تبليغاتX
علوم سیاسی

24 بهمن 1386

مختصری درباره ی شناخت

جلال فتاحی: ماهنامه ی راه آینده، سال دوم، شماره 7، تهران، شهریور و مهر 1386.

سقراط میگفت: وظیفهی فیلسوف چیز آموختن به دیگران نیست. بلکه فیلسوف، دانشِ خود افراد را به آنان مینمایاند، یعنی افراد از دانش خود شناخت پیدا می‏کنند.

اومیگفت: خیلی از ما چیزهای زیادی میدانیم.اما چون با آنها درست برخورد نکردهایم از آگاهی خودمان اطلاع درستی نداریم. شیوهی دیالکتیک او آن بود که کم‏تر بحثی را اغاز میکرد بلکه با طرح سوالاتی در بازه‏ی یک موضوع سعی می‏کرد که افراد خود به جواب درست دست یابند. گاهی بود در نزد او بحثی عنوان میشد و او فقط با پرسشهای پیدرپی و حسابشده، فرد را به تناقضات گفتهی خود واقف میکرد تا به تعریف درست برسد. سوالات را با آن چنان، روال منطقی مطرح میکرد که شاگردانش بهراحتی اشکالات گفتههای خود را درک میکردند. او می‏گفت ممکن است هر کس بی‏آن‏که خودآگاه باشد یا طریقه‏ی استعمال آن را بداند، گنجی در وجودنهان داشته باشد. از یک جهت می توان این تا استدلال را همانند تفاوت میان ریاضیات قدیم و جدید دانست. این شیوهی استدلال، که در حقیقت، تشریح گامبهگام مسایل است، از قدیم بهنام دیالکتیک معروف شده است. تشریح گام‏به گام و تبدیل مسایل پیچیده به مسایل ساده‏تر و سپس حل مسایل ساده‏تر روشی است که برای شناخت از مسایل پیچیده به کار می‏رود. هگل نیز شیوهی منطق خود را دیالکتیک مینامید. بدان جهت که در آن هر مقوله بهگونهای استدلالی از مقولهی قبلی بهدست آمده است و نظم دقیقی از مفاهیم در سراسر منطق او دیده میشودزیرا او نظم در مفاهیم را منشا نظم در طبیعت میداند. بنیان منطقی او بر دو پایه استوار است:

1- دلیل

2- انتزاع(عقل محض)

 دلیل:

هگل میگفت: فلاسفهی قبل از من همواره سعی داشتهاند برای پاسخ به مسالهی اصلی آفرینش به علت متوسل شوند.(1) مثلا اگر از فیلسوفی سوال میکردند که علت بهوجود آمدن جهان چیست، او همواره سعی در پیدا کردن یک علتالعلل یا یک علت اصلی و کلیدی برای پدیدهها میکرد. فلاسفهی قبل از هگل، هر شئ و یا هر پدیده را معلول علتی میدانستند و آن علت را نیز معلول علتی دیگر و همینطور الی آخر، تا علت اولیهی جهان را یا در وجود ماوراءالطبیعه  یا در وجود مادهای مییافتند که خود نیز بیعلت بود. مثلا فلاسفهی ماقبل هگل، علت باران را ابر و ابر را معلول بخار و بخار را معلول آب و... میدانستند. بعدها، برای توضیح علت اولیه، بعضی از فلاسفه، جهان را ترکیب چهار عنصر آب، باد، خاک، آتش، برخی ترکیب دو عنصر از چهار عنصر، بعضی یک عنصر و عدهای نیز برای جهان علت ماوراالطبیعه قایل بودند. لیکن هگل در رد نظرات پیشینیان میگفت که علت هیچ چیز را توضیح نمیدهد. زیرا علتهایی که ماورا معلولها در نظر میگیریم صرفا محصول تجربهی زندگی بشر است. بهطور مثال اگر میگوییم ابر علت باران است و باران معلول ابر، این بدان جهت است که بشر هر گاه باران را دیده است، ابر را هم در کنار آن یافتهاست و اگر میگوییم علت دود آتش است، صرفا بهخاطر آن است که هر گاه فرد دودی را مشاهده نموده است، در کنار آن آتشی را نیز لمس کرده است. اما اینکه همواره از آتش دود برمیخیزد، احتیاج به استدلال دارد، زیرا ممکن است دودی در جهان باشد که منبع آن آتش نباشد. پس باید ثابت کرد که دود همواره از آتش برمیخیزد و نطفهی دود در درون آتش وجود دارد و دود نمیتواند بهغیر از آتش، از چیز دیگری بهوجود آید. تنها به این ترتیب است که میتوان پدیدههای جهان را یکی پس از دیگری توضیح داد و دلیل هستی را روشن کرد.

هگل در رد فلسفهی علت و معلولی میگوید: اگر فرض کنیم که استدلال علت و معلولی صحیح باشد ما نیز به بنبست خواهیم رسید، زیرا نمیتوانیم علت نهایی و غایی را توضیح دهیم. مثلا اگر در استدلال فلاسفه به این نتیجه برسیم که علت اصلی جهان، فوق‏ماده  یا آن ماده است، خود آن چه علتی خواهد داشت؟ یعنی بهچه دلیل آن علت اولی، اولی است؟ چرا آن علتِ اولیه خود، معلول چیزِ دیگری نیست؟ پس برای آنکه در دور تسلسل نیافتیم و دچار کلاف سردرگم علتها و معلولها نگردیم، باید ثابت شود که آنچه بهعنوان نخستین دلیل گفته میشود، دلیل نخستین است و غیر از آن دلیل اولی وجود ندارد و فقط این دلیل است که میتواند نخستین باشد و غیر از این احتیاج به دلیل دیگری ندارد.

از یک جهت می توان این استدلال راهمانندتفاوت میان ریاضیات قدیم و جدید دانست. در ریاضیات قدیم ما بهگونهای تعبدی میپذیریم که 1 اولین عدد است و عدد 2 بزرگتر از 1 است و 3 از 2 بزرگتر و همینطور الی آخر. این اصل را مد نظر قرار میدادیم. این بدان علت بود که کسی نگفته بود، 2 از 1 کوچکتر است. بلکه همواره، 2 از 1 بزرگتر بوده است. اما در ریاضیات جدید  یا حساب استدلالی که با منطق تازهای از ریاضی سر و کار دارد. بلکه میبایست ثابت شود که بعد از عدد 1 فقط 2 میتواند باشد و نه عدد صحیح دیگری. در ریاضیات جدید پذیرش رابطهای مثل1+ay=1+ay احتیاج به استدلال دارد. این ممکن است توضیح واضحات بهنظر رسد،اما در ریاضیات جدید رابطهی فوق را ابتدا به روابط ابتدایی تبدیل میکنند و از اصول اولیهی روابط شروع به اثبات می‏کنند و بدیهیترین روابط را تا آنجا گسترش میدهند که دیگر رابطهی موجود اثبات شده باشد.

هر چند، مقایسهی منطق ریاضی با منطق دیالکتیک به این سادگی نیست، اما در شیوهی استدلال شباهتهای ناگزیری وجود دارد. در منطق دیالکتیک نیز ابتدا باید ثابت کنیم که نخستین، فقط میتواند، نخستین باشد و از نخستین فقط میتواند دومی برخیزد و نه چیز دیگر. زیرا اگر از نخستین چیزی غیر از دومی بیرون آید، اساس استدلال ما خدشهدار خواهد بود. باید مقولات، یکی پس از دیگری، پشتسرهم و هر یک از درون ماقبل خود بیرون آورده شود و ثابت گردد که دلیل هر مقوله در مقولهی قبلی وجود داشته است. در غیر اینصورت، ما نخواهیم توانست جهان و پدیدههای آنرا توضیح دهیم.

انتزاع:

هگل بحث انتزاع را چنین بیان میکند:

در تاریخ فلسفه ونیز فلسفهی یونان، کلیات از جزئیات جدا شده است. در تعاریف اجسام، این کلیات است که باعث معرفت شئ و تمایز او از اشیا دیگر میشود. مثلا انسان بارها اجسام و میوههای شیرین را گاز زده است تا آنگاه به مفهوم شیرینی دست یافته،  یا آنکه بارها اجسام سفید را دیده است تا به مفهوم سفیدی واقف گشته است. به زبان دیگر، شیرینی، سفیدی، بزرگی، کوچکی، همه مفاهیم کلی هستند که از وجوه مشترک اجسام شیرین، سفید، بزرگ، کوچک و ... انتزاع یا تجرید شدهاند. در فلسفهی هگل، مفاهیم شیرینی، سفیدی، بزرگی، کوچکی و ... دارای استقلال هستند و برای خود وجودی مستقل دارند.

در صورتیکه انتزاع و تجرید در ذهن بشر به وجود نمیآمد، امکان شناخت او از دنیای خارج میسر نبود و آگاهی،هنگامی به مرحلهی بروز و ظهور میرسد که تجرید و انتزاع در ذهن بشر، مراحل تکامل خود را میپیماید. تا هنگامیکه انسان نتواند، تیز بودن و خواص بُرندگی را از اشیا تیز و بُرنده انتزاع کند، مسلما قادر به ساختن ابزار نوکتیز و بُرنده نمیشود. به هر حال، هر چقدر قدرت تفکر و انتزاع بشر بیشتر میشود، به همان میزان تسلط او بر طبیعت بیشترمیشود. در حقیقت، آنچه که خانه ساختن یک معمار را از لانه ساختن یک موریانه جدا میکند، آن است که معمار، قبل از ساختن ساختمان میتواند آنرا در ذهن خود مجسم کند.

كليات تا آنجا در نزد بعضي از فلاسفه اهميت يافتند كه فلاسفه‌اي‌‌ نظير افلاطون جهان را بازتابي از كليات مي‌دانستند. افلاطون مي‌گفت كليه‌ي انواع موجودات روي زمين بازتابي از مثال‌هاي كلي هستند مثلا اسب‌هاي موجود در روي زمين همه از يك اسب كلي به وجود آمدهاند كه ابتدا در جهان وجود داشتند و قبل از خلقت اسب، او بوده است يا كليهي ميز‌هاي موجود در روي زمين، همه از ميز كلي كه ابتدا وجود داشته است به‌وجود آمدهاند. همچنين ساير انواع موجودات، هر كدام در ابتدا مُثلي داشتهاند و از آن مُثلِ كلي پديدار شدهاند.

اين مطلب كه كليات در جهان چه نقشي دارند و رابطه‌ي كلي و جزيي چيست، از قديم مورد بحث فلاسفه بوده است. هگل نيز، جزو آن دسته از فلاسفه است كه كليات را انتزاعي از جزييات میدانست و آن را ابزار شناخت انسان از اشيا و پديده‌ها. ليكن او نيز نميتواند فلسفه‌ي خود را تعميم دهد و نظم مقولات را ناشي از نظم در واقعيت بداند، بلكه آن‌را بر‌عكس مي‌بيند.

شیوه‏ی انتزاع

اما، شيوه‌ي اصلي انتزاع او براي رسيدن به مقوله‌ي نخستين و يافتن دليل نخستين این گونه است: فرض مي‌كنيم، كليات كه مُعَرِف اشيا و پديده‌ها هستند، وجود نمي‌داشتند، يعني براي آن‌كه به دليل نخستين دست يابيم، ابتدا بايد كليات را از اشيا و پديده‌ها حذف كنيم، زيرا بيان شد كه اين كليات هستند كه باعث تمايز اشيا و پديده‌ها مي‌شوند و هگل هيچ‏گاه نمي‌گويد كه كليات به ترتيب زماني خاصي به وجود آمده‌اند و اساسا مي‌گويد: براي يافتن دليل نخستين به زمان نياز نداريم. دليل نخستين، دليلي است كه منطقا بايد نخستين باشد، هر چند ممكن است از نظر زماني تقدم و تاخر رعايت نشده باشد. اولين مثال كه خود هگل نيز مي‌آورد آن است كه: به دلخواه خود چيزي را در جهان در نظر بگيريد و آن را به‏تدريج از اوصافش برهنه كنيد. ميزي را به تصور آوريد كه چهار‌گوش سخت و قهوه‌اي و براق باشد. اگر براق بودن را از ميز بگيريم، حكم ما درباره‌ي آن بهاين صورت در مي‌آيد: ( اين ميز چهار‌گوش، سخت و قهوه‌اي است.) اگر قهوه‌اي بودن را حذف كنيم از تصور ما باقي مي‌ماند: (اين ميز، چهار‌گوش و سخت است.) و سر‌انجام چون سخت بودن را هم در نظر بگيريم، مي‌ماند: ميز هست و اگر ميز بودن را ازآن بگيريم،*هست* آخرين مفهوم مجرد ممكن است، پس *هستي* مقوله‌ي نخستين است هر چيز و هر پديده را كه در جهان در نظر آوريم، هنگامي كه كليات به شناسايي درآمده از او گرفته شود به همين مفهوم مي‌رسد. مثال ديگر: قلم كائوچوئي نوكتيز روان را در نظر آوريم. بههمين ترتيب چون، روان نيز يك مفهوم انتزاعي است كه ذهن بشر براي تعريف قلم آورده است و همچنين نوكتيز، جنس كائوچویي و در آخر قلم بودن را از او حذف كنيم، آنچه مي‌ماند هستي است. و اين هستي در همه‌ي اشيا و پديده‌ها مقوله‌ي نخستين است. پس هرگاه ما بخواهيم جهان را بشناسيم بايد از مبدا آن، هستي آغاز كنيم. هستي دليل نمي‌خواهد زيرا"نه هست" به تصور نمي‌آيد و آنچه را كه از كليات نظير جنس، شكل، رنگ، بو .... كه براي شناخت اشيا به‌كار مي‌روند، در نظر آوريم مفاهيم است كه پس از هستي به ذهن مي‌آيد. همواره و به‌طور منطقي قبل از آن‌كه اشيا مشخصه‌ي خاصي داشته باشند (جنس، مقدار، شكل و ....) هست بودنشان مقدم است، پس براي شناخت هر شئ،  يا براي آن‌كه بخواهيم پديده  يا سيستمي را مشخص کنيم. باید قبل از هر چيز هستي را بشناسيم، يعني هست بودن را معني كنيم.

براي وضوح بيشتر قضيه، برمي‌گرديم به مثال ميز چهار‌گوش سخت، قهوه‌اي براق .... در اوصاف اين ميز ما بايد، ميز بودن، چهار‌گوش بودن، سخت بودن .... را بشناسيم و هستيای را در نظر بگيريم كه داراي اوصاف فوق باشد. اولا ميز باشد، ثانيا چهار‌گوش باشد ،ثالثا سخت باشد. ... لكن، نمي‌دانيم كه براي شناخت چنين چيزي ابتدا بايد كدام خصلت را بشناسيم، سخت بودن مقدم است يا چهار‌گوش بودن  يا مشخصه‌ي ديگر. به عبارتي اين ميز اول سخت بوده بعد چهار‌گوش شده يا خير، ترتيب ديگری داشته است. اين كه كدام‌يك بر ديگري مقدم است، خود از اهميت زيادي در شناخت برخوردار است و اين حالت كه ديالكتيك هگل به‌گونه‌اي استدلالي مي‌گويد: ما بايد از آن سلسله مقولاتي آغاز كنيم كه به‌گونه‌اي ديالكتيكي مقدم بر مقولات ديگر هستند، این نقدم باید منطقی و عقلی باشد. كاري بدان نداريم كه شئ مورد نظر ابتدا سخت بوده است يا چهار‌گوش، اگرچه به فرض كه بتوانم فرايند پيدايش همه‌ي پديده‌هاي جهان را بيابيم باز مشكلي را حل نخواهد كرد. البته در مواردي به‏صورت ناگزیر به‌ دور تسلسل خواهيم افتاد تنها آنچه كه مي‌تواند به شناخت پديده‌هاي جهان كمك كند آن است كه بدانيم از نظر منطقي كدام وضعيت بايد مقدم بر ديگري بررسي و شناخته شوند. برای روشن شدن مطلب می توان مثالی آورد.

پدیده‏ی جنگ که امروزه گریبان گیر جامعه ی جهانی است می تواند با همین شیوه ی تحلیل شود. اگر بخواهیم به تحلیل همین پدیده‏ بپردازیم ضرورتا باید ابتدا به وجود جنگ یعنی همان مقوله‏ی اولیه‏ای که جنگ را بوجود می‏آورد توجه کنیم. و ابتدا تعریفی از همان اولین مقوله که حکم هستی را دارد، ارائه دهیم. یعنی در تحلیل این پدیده بهمقوله‏ی اولیه‏ی آن برسیم.

جنگ به لحاظ تاریخی تضاد انسان‏ها برای تسلط یا بدست آوردن چیزی بیش‏تر است.این مفهوم جنگ را می‏توان با استدلال از درون تاریخ و از اولین جنگ‏هایی که میان انسان‏ها بوجود آمده است ، به‏گونه‏ای منطقی بدست آورد. پس از این مقوله است که می‏توان به ماهیت جنگ‏های امروزی با توجه به تاریخ جنگ‏های معاصر در دوران مدرن  یا سرمایه داری پرداخت.

اگر می‏پذیریم که اساس جنگ برای بدست آوردن تسلط بر قومی دیگر، برای گسترش نفوذ و حاکمیت بخشی بر بخش دیگر است ،پس باید در درون هر جنگی به عامل وانگیرزه ی این تسلط از بخشی به بخش دیگر پرداخت. دردوران برده داری جنگ ها برای گرفتن اسیر و برده ی بیش‏تر بود تا بتوان به این طریق تولیدبیشتر از کار برده به‏دست آورد. اما در دوران فئودالی این جنگ‏ها برای دست یابی به سرزمین‏های حاصل‏خیزتر و منابع و مراتع بیشتر است که انگیزه ی اصلی جنگ را تشکیل می دهد. در حقیقت انگیزه برای به‏دست آوردن چیزی بیشتر همان مساله هستی در جنگ را دارد . یعنی درتمام جنگ‏ها این انگیزه وجود دارد. از این طریق جنگ های دوران سرمایه داری که آن را حصر و جدا از دوران ماقبل می کند، چیزی بیشتر درحقیقت همان انگیزه‏ی سود است که دراین دوره نقش هستی متعین یا کیفیت جنگ‏ها را در برمی‏گیرد. انگیزه‏ی اصلی جنگ در دوران معاصر مراحل دیگر این شناخت را نیز کامل میکند. گسرتش قملمر،قدرت برتر نظامی، تسلط بر منابع منطقه و ایجاد متحدین جدید مراحل بعدی شناخت از یک جنگ را تشکیل می‏دهد.

می توان بانمونه گیری و حتی شناخت موردی به انگیزه‏ی جنگ ها در چندقرن اخیر پرداخت. و قطعا این مرحله‏ی دوم تحلیل ما را تشکیل خوهد دادکه همان مرحله‏ی انگیزه‏ی جنگ‏های معاصر است.پس از این مرحله است که به شناخت آماری از نوع سلاح‏ها ی به کار رفته، سلاح‏های کشتار جمعی، میزان سرزمین‏های سوخته و نابودی منابع اجتماعی واقتصادی در جنگ های اخیر باید دست پیدا کنیم واین می‏تواند مرحله‏ی سوم شناخت از این پدیده ی غیر انسانی باشد. آن گاه پس از به دست آمدن این پارامترها و دانستن این روال منطقی در جنگ‏های مختلف به پدیده‏ی مشخص جنگ در سال‏های اخیر بپردازیم .دراین جا دیگر با یافته‏های ناشناخته مواجه نیستیم. زیرا تاریخ چه و مراحل مختلف این پدیده را در جامعه‏ی بشری می شناسیم وانگیزه‏های مختلف برای تداوم آن را نیز ارزیابی کرده‏ایم. از این مرحله به بعد است که می‏توان به تحلیل جنگ مشخص با انگیزه‏های مشخص پرداخت ومیزان دخالت پارامترهای مختلف دربوجود آمدن وتداوم آن را در نظر گرفت.

به همین ترتیب می توان مثال‏های دیگری دربررسی پدیده‏های اجتماعی یا طبیعی ارائه داد و مراحل شناخت آن را بررسی کرد.

اما اساس ديالكتيك هگل بر اين پايه است كه سلسله‌اي از مقولات را به گونه‌‌‌‌‌‌اي به دنبال يك‏ديگر مي‌آورد كه هر يك به‌طور منطقي بر ديگري تقدم دارد و ما براي شناخت هر پديده‌ي مشخص بايد از آن سلسله مقولات پيروي کنیم. و بدون شناخت وضعيت اوليه كه منطقا اولي است نمي‌توانيم به شناخت وضعيت ثانويه که ضرورتا به دنبال اولي مي‌آيد، از اشيا و پديده‌ها شناخت حاصل کنیم.

دراین‏جا مراحل مختلف شناخت پدیده را در مرتبه‏ی نظری می‏توان چنین گفت: مراحل انتزاع و تجريد: تجريد و انتزاع داراي مراتب متفاوتي مي‌باشد هنگامیكه از يك فرد كارگر مثلا حسن سخن به بيان مي‌آوريم از انسان مشخص و معيني كه كارگر هست صحبت مي‌كنيم، ليكن وقتي كه حسن، وارطان و ... را در كنار يكديگر گذارده، مي‌گوييم كارگران الف وب  شكي نيست كه مفهوم كارگران را از تك تك كارگرها انتزاع كرده‌ايم و به اصطلاح يك درجه تجريد رفته‌ايم اما اگر حرف از كارگران ايران باشد، بدان معني است كه كارگران كارخانه‌هاي مختلف را در نظر گرفته، کنار یک‏دیگر قرار داده‏ایم. یعنی شمول بیش‏تری دارد.  و سپس مفهوم كارگران ايران را از آن انتزاع كرده‌ايم و به درجه‌اي بالاتر از تجريد دست يافته‌ايم. حال اگر زحمت‌كشان ايران را در نظر آوريم، اين مفهوم نسبت به كارگران ايران از درجه‌ي تجريد بيشتري برخوردار است و به همين ترتيب مفهوم نيروهاي مولده درجه‌ي تجريد بالاتري دارد. مفهوم این مساله آن است که یک فرد کارگر قابل دین با چسشم است و تعدادی از کارگران هم می‏توانند قابل دیدن باشند. اما کارگران یک بخش یا کارگران یک کشور دیگر با هزاران چشم و هزاران مغز قابل دیدنند و با چشم یک نفر در یک ظرف و در یک نگاه قابل رویت نیستند. چه بسا ممكن است براي شناخت يك پديده‌ي مشخص بارها به مرحله‌ي بالاتري از تجريد رفته و باز مي‌گرديم. مثلا براي شناخت كارگران ايران بايد بارها به تعریف کارگران جهان و طبقه‌ي كارگر جهاني توجه كرده  و سپس بهويژگي طبقه‌ي كارگر ايران بپردازيم. ليكن از نظر منطقي درجات مختلف تجريد به دنبال يك‏ديگر مي‌آيند و هر درجه از تجريد شناخت برتري از پديده است.اين نوع از تجريد از مشخص به مجرد رفتن است. يعني ابتدا يك پديده‌ي مشخص را در نظر مي‌گيريم، پس تا آن‌جا كه مي‌توانيم از صفات ويژه‌اش صرف‌نظر مي‌كنيم تا به يك مفهوم كلي دست يابيم. ليكن اين تحليل و شناخت كارگران ايران به‌عنوان يك پديده، ابتدا بايد نيروي كار را در پروسه‌ي تاريخي آن بشناسيم، سپس آن را به همه‌ي زحمت‌كشان جهان، كه نيروي كارشان را مي‌فروشند تعميم دهيم و بعد از آن مشخصه‌ها و ويژگي‌هاي خاص مناطق مختلف و از جمله ايران را بررسي كنيم. و همچنين ‌بايد همان‌گونه كه به تجريد مي‌رويم، از طبقه‌ي كارگر شناخت حاصل كنيم.

اما تا هنگامي‌كه كيفيت شئ يا پديده را نشناخته‌ايم، نمي‌توانيم از معرفت به شكل آن صحبتي به ميان آوريم. به مثال هگل برمي‌گرديم: براي شناخت از شكل ميزِ سخت بايد كيفيت ميز بودن آن را بشناسيم و بدون اين شناخت كيفي به درجه‌ي بعدي شناخت (یعنی سخت بودن) نمي‌توان دست يافت. هنگامي‌كه از ميز چهار‌گوش، سخت، قهوه‌اي، براق و .... سخن مي‌گوييم، ميز مشخص و معيني را در نظر داريم. ولي وقتي‌كه براق بودن آن را در نظر نگيريم در حقيقت هر ميز چهار‌گوش، سخت و قهوه‌اي اعم از اين‌كه مات باشد يا براق را در نظر داريم.  با فرض اين‌كه هر رنگي را دارا باشند، يك درجه‌ي ديگر تجريد را مشخص كرده‌ايم و به همين ترتيب موقعي‌كه از ميز مجرد صحبت مي‌كنيم، تجريدمان تمامي ميز‌هاي موجود در سطح جهان را در بر مي‌گيرد و آخرين درجه‌ي تجريد به همان مقوله‌ي هستي مي‌رسد كه شامل كليات اشيا، پديده‌ها و سيستم‌هاي موجود در جهان مي‌شود. اين آخرين درجه‌ي تجريد است. ما همواره براي آن‌كه در هر زمينه به اولين مقوله برسيم، بايد تا آن‌جا به تجريد برويم كه ديگر پس از آن تجريدي نباشد و آن‌جايي كه ديگر نتوانيم به تجريد جديدي دست يابيم، نقطه‌ي آغاز براي بازگشت است و از آن به بعد تعينات را يكي پس از ديگري به گونه‌اي منطقي و قانون‌مند پشت‌سر هم مي‌آوريم. بهعنوان نمونه، پس از مسجل شدن هستی، ابتدا مقولهی کیفیت و بعد ماهیت و ..... را میتوان مشخص نمود و تا آنجا پیش رفت که ریزترین مشخصههای یک پدیده را آشکار کرد. هرچقدر بتوانیم، مشخصات بیشتری از یک پدیده یا موضوع را روشن کنیم به شناخت بیشتری از آن پدیده دست مییابیم.هر چند، طبقهبندی بیشتری از اشیا و پدیدهها داشته باشیم و هر چند جزئیات بیشتری را طبقهبندی کنیم شناخت جزییتر و مشخصتر خواهد بود. اساس و سیستم منطق هگل، در دو مبحث قبل، چگونگی دستیابی هگل به یک منطق دیالکتیکی را با توجه به دو بنیان مشخص او در استدلال که یکی دلیل و دومی انتزاع بود، بیان کردیم. اکنون به آن میپردازیم که نظم منطقی مقولات استنتاج آنها از درون یکدیگر چگونه است، یعنی آنچه که مربوط به قانون شناخت می‏شود.

اولین تریاد دیالکتیکی تز، آنتی تز، سنتز هگل:

هگل به نخستین مقوله که هستی بیتعین است، دست یافت. این نخستین مقوله را تز نامید. قبلا توضیح دادیم که او از هستی چنین تصوری دارد: موقعی که تمامی خصوصیات را کنار بگذاریم و هیچگونه تعین و کلیتی را جاری نگردانیم، تنها چیز باقیمانده، هستی نامعین است که این هستی دارای هیچ خاصیتی نیست، نه شکل، نه رنگ، نه جسم و ... نه آنکه عنصر مشخصی از عناصر جهان است. صرفا هستی است. لیکن بلافاصله میگوید: هستی، که در این وضعیت هیچ تعینی را نپذیرفته باشد یعنی اندیشهی هستی، بهمحض آنکه بهتصور میآید، بلافاصله نیستی را بهذهن متبادر میگرداند. یعنی هنگامی که ذهن هستی را تصور میکند، در حالیکه مشخصهای را بر آن استوار نمیگرداند، این هستی با نیستی که به طور ماهوی دارای معرفهای نیست، یکی است یعنی اندیشهی هستی با اندیشهی نیستی برابر است. از همین تبدیل هستی و نیستی به یکدیگر در شرایط ذهنی است که گردیدن و شدن پدید میآید. فهم این مطلب اهمیت بسیار دارد که هگل هیچوقت نمیگوید که هستیِ مثلا ساعت با نیستی آن مساوی است  یا هستی فلان شئ مشخص، همان نیستی اوست. بلکه اندیشهی هستی بهطور مطلق، این نیستی و هستی است که اندیشهی سوم که همانا گردیدن است بهوجود میآید. مطلب در آن است که در آغاز هیچ چیز در ذهن نیست. ذهن خالی است. مقولات هستی و نیستی و گردیدن به دنبال یکدیگر و به روشی منطقی و کاملا بدیهی پشتسرهم میآیند. اولین تریاد هگل، تز، آنتی تز، سنتز، از همینجا شکل میگیرد. این اولین تریاد به ما میآموزد که بهگونهای منطقی گردیدن و شدن در کلیهی اشیا، پدیدهها وسیستمها صرفنظر از کیفیت و ماهیت خاص و نیز اشکال متفاوت آن مساوی و جاری است و ما نمیتوانیم سیستمی را در نظر آوریم که در شدن و گردیدن نباشد  یا با تغییر روبرو نشود. زيرا هر سيستمي ناگزير از جريان هستي نشات گرفته‏است. پس آن‌چه كه هست در او جريان دارد. مقوله‌ي گرديدن هم بر آن جاري است. اما بايد توجه داشت كه اين گرديدن در اين سطح از تجريد، گشتن از شكلي به شكل ديگر و يا رنگ‌‌پذيري نيست. بلكه گرديدن به‌طور كلي در تجريديترين شكل خود است و هنگامي كه مي‌گوييم همه‌ي اشيا، پديده‌ها و سيستم‌ها در حال شدن هستند به هيچ وجه نبايد اين برداشت را كرد كه پس ما هر لحظه شاهد يك تغيير دايم‌التزايد در همه چيز هستيم، بلكه مفهوم شدن در تجريديترين شكل آن در اين‌جا مطرح است كه طبيعتا مظاهري از اين تغيير را به‌طور روزمره مشاهده مي‌كنيم.اما آن‌چه در اين‌جا منظور نظر است همان گرديدن در مجردترين صورت است.

دومين مرحله‏ی شناخت

پس از آن‌كه هگل هستي نامعين را به هستي معين تبديل مي‌كند و پس از آن‌كه سنتزِ هستي به نيستيِ متغير تبديل شود، اكنون ديگر اين هستي آن وجود نامعين اولي نيست، بلكه هستي در حال تغيير و شدن است و اين هستي است كه مفاهيم كلي ديگري را مي‌توان بر آن حمل كرد. مقولات بعدي نظير كميت و كيفيت‌پذيري هستي و ... يعني آن هستي كه در حال شدن و گرديدن است، در ابتد بين هستي خود و هستي ديگر مرز مي‌كشد و حصر مي‌پذيرد معنی باهست بودن خود، خود را از بقیه جدا می کند. یعنی خود را محصور و متعین می کند. و سپس كيفيت‌پذير مي‌شود و كميت مي‌يابد، پس از آن‌كه اين كميت و كيفيت به مرز اندازه رسيد، مدت كيفيت و كميت كه از مقولات مهم ديالكتيك است، حاصل مي‌گردد. يعني مرحله‌اي كه كيفيت و كميت بر يكديگر انطباق پيدا كرده و از آن به بعد هر تغييری در كميت، منجر به تغيير كيفي میشود. "كيفيت، كميت، اندازه" دومين ترياد "تز، آنتيتز و سنتز" در دستگاه هگل است. براي آن‌كه بخواهيم پديده‌اي را به شيوه ي ديالكتيكي بررسي و تحليل نماييم، ابتدا بايد كيفيت آن را بشناسيم. هيچ ارزيابي‌اي ميسر نمي‌شود مگر آن‌كه كيفيت و كميت مشخص شده باشد و شناختي از شئ، پديده  يا سيستم به دست نمي‌آيد تا وحدت كميت و كيفيت و اندازه‌ي آن دقيق نشود. شیوهی هگل چنان است که مقولات را از تجرید شروع کرده و یکبهیک مشخصتر میکند و همچنان که تا کنون در این دو تریاد "هستی، نیستی، شدن" و "کمیت، کیفیت و اندازه" مشاهده شد که هر تریاد که در فلسفهی هگل بررسی میشود، نسبت به قبلی از درجهی تجرید کمتری برخوردار است یعنی (پدیده) در تریاد اولیه در اوج تجرید است. جز، نفسِ تغییر چیزی مشخص نمیشود. لیکن در تریاد دوم، کیفیت که از تجرید کمتری برخوردار است، بهدست میآید. برای مثال جامعهای را در نظر میآوریم که میخواهیم مشخصات آن را روشن نماییم تا هنگامی که این سیستم در جامعه بودنش مطرح است، تنها میتوانیم از تغییر و حرکت در آن صحبت کنیم. این که این تغییر بهکدام جهت و به چه شیوه و در چه زمینه صورت میگیرد، مطلبی است که باید در مقولات بعدی مشخص کرد. آنگاه که میخواهیم کیفیت این سیستم را بررسی کنیم، باید وضعیت نیروهای مولده در آن شناخته شود. این یک شناسایی کیفی است و در درجهی کمتری از تجرید قرار دارد. میدانیم که بدون این شناخت از کیفیت جامعه، شناخت صحیح امکانپذیر نیست. یعنی بخش چگونگی جامعه درمرحله ای از علوم جامعه شناسی قرار می گیرد که باید بخش های مختلف تولید، تحوه ی تولید، روابط مالکیت و در کنار آن مسایل اقتصادی و روابط انسان ها دردرون آن اقتصاد مورد بررسی قرار گیرد. کیفیت اقتصادی، رقابت آزاد ، انحصار یا خصوصی‏سازی و غیره مراحل مختلف شناخت است که باید در درون بحث جامعه شناسانه و روابط انسان ها در درون آن مورد ارزیابی قرار گیرد. قطعا بدون شناخت از این شکل بندی‏های اقتصادی و اجتاعی شناخت کامل از یک جامعه میسر نخواهد بود.

سومین مرحله‏ی شناخت

در این مرحلهی منطق هگل به مقولات مشخص ذات میرسد که در درجهی کمتری از تجرید قرار دارند. ذات و نمایش(یا ماهیت و نمود) تز و آنتی تز این قسمت هستند و سنتز این دو فعلیت است. بدین مفهوم که هنگامیکه، ذات ماهیت یک پدیده را بررسی میکنیم، آنچه که مورد ارزیابی قرار میگیرد در حوزهی علم بوده و میتوان آن را به تجربه، دریافت و قوانین علمی را بر این مقولات استوار کرد. ذات و نمایش در منطق هگل به مقولات مشخصتری نظیر پیوستگی و ناپیوستگی، کل و جزء، شکل و محتوی عمل و عکسالعمل تبدیل گشته و در هر یک از این روندها مقولات وجهی از پدیده مشخص میشود و در این حوزه از تجرید است که میتوان بارها به سطح پدیده و از آنجا به پیوستگی، زمانبندی و سایر وجوه آن دست یافت و کنشها و واکنشها، اشکال گوناگون و حرکتهای مشخص را روشن کرد و به شناخت نایل آمد.

شیوهی بهکارگیری دیالکتیک:

یکی از تحلیل هایی که در آن شیوه‏ی شناخت دیالک تیکی به صورت برجسته ای به کار گرفته شده است، کتاب سرمایه ، نوشته‏ی کارل مارکس است . او درکتاب لودویک فوئرباخ و پایان فلسفهی کلاسیک آلمانی در پیشگفتار کتاب خود مینویسد، در مورد رابطهمان با هگل در جاهای گوناگون سخن داشتهایم، اما در هیچجا گزارش جامع و به هم پیوستهای عرضه نکردهایم، بسیاری از مارکسیستهای جدید نظیر آلتوسر، مارکس را از آن جهت مورد انتقاد قرار میدهند که شیوهی هگل را در " سرمایه " بهکار برده است، اما اگر بخواهیم، با روش تحلیل دیالکتیک، آشنایی حاصل کنیم، باید دیالکتیک در تحلیل اقتصاد را در کاپیتال موردارزیابی قرار دهیم. یعنی تحلیل دیالکتیکی از شرایط جامعه، مطابق آنچه توصیف کرده، مشاهده کنیم. نویسندهی تکامل نظر مونیستی تاریخ مینویسد:" مارکسیستهای روسیه اگر بخواهند پیرو مارکس باشند نباید آنچه را که مارکس گفته در مورد روسیه صادق بدانند. بلکه پیروی از او به معنای تحلیل شرایط اقتصادی روسیه است". حال به اقتصاد و نحوهی دیالکتیکی آن بپردازیم.

نویسندهی سرمایه، در پاسخ یک نقد که در زمان حیاتش بر اثر او نوشته شده بود، هنگامیکه روش کار را از زبان منتقد نقل میکند، مینویسد: " آقای نویسندهی مقاله که به این خوبی، آنچه را از اسلوب حقیقی من مینامد توضیح میدهد و تا آنجا که مربوط به استفادهای است که من از آن اسلوب کردهام، با نظر مساعد، قضاوت میکند. در واقع، خود چه چیزی را به غیر از اسلوب دیالکتیک تشریح نموده است؟ در حقیقت، روشی که در تصنیف این کتاب بهکار گرفته شده است، دیالکتیک است،زیرا نویسنده ابتدا از یک سلول اساسی جامعهی سرمایهداری که مشخصترین پدیدهی مادهی اولیه یعنی کالا، شروع به تجرید کرده و کالا را از اولین مقولهی بنیادین آن آغاز به تحلیل میکند، هنگامیکه کالا را از کلیهی آن عریان میکنیم، به مجردترین و نخستین مقوله در علم اقتصاد میرسیم. مثلا یک قلم را که در بازار به فروش میرسد و دارای ارزش مشخص است در نظر آوریم. این شئ به عنوان قلم، یک کالاست که از نظر اقتصادی بدین گونه تعریف میشود: محصول تولید نیروهای مولدی که قابل مبادله با پول است، حال اگر قابلیت مبادلهی او را کنار گذاریم و قابل تولید بودن آن را بشکافیم، درمییابیم که از ترکیب و حرکت، ابزار تولید و نیروی کار بهوجود آمده است. اما وسایل تولید نیز، همان نیروی کار تبدیل به اسباب تولید شده است. پس آنچه قبل از ابزار تولید وجود دارد، همانا کار در مجردترین، شکل خود است. کار مجرد در اقتصاد، اولین مقوله است و همهی مقولات، پس از آن هستند، زیرا بنیانیتر از کار مقولهای نداریم. هر کالایی که میتوان از کار استنتاج کرد، لیکن کار را فقط باید از کار تحصیل کرد. کار در اقتصاد نقش هستی را در منطق دیالکتیک دارد. این مطلب در قسمتهای مختلف کتاب سرمایه و پیش درآمد آن کتاب نقد اقتصاد سیاسی آمده است، نویسنده در کتاب سرمایه به خصلت دو گانهی کالا اشاره کرده و از مقولهی ارزش به همان نتیجه میرسد. او از کالا شروع کرده و به مقولهی نخست در اقتصاد که همان کار است دست مییابند. کار را به عنوان اولین مقولهی مجرد در نظر میآورد، سپس دوگانه بودن عوامل آن، ارزش مبادله و ارزش مصرف را از آن بیرون میآورد و مورد بررسی قرار میدهد و این دوگانه بودن را ناشی از کار دوگانه در کالا میداند که همان کار انفرادی و کار اجتماعا لازم است. کار انفرادی موجودارزش مصرف و کار اجتماعا لازم موجد ارزش مبادله است، از این دو مقوله به مقولهی ارزش اضافی میرسد که میتوان گفت سنتز این دو ارزش است. در اینجا منتقدین سرمایه با نقل مضمونی که در اغلب نوشتههایی که در نقد این کتاب آمده، با استدلال بیان کردهاند که اگر کار مولد، ارزش است دو شکارچی در یک زمان واحد، یکی آهو و دیگری خز شکار میکند. چگونه ارزش کار آنها یکسان است؟ یا مثلا اگر دو نفر یکی در معدن طلا و دیگری در معدن ذغالسنگ در یک مدت معین کار کند، چطور ارزش کار آنها برابر است؟ که جواب آن را باید در درک پایهی منطقی انتزاع جست. چون، کار و ارزش، دو مفهوم مجرد هستند و از این نظر مولد یکدیگرند که مجموع کارهای جامعه مولد مجموع ارزشهای جامعه است، نه این که این کار مشخص مولد آن ارزش مشخص باشد. بلکه چنانچه ذکر شدف عوامل دیگری از جمله شکل بندی اقتصادی- اجتماعی مورد بررسی نیز در تعیین ارزش تاثیر دارند.نویسندهی پیشگفتار نقد اقتصادی سیاسی مینویسد: اگر فهرستی از بخشهای پیدرپی جلدِ نخست سرمایه ایجاد کنیم و بخش اول (کالا، پول) را به هر سه فصل آن ( کالا، روند مبادلهی پول یا گردش کالا ) تقسیم نماییم، میتوانیم به منطق خللناپذیر تحلیل پی ببریم. هم رابطهی این منطق با تحلیل تاریخی و هم این مسئله که چگونه این منطق از اشکال و روش تاریخی به دست میآید، روشن میشود. و به قول خود نویسندهی سرمایه این نکته کاملا بدیهی است که سبک تشریح مطالب باید صریحا از اسلوب تحقیق متفاوت باشد. تحقیق وظیفه دارد موضوع مورد مطالعه را در تمام جزئیات آن به دست آورد و اشکال مختلفهی تحول آن را تجربه کند، ارتباط درونی آن را کشف نماید. تنها پس از انجام این کار است که حرکت واقعی میتواند با سبک بیانی که مقتضی است تشریح گردد. وقتی در این کار توفیق حاصل شد و زندگی ما به صورت معنوی آن منعکس گردید، ممکن است اینطور نمود کند که گویا با یافتهای غیرتجربی سر و کار داریم. اما سرمایه از آنجا که با موضوع مشخص اقتصاد سر و کار دارد. این منطق در تمامی آن به کار گرفته شده است. هنگامیکه از کیفیت و کمیت کار که همان ارزش مبادله و ارزش مصرف است به ارزش اضافی که سر سخن تشریح جامعهی سرمایهداری است، میرسد، آن را همچون ذات و زمینهی وجود سرمایهداری گرفته تا نمود آن که نوسان واقعی، پول و انباشت و سایر وجوه ارزش اضافی است، دست مییابد و کلیهی قسمتهای ارزش اضافی را همچون دانههای زنجیر، یکی پس از دیگری، تشریح میکند. مازاد گستردهی سرمایهداری، انباشت اولیه و در آخر، استثمار و در هر یک از این مباحث تا آنجا که ضروری است به تحلیل مشخص با اشاره به مثالهای واضح از واقعیات جامعهی سرمایهداری میپردازد. نویسنده در تحلیل سرمایه داری از کار که مقولهای مجرد است شروع میکند. لکن، پس از وارد شدن به مباحث مذکور به کلیهی حرکتهای جنایتآمیز سرمایهداری از انواع: خلع ید دهقانان کارهای شاق برای زنان و کودکان، فشار بیامان بر کارگران که به مرگ فاجعهبار هزاران هزار کارگر برای کسب ارزش اضافه و انباشت سرمایه، و بالاخره، غارت و چپاول منابع ملی کشورهای دیگر، با هجوم وحشیانه به کشورهای عقب نگه داشته شده و موارد دیگر را با ذکر مثالها و شواهد زنده بررسی میکند. میبینیم که محقق از تجرید به گونهای منطقی آغاز میکند و در هر جا که به مقولهی مشخص میرسد، از تاریخ آمار و ارقام، نمونه و مثال میآورد. بدین ترتیب همانگونه که ناقد اروپایی میگوید: برای نویسنده، تنها یک نکته اهمیت دارد و آن کشف قانون، پدیدههایی است که مطالعه میکند. ولی برای وی، تنها قانون حاکم بر پدیدهها از آن جهت مهم نیست که صورت انجام یافته دارند و در زمان معینی با یکدیگر در ارتباط و همبستگی واقع میشوند. آنچه که پیش از همه برای او اهمیت دارد کشف قانون تغییر و تحول آنها، یعنی قانونِ گذار از شکلی به شکل دیگر، از نوعی همبستگی به نوع دیگر است. همین که این قانون را پیدا میکند، نتایجی را که به وسیلهی قانون مذبور، در زندگی اجتماعی میگیرد، با جزئیات، مورد مطالعه قرار میدهد. بنابراین نویسندهی ما فقط یک هدف دارد و آن این است که به وسیلهی تجسمات علمی دقیق ضرورت ساختهای معینی از مناسبات اجتماعی را اثبات کند و با آن حد از دقت و آگاهی از نیروهای مولدهی یک جامعهی معین باید، شناختی کلی از نیروهای مولدهی موجود در همه شکلبندی اقتصادی- اجتماعی مشخص و جایگاه جامعهی مورد نظر داشت و این شناخت باید مبتنی بر ارزیابی دیالکتیکی از قانونمندیهای معینی باشد که با واقعیات موجود در آن جامعه انطباق دارند و از آن قوانین به شناخت این وقایع رسیده و بالاخره واقعیات در عمل قانونمندیها را تایید کرده باشند. تنها پس از طی چنین فرایندی است که میتوانیم به تحلیل سیستم طبقات اجتماعی موقعیت آن در تولید، وضعیت حاکم و محکوم و نهادهای اجتماعی- اقتصادی بپردازیم. مثالی دیگر، برای بررسی یک موجود زنده ابتدا باید، آن را از نظر شکلگیری مراحل جنینی و دگردیسیهای آن رشد و .... مورد ارزیابی قرار داد. برای نمونه یک نوزاد از مراتب اولیهی ترکیب اول و اسپرماتوزوئید تک سلولی، پرسلولی، دوزیستی و.... میگذرد و در کلیهی مراحل تکامل تاریخی خود را در دوران رشد جنینی طی میکند که باز هر یک از این مراحل دارای تاریخچه و دوران تکاملی خاص خویش است که بدون اطلاع از آنها نمیتوان به شناختی فیزیولوژیک از سیستم موجود زنده دست یافت.

 بررسی تحلیلی از پدیده و یا سیستم دیگر نیز کم و بیش، شبیه به همین روش است. هنگامیکه در جامعه از ابزار تولید  یا به طور کلی نیروهای مولده صحبت میکنیم، شناخت پایهریزی جامعه، درجهی رشد تکنولوژی، نوع دستیابی به آن و به طور کلی تاریخچهی آن را باید بررسی کرد و از جنبهی دیگری، ضرورت به وجود آمدن تکنولوژی صنعتی و نحوهی شکلگیری آن از لحاظ سرمایهای و میزان رشد آن، انباشت سرمایه که عبارت از انباشت اولیه و باز تولید سرمایه است، هم باید مورد مطالعه قرار گیرد. در همین مقوله و در زمینهی نیروی کار، شکلگیری کار مزدوری بهگونهای تاریخی و مراحل رشد آن منشا کارگر صنعتی، درجهی آموزش، میزان آگاهی و وضعیت تاکنونی آن باید به دقت ارزیابی شود. و پس از این مطالعات است که میتوان به وضعیت سایر اقشار میانی، منشا تاریخی، دگردیسیها و تحولات گوناگون در زندگی آنان در دورانهای مختلف تاریخی پرداخت و بعد از این که بهگونهای تاریخی و منطقی در مورد نیروهای مولده بررسیهای اولیهی وضعیت سایر اقشار و سهمی که در تولید داشته یا از توزیع دریافت میکند، میزان تولید و مصرف و کانالهای ایجاد و توزیع آن، تهیهی مواد خام و نحوهی تهیهی آن، رگههای حیاتی و بخشهای مختلف جامعه به لحاظ داخلی و خارجی، روابط دولت، نهادهای اجتماعی، آرایش و صفبندی نیروها از جمله روشنفکران و احزاب مورد مطالعهی قرارداد و از درون آن خط و برنامه و سایر ضرورتهای تحولات اجتماعی را بیرون کشید. برای بهکارگیری دیالکتیک و رسیدن به یک تحلیل علمی باید از همهی روشهای مستند آماری و تجربی سود جست. آن تحلیلی، بنیان و اعتبار دارد که از شیوههای علمی آغاز کرده و با در نظر گرفتن وجوه گوناگون یک سیستم در عمل درستیاش به اثبات رسیده و منتج به قانونمندیهای جدیدی گردد که راهگشای چراغ آینده باشد.                         

 

زیرنویس:

(1) این استدلال اولین بار توسط هیوم مطرح شد و پایه استدلال فلاسفه‏ی بعدی قرار گرفت.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

23 بهمن 1386

ديالكتيك (2)

بابک احمدی: دو ماهنامه چشم انداز ایران، تهران، دی و بهمن 1384.

فرق ديالكتيك با هرمنوتيك چيست؟

موضوع هرمنوتيك كشف امكانات تأويل (يا "تعبير" معادل Interpretation) و تفسير متون، گفته‌ها، كنش‌ها، پديدارها و رويدادها است. ما در قلمرو گفتمان هرمنوتيك مي‌كوشيم تا دريابيم كه چرا انسان‌ها به تأويل امور مي‌پردازند، چگونه اين كار را انجام مي‌دهند، اين تأويل‌ها تا چه حد دقيق، بازنما يا بيانگر امور عيني هستند، نقش زبان در تدوين تأويل‌ها كدام است، قلمرو امكانات تأويلي چيست، تفاوت ميان انواع تأويل (و ازجمله تفاوت ميان تأويل و تفسير) چيست، چه ملاكي درستي و نادرستي آنها را روشن مي‌كند، امكان قياس ميان آنها را فراهم مي‌آورد و غيره. به معنايي كلي تأويل راه بنيادين شناسايي جهان است و درنتيجه هرگونه باخبري از امكانات تأويل بايد متلعق به گفتمان شناخت‌شناسي دانسته شود، اما از آنجا كه تأويل به‌طور معمول با امكانات زباني انسان فراهم مي‌آيد بنا به دلايل پيچيده‌اي كه مارتين هايدگر(M.Heidegger) در هستي و زمان (و نيز پيش از آن در درس‌هاي مشهور به هرمنوتيك واقع‌بودگي) مطرح كرد بايد هرمنوتيك را از نظر فلسفي، گفتماني هستي‌شناسانه به‌شمار آورد.

 همه ما در زندگي هر روزه خودمان به تأويل امور مي‌پردازيم. هر تأويل استوار به زندگي، پيشينه، موقعيت‌هاي وجودي و تاريخي، بصيرت، دانش و پيش‌دانسته‌هاي تأويل‌گر شكل مي‌گيرد. اين پيش‌دانسته‌ها (كه هايدگر آنها را "پيش‌فهم‌ها" مي‌خواند و هانس گئورك گادامر(H.G. Gadamer) به آنها عنوان "پيش‌داروي‌ها" مي‌داد) تعيين‌كننده شكل و افق تأويل‌هاي ما هستند. گفت‌وگوي انديشمندانه ميان انسان‌ها به اين دليل شكل مي‌گيرد و پيش مي‌رود كه آنها جز در مواردي استثنايي تأويل‌هاي همانندي از امور ارائه نمي‌كنند. اگر همه ما همواره تأويل‌هايي به‌طور كامل مشابه از امور داشتيم ديگر به گفت‌وگو با يكديگر و كوشش در دستيابي به تفاهم نهايي نيازمند نمي‌شديم، يعني ضرورتي براي اقناع ديگران وجود نمي‌يافتيم و درنتيجه منطق علم و فرهنگ پديد نمي‌آمدند و دانايي انسان‌ هم نازل و سطحي باقي مي‌ماند. آنچه پل ريكور(P.Ricoeur) "اختلاف تأويل‌ها" ناميده همان‌قدر كه ناگزير است مي‌تواند خواستني، مثبت و كارساز هم باشد. تأويل‌گران صرف‌نظر از محتواي انديشه‌ها و عقايدشان و نيز درستي يا ناردستي گزاره‌هايي كه پيش مي‌كشند، بايد داراي حقوق برابر با هم باشند. فقط با اين شرط كه حقوق تمامي تأويل‌گران به رسميت شناخته و حفظ شود اختلاف تأويل‌ها مي‌تواند منجر به گفت‌وگوي سازنده و درنتيجه مايه نزديكي فكري افراد و گسترش افق دانايي وسيع‌تري براي هر انسان شود.

 ما نه‌ فقط امور موجود پيش روي خودمان بلكه دستگاه‌هاي عقايد، نظريه‌ها و رويدادهاي تاريخ پيشين را هم تأويل مي‌كنيم و به اين ترتيب آنها را براي خود قابل فهم مي‌سازيم. با اين انتقال امري از گذشته به افق كنوني، تاريخ جهاني از شكل رشته رويدادهايي سپري‌شده و تغييرناپذير خارج شده و همچون امري هنوز زنده، تأثيرگذار، پويا و درنتيجه آموزنده نمايان مي‌شود. نمايشي از يونان باستان يا كتاب فلسفي‌اي از سده‌هاي ميانه هنوز براي ما آدم‌هاي مدرن سده بيست‌ويكم معنا دارند. اين معنا درواقع نتيجه فعاليت آفريننده فكري ما به‌عنوان مخاطبان متون كهن است. اينجا متوجه شكلي از گفت‌وگو ميان دوره‌هاي مختلف تاريخي مي‌شويم. در اين حالت نيز هرمنوتيك اهميت مخاطب را در تأويل معناسازي برجسته مي‌كند.

 مسائلي كه آمد برخي از نكته‌هاي كليدي‌اي هستند كه در هرمنوتيك مدرن مطرح شده‌اند. با توجه به بحث‌هاي فلسفي متفكراني چون گادامر و ريكور متوجه مي‌شويم كه نگرش يا بصيرت هرمنوتيكي تاريخي است، يعني ناظر به تكامل شيوه‌هاي زندگي، برداشت‌ها، ايده‌ها و دانسته‌هاي انسان‌هاست و نقش محيط زيست طبيعي و اجتماعي (فرهنگي، سياسي و...) را در تكامل انسان برجسته مي‌كند. سرانجام هرمنوتيك با تأكيد بر حقوق و آزادي‌هاي تأويل‌گران نگرشي است دموكراتيك استوار به برابري انسان‌ها و اين برابري را با ارزش‌ترين عامل در مكالمه فكري ـ فرهنگي و امكان ساختن زندگي انساني مي‌داند. همين نكته‌ها شباهت‌هاي هرمنوتيك را با بصيرت ديالكتيكي نشان مي‌دهند كه به سهم خود تاريخ‌نگرانه (Historocist) است و هدفش طرح زندگي نويني خوانا با مقام، حرمت و حقوق انساني است.

قياس ميان نظريه‌هاي فلسفي متفاوت (كه هر يك استوارند بر پيش‌نهاده‌هاي مختلف، آكسيوم‌هاي بنيادين و روش‌هاي بررسي متفاوت) كار ساده‌اي نيست. نظريه ديالكتيك آن‌سان كه هگل مطرح كرد كوششي است در فهم علل حركت تكاملي ايده‌ها و واقعيت‌ها و بنيان يافتن تماميت. نظريه ديالكتيكي آن‌سان كه ماركس آن را پيش كشيد در جهت شناخت تكامل تاريخي زندگي انساني (و چنان‌كه ديديم در نسخه‌هاي ماركسيست‌هاي پس از او هم چنين روش‌ شناسايي تكامل پديدارهاي طبيعي) است. خرد ديالكتيكي جمع‌بندي دقت تجربي و عملي و نظري از رويدادهاي پيشين جهت تدوين استراتژي شناسايي كنوني و پيش‌بيني تكامل بعدي است و در دل خود گونه‌اي مبناي اعتقاد به سيستم يا نظام را مي‌پروراند. يادمان باشد كه هگل يكي از قدرتمندترين سيستم‌هاي فلسفي تاريخ فلسفه غرب را طراحي و ارائه كرده بود و درك ماركس از تاريخ (مباني مادي تكاملي آن و دوره‌بندي‌هاي آن) سيستماتيك يا نظام‌مند بود و درنهايت از مسير تك‌ خطي تاريخ انسان (يا به قول خود ماركس پيشاتاريخ انسان) ياد مي‌كرد.

 با وجود كوشش ارزنده هگل، ديالكتيك همچنان يك نظريه شناخت‌شناسانه باقي ماند. تلاش قابل توجه در تبيين ديالكتيك همچون امري هستي‌شناسانه در واپسين كتاب لوكاچ يعني هستي‌شناسي وجود اجتماعي پيگيري شد كه متأسفانه با مرگ اين فيلسوف ناتمام باقي ماند، اما بخش‌هاي منتشرشده‌ آن نمايانگر كوشش فلسفي ارزنده‌اي در اين راه هستند. هرمنوتيك برعكس ديالكتيك مدام بيشتر به نظريه‌اي هستي‌شناسانه نزديك و تبديل شد. اين تفاوت مهمي است و نتايج نظري فراواني هم در پي دارد.

به گمان من شباهت اصلي هرمنوتيك و ديالكتيك را مي‌توان در منش نقادانه آنها يافت. انديشه ديالكتيكي در بنياد خود نقادانه است. برداشت يا تعبير تاريخي‌اش به كنار (كه در جاي خود اهميت زيادي هم دارد)، اما براي پژوهشگري كه در لحظه تاريخي معيني به بررسي و تنظيم داده‌ها و استنتاج‌هاي بيش‌وكم نظري از آنها مي‌پردازد تنها يك موقعيت باقي مي‌گذارد، همان‌كه ماركس جوان باعنوان "نقادي راديكال" از آن ياد كرده بود. او نشان داده بود كه بايد به انتقاد از موقعيت كنوني بپردازيم، بكوشيم تا ناهمخواني‌هاي عناصر شكل‌دهنده‌اش را با يكديگر كشف و بيان كنيم، از راه نمايش تناقض‌ها امكان تحول بعدي را پيش بكشيم و آن را تا حد امكان روشن و دقيق بيان كنيم. اين كاري است كه ماركس در دوران مطالعه سازوكار اقتصاد سرمايه‌داري و نيز در جريان بررسي ديدگاه‌هاي اصلي نظريه‌پردازان اقتصاد سياسي انجام داد. جدا از احترامي كه ماركس براي اقتصاددانان كلاسيك قائل بود و حس تحقيري كه نسبت به اقتصاددانان معاصرش داشت (كه همواره آنان را اقتصاددانان عامي مي‌خواند) روش او (به‌طور خاص در گروندريسه، سرمايه و نظريه‌هاي ارزش‌افزونه) كشف موارد پنهان، خوانش سطور نانوشته در ميان سطور نوشته و در يك كلام كشف ناگفته‌ها بود. او مي‌كوشيد تا دريابد چه چيزها پنهان مانده‌اند و چرا به بيان درنيامده‌اند. او اين روش را در آثار جواني‌اش و نيز در ايدئولوژي آلماني (در آنچه به "نقادي ايدئولوژي" مشهور شده) آزموده بود. به عبارت ديگر ماركس مي‌كوشيد تا تأويلي تازه از پديدارهاي زندگي اجتماعي و اقتصادي ارائه كند، تأويلي كه نشان دهد چرا بسياري از امور يا باژگونه ارائه مي‌شوند، يا اصلاً پنهان مي‌مانند. به اين ترتيب مي‌توان گفت كه حق با ميشل فوكو(M. Foucault) بود كه نام ماركس را به‌عنوان يكي از بزرگ‌ترين پيشروان خرد هرمنوتيكي كنار نام فرويد و نيچه جاي داده بود.

 انديشه هرمنوتيكي نيز در بنيان خود نقادانه است. اما اين ‌گونه‌اي تازه از خرد انتقادي است. هرمنوتيك مدرن با كنارگذاشتن تدريجي هرگونه ملاك نهايي، يقيني و قطعي راه را گشود تا دركي جديد از انتقاد پديد ‌آيد. اينجا ما درستي يا نادرستي گزاره‌ها را از راه سنجش آنها با ملاك و معياري محكم و قطعي نتيجه نمي‌گيريم، بلكه معيار نهايي ما فقط كارايي و بهره‌هاي عملي است. در نگاه نخست چنين مي‌نمايد كه هر تأويل و تفسيري در رابطه‌اي كه با پيش‌نهاده‌هاي خودش مي‌يابد (و به‌عنوان نتيجه آنها) معتبر است. به همين دليل به هرمنوتيك ايراد مي‌گيرند كه جايي براي انتقاد به تأويل‌ها بازنمي‌گذارد. مي‌گويند كه به اين ترتيب مفهوم مكالمه جاي مفهوم انتقاد را مي‌گيرد.

  زيرا همه تأويل‌ها به نوبه خود معتبر هستند و نمي‌شود به ياري يك تأويل يا بر پايه يك ملاك دقيق تأويلي ديگر را مورد انتقاد قرار داد يا رد كرد. ولي بايد گفت كه اين اعتبار هر تأويل (يعني درستي و حقيقي بودن آن) مطلق و تام نيست بلكه نسبي است. ما از راه كنار هم گذاشتن انواع تأويل‌ها (حتي تأويل‌هاي متعارض با هم) افقي پديد مي‌آوريم كه در آن ملاك نهايي براي داوري، كارايي هر تأويل خواهد بود. هر تأويل با توجه به پيش‌نهاده‌هايش درست به نظر مي‌آيد (هر چند شايد كامل بناشد)، اما تأويل‌هاي گوناگون در افقي (به فرض افق دلالت‌هاي متن) جاي مي‌گيرند و آنجا يگانه داور واقعي كارايي عملي و ميزان بهره‌رساني تأويل‌ها خواهد بود. به اين ترتيب افق راستين تأويل‌ها از منطق مكالمه پديد مي‌آيد. تأويل‌ها به صرف لذت علمي ارائه نمي‌شوند بلكه بايد كارا و به اصطلاح "به درد بخور" باشند. در گفت‌وگويي دموكراتيك كه انتقاد در آن به گونه‌اي آزادانه ممكن شود و پيش برود، تأويل‌ها با هم سنجيده خواهند شد.

اكنون مي‌پرسم كه از چشم‌انداز تاريخ فلسفه اين تأويل‌هاي مختلف كه با هم براساس كارايي سنجيده مي‌شوند شما را به ياد كدام سرچشمه فلسفي مي‌اندازد؟ آيا سقراط يعني ديالكتيسين برجسته يونان باستان را به ياد نمي‌آوريد كه در فضاي آزاد "آگورا" به منطق مكالمه دامن مي‌زد؟ كسي كه از راه سنجش داوري‌ها و گزاره‌ها با پيش‌فرض‌هاي اصلي‌شان و مهم‌تر با توجه به نتايج عملي، راستين و كارايشان صحت و سقم و كمال و نقصان آنها را پيش مي‌كشيد؟ مي‌توان گفت كه مكالمه‌هاي افلاطوني نخستين و همچنان مهم‌ترين صحنه نمايش همانندي‌ها و جدايي‌هاي ديالكتيك و هرمنوتيك هستند.

به سيستم‌سازي هگل و ماركس اشاره كرديد، نكته را دقيق‌تر بيان كنيد.

چنان‌كه در پاسخ به پرسش يادشده اشاره كردم گرايش به سيستم‌سازي و آنچه نيچه "خواست سيستم" خوانده بود در كار فلسفي هگل و ماركس وجود داشت. سيستم فلسفي هگل به‌معناي دقيق واژه يك مخاطره فلسفي بود. اين فيلسوف ادعا مي‌كرد كه مي‌تواند هر آنچه را كه در جهان راستين و در جهان برداشت‌هاي از اين جهان وجود داشته، اكنون وجود دارد و در آينده به‌وجود خواهد آمد، در يك سيستم فلسفي جاي دهد. او سيستم خود را "اديسه روح" نام داد بود، يعني از سفري تكاملي از ادراك حسي ساده و اوليه به‌سوي روح مطلق ياد مي‌كرد و بر اين باور بود كه تكامل راستين مادي و تكامل تاريخ انديش‌گري علمي، نظري و فلسفي (به بيان خودش نسبت روح عيني و روح ذهني) به نقطه‌اي رسيده كه ديگر مي‌توان سيستمي را برپا كرد كه در آن تمامي تاريخ هوشمند و معنوي انسان بيان شود. شايد در نگاه نخست، منش مخاطره‌آميز اين كار فلسفي آسان به چشم نيايد، زيرا سخن هگل از مقولات فلسفي و مفاهيمي به غايت تجريدي است، اما هرگاه كسي اين سيستم نظري عظيم را پايه بررسي جهان موجود و مدرن (با تعارض‌هاي اجتماعي و طبقاتي) قرار دهد دو امر متفاوت بر او آشكار خواهد شد. از يك‌سو عظمت طرح هگل موجب شگفتي و ستايش خواهد بود و از سوي ديگر مخاطره سيستم‌سازي آشكار خواهد شد.

 در توضيح آنچه مخاطره سيستم‌سازي خوانده‌ام مثال را از انديشه يكي از بزرگ‌ترين پيروان هگل يعني ماركس مي‌آورم. او به خوبي گرايش توليد سرمايه‌داري از حالت رقابتي به حالت انحصاري و نيز انبوهي از مشخصه‌هاي بنيادين وجه توليد سرمايه‌داري و زندگي اجتماعي در اين صورت‌بندي را كشف كرده بود.

 تحليل ديالكتيكي دقيق و به‌راستي درخشان ماركس از امري مشخص (امر تاريخي مشخص) تبديل به يك ابر ـ روايت يا الگوي رويدادهاي تاريخي و فهم آنها شد. ماركس ديالكتيك اجتماعي را بررسي مي‌كرد يعني تناقض‌هاي طبقاتي و تعارض‌هاي نيروهاي اجتماعي واقعي را برمبناي تقسيم‌كار سرمايه‌دارانه و پيكار موجود طبقاتي موضوع كار خود قرار مي‌داد.

 به اين ترتيب ما از تحليل ديالكتيكي به دو برداشت يا دو گرايش كاملاً متفاوت راه مي‌يابيم: يا تجزيه و تحليل مشخص از موقعيت‌هاي مشخص و كوشش در ارائه دقيق‌تر تعارض‌هاي نيروها و تناقض‌هاي به‌راستي موجود و در حال كار، يا ساختن سيستم‌هاي نظري و فلسفي كه به‌ سوي طرح يك ابرـ روايت نظري پيش مي‌رود. در مسير نخست كه استوار به انديشه انتقادي است ما از تعارض‌هاي به‌راستي موجود شكل پيشرفت ممكن و محتمل در آينده نزديك را تشخيص مي‌دهيم و آمادگي داريم كه با مشاهده موارد ناخوانا با اين طرح‌اندازي فلسفي راه‌مان را عوض كنيم. در مسير دوم ما به پيش‌بيني تكامل درازمدت خواهيم پرداخت.

فرق ديالكتيك با نظريه سيستم‌ها چيست؟

نظريه سيستم‌ها طرح يك ابر سيستم يا سيستم نهايي است. اين نظريه نتيجه پژوهش‌هاي مفصل بينارشته‌اي در كشف سامان تجريدي امور و پديده‌ها و استوار به اين اعتقاد است كه پديده‌ها مستقل از محتوا و گوهرشان و نيز مستقل از نوع، شكل‌هاي مشخص زماني و مكاني وجودشان عناصر يك سيستم تركيبي پيچيده محسوب مي‌شوند. بنا به اين نظريه كشف مدل يا الگوي رياضي‌اي كه توضيح‌دهنده سيستم به معنايي كامل و جهان‌شمول باشد نه‌‌فقط ممكن بلكه هدف واقعي و اصلي كار علمي است. سيستم در معنايي صوري مجموعه‌اي از عناصر و داراي همخواني و وحدت دروني است وبا قاعده‌هايي فراهم آمده كه تركيب ممكن و دگرساني‌هاي ممكن آن عناصر را ساخته‌اند. براي مثال، هر يك از زبان‌هاي طبيعي چون انگليسي و فارسي و هر يك از زبان‌هاي بر ساخته و مصنوع چون زبان‌هاي صوري منطق و رياضيات يك سيستم هستند.

تكيه به سيستم همچون ساختاري پيچيده متشكل از عناصر و روابط متقابل عناصر، ريشه در فلسفه تجربي و تحليلي دارد و نتيجه توجه فيلسوفان (بويژه در گفتمان فلسفه علم) به مدل‌هاي رياضي و به معنايي خاص مباني صوري منطق است. قراردادن سيستم در مركز كار فكري و فلسفي البته تأثير قابل ملاحظه‌اي بر تكامل سيبرنتيك(Cybernetic) داشت و نمي‌توان منكر اهميت آن در پيشرفت تكنولوژي رايانه‌اي و انقلاب انفورماتيك شد. از دهه 1940 كه آثار دانشمندان و نظريه‌پردازاني چون لودويگ فون برتالانفي (L. von Bertalanffy) منتشر شدند و پس از آن با جهت‌گيري فكري كساني چون رز اشباي(R.Ashby) اين نكته هم مطرح شد كه كوشش در يافتن مدل رياضي و سيستم اصلي منجر به پيدايش امر مشترك ميان علوم (اعم از علوم اجتماعي و علوم طبيعي‌) خواهد شد. اعلام مي‌كرد كه مفاهيم بنيادين، اصول شكل‌دهنده و سامان‌بخش در رشته‌هاي گوناگون علمي (خواه فيزيك و زيست‌شناسي، خواه اقتصاد و جامعه‌شناسي) يكي هستند. به همين دليل پيروان اين نگرش متوجه پژوهش روابط دروني ‌‌آنها و ارتباطشان با هم در سيستم بودند. تأثير اين نگرش در ساختارگرايي بويژه در آثار كلود لوي استروس (C.Levi-Strauss) به‌خوبي آشكار است. بنا به اين نگرش درنهايت الگوي سيستم مستقل است از عناصر مشخص (و تاريخي) شكل‌دهنده ساختار، عناصري چون سلول‌ها، ژن‌ها، اجزا، ترانزيستورها و آدم‌ها كه هركدام در سيستم خاصي موجد مناسبات و درنهايت ساختار هستند. جان كلام اينجاست كه ساختار فراتر و برتر است از عناصر و با تحليل مشخصه‌هاي عناصر (ولو تمامي عناصر) نمي‌توان سازوكار سيستم و تحول آن را دريافت. سيستم در تعامل با محيط قرار دارد اما نه‌فقط به‌دليل اين تعامل بلكه بيشتر به دليل فراشد خودكاري كه هر درون‌داد(Input) را در سيستم جذب مي‌كند و هر برون‌داد(Output) را در فراشد پس‌خورد(Feedback) تبديل به درون‌دادي تازه مي‌كند، متحول مي‌شود. به اين ترتيب سيستم امري خودساخته يا (Auotopoietic) است.

 اكنون دقت كنيم كه اين نظريه سيستم‌ها در علوم‌اجتماعي و انساني چگونه كار كرده است. در سال‌هاي پس از جنگ جهاني دوم مفهوم "سيستم اجتماعي" كه جامعه‌شناس امريكايي تالكوت پارسونز (T.Parsons) پيش كشيده بود (و مهم‌ترين كتاب او نيز همين عنوان را داشت) مفهوم اصلي در بررسي‌هاي جامعه‌شناسانه و سياسي در ايالات‌متحده امريكا بود. رابرت ك. مرتون(R.K. Merton) جامعه‌شناس ديگري بود كه در تدوين سيستم اجتماعي و تدقيق پايه‌هاي كاركردگرايانه آن نقش داشت، همچنين بايد به‌طور خاص از آثار ديويد ايستون(D.Easton) يادكرد كه نظريه سيستم سياسي را ارائه كرد و صريح‌تر از دو نويسنده ديگر از نگرش ايستا و توجيه‌گر سيستم دفاع كرد. در طول دو دهه روش بررسي سيستم‌ها بر محيط علمي و دانشگاهي امريكا در رشته‌هاي علوم اجتماعي سلطه كامل داشت و در پايان دهه 1960 رونق خود را از دست داد. شكلي از اين نظريه باعنوان "تحليل سيستمي" تا امروز باقي مانده اما دست‌كم در حوزه علوم‌اجتماعي، ديگر آن اهميت و سلطه علمي قديم را ندارد. نگرش سيستمي براساس قبول الگوي خودكار تبديل برون‌داد‌ها از طريق پس‌خورد به درون‌داد‌هاي تازه، جانشين نگرش سنتي و نظريه‌هاي ارگانيستي درباره جامعه شده بود. كوشش در برپايي علومي تحصلي براساس داده‌‌هاي آماري و كمي، دقت به موقعيت مشخص آنچه هست، گريز از بررسي‌هاي تاريخي و انتقادي و تكيه به بنياد متافيزيكي "نظريه گزينش بخردانه" سبب شد كه دركي ايستا از جامعه شكل گيرد، هرگونه تكيه به نگرش تاريخي و "درزماني" حذف شود و بررسي ريزنگرانه از گروه‌هاي كوچك و مسائل محلي رونق يابد. نتيجه اين نگرش بي‌دقتي تام به تحول و ضرورت تشخيص گرايش‌هاي درازمدت و تخمين دامنه دگرگوني‌هاي ممكن در آينده بود. نگرش سيستمي گونه‌اي اطمينان به ثبات سيستم را فراهم مي‌آورد. انديشه به بحران‌هاي سيستم را "امري پارانوييك"(Paranoiac) معرفي مي‌كرد و درصدد حذف آن بود و بر اين اطمينان دامن مي‌زد كه هر بحران راه‌حلي هم در درون سيستم دارد. انگار سرانجام روياي قديمي علم تحصلي تحقق يافته بود كه قانون‌هايي به استحكام و صلابت قوانين علوم‌طبيعي در مورد زندگي اجتماعي جست‌وجو و يافته شوند تا نشان داده شود كه شيوه كنوني توليد و زندگي اجتماعي جاوداني است. اين‌سان، "شيوه زندگي امريكايي"(American way of life) بخردانه، مطمئن و برقرار به چشم مي‌آمد.

 شكل ديگري از اين نظريه در آثار نويسنده آلماني نيكلاس لومان(N.Luhmann) ظاهر شد كه انتقادهاي هابرماس(J.Habermas) به بحث‌هاي او بسيار مشهور شده‌اند. طرح لومان از سيستم، بويژه در مهم‌ترين كتابش يعني سيستم اجتماعي، درآمدي به يك نظريه كلي مشابه طرح پارسونز است يعني او نيز سيستم (ازجمله سيستم اجتماعي) را همچون ماشين (دستگاهي خودكار) و ارگانيسمي با مرزهاي دقيق و مشخص مي‌شناسد و كنش‌هاي عناصر را به اين دليل بي‌اهميت مي‌داند كه فرض مي‌كند آنها تابع قانون‌هاي كلي كاركردهاي درون سيستم و قانون‌هاي (البته بسيار دشوار قابل فهم) ارتباط سيستم با محيط خارجي آن هستند. لومان بيش از نويسندگاني كه پيش‌تر از آنها ياد كردم بر دو عامل تأكيد دارد: 1ـ معناي بيناكنش‌ها (Interactionc) يا كنش‌هاي ارتباطي و ارتباط‌هاي دروني 2ـ ارتباط ميان خرده‌ سيستم‌ها درون يك ابرسيستم و نيز ارتباط ميان هر سيستم با محيط بيروني‌ آن.

در مورد نخست مسئله مهم كشف اين نكته است كه چگونه سيستم كنش‌ها را با يكديگر همخوان و همه را با معنا مي‌كند. با معناكردن كنش يعني ساختن زمينه‌اي دلالتي و تأويلي براي عناصر سيستم. به عبارت ديگر عناصر سيستم اجتماعي يعني افراد با زمينه‌اي تأويلي روبه‌رو مي‌شوند كه نظام براي آنها آفريده است، آنان در اين زمينه جهان را براي خود معنا مي‌كنند و معناهاي مشترك مي‌سازند. اين معناها نيت‌مند و روي‌آورنده نيستند بلكه تحميلي‌اند. مثال مشهور لومان سازوكار كنش‌هاي اقتصادي است كه در سيستم اقتصادي هر كنش به شيوه‌اي نظام‌مند از پي كنش ديگر مي‌آيد و فارغ از خواست‌هاي ذهني و نيت‌هاي افراد شكل مي‌گيرد. در مورد نكته دوم لومان مي‌پذيرد كه هنوز ديدگاه نظري درباره ارتباط نظام و محيط كامل نشده اما آن را مهم‌ترين مسئله مي‌داند. او در مجلد دوم از مجموعه پنج جلدي مقاله‌هايش به‌نام روشنگري جامعه‌شناسانه (Soziologische Aufklarung) (ص 210) اعلام كرده كه مسئله بنيادين نظريه سيستم‌ها ارتباط سيستم با محيط بيروني و ارجاع‌هاي ممكن از داخل سيستم به خارج است كه ناگزير شكل تحليل‌هاي كاركردگرايانه به خود مي‌گيرد.

 نظريه سيستم اجتماعي هرگونه تعلق تاريخي و هر نگرش استوار به نيت و خواست افراد را ناديده مي‌گيرد. ديگر مهم نيست كه فرد انسان يعني موجود زنده و مشخص كيست. وابستگي به او جامعه‌اي خاص، تاريخي معين، فرهنگ، خانواده، طبقه و غيره كنار گذاشته مي‌شود. موقعيت اجتماعي و پايگاني او همراه با نظام فكري و ارزشي (جهان فكري و عقيدتي) او بي‌اهميت معرفي مي‌شوند و همه‌چيز به نقش‌هاي اجتماعي‌اي كه در شبكه دروني روابط داخل سيستم تعيين مي‌شوند فروكاسته مي‌شود. به عبارت بهتر شي‌شدگي انسان و كار بيگانه شده و از خودبيگانگي كه ماركس با آن دقت و ظرافت نظري بيان كرده بود اينجا نه‌فقط مورد انتقاد قرار نمي‌گيرد بلكه پايه و مبناي تحليل نظري مي‌شوند. روش سيستمي يك روش تجريدي و خوانا با الگوهاي كمي و رياضي است. اين روش تنوع شكل‌هاي زندگي اجتماعي را ناديده مي‌گيرد و در نتيجه منش راستين و پوياي اين زندگي را درك‌ناشده رها مي‌كند. به‌عنوان نظريه سروكارش با توصيف است و نه با شناسايي. به همين دليل نمي‌تواند مناسبات علّي اجتماعي را توضيح بدهد. تنها به توصيف صرف و مفاهيم تجربي و نيروي مشاهده‌گري استوار است. هر نگرش نمادين و ارزشي را حذف مي‌كند و كل فراشد مهم تحول فرهنگي و ارزشي زندگي اجتماعي را به زمينه‌اي معنايي كه سيستم مي‌سازد محدود مي‌كند. نگرشي است مكانيكي و توجيه‌كننده، نه ديالكتيكي و ناقد. روشن است كه چنين نگرش غيرتاريخي و بسته‌اي با روح بصيرت تاريخ‌نگرانه ديالكتيكي همخوان نيست. اينجا من به ياد عبارتي از مقاله "شي‌شدگي و آگاهي پرولتاريا" در كتاب تاريخ و آگاهي طبقاتي نوشته گئورك لوكاچ مي‌افتم: "ما زماني منش غيرتاريخي و ضدتاريخي انديشه بورژوايي را به روشن‌ترين شكل مشاهده مي‌كنيم كه مسئله امروزي را همچون مسئله تاريخي در نظر بگيريم." (متن انگليسي، ص 157).

 تمامي كاستي انديشه بورژوايي درباره تاريخ ناشي از اين واقعيت است كه نمي‌تواند زمان حاضر را همچون لحظه يا موقعيتي تاريخي در نظر بگيرد و بشناسد. يك دليل مهم تصميم‌گيري‌هاي نادرست حاكمان و نظريه‌پردازان و ايدئولوگ‌هايشان اين است كه نمي‌توانند بفهمند آنچه امروز به دست آورده‌اند يا تصاحب كرده‌اند در برهه و موقعيتي تاريخي رخ داده كه هيچ معلوم نيست فردا هم از آنِ آنان باشد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

22 بهمن 1386

ديالكتيك ‌(1)

بابک احمدی: دو ماهنامه چشم انداز ایران، شماره 34، آبان و آذر 1384.

 ويژگی‌های‌ ديالكتيك‌ هگل‌ چيست؟

بسيارند كساني‌ كه‌ هگل‌ را آغازگر برداشتي‌ تازه‌ و مدرن‌ از ديالكتيك‌ مي‌شناسند و اين‌ را يكي‌ از مهم‌ترين‌ دستاوردهاي‌ كار فلسفي‌ او و حتي‌ يكي‌ از رهاوردهاي‌ مهم‌ تاريخ‌ فلسفه‌ مي‌دانند. اما ظاهراً‌ خود هگل‌ چنين‌ اهميتي‌ براي‌ بحث‌اش‌ درباره‌ي‌ ديالكتيك‌ قائل‌ نبود. هيچ‌جا در آثار يا نامه‌هاي‌ او نخوانده‌ام‌ كه‌ كشف‌ يا آغاز بحث‌ تازه‌ از ديالكتيك‌ را دستاورد مهمي‌ در كار فلسفي‌ خود معرفي‌ كند. در واقع، اين‌ يكي‌ از ده‌ها نوآوري‌ فلسفي‌ او بود كه‌ در بخش‌ نخست‌ دانش‌نامه‌ي‌ علوم‌ فلسفي مطرح‌ شده‌ بود و چنين‌ مي‌نمايد كه‌ اهميت‌ يا ويژگي‌ خاصي‌ دست‌كم‌ از نظر خود او نداشت.

واژه‌ي‌ يوناني ‌dialektik از لفظ ‌dialegesthai به‌معناي‌ گفت‌وگو مي‌آيد. در مكالمه‌هاي‌ افلاطون‌ اين‌ لفظ‌ در توضيح‌ روش‌ خاص‌ سقراط‌ در پيشبرد بحث‌ به‌ كار مي‌رفت. سقراط‌ از مخاطب‌ خود مي‌خواست‌ تا حكمي‌ اثباتي‌ در تعريف‌ يا توضيح‌ مفهومي‌ (به‌ طور معمول‌ مفهومي‌ كلي) ارائه‌ كند، سپس‌ با طرح‌ پرسش‌هايي‌ درباره‌ي‌ برآيندهاي‌ اين‌ نظر اثباتي‌ مخاطب‌ را به‌ ورطه‌ي‌ تناقض‌گويي‌ مي‌كشاند، و با تاكيد بر تناقض‌ها او را وادار مي‌كرد تا با تعريف‌ يا توضيح‌ خود سقراط‌ كه‌ به‌ تدريج‌ در همان‌ پرسش‌هاي‌ دقيق‌ عنوان‌ و مطرح‌ مي‌شدند هم‌راي‌ شود. پيش‌ از سقراط‌ "زنون‌ ايليايي" ‌(Zenon of Elea) نيز در مباحث‌ فلسفي‌ روشي‌ از يك‌ نظر مشابه‌ روش‌ او را دنبال‌ مي‌كرد. زنون‌ با نمايش‌ تناقض‌هاي‌ ناشي‌ از حكم‌ فلسفيِ‌ پذيرش‌ امكان‌ حركت، دليل‌ مي‌آورد كه‌ حركت‌، ممكن‌ نيست. به‌ همين‌ دليل، در سده‌ي‌ نوزدهم‌ زنون‌ را بنيان‌گذار ديالكتيك‌ مي‌شناختند.

از نظر هگل‌ ديالكتيك‌ به‌ درگيري‌ در بحثي‌ ميان‌ دو متفكر، يا حتي‌ انديشه‌ي‌ يك‌ متفكر به‌ موضوع‌ مورد بررسي‌اش، مربوط‌ نمي‌شود. او ديالكتيك‌ را به‌عنوان‌ يك‌ روش‌ در تحقيق‌ امور معرفي‌ نمي‌كرد، بلكه آن‌ را تكاملِ‌ در خود و به‌طور مستقلِ‌ (گونه‌اي‌ از خود فراتر رفتنِ) موضوع‌ مورد بررسي‌ مي‌دانست، موضوعي‌ كه‌ مي‌تواند به‌عنوان‌ مثال‌ يك‌ شكل‌ آگاهي‌ يا يك‌ مفهوم‌ باشد. ديالكتيك‌ هگلي‌ نظريه‌اي‌ است‌ درباره‌ي‌ پيشرفت‌ موضوع‌ استوار به‌ تناقض‌هايي‌ كه‌ هر چند نخست‌ تركيب‌ناپذير مي‌نمايند، اما سرانجام‌ با هم‌ جمع‌ مي‌شوند، و شكلي‌ تازه‌ و پيشرفته‌تر مي‌يابند. اين‌ ديالكتيك‌ سه‌ مرحله‌ دارد: 1) يك‌ مفهوم‌ يا مقوله‌ هم‌چون‌ شكلي‌ ثابت، به‌ دقت‌ تعريف‌شده‌ و مستقل‌ از مفاهيم‌ يا مقوله‌هاي‌ ديگر به‌ نظر مي‌آيد. در فلسفه‌ي‌ هگل‌ اين‌ مرحله‌ي‌ فهم‌ است. 2 ) وقتي‌ به‌ اين‌ مفهوم‌ يا مقوله‌ مي‌انديشيم‌ ديگر شكلي‌ ثابت، تعريف‌شده‌ و قطعي‌ ندارد بلكه‌ به‌ صورت‌ دو يا چند مفهوم‌ يا مقوله‌ ظاهر مي‌شود كه‌ با هم‌ متناقض‌اند و اين‌ مرحله‌ي‌ خرد منفي‌ يا نقادانه‌ است. 3) نتيجه‌ي‌ اين‌ ديالكتيك‌ پيدايش‌ مفهوم‌ يا مقوله‌اي‌ جديد و برتر يا پيش‌رفته‌تر است‌ كه‌ نخست‌ به‌ نظر مي‌رسد شامل‌ همان‌ مفهوم‌ها يا مقوله‌هاي‌ پيشين‌ است‌ اما تناقض‌ آن‌ها رفع‌ شده‌ است. در واقع‌ مفهوم‌ يا مقوله‌اي‌ جديد متولد شده‌ است. اين‌ مفهوم‌ يا مقوله‌ي‌ جديد نتيجه‌ي‌ وحدت‌ تناقض‌ها است، و اين‌ مرحله‌ي‌ خرد تعمقي‌ يا اثباتي‌ است. هگل‌ به‌ فراشدي‌ معتقد بود كه‌ در آن‌ هر حكم‌ اثباتي‌ نفي‌ مي‌شود و از تركيب‌ آن‌ اثبات‌ و نفي‌ حكم‌ اثباتي‌ تازه‌اي‌ ساخته‌ مي‌شود كه‌ اين‌ يكي‌ هم‌ باز نفي‌ مي‌شود و فراشد ادامه‌ مي‌يابد. اين‌ همه‌ در بندهاي‌ 79 تا 82 جلد نخست‌ كتاب‌ هگل‌ دانش‌نامه‌ علوم‌ فلسفي‌ 1817 آمده‌اند، و يادآور كار بزرگ‌ فلسفي‌ او علم‌ منطق ‌1812 نيز هستند كه‌ در فصل‌ نخست‌ آن‌ از هستي، نيستي‌ و شدن‌ چون‌ سه‌ گانه‌اي‌ فلسفي‌ ياد شده، و شدن، "وحدت‌ تناقض‌ها" معرفي‌ شده‌ بود. هگل‌ در هر فراشد تكاملي‌ هم‌نهاده‌ (سنتز) را نتيجه‌ي‌ تركيب‌ نهاده‌ (تز) و برنهاده‌ (آنتي‌تز) مي‌ديد. بسياري‌ از نويسندگان‌ معتقدند كه‌ درك‌ هگل‌ از ديالكتيك‌ به‌ قلمرو خرد منحصر مي‌شد و او ديالكتيك‌ را در حد در خود تمايزساختن، از خود انتقاد كردن و سرانجام‌ پيشرفت‌ دروني‌ خرد مطرح‌ مي‌كرد. ولي‌ من‌ با برداشت‌ مايكل‌ اينوود(Michael Inwood) در صفحه‌ي‌ 82 كتاب‌ او "واژه‌نامه‌ي‌ هگل" (A Hegel Dictionary, Oxford, 1992.)‌ موافق‌ام‌ كه‌ از نظر هگل‌ "ديالكتيك‌ فقط‌ مشخصه‌ي‌ مفاهيم‌ نبود بلكه‌ مشخصه‌ي‌ چيزهاي‌ واقعي‌ نيز بود. مثال‌ مشهور هگل‌ در پيش‌گفتار "پديدارشناسي‌ روح‌" كه‌ تكامل‌ جوانه‌ به‌ گل‌ را پيش‌ مي‌كشد مثالي‌ است‌ از امري‌ يا حركتي‌ واقعي‌ و نه‌ از تكامل‌ ايده‌ها. از نظر هگل‌ ديالكتيك‌ چيزها و رويدادهاي‌ طبيعي‌ مستقل‌ است‌ از ديالكتيك‌ انديشه‌ي‌ ما درباره‌ي‌ آن‌ها، و اين‌ جنبه‌ي‌ امروزي‌ بحث‌ هگل‌ را نشان‌ مي‌دهد. تكرار مي‌كنم‌ كه‌ ديالكتيك‌ از نظر هگل‌ يك‌ "روش"‌ نيست. يعني‌ ابزاري‌ نيست‌ كه‌ يك‌ متفكر براي‌ تحقيق‌ در مورد موضوعي‌ به‌ كار گيرد، بلكه‌ نظريه‌اي‌ درباره‌ي‌ فراشد يا ساختار متحول‌ و تغييرپذير دروني‌ موضوع‌ (يعني‌ تكامل‌ آن) است. به‌ شكرانه‌ي‌ كار فلسفي‌ هگل‌ ما مي‌توانيم‌ ديالكتيك‌ را هم‌چون‌ فراشد حل‌ شدن‌ تعارض‌هاي‌ مفهومي‌ و اجتماعي‌ بدانيم. يعني‌ مناسبات‌ دروني‌اي‌ را درك‌ كنيم‌ كه‌ به‌ دليل‌ تعارض‌ها (و درواقع‌ تركيب‌ امور متناقض‌ و نفي‌ در نفي) منجر به‌ تعالي‌ وجه‌ انديشه‌ يا شكل‌ زندگي‌ مي‌شوند. اين‌ تعالي،‌ شكل‌ پيشرفت‌ و تكامل‌ دارد اما به‌ معناي‌ فراشدي‌ نيست‌ كه‌ مدام‌ و به‌طور پيگير در حال‌ پيشرفت‌ باشد. پيشرفت‌ در تماميت‌ حركت‌ نهفته‌ است‌ و در هر لحظه‌ مي‌تواند قابل‌ مشاهده‌ يا استنتاج‌ و اثبات‌ نباشد. با وام‌ گرفتن‌ تمثيل‌ مشهور هگل‌ يعني‌ اديسه‌ي‌ روح مي‌توان‌ پيشرفت‌ را حركتي‌ يا سفري‌ به‌ سوي‌ مقصود و هدفي‌ نهايي‌ دانست. اما مسير اين‌ حركت‌ تك‌خطي‌، مدام‌ پيش‌رونده‌ نيست. انگار مسافري‌ توقف‌ كند و حتي‌ به‌ عقب‌ برگردد و دوباره‌ حركت‌ به‌ جلو را آغاز كند. در اديسه‌ي‌ هگلي‌ سرانجام‌ به‌ مقصد مي‌رسيم‌ اما بارها اجزا مسير را پيموده‌ايم.

ماركس‌ چه‌ تحولي‌ در ديالكتيك‌ به‌ وجود آورد؟

‌ماركس‌ در پس‌گفتار به‌ چاپ‌ دوم‌ سرمايه ‌1873 نوشته‌ كه‌ روش‌ ديالكتيكي‌ او به‌ گونه‌اي‌ بنيادين‌ با روش‌ ديالكتيكي‌ هگل‌ تفاوت‌ دارد. به‌ نظر او هگل‌ ديالكتيك‌ را به‌ حركت‌ تكاملي‌ ايده‌ها محدود مي‌كرد، چون‌ ايده‌ها را آفريننده‌ي‌ واقعيت‌ مي‌شناخت، در حالي‌ كه‌ بايد ايده‌ها را نتيجه‌ي‌ تكامل‌ امور مادي‌ و واقعي‌ (و مناسبات‌ راستين‌ اجتماعي) دانست و درنتيجه‌ ديالكتيك‌ را به‌ عنوان‌ روشي‌ براي‌ فهم‌ تناقض‌هاي‌ ملموس‌ و موجود زندگي‌ اجتماعي‌ مطرح‌ كرد. از نگاه‌ ماركس، هگل‌ به‌ اين‌ دليل‌ ديالكتيك‌ را رازآميز كرده‌ بود كه‌ سرش‌ را بر زمين‌ نهاده‌ بود و دنيا را باژگونه‌ مي‌ديد. بايد او را دوباره‌ روي‌ پاهايش‌ ايستاند تا دنياي‌ واقعي‌ را ببيند. ماركس‌ پيش‌تر، در پيش‌گفتار كتاب‌ درآمدي‌ به‌ نقد اقتصاد سياسي ‌1859 اين‌ نكته‌ را مطرح‌ كرده‌ بود كه‌ دگرگوني‌ها و تكامل‌ فراساختار اجتماعي، سياسي، فكري، هنري‌ و ... (كه‌ در ترجمه‌هاي‌ فارسي‌ روبنا خوانده‌ شده) در تحليل‌ نهايي،‌ نتيجه‌ي‌ دگرگوني‌ها در بنياد اقتصادي‌ هستند (كه‌ به‌ زيربنا ترجمه‌ شده.) بنياد اقتصادي‌ هر جامعه‌ مناسبات‌ توليدي‌ مستقر در آن‌ (به‌ زبان‌ حقوقي: مناسبات‌ مالكانه) است. كليد فهم‌ تكامل‌ تاريخي‌ جوامع‌ بشري‌ دقت‌ به‌ شيوه‌ي‌ دگرگوني‌ مناسبات‌ توليدي‌ است. بايد دانست‌ كه‌ چگونه‌ مناسبات‌ توليدي‌اي‌ كه‌ موانعي‌ در راه‌ پيشرفت‌ نيروهاي‌ توليد هستند از ميان‌ مي‌روند و جاي‌ خود را به‌ مناسباتي‌ تازه‌ مي‌دهند. اين‌ دقت‌ به‌ بنياد اقتصادي‌ و مناسبات‌ توليد نتيجه‌ي‌ بينش‌ ماترياليستي‌ ماركس‌ بود و با بحث‌هاي‌ مدرسي‌ درباره‌ي‌ تقدم‌ و تأخر ماده‌ و آگاهي‌ تفاوت‌ داشت. ماترياليسم‌ ماركس‌ (چنان‌‌كه‌ خود او در نهاده‌هايي‌ در انتقاد به‌ فويرباخ مطرح‌ كرد) طبيعت‌گرايانه، جزمي‌ و مكانيكي‌ نيست، بلكه‌ براي‌ زندگي‌ فكري، اجتماعي‌ و تاريخي‌ انسان‌ ارزش‌ قائل‌ است‌ و آن‌ را ناديده‌ نمي‌گيرد. درك‌ ماركس‌ از ديالكتيك‌ نيز به‌ اين‌ معناي‌ خاص‌، دركي‌ ماترياليستي‌ است. يعني‌ ديالكتيك‌ روش‌ فهم‌ تكامل‌ ناشي‌ از وحدت‌ تناقض‌ها است‌ و اين‌ همه‌ در تماميتي‌ تاريخي‌ (تاريخ‌ انسان‌ كه‌ تاريخ‌ پيكار طبقاتي‌ است) معنا دارند. اصطلاح‌ درك‌ ماترياليستي‌ از تاريخ كه‌ در ايدئولوژي‌ آلماني آمده‌ راهنماي‌ شيوه‌ي‌ بيان‌ ديگري‌ است، درك‌ ماترياليستي‌ از ديالكتيكِ‌ تاريخ. الگوي‌ مورد نظر ماركس‌ در بررسي‌ و فهم‌ تاريخِ‌ انسان‌ فرض‌ وجود رشته‌اي‌ از وجوه‌ توليد است‌ كه‌ هر كدام‌ بنا به‌ تناقض‌هايي‌ كه‌ پديد مي‌آورند (و راه‌ را بر رشد نيروهاي‌ توليد يعني‌ نهادهاي‌ اقتصادي، نيروي‌ كار، شيوه‌هاي‌ توليد و تكنولوژي‌ مي‌بندند) جاي‌ خود را به‌ ديگري‌ مي‌سپارند. انسان‌ها از كمونيسم‌ آغازين‌ گام‌ به‌ جامعه‌هايي‌ باستاني‌ نهادند كه‌ به‌ طبقات‌، شكافته‌ شده‌ بودند. آنان‌ در اين‌ جامعه‌هاي‌ طبقاتي‌، تاريخ‌ خود را مي‌ساختند اما نه‌ در شرايط‌ گزينش‌ آزادانه‌ي‌ خودشان، بلكه‌ در محدوده‌اي‌ از امكانات‌ موجود كه‌ در آن‌ محصولات‌ ذهني‌ توليد انسان‌ در برابر او هم‌چون‌ ابژه‌هايي‌ بيگانه‌ ظاهر مي‌شدند. وجوه‌ توليد گوناگون‌ كه‌ استوار بر اين‌ شكاف‌ طبقاتي‌ بودند (و هستند) توانايي‌ راستين‌ انسان‌ را نمايان‌ نمي‌كنند، بلكه‌ او را از فراشد كار و توليد، محصول‌ كارش، ديگران و از خودش‌ بيگانه‌ مي‌سازند. در جامعه‌ي‌ كمونيستي‌ آينده‌ است‌ كه‌ انسان‌ به‌ معناي‌ واقعي‌ كلمه‌ انسان‌ خواهد بود و تاريخ‌ راستين‌ او آغاز خواهد شد. فراشد جاي‌گزيني‌ كمونيسم‌ آغازين ـ پي‌رفت‌ جامعه‌هاي‌ طبقاتي ـ كمونيسم‌ راستين، فراشدي‌ ديالكتيكي‌ است. هم‌چنين، كشف‌ تناقض‌هاي‌ بنيادين‌ (زيربنايي) يعني‌ تضاد ميان‌ رشد نيروهاي‌ توليد و شكل‌ موجود مناسبات‌ طبقاتي‌ و مالكانه‌ نيز ديالكتيكي‌ است.

نقش‌ "انگلس"‌ در تدوين‌ مباني‌ ماترياليسم‌ ديالكتيك‌ چه‌ بود؟

‌با انگلس‌ بحثي‌ آغاز شد كه‌ سرانجام‌ به‌ طرح‌ "ماترياليسم‌ ديالكتيكي" مننجر شد، هر چند خود او هم‌چون‌ ماركس‌ اين‌ اصطلاح، و نيز اصطلاح "ماترياليسم‌ تاريخي" را در هيچ‌ يك‌ از آثار خود به‌ كار نبرده‌ بود. در دهه ی پایانی سده ی نوزدهم نخستين‌ نسل‌ ماركسيست‌ها در پي‌ ساختن‌ علم‌ پرولتري، جهان‌بيني‌ جديد، سوسياليسم‌ علمي و دستگاه‌ منسجم‌ و دقيق‌ ايدئولوژيكي‌ با عنوان‌ ماركسيسم برآمده‌ بودند. با رشد نسبي‌ قدرت‌ طبقه‌ي‌ كارگر، پيشرفت‌ اتحاديه‌ها، تعاوني‌ها و احزاب‌ كارگري، امكان‌ نفوذ نمايندگان‌ احزاب‌ كارگري‌ در نهادهاي‌ دولتي‌ و به‌ ويژه‌ در پارلمان‌هاي‌ اروپايي، گسترش‌ عناصر هژمونيك‌ كارگري‌ (رهبري‌ مبارزات‌ دمكراتيك)، ضرورت‌ تدوين‌ آن‌چه‌ كارل‌ كائوتسكي‌ رهبر فكري‌ و سياسي‌ بين‌الملل‌ دوم‌، جهان‌بيني‌ كارگران خوانده‌ بود احساس‌ مي‌شد. بايد در برابر جهان‌بيني‌ بورژوايي‌، علم‌ راستين به‌ صدا در مي‌آمد. سوسياليست‌ها نيازمند پاسخ‌ دادن‌ به‌ تمامي‌ مسائل‌ اجتماعي‌ از جمله‌ مسائل‌ علمي‌ بودند و بايد بديل‌ نظري‌ قدرت‌مندي‌ هم‌ ارائه‌ مي‌كردند. از اين‌رو توجه‌ به‌ آثار ماركس‌ به‌ عنوان‌ برجسته‌ترين‌ متفكر پرولتري، كسي‌ كه‌ علمي‌ تازه‌ پديد آورده‌ بود كه‌ ديگر جهان‌ را تأويل‌ نمي‌كند بلكه‌ تغيير مي‌دهد، آغاز شد. سنگ‌پايه‌ي‌ سوسياليسم‌ علمي‌ ماركس، ديالكتيك‌ به‌ مفهومي‌ ماترياليستي‌ بود. بنا به‌ "ماترياليسم‌ تاريخي"، تاريخِ‌ انسان‌ مسيري‌ تك‌ خطي‌ است‌ كه‌ به‌ رشته‌اي‌ از وجوه‌ توليد تقسيم‌ شده و هر كدام‌ منش‌ اقتصادي‌ و ساختار طبقاتي‌ ويژه‌ي‌ خود و متفاوت‌ با ديگر وجوه‌ توليدي‌ دارند. دگرگوني‌هاي‌ تاريخي‌ نتيجه‌ي‌ شكستن‌ موانعي‌ است‌ كه‌ مناسبات‌ توليد در راه‌ رشد نيروهاي‌ توليد فراهم‌ مي‌آورند. در آن‌ از شناخت‌شناسي‌ و هستي‌شناسي‌ بنا به‌ آموزه‌هاي‌ ماركس‌ بحث‌ مي‌شود. انگلس‌ و برخي‌ از پيروان‌ ديگر ماركس‌ چون‌ لافارگ (Paul Lafargue)، ببل (August Bebel)، برنشتاين (Edvard Bernstein)، كائوتسكي (Karl Kautsky)، ويلهلم‌ ليبكنشت‌ (Wilhelm Liebknecht) به‌ اين‌ وظيفه‌ پرداختند. البته‌ آنان‌ خود را موظف‌ دانستند كه‌ در زمينه‌هايي‌ تازه‌ هم‌ بحث‌ كنند. انگلس‌ نتيجه‌ي‌ مطالعات‌ خود را در مردم‌شناسي، فهم‌ تاريخي‌ مناسبات‌ خويشاندي‌ و خانوادگي و علوم‌ تجربي‌ دوران‌ منتشر كرد. دو كتاب‌ او يكي‌ در رد نظريات‌ دورينگ‌ (Duhring) با عنوان آنتي‌دورينگ‌ 1878  ديگري‌ ديالكتيك‌ طبيعت ‌(1925) (كه‌ پس‌ از مرگ‌ او در1925 در مسكو منتشر شد) از مباني‌ اين‌ بينش‌ و علم‌ تازه‌ي‌ پرولتري بحث‌ كردند. اين‌ آثار به‌ زباني‌ همه ‌فهم‌ و ساده‌ نوشته‌ شدند. بحث‌ از ديالكتيك‌ به‌ طور عمده‌ در فصل‌هاي‌ سيزدهم‌ و چهاردهم‌ از نخستين‌ بخش‌ آنتي‌دورينگ‌ و در دو يادداشت‌ در ديالكتيك‌ طبيعت‌ آمده‌ است. قاعده‌بندي‌ ديالكتيك‌ در قانون‌هاي‌ كلي‌ (قوانين‌ تبديل‌ كميت‌ به‌ كيفيت‌ و برعكس، وحدت‌ امور متضاد، نفي‌ در نفي، تكامل‌ نتيجه‌ي‌ نزاع‌ اضداد است) ذكر مثال‌هایی چون‌ حركتِ‌ ناشي‌ از دو قطب‌ مثبت‌ و منفي‌ الكتريسيته، يا تركيب‌ مواد شيميايي، بازنويسي‌ قوانين‌ ديالكتيك بر اساس‌ دستاوردهاي‌ علوم‌ طبيعي، پيروي‌ علم‌ اجتماعي‌ و تاريخي‌ از علوم‌ تجربي‌ فيزيكي‌ و طبيعي، همه‌ نتيجه‌ي‌ بينش‌ ‌ مندرج‌ در اين‌ آثار انگلس‌ هستند. انگلس‌ خواهان‌ كشف‌ يك‌ نظريه‌ي‌ همگاني‌ و كلي‌ درباره‌ي‌ طبيعت‌ و تاريخ‌ تاويلي‌ داروين‌گونه‌ از تكامل‌ شده‌ بود و تاثير انديشه‌هاي‌ هاكل‌(Haekel) بر او آشكار بود. اين‌ برداشت‌ها از راه‌ كائوتسكي، پلخانف، لنين‌ (Lenin) و بوخارين (Bukharin)‌ به‌ كمونيست‌هاي‌ سده‌ي‌ بيستم‌ به‌ ارث‌ رسيد. ايمان‌ عارفانه‌ي‌ آنان‌ به‌ پيروزي‌ نهايي‌، نتيجه‌ي‌ تحليل‌شان‌ از تكامل‌ جبري‌ تاريخ‌ به‌ سوي‌ كمونيسم‌ بود.

ويژگي‌ها و تفاوت‌هاي‌ درك‌ لنين، استالين‌ و مائو از ديالكتيك‌ چه‌ بود؟ آيا اين‌ افراد مهم‌ترين‌ كساني‌ بودند كه‌ بحث‌ ماركسيستي‌ در مورد ديالكتيك‌ را پيش‌ بردند؟

به‌ گمان‌ من‌ نوشته‌هاي‌ كساني‌ چـون‌ لـوكـاچ (Lukacs)، آلتوسـر (Althosser)، آدورنـو (Adorno)، سـارتـر (Sartre)، كـوزك‌ (Kosik) و كولتي (Colletti)‌ در زمينه‌ي‌ ديالكتيك‌ مهم‌ است. براي‌ مثال، نوشته‌هاي‌ كولتي‌ چون‌ هگل‌ و ديالكتيكِ‌ ماده و ماترياليسم‌ ديالكتيك‌ و هگل و به‌ ويژه‌ تناقض‌ ديالكتيكي‌ و غيرِ‌ تناقض بسيار مهم‌اند. مقاله‌ي‌ آخري‌ در اثبات‌ اين‌ نكته‌ است‌ كه‌ ديالكتيك‌ از ايدئاليسم‌ جدايي‌ناپذير است. حكمي‌ كه‌ نزديك‌ هشتاد سال‌ پيش‌تر به‌ شكلي‌ ديگر و از راهي‌ ديگر برنشتاين‌(Bernstein) نيز آن‌ را مطرح‌ كرده‌ بود.

از آثار فلسفي‌ لنين‌ يكي‌ ماترياليسم‌ و امپيروكريتيسيسم‌ (1907) است‌ كه‌ به‌ انتقاد از چند آيين‌ فلسفي‌ به‌ نسبت‌ مشهور آن‌ دوران‌ اختصاص‌ داشت‌ و دفاعيه‌اي‌ از مباني‌ ماترياليسم‌ ديالكتيكي‌ است‌ در بين‌الملل‌ دوم، كتابي‌ است‌ در دفاع‌ از رئاليسم‌ فلسفي‌ و انتقاد به‌ هرگونه‌ نسبي‌نگري‌. اين‌ كتاب‌ هم‌چون‌ تمامي‌ آثار لنين‌ لحن‌ جدلي‌ دارد. بايد به‌ صراحت‌ گفت‌ كه‌ پلخانف‌ به‌ تدوين‌ بحثي‌ جدي‌ در زمينه‌ي‌ ديالكتيك‌ و به‌ ويژه‌ ماترياليسم‌ تاريخي‌ خدمت‌ كرد و اگر كسي‌ بخواهد با اين‌ مباحث‌ آشنا شود بايد آثار او را مطالعه‌ كند. اثر فلسفي‌ ديگر لنين‌ حاشيه‌هايي‌ است‌ كه‌ او بر علم‌ منطق هگل‌ نوشته‌ و اين‌ به‌ سال‌هاي‌ جنگ‌ اول‌ جهاني‌ بازمي‌گردد كه‌ او در زوريخ‌ به‌ سر مي‌برد و فرصت‌ مطالعه‌ي‌ فلسفه‌ي‌ هگل‌ را يافته‌ بود. در حاشيه‌هايي‌ كه‌ نوشته‌ و به‌ صورت‌ مجلد 38 مجموعه‌ي‌ آثار او منتشر شده‌ ديدي‌ فلسفي‌تر يافته‌ است. در نوشته‌ها و سخنراني‌هاي‌ لنين‌ پس‌ از انقلاب‌ اكتبر به‌ جوانان‌ حزبي‌ رهنمود مي‌دهد كه‌ با مطالعه‌ي‌ آثار ماركس، انگلس‌ و پلخانف‌ به‌ روش‌ ديالكتيك مسلح‌ شوند. نظريه‌پردازان‌ بلشويك‌ ديگر از جمله‌ نيكلاي‌ بوخارين‌ و لئون‌ تروتسكي‌ (Trotsky) ديالكتيك‌ را روشي‌ در تحليل‌ تناقض‌ها و كشف‌ وحدت‌ تضادها و قانون‌ تكامل‌ مي‌دانستند. نگرش‌ لنين‌ پس‌ از مرگ‌ش‌، به‌ عنوان‌ دستاورد بزرگ‌ نظري‌ پس‌ از ماركس‌ پذيرفته‌ شد. در رساله‌اي‌ كه‌ به‌ نام‌ استالين‌ با عنوان‌ ماترياليسم‌ ديالكتيكي منتشر شد، ماترياليسم‌ ديالكتيكي‌ به‌ معنايي بود‌ كه‌ كمونيست‌ها را عليه‌ علم‌ و فلسفه‌ي‌ بورژوايي مسلح‌ كند. برخي‌ از كمونيست‌ها در دهه‌ي‌ 1950 از تقابل‌ منطق‌ ديالكتيك با منطق‌ صوري سخن‌ مي‌راندند و ديالكتيك‌ را شكلي‌ عالي‌تر از منطق‌ ارسطويي‌ مي‌دانستند.

در رساله‌ي‌ مشهور مائو با عنوان‌ درباره‌ي‌ تضاد كه‌ در سال‌هاي‌ جنگ‌ با ژاپن‌ نوشته‌ شده‌ مائو با پيش‌ كشيدن‌ دو گونه‌ تضاد (تضاد آنتاگونيستي‌ و تضاد غيرآنتاگونيستي) راه‌ را گشود. او براي‌ وحدت‌ با كومين‌تانگ‌ (حزب‌ حاكم‌ به‌ رهبري‌ چيان‌كاي‌چك) اين‌ نكته‌ را پيش‌ كشيد كه‌ اكنون‌ تضاد كمونيست‌هاي‌ چيني‌ با ژاپن‌ آنتاگونيستي‌ است‌ اما تضادشان‌ با كومين‌تانگ‌ غير آنتاگونيستي‌ است. اين‌ است‌ كه‌ در جنگ‌ با متجاوزان‌ ژاپني‌ با دشمن‌ قديمي‌ خود متحد مي‌شوند. پس‌ از پايان‌ جنگ‌ با ژاپن‌ تضاد با كومين‌تانگ‌ آنتاگونيستي‌ شد و جنگ‌ تا براندازي‌ حكومت‌ چيان‌كاي‌چك‌ ادامه‌ يافت. در سال‌هاي‌ دهه‌ي‌ 1960 كه‌ در اروپا و ايالات‌ متحده جنبش‌ دانشجويي‌ راديكال، اعتصاب‌هاي‌ كارگري‌ و تظاهرات‌ مردمي‌ خاصه‌ عليه‌ جنگ‌ در ويتنام‌ به‌ راه‌ افتاده‌ بود برخي‌ از كمونيست‌هاي‌ اروپايي‌ (از جمله‌ لويي‌ آلتوسر) اين‌ رساله‌ي‌ مائو و ديگر نوشته‌هاي‌ فلسفي‌ او را گام‌هايي‌ به‌ پيش‌ در بحث‌ از ماترياليسم‌ ديالكتيكي‌ محسوب‌ كردند. آنان‌ يادآور شدند كه‌ مائو بيش‌تر به‌ وحدت‌ امور متضاد انديشيده‌ بود تا به‌ تخالف‌ آشتي‌ناپذير. آنان‌ نوشته‌هاي‌ مائو را راهنماهاي‌ فكر فلسفي‌ دوران‌ معرفي‌ كردند.

متفكران‌ سده‌ي‌ نوزدهم‌ با دو مساله‌ي‌ مهم‌ در مورد دانش‌ اجتماعي‌ روبرو بودند كه‌ اين‌ مسائل‌ از جنبه‌هايي‌‌ براي‌ متفكران‌ پيش‌ از آن‌ها در دوران‌ روشن‌گري‌ هم‌ مطرح‌ بودند: 1) آيا ما مي‌توانيم‌ به‌ يك‌ علم‌ اجتماعي‌ دست‌ يابيم‌ يا به‌ ضـرورت‌ ناگزيريم‌ كه‌ به‌ علوم‌ مختلف‌ اجتماعي‌ متوسل‌ شويم؟ 2) تفاوت‌ اين‌ علم‌ يا علوم‌ اجتماعي‌ با علوم‌ تجربي‌ (فيزيكي‌ و طبيعي) در چيست؟ علم‌باوري‌ سده‌ي‌ نوزدهمي‌ از يك‌سو، و اقتدار مباحث‌ تازه‌ در علوم‌ طبيعي‌ (مهم‌ترين‌ نمونه‌اش‌ داروينيسم) از سوي‌ ديگر به‌ اين‌ مباحث‌ راستايي‌ خاص‌ بخشيدند. اين‌ مسير را مي‌توان‌ پيروي‌ شيوه‌ي‌ ادراك‌ و روش‌ علمي‌ در علوم‌ اجتماعي‌ از شيوه‌ي‌ ادراك‌ و روش‌ علوم‌ فيزيكي‌ و طبيعي‌ دانست. پوزيتيويسم‌ كه‌ در نيمه‌ي‌ دوم‌ سده‌ي‌ نوزدهم‌ در گفتمان‌هاي‌ علوم‌ اجتماعي‌ مطرح‌ و چيره‌ شد به‌ اين‌ پيروي‌، گردن‌ نهاده‌ بود. نخستين‌ نشانه‌هاي‌ ضرورت‌ جدايي‌ روش‌هاي‌ علوم‌ اجتماعي‌ و علوم‌ طبيعي‌ در آثار متفكران‌ آلماني‌ اواخر سده‌ي‌ نوزدهم‌ پديد آمد. در آن‌ ميان، نوشته‌هاي‌ ويلهلم‌ ديلتاي‌ (Dilthey) نقش‌ مهمي‌ داشتند. او از سال‌ 1883 به‌ تفاوت‌ ميان‌ روش‌هاي‌ علوم‌ طبيعي‌ و تاريخي‌ توجه‌ كرده‌ بود. او با جدا دانستن‌ روش‌ توصيف‌ و تبيين‌ علمي‌ (ويژه‌ي‌ علوم‌ طبيعي) از روش‌ تاويل‌ (ويژه‌ي‌ علوم‌ اجتماعي) گام‌ نخست‌ را در اين‌ بحث‌ برداشت. يك‌ سال‌ بعد ويلهلم‌ ويندلباند (Windelband) تاكيد كرد كه‌ فلسفه‌ و علوم‌ اجتماعي‌ روش‌هايي‌ كاملاً‌ متفاوت‌ از روش‌هاي‌ علوم‌ طبيعي‌ و فيزيكي‌ دارند، و اين‌ بحـث‌ را هاينريش‌ ريكـرت‌ (Rickert) نيز در بررسي‌ تاريخ‌ فلسفه‌ دنبال‌ كرد. مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ دواليسم(Dualism) روش‌شناسانه‌ يا "دو منطق" متفاوت‌ مطرح‌ شدند. در فلسفه‌ي‌ علم‌ سده‌ي‌ بيستم‌ كوشش‌ شد تا اين‌ تفاوت‌ تدقيق‌ شود. سارتر به‌ خوبي‌ نشان‌ داده‌ ماترياليسم‌ ديالكتيكي‌، نظريه‌ي‌ همگاني‌ تكاملي‌ است‌ كه‌ در مورد طبيعت‌ و تاريخ‌ يكسان‌ صادق‌ است. هم‌چنين‌ نمايان‌گر باور به‌ منش‌ تاثيرپذير و پي‌پديدارانه‌ي‌ آگاهي‌ به‌ دنبال‌ تكامل‌ طبيعي‌ است‌. انگلس‌ در لودويگ‌ فويرباخ و پايان‌ فلسفه‌ي‌ كلاسيك‌ آلمان نوشته‌ بود كه‌ مـا مفاهيـم‌ را در مغـز خـود به‌ گونـه‌اي‌ ماترياليستـي‌ درك‌ مي‌كنيـم. آن‌ها تصاويـر يا بـازخـوردهـاي (Abbilder) چيزهاي‌ واقعي‌ هستند... ديالكتيك‌ خود را به‌ علم‌ قوانين‌ كلي‌ حركت‌ در هر دوي‌ دنياي‌ بيرون‌ و انديشه‌ي‌ انسان‌ فرومي‌كاهد. هر دو رشته‌ي‌ قوانين‌ كه‌ در گوهر خود يكي‌ هستند، اما در بيان‌ خود، آن‌جا كه‌ ذهن‌ انسان‌ مي‌تواند از آن‌ها با خبر شود متفاوت‌ به‌ نظر مي‌رسند.

كساني‌ هستند كه‌ بر اساس‌ تجربه‌هاي‌ علمي‌ خود نظريه‌هايي‌ عنوان‌ مي‌كنند و تلاش‌ دارند تا اين‌ نظريه‌ها را بيازمايند و درستي‌ و خطاي‌ آن‌ها را دريابند. اينان‌ توانايي‌ كنار گذاشتن‌ نظريه‌ها را در نتيجه‌ي‌ آزمون‌هاي‌ تازه‌ دارند و به‌ معناي‌ دقيق‌ واژه‌ دانش‌مندند. در ميان‌ اينان‌ كساني‌ هنوز مي‌كوشند تا منطق‌ يكه‌اي‌ بيابند. كار آن‌ها با دستاوردهاي‌ تازه‌ در زمينه‌ي‌ پژوهش‌هاي‌ فلسفي‌ و فرهنگي‌ (از جمله‌ در گفتمان‌ پسامدرن Post-Modern) و نيز با برخي‌ از نتايج‌ مهم‌ بحث‌ در فلسفه‌ي‌ علم‌ (از جمله‌ نظريات‌ تامس‌ كوهن‌ (T.Kuhn) و پاول‌ فايرابند، (Feyerabend) خوانا نيست. اما روشن‌ است‌ كه‌ اين‌ ناهم‌خواني‌ هنوز به‌ معناي‌ نادرستي‌ نظر يا كار آن‌ها نيست. ماترياليستِ‌ متفكري‌ چون‌ روي‌ باسكارRoy Bhaskar از اين‌ دسته‌ است. او نويسنده‌ي‌ كتاب‌ مشهور يك‌ نظريه‌ي‌ رئاليستي‌ درباره‌ي‌ علم‌1975  است و در 1993 كتاب‌ مهمي‌ با عنوان‌ ديالكتيك، نبض‌ آزادي‌ نوشته‌ است. اميدوارم‌ كه‌ اين‌ كتاب‌ به‌ فارسي‌ ترجمه‌ شود. در اين‌ صورت‌ خواننده‌ي‌ فارسي‌ زبان‌ با تلاشي‌ تازه‌ و جدي‌تر در زمينه‌ي‌ انديشه‌ي‌ ديالكتيكي روبرو خواهد شد.

چرا در سال‌هاي‌ اخير (پس‌ از انقلاب ايران) بحثي‌ از ديالكتيك‌ در ميان‌ ما مطرح‌ نيست؟

‌ديالكتيك‌ در ميان‌ اهل‌ فرهنگ‌ و روشن‌فكران‌ ايراني‌ از دروازه‌ي‌ ادبيات‌ "ماركسيستي" وارد شد. اين‌ ادبيات‌ ترجمه‌ي‌ درس‌نامه‌هايی‌ از قبيل‌ كتاب‌ "اصول مقدماتي فلسفه" نوشته ژرژر پوليتزر بود كه‌ حزب‌ توده ایران‌ در انتشار آن‌ها نقش‌ داشت.

نوشته‌هاي‌ احسان طبري‌ در دهه‌ي‌ 1350 نمونه‌اي‌ تازه‌تر از آن‌ برداشت‌ بود. جز اين، برخي‌ از روشن‌فكران‌ كوشيدند تا دركي‌ ديگر از ديالكتيك‌ را به‌ خوانندگان‌ فارسي‌ زبان‌ بشناسانند. براي‌ مثال‌ ترجمه‌ي‌ آثاري‌ درباره‌ي‌ فلسفه‌ي‌ هگل و كتاب‌هايي‌ در زمينه‌ي‌ خاص‌ علوم‌ اجتماعي‌ از جمله‌ كتاب‌ گورويچ ‌(Gurvitch) درباره‌ي‌ ديالكتيك  را ارائه‌ مي‌كردند، منتشر شدند. ديالكتيك‌ به‌ معناي‌ دقيق‌ واژه،‌ استوار به‌ برداشتي‌ ماترياليستي‌ ميان‌ فعالان‌ و هواداران‌ احزاب‌ چپ‌رواج‌ داشت‌. اما نكته‌ اين‌جا است‌ كه‌ با همان‌ برداشت‌ در نوشته‌هاي‌ برخي‌ از مبارزان‌ مذهبي‌ هم‌ به‌ كار مي‌رفت. براي‌ مثال، فهم‌ سازمان‌ مجاهدين‌ از ديالكتيك‌ در اصل‌ استوار به‌ دركي‌ ماركسيستي‌ بود اما با اين‌ كوشش‌ دشوار همراه‌ شده‌ بود كه‌ جامه‌اي‌ اسلامي‌ به‌ تن‌ آن‌ كنند. همان‌طور كه‌ تاويلي‌ استوار به‌ دركي‌ تازه‌تر و شايد بتوان‌ گفت‌ راديكال‌تر از مفاهيمي‌ چون‌ عدل، قسط، جامعه‌ي‌ نبوي، شهادت‌ و غيره‌ آن‌ها را و شريعتي‌ را به‌ گونه‌اي‌ سوسياليسم‌ نزديك‌ مي‌كرد كه‌ در جامعه‌ي‌ بي‌طبقه‌ي‌ توحيدي‌ جلوه‌ مي‌كرد. اكنون‌ افق‌ فرهنگي‌ ما دگرگون‌ شده‌ است. گفتمان‌هايي‌ تازه‌ (از جمله‌ مباحث‌ پسامدرن، هرمنوتيك، تحليل‌ گفتمان، نوآوري‌هاي‌ فلسفه‌ي‌ تحليلي‌ و...) مطرح‌ شده‌اند. با مطالعه‌ي‌ سرچشمه‌هاي‌ ژرف‌ دیالکتیک در فلسفه‌ي‌ ايدئاليستي‌ آلمان‌ و هگل و دركي‌ تازه‌ از نوشته‌هاي‌ ماركس، زمان‌ انديشيدن‌ به‌ ديالكتيك‌ فرا رسيده‌ است، زيرا كسي‌ از انتقاد به‌ آن‌ هراس‌ ندارد. خرد انتقادي‌ سرانجام‌ كارش‌ را در قلمرو فرهنگ‌ ما آغاز كرده‌ است. اگر بگوييد كه‌ زمانه‌ي‌ ما هم‌چنان‌ روزگاري‌ دشوار براي‌ آزادانديشي‌ و انتقاد است‌ از قول‌ هگل‌ مي‌گويم‌ كه‌ جغد مينروا (Minerva)، الهه‌ي‌ خرد، در ظلمت‌ شب‌ بال‌هاي‌اش‌ را مي‌گشايد و به‌ پرواز درمي‌آيد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |