس بياورد که پيگير باشد او را به جايي مي رساند که بايد در تعريف هايش تجديد نظر کند، من به اين مجموعه مي گويم شناخت. اگر با اين رويکرد يعني نه با رويکردي که مي خواهد تعريفي قالبي و ازلي و ابدي بدهد و نه با رويکردي که شانه بالا بيندازد و بگويد به هيچ جا نمي رسيم بلکه اگر با اين رويکردي معقول به مفهوم طبقه بنگريم، بايد برايش تعريف تاريخ تحول، شناخت و هم چگونگي دگرگوني قائل شويم. يعني طبقه در عالي ترين مفهوم نقشي است که بخش هاي اصلي از جامعه در اصلي ترين فرآيند و حياتي ترين پويش زندگي اجتماعي را بر عهده دارد.

- پس با اين شکل به نظر شما اصلي ترين فرآيند و مهم ترين پويش زندگي اجتماعي کدام است؟ آيا به جز توليد و مصرف يا ساخت قدرت است؟ آيا مي توانيم بگوييم اصلي ترين پويش مثلاً هنرهاي تجسمي است، مي توانيم بگوييم چگونگي آموزش است، يا فرهنگ مهم است، زبان عالي ترين وسيله ارتباطي ميان مردم و از همه مهم تر وسيله بيان انديشه هاست يعني انديشه، هنر و اصلاً مفاهيم در زبان شکل مي گيرد، ولي آيا مي تواند تمام تاريخ بشري را توجيه کند و پاسخ دهد. يعني به خاطر تحميل کردن زبان، يا به خاطر بد فهمي زبان بوده که تمام ستيزها و پيشرفت ها، منازعات، صلح ها و زندگي بشري در طول تاريخ شکل گرفته است؟

مي پذيرم منتها با اين شکل و به اين ترتيب چون اصلي ترين پويش اجتماعي در واقع حول محور توليد، مصرف و برخورداري هاي مادي شکل مي گيرد معنايش اين نيست که فرهنگ و پديده هاي اجتماعي دسته دوم هستند، يا حتي هميشه رو بنايي هستند که بايد فراموش شوند، چون چنين نيست، بنابراين طبقه را بايد برحسب اين مهم ترين پديده و پويش اجتماعي تعريف کرد. و آن اين است که بخش هايي از جامعه در چه لايه ها و در چه طبقه بندي ها و در چه تقسيم کار اجتماعي حضور دارند. از آنجايي که تاريخ متحول است پس هم جايگاه طبقات، هم گونه شناسي طبقات و هم مفهوم طبقات در طول تاريخ تغيير مي کند. اما اين تغييرات در جامعه سرمايه داري تغيير اساسي نيست بلکه تغييري است که به دلايل فرهنگي، تکنولوژيکي، انباشت سرمايه و به دلايل ويژگي جغرافيايي و فرهنگي هر ملت پديد مي آيد. از اين رو تغيير صورت نمي گيرد، در واقع طبقاتي هستند که مفهوم اصلي شان را حفظ مي کنند چون جامعه سرمايه داري مفهوم اصلي خودش را حفظ کرده است. اما در جامعه فئودالي و در جامعه برده داري چنين نيست، مفهوم طبقه کاملاً متفاوت است. اما در هر حال در همه اين روند هاي تاريخي مفهوم طبقه را از طريق نقشي که انسان ها در اصلي ترين فرآيندها و پويش هاي اجتماعي ايفا مي کنند آن را شناسايي کنيم. ابزارهاي شکل شناختي يا ابزارهاي ظاهري يا ابزارهاي کارکردي کمک مي کنند به تشخيص و مفهوم طبقه يا طبقات، اما به تنهايي ياري رسان نيستند و چه بسا اگر تنهايي به کار روند، گمراه کننده اند. مثلاً شغل، بسيار کمک مي کند به اينکه وضعيت طبقاتي يک جامعه را يا يک فرد را در درون طبقه شناسايي کنيم. مي توان درآمد، محل سکونت، سطح دانش و حتي لهجه و گويش را نيز شناسايي کرد. در واقع با اين کار به مقدر زيادي از رمز و راز طبقات پرده برداري مي شود.

اما طبقه همه اينها نيست، طبقه چيزي انتزاعي تر و در عين حال مبتني بر واقعيتي است که سراسر همه اينها را دربر مي گيرد. در واقع در سنت مارکسيستي که اصلي ترين و جدي ترين و ماند گار ترين سنت در تشخيص طبقه است و اگر در تعريف طبقه دقت کنيد متوجه مي شويد خيلي روشن و ارسطويي و مدرسه يي معرفي نشده است. مارکس بيشتر مي گويد طبقه چه چيزي نيست تا اينکه اثباتي سخن بگويد، اين امر به ما اين مفهوم را مي رساند که طبقات در حال شکل گيري و در حال شدن هستند. اما جايگاه ويژه و تاريخي خودشان را در طول زمان دارند. به عنوان مثال همه بين پديده صبح روشن و شب ظلماني حتماً تفاوت قائل مي شوند. در جامعه و جامعه شناسي سياسي يا بهتر بگويم در اقتصاد سياسي مي توانيد طبقات را از هم جدا کنيد، يعني طبقه کارگر و طبقه سرمايه دار باهم متفاوت است. بگذريم از بعضي از اقتصاددانان بسيار سطحي و مبتذل که مي گويند مگر سرمايه دار کار نمي کند؟ اين اقتصاددانان به اين ترتيب يا خودش را به ناداني مي زند يا اصلاً مفهوم کار را نمي داند؛ مفهوم کار در فرآيند توليدي تعيين مي شود. از سرمايه دار گرفته تا حيوانات همه کار مي کنند يا به کار کشيده مي شوند. ولي نقشي که سرمايه دار در عالي ترين پويش و فرآيند اجتماعي دارد به اين ترتيب است که نقش او حراست از سود و حراست از مالکيت سرمايه است، بنابراين به زمان و ساعت کار مربوط نمي شود. ممکن است کارگري بر اثر اعتصاب، حق خواهي يا به خاطر تشکل عضويتش در يک گروه کارگري خاص به جايي برسد که به هفته يي 42 تا 43 ساعت کار دست پيدا کند. همزمان شما مي توانيد يک سرمايه دار مثل آقاي تويوتا را پيدا کنيد که در هفته حدود 70 الي 80 ساعت کار کند. در اينجا شما فقط بايد منتظر يک عقل ناقص باشيد که جاي اين دو را باهم عوض کند چرا که در سرمايه داري، سرمايه دار کار مي کند فقط براي حراست از مالکيتش اما کارگر کار مي کند براي اينکه مجبور است براي زنده ماندنش و معيشت اش کار کند. او حتي خودش را در بازار مي فروشد. اين کارگر بايد براي بخشي از حقوق از دست رفته اش مبارزه کند تا آن را کسب کند. بنابراين بين اقشار مختلف بهتر بگويم بين گروه هاي اجتماعي مختلف با قاطعيت بايد نظر داد که به کدام طبقه متعلق اند چون در پويش اجتماعي و در اصلي ترين ساختار اجتماعي بايد ديد چطور ايفاي نقش مي کنند. اما در اين ميان طبقات بينابيني هم داريم. کارل مارکس از الگوي ديويد ريکاردو خيلي استفاده کرد ولي برخلاف آنچه او گفته اينک مارکس را متهم مي کنند به اينکه طبقه متوسط را بينابيني نمي شناخت، اين گونه نيست. ايراد مارکس به ديويد ريکاردو به خاطر اين بود که او طبقه بينابيني را شناسايي نمي کرد. مارکس زماني که به عنوان يک الگوي انتزاعي مثل الگوي اروپايي يا الگوي صنعتي يا باز توليد گسترده، يا باز توليد ساده، مثل هر اقتصاددان ديگري که الگو دارد بحث مي کند، در واقع دو طبقه کارگر و سرمايه دار را در کنار هم قرار مي دهد اما شمار زيادي از آثار مارکسيستي داريم که بين اين دو طبقه لايه هاي بينابيني را شناسايي مي کنند. گاهي اوقات کار به دشواري هم مي کشد يعني يک پيشه ور هم خودش کار مي کند، هم پسرش و احتمالاً کارگر هم ندارد و بعد کالايش را در بازار مي فروشد، هم از يک سو صاحب سرمايه است و از سوي ديگر هم يک کارگر است، بنابراين اين ايرادها را هم داريم. اين ايرادها به معني اين نيست که شما اصل بازي را به هم بزنيد. شما روشنفکران را داريد، روشنفکراني که در واقع خيلي شان کارگر يقه سفيد هستند مثل معلمان. مثلاً معلمي که در نور آباد ممسني مشغول ياد دادن سواد به کودکان آن منطقه است و حقوقي هم دريافت مي کند را نمي توانيد در لايه هاي غير کارگري جايش بدهيد. براي تعريف پرولتاريا کارشناسان و فيلسوفان و متخصصان اقتصاد سياسي خيلي کار کرده اند مثل لويي آلتوسر، که بخش عمده يي از تلاش زندگي اش را در شناختن طبقه کارگر صرف کرد. اما در وضعيت هاي بينابيني مي توانيد از گيج سري نجات پيدا کنيد و آن اين است که آيا در تحليل نهايي آن لايه ها و گروه هاي بينابيني به طور عمده مبتني بر مالکيت شان بر سرمايه کار مي کنند. در جناح جبهه سرمايه اند يا در جناح جبهه کار، ممکن است پرولتاريا نباشد ولي نيروي کار به حساب مي آيند. به نوعي کارگر محسوب مي شوند. به اين ترتيب ابزارهاي ديگري نيز هست براي شناخت طبقات، مثلاً وقتي در بافت هاي فرسوده تهران که 14 هزار هکتار است چهار هکتار آن در سخت ترين شرايط زندگي مي کنند در آنجا شش ريشتر زلزله فاجعه ايجاد مي کند. اگر در هر هکتار 200 نفر هم زندگي کنند حدود 5/3 ميليون نفر زير خط فقر هستند. خيلي ها در خانه هايي که هر آينه ممکن است بر سرشان فرود آيد زندگي مي کنند. از اين 14 هزار هکتار چهار هکتارش در وضعيت بسيار مبرم زندگي مي کنند. چيزي بيش از يک ميليون نفر در فاجعه اند. تحمل اين امر در شهري که در آن سرمايه داران بسيار زيادي زندگي مي کنند دردآور و شرم آور است. بنابراين شما از اين طريق هم مي توانيد به طبقه برسيد. آن شهرداري که براي مردم شانه بالا مي اندازد و آن سرمايه داري که حاضر نيست سرمايه اش را صرف خانه سازي کند چون در آن سودي عايدش نمي شود، آن دستگاه عمراني که مي خواهد در هر فعاليت اقتصادي ايجاد سود کند، آن روشنفکري که فقط به فکر ساختن اثر هنري يا اثر نقاشي است تا اينکه مخاطبانش گران تر بخرند به اين امر بي اعتنايي مي کند، آيا با او در يک جبهه طبقاتي قرار مي گيرد؟، آيا در يک مجموعه يا طبقه فرهنگي، اجتماعي و سياسي قرار مي گيرد، طبعاً متفاوت است، اما شما کارشناساني داريد که به آنجا سر مي زنند و تحقيقات شان را در آنجا انجام مي دهند، برداشت ها و آبشخور ذهني شان از آن محله ها متفاوت است چرا که در ميان آنها زندگي مي کنند. اما آيا معني اش اين است که اهالي آن محله ها پرولتاريا يا طبقه کارگرند؟

- تصور نمي کنم چرا که اقشار ديگري با ريخت هاي کاري متفاوتي در آن مناطق زندگي مي کنند. مثل دستفروشان و کارگران معتادي که از پا نيفتاده اند و در اين محله ها زندگي مي کنند چون وضع خوب مالي ندارند و در مراکز شهري نيز کار مي کنند يا خيلي هاي ديگر.

دقيقاً بخش زيادي از معتادان و خرده فروشان مواد مخدر و در واقع دستفروشان نيز در آن طبقه اند و در آن محله ها زندگي مي کنند. بخشي از معلمان، تکنسين هايي که به علت فقر ناگزيرند در آن مناطق زندگي کنند. محله هايي مثل صابون پز خانه، ولي آباد بهشتي، باغ انگوري، ضلع جنوبي شوش يا سر آسياب دولاب، پر است از بازنشستگان فقير. بنابراين به تعبيري مي توان شکاف طبقاتي و شکاف اجتماعي را ديد. اما اگر بخواهيم خيلي دقيق شويم به ويژه در مفهوم مارکسيستي کلمه ممکن است همه آنها طبقه کارگر نباشند، اما تهيدستان شهري هستند. من به خاطر حساسيتي که دارم ميان لايه گروه و مجموعه هاي شهري با طبقه تفاوت قائل هستم. طبقه مفهومي اساسي و کلي است از واقعيت به ذهن و از ذهن به واقعيت برتابيده مي شود. يک رابطه ديالکتيکي ذهني و عيني با شما ايجاد مي کند. مايه هاي ايدئولوژي را براي شما مي سازد. مايه هاي راهبردهاي سياسي و فلسفي را براي شما درست مي کند. اما گروه هاي اجتماعي خورده شده هاي طبقه هستند. لايه هاي اجتماعي نيز اين گونه هستند. يعني طبقه را مي توانيم به گروه ها و لايه هايي تقسيم کنيم. گاهي اوقات گروه ها و لايه هايي هستند که بين طبقه متوسط و طبقه کارگر شراکت ايجاد مي کنند. مثلاً شما از گروه اجتماعي تهيدستان شهري سخن مي گوييد. ممکن است بيکاران و طبقه کارگر و بخشي از طبقه متوسط بخش خدماتي را در خودش بگيرد. شما معمولاً وقتي از گروه هاي اجتماعي صحبت مي کنيد نگرش تان به جامعه افقي است ولي وقتي از لايه هاي اجتماع صحبت مي کنيد نگرش تان کمي عمودي است. يعني ممکن است در يک طبقه خرده بورژوازي يک لايه يي ببينيد که از بالاترين قدرت اجتماعي و اقتصادي برخوردارند تا پايين ترين بخش هاي خرده بورژوازي هستند. اينان هيچ کدام شان براي گيج سري و قاطي کردن مباحث ساخته نشده اند، اتفاقاً به ما که مي خواهيم به مسائل اقتصادي، سياسي و اجتماعي به گونه يي راديکال يعني ريشه يي بنگريم و نگرش راديکال و ريشه يي با نگرش افراطي که کاملاً متفاوت است. اين نگرش ريشه يي چون ريشه همه چيز در انسان است و مي خواهد زندگي انسان را مورد ارزيابي و دقت قرار دهد، ناگزير است براي اين تعاريف در واقعيت جايگاهي پيدا کند، آن وقت نوبت آن مي رسد که در هر جامعه يي چگونه اين مفاهيم را متحقق و ارزيابي کند. در سال 1976-1975 با آثار دارن دورف آشنا شدم. آن زمان وي رئيس مدرسه اقتصاد و علوم سياسي لندن جايي که من در آنجا درس مي خواندم، بود. وي عضوي از دانشگاه لندن بود. مشکلي در اين مدرسه به خاطر شهريه ها و مسائل دانشجويي پيش آمده بود و من يکي از نمايندگان برگزيده دانشجويان دانشگاه لندن بودم و مدتي اتاق اين استاد را اشغال کرديم تا اينکه با برخورد پليس بيرون آمديم. در تحصن بنده مامور اتاق شخصي دارن دورف بودم، فرصتي پيش آمد تا بعضي آثار وي را بخوانم. الان مي بينم که اين اشغال و تحصن چه شانس خوبي براي من به بار آورد. کتاب هاي وي آنچنان با استدلال و محکم، با چهره و واژگاني و روحيه يي کاملاً علمي نما اثبات مي کرد که پديده يي به نام طبقه وجود ندارد. طبقات مرده اند و به سمت يک جهاني که يکدست است پيش مي رويم چرا که مفهوم طبقات از بين رفته است.

در علم اقتصاد نيز چنين است. در سال 1966 و 1967 اقتصادداني مثل سلو و ساموئل سون مي گفتند پديده يي به نام نوسانات اقتصادي وجود ندارد و رکود از بين رفته. تمام اين سخنان که مربوط به راديکال ها است به تاريخ علم اقتصاد سپرده شد. اگر به آنها علاقه داريد به موزه برويد. به شرط اينکه بخواهيد تزتان را در مورد علم کهن اقتصاد بنويسيد. ولي در حال حاضر طبقات در سطح جهاني مطرح اند.وقتي که در سياتل آن مارش بزرگ عليه قدرت سرمايه جهاني شکل مي گيرد و زماني که در پراگ و جنوا و در همه جهان تا آنجايي که خودم شخصاً در آنها شرکت کرده ام مبارزات ضد جهاني سازي توسط نيرويي متعلق به طبقه کارگري يا پشتيبان طبقه کارگري شکل مي گيرد، مي بينيد که نه تنها طبقات از بين نرفته بلکه مفهومي جهاني پيدا کرده است. در همين سرزمين خودمان وقتي مي گويند 5/4 ميليون بيکارند و من مي گويم 6/4 ميليون بيکار؛ اين برآورد من است. قابل توجه دارن دورف و اقتصاددانان راستگراي عکس مار بکشي که خاک به چشم مردم مي پاشند، مي گويم اين 5/4 ميليون از ميان شما سرمايه داران و مفتخور ها نيستند که بيکارند. اين بيکارها در واقع دامن چيزي را گرفته اند که بحق مي شود از آنها به عنوان طبقه ياد کرد. طبقه کارگر همين طور. در مورد اقتصادداناني که مي گفتند نوسانات اقتصادي مرد و به تاريخ علم اقتصاد سپرده شد و الان جهان يکسره به سمت پيشرفت در حال حرکت است بزرگ ترين رکود اقتصادي در جهان سرمايه داري شکل گرفته و آن که بازنده مي شود طبقه کارگر است و کارگران و لايه هاي اجتماعي محروم جهان تهيدست و جهان فقير هستند. بنابراين اينکه چشم معلم را دور ببينند و تخته را پاک کنند حقيقت نهفته نمي شود. پس اين طبقات وجود دارند منتها دو سه گونه افراط و تفريط در شناخت طبقاتي وجود دارد. يکي متعلق به وسواس گرايان جناح چپ که در نتيجه امکان عملي تحرک اجتماعي و برنامه ريزي اجتماعي و سياست اجتماعي را مي گيرد. مثل کساني که پرولتاريا را مي خواهند جوري تعريف کنند که فقط بار الگويي کارل مارکس را بر دوش او بگذارند، نه نقش و وظيفه او را در حرکت هاي اجتماعي. بعضي تفريط ها نهايتاً به اقتصاددانان موافق راست بازار گرايي افراطي مي رسد که مي گفتند طبقه يي وجود ندارد و سرمايه داران هم کار مي کنند بنابراين چيزي به عنوان کارگر و سرمايه دار نداريم.

 - با توجه به تعريف جامعي که فرموديد، اگر بخواهيم مفهوم طبقه را به جامعه معاصر خودمان بکشيم چيزي که مشخص است براي اولين بار در جامعه معاصر ما حتي در دوره حکومت پهلوي و پدرش رضا شاه، به گونه يي احساس مي شود که اين جريان هاي تفکر مارکسيستي اصيل بودند که مفهوم طبقه را در جامعه ما به تعبيري مدرن يا سنتي وارد کردند. از آن پس جامعه ما با مفهوم طبقه به صورت آکادميک آشنا شد و بعد از آن بود که در واقع جريان هاي فکري يا تحولات اجتماعي که در جامعه ما مطرح شدند به گونه يي رنگ و لعاب و ريشه مفهوم طبقه را در آنها مي توانستيم پيدا کنيم. حال سوال من از حضور شما اين است که مفاهيم ناب و کلاسه شده اقتصادي، سياسي و فلسفي از طبقه چگونه توانسته اند در جامعه ما که هيچ گونه صبغه فکري و فلسفي پشت مفهوم طبقه اش نبوده جا باز کرده و بتوانند از انسان هايي که در جامعه ما وجود دارند و کار مي کنند طبقه بندي و دسته بندي با توجه به مفهوم طبقه ايجاد کنند؟

 در اين مرحله اشتباه مي کنيد. اين اختراع يا توطئه يا پيشدستي اقتصاددانان يا جامعه شناسان و فعالان چپ نبوده که آن را در جامعه جا انداخته اند چون مي دانيد تلويزيون، رسانه ها، دانشگاه ها، پست هاي دولتي هميشه متعلق به قدرت راست بوده و متعلق به وابستگان قدرت مرکزي و سرمايه داري. بنابراين خيلي غير منصفانه و نادرست است که بگوييم ما مفهوم طبقه را جا انداختيم. به نظر من به طور سلبي همان ها اين مفهوم را جا انداخته اند. يعني اگر جامعه آماده پذيرش شد دانست که مفسدان، ستمگران و لايه هاي بالايي وجود دارند سپس چپ وظيفه خود مي داند که آگاهي و آموزش هاي لازم را بدهد. چپ از زماني که آگاهي و آموزش مي دهد، از زمان مشروطه در معرض قتل و توطئه قرار گرفت. از حيدر خان عمو اوقلي بگيريد تا 1306 که رضا شاه کودتايي عليه احزاب چپ به راه انداخت تا 1318 که مساله 53 نفر پيش آمد.

 در يک دوره حزب توده براي مدتي کوتاه در کابينه قوام السلطنه شرکت کرد که براي هميشه به عنوان يک عقده تاريک بر جاي مانده است. سپس توطئه ترور شاه بود و بعد زنداني کردن مبارزان و فعالان حزب توده و چپ و بعد کودتاي خونين 28 مرداد که افسران و غير افسران توده يي را به جوخه هاي آتش سپرد و سال هاي سرکوب راهي جز مبارزه انقلابي و بازي چريکي براي مبارزان چپ باقي نگذاشت. بنابراين جايگاه، چپ در کجاي قدرت بوده؟ به خاطر همين مسائل واقعاً مي شود مفهوم طبقه را جا انداخت. اگر مي شد با اين کارها مفهوم طبقه را جا انداخت چرا پس چپ ها نتوانستند خود قدرت را مالک شوند. آنها اتفاقاً از حقانيت طبقه دفاع کردند ولي توده هاي مردم به خاطر ستمگري ستمگران پذيراي مفهوم طبقه شدند و هنوز به نظر من به خوبي اين مفهوم جا نيفتاده براي اينکه دستگاه تبليغاتي، دانشگاهي و آموزشي سرمايه داري مرتب قصد محو کردن طبقه را دارد. حتي به اين فرزندان وطن که از ميان ميهن پرست ترين مردم اين سرزمين بودند انگ مي زدند که مي خواهيد جنگ داخلي راه بيندازيد. در حالي که عامل جنگ داخلي و عامل برانگيخته شدن طبقات در مقابل همديگر را ستم ايجاد مي کند نه آن کسي که ستم را محکوم مي کند و نه آن کسي که به ستمديدگان قوت قلب مي دهد. بنابراين آنچه چپ انجام داده آگاهي، شناسايي و قوت قلب دادن است، به جاي تسليم شدن و خاک بر سري را پذيرفتن. اتفاقاً تسليم شدگي مفهوم طبقه را از بين نمي برد بلکه لمپن ها، نا واردها و کساني که بقاي مبارزاتي و پيگيري مبارزاتي ندارند و مبارزه را از آگاهي تهي مي کنند، قدرت را به آنها مي سپرد. بي سوادي و ناآگاهي آموزه خوبي نيست. در بيشتر دانشگاه هاي ما فقط اقتصاد نئوکلاسيکي درس مي دهند. فقط طوطي وار، عرضه و تقاضا و سود بازار را به دانشجويان تدريس مي کنند. چرا بايد اقتصاد راديکال تدريس نشود؟ ما با ونزوئلا رابطه داريم، ونزوئلا اقتصاد سوسياليستي دارد. چرا بايد اقتصاد سوسياليستي در ايران تدريس نشود؟چرا بنده در مقام يک دانشگاهي فقط توانستم دو ماه اقتصاد سياسي درس بدهم. ورشکستگي نظام سرمايه داري و بي کفايتي اش در تامين منافع مردم مطرح شده و باز تقصير را به گردن چپ مي اندازند. به اصطلاح به چپ مي گويند شما باعث شديد ما ور شکسته جهاني شويم.

 بي وجداني عملي و معرفتي از اين بالاتر نداريم که به اصطلاح اقتصاددانان واژه entrep reneur را کار آفرين ترجمه مي کنند، هيچ ادبياتي در جهان کلمه کار آفرين ترجمه نمي کند.اين واژه به معناي صاحب کار اقتصادي يا صاحب کار سرمايه، کجا کار آفرين است؟،

 15 ميليارد دلار از سال گذشته تاکنون از کشور خارج شده. چون من نوعي به دانشجويان و کارگران درباره مفهوم طبقه آگاهي مي دهم بايد با اين افترا ها مواجه شوم که مفهوم طبقه را جعل کرده و با آن جنگ داخلي به راه انداخته ام. آن وقت ساختار سرمايه داري از سر سفره مردم به جاي اينکه پول نفت، غذا و حق شان را بياورد آنها را از مملکت خارج مي کند. همان طور که 15 ميليارد دلار را فراري مي دهد. آيا واقعاً نظام سرمايه داري به صلح، آرامش و علم مي انديشد؟ بخشي از علم آن چيزي است که من مي گويم. در عوض نظام سرمايه داري مي گويد اين علم منسوخ شده است. ولي نظام سرمايه داري نمي خواهد ببيند اقتصاد سرمايه داري چه جنايتي انجام داده. قرار بوده است در آغاز جهاني سازي که جهان در زماني که من و شما زندگي مي کنيم فقط 850 ميليون فقير داشته باشد و آن هم چه قرار شرم آوري است. مگر 850 ميليون کم است ولي الان رسيده به 1400 ميليون. من باز مي گويم مفهوم طبقه وجود ندارد. حاکميت سرمايه چنين بلايي سر مردم آورده است. کارگران و فقيران که متحد نشده اند تا زندگي خودشان را فقيرانه تر کنند.

 - واقعيت طبقات و تعارض طبقاتي در کجا قرارگرفته يا نهان شده است؟

 واقعيت اين است که تعارض طبقاتي بي رحمانه کار خودش را مي کند. همان طور که طبقه کارگر و سرمايه دار باهم تفاوت دارند. روشنفکران هم در جهت گيري شان متفاوت عمل مي کنند. ببينيد مگر در اين جامعه پوپر کم تبليغ شد.مگر فون هايک را کم تبليغ مي کنند، مگر در دانشگاه هاي ما دست کم در همين 30 سال اخير اقتصاددانانً سرمايه دار و فاشيست کم تبليغ مي شوند، ولي همين طور که مي بينيد محض رضاي خدا يک روز هم نمي گذارند کارل مارکس تدريس شود.چرا نمي گذارند مکتب انتقادي فرانکفورت به صورت مستقل تدريس شود، براي اينکه اينها قدرت و جايگاه سرمايه داري و از همه مهم تر روشنفکران وابسته به سرمايه داري حاکم را به زير سوال کشيده و متلاشي مي کنند. تمام آن کساني که اقتصاد سرمايه داري و ليبرال را اشاعه مي دهند يا مدافع آن هستند، ما شيعيان و مسلمانان را بنياد گرا و تروريسم مي دانند. چطور با تدريس و اشاعه افکار آنها مخالفت نمي شود. اينجا نشان مي دهد مساله، تعصب ديني نيست بلکه وابستگي طبقاتي است. در تاريخ وقتي نگاه مي کنم هيچ گاه مفاهيمي از جمله طبقه، سوسياليسم و امپرياليسم حضور جدي و واقعي نداشتند، اتفاقاً حالا وقت اين بحث ها است که سرمايه داران و مبلغان جبار آنها معتقدند عصر اين حرف ها تمام شده است. بنده نمي دانم عصر چه چيزي آغاز شده است، عصر جنايت در غزه، عصر بحران هاي امريکايي، عصر بوشيسم و عصر قتل عام مردم در عراق شروع شده است.

 - و شايد هم عصر مبارزه عليه طبقات گرسنه و در بند قرار گرفته با عنوان جنگ با تروريسم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |