تبليغاتX
علوم سیاسی

21 شهریور 1386

شکاف جنسیتی در جامعه اطلاعاتی ایران

لیلا سعادتی: ماهنامه رونا، سال اول، شماره 4، تهران، شهریور 1385.

عدم دسترسي زنان به منابع ثروت، منزل، قدرت و اطلاعات در همه عرصه‌هاي زندگي جامعه ايراني آشكار و مشهود است. اين در حالي است كه مسؤولان دست اندركاران و برنامه‌ريزان معتقدند كه فناوري اطلاعات از لحاظ جنسيتي بي‌طرفانه است. آمار سال 84 نشان مي‌دهد كه هفت ميليون كاربر فعال اينترنت در كشور وجود دارد كه طي دو سال آينده به بيش از 15 ميليون نفر افزايش خواهد يافت. از تفكيك جنسيتي كاربران اينترنت در كشور آمار دقيقي وجود ندارد اما بر اساس آمارهاي غيررسمي و گفته‌هاي شفاهي، تعداد زنان كاربر اينترنت در همه جاي دنيا و از جمله ايران در مقايسه با كاربران مرد كمتر است.

زنان فقط 6 درصد كاربران اينترنت را در خاورميانه تشكيل مي‌دهند. اما بيشترين شكاف جنسيتي را در كاربرد اينترنت طي دهه 1990 مشاهده مي‌كنيم. به هر رو رشد روزافزون استفاده از اينترنت در جهان، زندگي انسان را با تغييرات جدي و شرايط نوين مواجه ساخته است.

و هر روز شاهد افزايش تعداد كاربران اينترنت در ايران هستيم. و نمي‌توان از تأثير اين فناوري به جامعه زنان چشم‌پوشي كرد. اما از آنجا كه در كشور ما مانند ساير پديده‌هاي جهاني، درك درست و علمي از فناوري‌هاي نوين وجود ندارد، استفاده از اينترنت نيز به لحاظ كيفي و كمي دچار چالش است.

 طبق بررسي‌هاي ميداني كه صورت گرفته است زنان در استفاده از اينترنت به چهار طريق عمل مي‌كنند. دختران جوان، دريافت و ارسال پست الكترونيكي، خريد كالا و سرگرمي را بيش از پسران ترجيح مي‌دهند. گروهي ديگر از زنان از طريق وبلاگ‌نويسي، به دنياي مجازي وارد مي‌شوند. در سال‌هاي اخير، افزايش وبلاگ‌نويسي در ميان زنان، نشانگر ميل روزافزون زنان در استفاده از اينترنت به عنوان زباني گويا براي بيان دردها، نقطه نظرها و حرف‌هايشان است.

گروهي ديگر از زنان نيز، در طراحي وب فعاليت مي‌كنند كه تعداد كمي از كاربران را تشكيل مي‌دهند. اما گروه چهارمي از زنان نيز از اينترنت به منظور تجارت استفاده مي‌كنند و يا در شرايطي دست به كارآفريني مي‌زنند.

گسترش تجارت الكترونيك كه چندان نگاه جنسيتي در آن دخالت ندارد، در تشويق و ترغيب اين گروه از زنان نقش به سزايي دارد. موضوع ديگري كه قابل تأمل است، نقش اشتغال يا عدم اشتغال زنان در كاربري اينترنت است. زنان شاغل بيشترين استفاده كننده از اينترنت محسوب مي‌شوند در حالي كه دسترسي مردان به اينترنت آمار آنان را در كاربري اينترنت افزايش داده است. اگر نگاه دقيق‌تري داشته باشيم مي‌بينيم كه همه ادارات، سازمان‌ها و... به اينترنت و كامپيوتر تجهيز شده‌اند و از آنجا كه مردان آمار بيشتري در زمينه اشتغال به خود اختصاص داده‌اند دسترسي آنان به اينترنت را افزايش داده است و به همين علت سهم مردان كاربر از زنان بيشتر است.

البته آنچه كه زنان جامعه ما بويژه در شهرهاي كوچك را از كاربري اينترنت محروم يا محدود كرده است، پايين بودن سطح سواد، وضعيت اقتصادي، درآمد خانواده، هنجارهاي فرهنگي و اجتماعي نواحي مختلف كشور است. تعداد كاربران زن در شهرهاي بزرگ به مراتب از شهرهاي متوسط و كوچك بيشتر است.

 اين در حالي است كه همين تعداد زنان كاربر در شهرهاي بزرگ آشنايي وسيعي از اينترنت ندارند و استفاده آنان محدود به مواردي خاص است. به طور كلي كاربران زن اينترنت را قشر شاغل، تحصيلكرده و جوان تشكيل مي‌دهد. و زنان خانه‌دار و غيرشاغل كاربر حرفه‌اي و مستمر اينترنت محسوب نمي‌شوند. به هر صورت استفاده از اينترنت توسط زنان آثار زيادي را متوجه جامعه زنان كشور مي‌كند.

[در حالي كه زنان شاغل بيشترين استفاده كنندگان از اينترنت محسوب مي‌شوند مردان دسترسي بيشتري به اينترنت دارند]

دهكده جهاني كه تمامي عرصه‌ها به تصرف اينترنت درآمده است، كاركردها، نقش، ديدگاه و عملكرد زنان را متأثر كرده است، در حالي كه هنوز جامعه ايران ميان سنت و مدرنيته دست و پا مي‌زند و چنين تضاد حاكمي، بر نگاه و كاركرد زنان جامعه تأثير متضادي برجاي مي‌گذارد. البته هر تعداد از زنان که براي دستيابي برابر جنسيتي در كاربري اينترنت تلاش كنند، با موانعی جدی برخورد می¬کنند. عدم آشنايي با زبان انگليسي، موقعيت جغرافيايي، عدم وجود امكانات مناسب با هزينه‌هاي سخت‌افزار و نرم‌افزار و نگهداري، عدم آشنايي به مهارت‌هاي انتشار و جستجوي اطلاعات و مهارت‌هاي ويژه رايانه و همچنين آگاهي محدود زنان در زمينه انواع فرصت‌هاي فراهم شده به وسيله فناوري اطلاعات و ارتباطات از جمله موانع قابل لمس در اين زمينه است. توانمندسازي و آموزش زنان كه يكي از محورهاي برنامه چهارم توسعه و چشم‌انداز بيست ساله آينده است، تغييرات كمي و كيفي كاربران زن اينترنت را رقم خواهد زد البته به شرطي كه موانع موجود از پيش روي زنان جامعه اطلاعاتي برداشته شود و تنها توجه و اهتمام به چنين مهمي از سوي دولت و نهادهاي وابسته نمي‌تواند گره‌گشاي چنين وضعيتي باشد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

20 شهریور 1386

آموزش و اقدامات اجتماعی برای توسعه

کاوه احمدی علی آبادی: ماهنامه رونا، سال اول، شماره 6، تهران، آذر 1385.

در طول سالهای اخیر کشورهای در حال توسعه به این دانش دست یافتند که ارتباط برای توسعه، فرایندی اجتماعی با رنگ و بوی آموزشی قوی است. و آن نه‌تنها راهی برای انتشار نوآوری‌ها است، بلکه مرحله‌ای از ایجاد آگاهی، اطلاع‌رسانی، مبارزه، کنترل، ارزیابی و ... است. به دلیل این جنبه‌های آموزشی، تکنولوژیها و کانالهای ارتباطی، تابعی از زمینه و مفاد آموزشی به شمار می‌روند. به عبارت دیگر، هدفهای آموزشی توسعه باید تعیین کنند چه نوع اقدامات و ارتباطی (شکل، محتوا) مناسب و مورد احتیاج است. این واقعیت که اغلب فعالیتهای آموزشی بیش از آنکه مردم را وادار به همکاری نماید، نیازمند همکاری ایشان است، و این شرایط خاصی را برای روشهای آموزشی ایجاد می‌کند.

مردم باید به نحوی انگیزه پیدا کنند تا علاقه به مشارکت، یادگیری، سازمان‌یابی و غیره را در خود پرورش دهند. وظیفه عمده ارتباط برای توسعه، ایجاد شرایط دلخواه برای مردم، به منظور درگیرشدن در فرایند تبادل نظر و آموختن است. اما متأسفانه نمونه‌های زیادی از پیامهایی که مؤثر و از جنبه آموزشی و فرهنگی مناسب باشد و جامعه را از این نقطه‌نظر توانمند و متحول سازد، در دست نیست. تعدادی از مشکلات و محدودیتها به کارگزاران و برنامه‌ریزان توسعه و حتی تهیه‌کنندگان رسانه‌ها مربوط می‌شود. در بسیاری از موارد می‌توان آموزشی را که به آنها داده می‌شود، به دلیل تکیه بر موضوعهای علمی، به بهای عدم توجه به موضوعهای انسانی مورد انتقاد قرار داد. رسانه‌ها برای تخصصی ویژه و نه به عنوان تعلیم‌دهنده یا عوامل ارتباط، تربیت شده‌اند. از این روی می‌بایست دانش فنی آنها را با بسیاری از بینشهای فرهنگی و آموزشی برای توسعه تکمیل کرد.

 

آموزش دست‌اندرکاران توسعه

بسیاری از کسانی که مسؤولیت‌هایی در زمینه برنامه‌های توسعه دارند، خود به خوبی آموزش ندیده‌اند تا آن را به دیگران منتقل ساخته یا اجرا کنند. در بسیاری از موارد آنچه مدیران اجرایی از توسعه آموزش دیده‌اند، ناکافی، یک طرفه و تنها بر دانش صرف متمرکز است و در موضوعهایی که می‌تواند جنبه‌های اجتماعی و تعلیم و تربیتی کار آنها را تسهیل کند، دچار نقص هستند. اگر بخواهیم در بهبود عملکرد نیروی مدیران و سایر مسؤولین دست‌اندرکار توسعه جدی باشیم، وجود دیدی منتقدانه در مورد آموزش، قبل و در حین کار برای آنها ضروری است. مواد درسی دانشگاهها و برنامه‌های آموزشی باید با طرحهایی در مورد نظام آگاهی محلی، روشهای مشارکتی توسعه، جامعه‌شناسی روستایی، تعاملات میان فردی، استفاده از رسانه‌های ارتباطی و موضوعهای مشابه غنی شود. چنین آموزشی احتمالاً به مسؤولان درکی بهتر از دانش فنی، اعتقادات و طرز عمل مردم داده و به آنها دیدگاهها و مهارتهای لازم را برای برقراری ارتباط بهتر با مردم خواهد بخشید. اگر بخواهیم به گونه‌ای آرمانی صحبت کنیم، هر کسی که در عرصه توسعه فعالیت می‌کند باید به عنوان رابط اطلاعات و واسطه عمل کند و دانش و اطلاعاتی را که مردم برای انتخاب راه خود در جهت توسعه نیاز دارند، فراهم آورد. دانش مسؤولان نه‌تنها باید به روز باشد، بلکه از نظر عملی نیز منطبق با شرایطی باشد که برنامه‌های توسعه در آن تحقق می‌یابد. بنابراین، در برنامه‌های آموزشی آنها باید تعادلی بین موضوعهای فنی، علمی و ارتباطی وجود داشته باشد. با این همه نباید فراموش کرد، توسعه باید در نهایت به عهده مردم باشد که در برنامه‌های خود در صورت نیاز از دولت و منابع خارجی کمک گیرند.

 

اهداف و راههای عملی آموزش

 دستیابی به اهداف برنامه توسعه کار آسانی نیست. چون مسؤولان با هدف اجرای سیاستهای ملی و در مناطقی متنوع و وسیع و با شرایط اجتماعی و فرهنگی متفاوت روبرو هستند و با ضرورتها و روشهای متفاوت و حتی متناقضی مواجه‌اند. اگر هر یک از ضرورتها، شرایط و روشهای متفاوت را در نظر نگیرند، با عدم موفقیت در اهداف برنامه‌ روبرو خواهند شد. علاوه بر این، آنها باید، با سازماندهی و مدیریت، کنترل دائمی پروژه‌ها و برنامه‌ها را فراهم سازند، مشارکت از پائین به بالا را تحقق بخشیده و توانمندی همکاران و زیردستان را با استفاده از توان بالقوه‌شان افزایش داده و از همه نوع ارتباط آموخته استفاده کنند. همه این‌ها مستلزم آموزش‌های تخصصی در سطوح مختلف و مرتبط با یکدیگر است. با این همه نباید این نکته را نادیده گرفت که مسؤولان و مدیران برنامه‌های توسعه تنها تهییج‌کنندگان مردم برای مشارکت در توسعه هستند. آنان باید یاد بگیرند که چگونه با مردم کار کنند، نه این که به جای مردم کار کنند. تنها مردم هستند که می‌توانند درباره نحوه تغییر زندگیشان تصمیم گیرند و این از وظایف کارشناسان و مسؤولان نیست. مشارکت در توسعه تنها در چنین فعالیتهایی مشترک و تعاملی است که از کاغذهای برنامه خارج شده و صورت واقعی و عملی به خود می‌گیرد. علاوه بر آن، آموزش باید شامل کلیه مخاطبان خود شود و نمی‌تواند تنها به گروه یا قشری خاص مختص گردد. از مدیران عالی گرفته تا مسؤولانی که با مردم تماس مستقیم دارند و از کارشناسان ارشد تا کارکنان غیرمتخصص.

 

 آموزش برای غلبه بر مشکلات برنامه با وجود تنگناها

 در برنامه‌های توسعه میان‌مدت در کشور ما، بسیاری از کاستی‌ها و محدودیت‌ها به عنوان علل عدم دستیابی به اهداف ذکر شده است. محدودیتها و تنگناها با آن که واقعیت داشته امّا شناسایی آنها و منظورشان از ضرورتهای برنامه‌های توسعه است ولی آنها هرگز نمی‌توانند دلیلی کافی برای عدم موفقیت برنامه‌ها باشند. چرا که چنان تنگناهایی در هر برنامه توسعه‌‌ای موجودند و برنامه نیز با درک تمامی ضروریتها و محدودیتها درصدد است تا موفقیت در کسب اهداف را مقدور سازد. مسؤولان اجرایی، مدیران و برنامه‌ریزان در کلاسهای آموزشی می‌بایست به خوبی تعلیم داده شوند که از وظایف آنهاست تا با وجود تمامی مشکلات بر تنگناها غلبه کرده و اهداف برنامه را تعقبیب نمایند. آنها باید وظایفشان را در چارچوب اهداف برنامه و نیازهای محلی، علایق سیاسی و رفاه اجتماعی، الزامات دیوانسالاری، انتظارات جامعه و خلاصه برنامه‌های بلندپروازانه و منابع ناکافی به انجام رسانند. تنگناها و محدودیتهای ذکر شده در برنامه‌ها به سبب این که توجیهی بر عملی نکردن برنامه‌های توسعه باشند در برنامه قید نشده‌اند، بلکه تنها برای آن است که کلیه دست‌اندرکاران با وقوف بدانها، اهداف برنامه‌ها را دنبال نموده و راههای عملی مناسبی اتخاذ نمایند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

19 شهریور 1386

نقش احزاب دوران انقلاب مشروطیت

حسن اصغری: ماهنامه نقد نو، سال سوم، شماره 13، تهران، تیر و مرداد 1385.

يك قرن از انقلاب مشروطيت گذشته است. اكنون مي‌توانيم نگاهي ژرف به گذشته بيفكنيم و روند پر تب‌وتاب اين يك قرن را كه كشورمان از سر گذرانده، ارزيابي كنيم. البته ارزيابي وقايع يكصد ساله‌ي كشورمان، كاري آسان و سهل نيست. پژوهشگر اين عرصه بايد توشه‌ي سنگين در اسلوب تاريخ‌نگاري و دانشي گسترده از رويدادها و وقايع يك قرن اخير كشورهاي جهان را در ذهن و حافظه‌ي خود ذخيره كرده باشد تا بتواند در اين راه سترگ گام بگذارد. البته تاكنون چنين كسي گام در اين راه نگذاشته است.

پرسش بنيادين من اين است كه ما اكنون در كجاي تمدن بشري ايستاده‌ايم؟ پس از گذشت يك قرن از انقلاب مشروطيت، اكنون جايگاه تاريخي ما در كدام نقطه‌ي تاريخي قرار دارد؟ مي‌دانيم كه عمر انسان‌ها كوتاه است و يكصد سال هم براي تحولات تاريخي، زمان چندان درازي نيست. درست است كه در دو دهه‌ي اخير با رشد ابزار توليد و همگاني شدن آموزش و پرورش و گسترش غيرقابل تصور تخصص‌ها و ارتباطات در عرصه‌ي اطلاعات، جهان با تحولاتي روبه‌رو شده كه در دو دهه، راه ده‌هزار ساله را طي كرده است. اما بحث در روند كند و تدريجي و گام‌به‌گام در تحولات اجتماعي ـ كه جامعه‌ي ايران از سر گذرانده است ـ هم‌چنان در رابطه با پژوهش تاريخي، جايگاه خود را دارد. ما در پژوهش تحولات و دگرگوني تاريخي جامعه‌ي ايران، در يكصد سال اخير، كاري بسيار گسترده پيشِ رو داريم، كه بايد انجام دهيم. ما نمي‌توانيم چشم برهم بگذاريم و ادعا كنيم كه جامعه‌ي ما از لحاظ ساختار سياسي و در كليت روبنايي خويش، دچار هيچ دگرگوني نشده و در بافت ساختار سياسي خود درجا زده است. اين‌گونه ادعاها نگاهي تاريخي به تحولات و دگرگوني‌هاي اجتماعي يك كشور نيست. نگاه صرف به ساختار قدرت حاكمه و نهادهاي آن، نمي‌تواند ما را به عمق تحولات تاريخي يك جامعه آگاه كند. براي راهيابي و آگاهي از تحولات كمي و كيفي جامعه‌ي ايران در يكصد سال اخير، مي‌بايد به تمام عرصه‌هاي اجتماعي نگاه كرد و همه‌ي زمينه‌ها را مورد مطالعه قرار داد تا دريافت كه ما اكنون در كجاي تاريخ ايستاده‌ايم و جامعه‌ي ما در طول اين يكصد سال تا چه حد دگرگوني پذيرفته است و ظرفيت آينده‌ي آن براي تحولات برق‌آساي جهاني تا چه اندازه آماده‌ي پذيرش است.

مي‌توان گفت كه انقلاب مشروطيت در تاريخ دوهزار و پانصد ساله، بزرگ‌ترين حادثه‌ي تاريخي تحول‌ساز ايران بوده است. متاسفانه پژوهشگران ما تاكنون به ريشه‌هاي اجتماعي و سياسي و اقتصادي و فرهنگي زمينه‌ساز اين انقلاب نپرداخته‌اند و تحليلي موشكافانه و روشنگرانه از آن ارايه نداده‌اند. با توجه به اسناد و مدارك وقايع‌نگارانه‌ي موجود، مي‌توان درباره‌ي حوادث و رويدادها و مواضع سياسي و اجتماعي شخصيت‌ها و بازيگران دوران انقلاب مطلب نوشت و كتاب تدوين كرد اما تكرار و بازنگاري وقايع و اعمال و رفتار شخصيت‌هاي نقش‌دار در وقايع انقلاب، هيچ تاثيري در گشايش زواياي تاريك و پنهان و هنوز كشف نشده‌ي تحولات انقلاب ندارند و چراغي هرچند كم‌سو بر تاريكي‌ها نمي‌افكنند. شاهديم كه نويسندگان و پژوهشگران در چند دهه‌ي اخير به بازنگاري وقايع انقلاب مشروطيت دست زده‌اند اما ديده‌ايم كه آثار اينان حتا قدرت القا و ارايه‌ي حوادث نگاشته شده‌ي مرجع، شصت هفتاد سال پيش وقايع‌نگاران را نيز ندارند و نوعي بازنگاري و تكرار كم‌رنگ و كم‌قوت كتاب‌هاي گذشته‌اند. ارايه‌ي اطلاعات تاريخي دست سوم و چهارم، بدون نگاه ژرف‌كاوانه به زمينه‌هاي شالوده‌اي، هيچ روزنه‌اي نو نمي‌گشايند.

به نظر من با اتكا به نظرگاه فلسفه‌ي تاريخ و با شناخت زيرساخت‌هاي اقتصادي و موقعيت تاريخي و روساخت‌هاي فرهنگي در مقطع ويژه‌ي اواخر دوره‌ي انقلاب مي‌توان به بازيابي زمينه‌هاي وقايع انقلاب مشروطيت دست يافت. نقش جناح‌ها و احزاب و جمعيت‌هاي سياسي و فرهنگي و آرايش طبقاتي و نقش روحانيون و دخالت كشورهاي بيگانه از جمله روسيه، انگليس، آلمان، عثماني و تا حدودي فرانسه، هر كدام نياز به نگارش و تدوين كتابي قطور دارند كه هنوز كساني آستين بالا نزده‌اند و جاده خالي است و رهرو مي‌طلبد. البته در نبود پژوهشگران جدي و حرفه‌اي در اين زمينه‌ها، ناگزير دست نويسندگان غيرحرفه‌اي بالا مي‌رود تا گام در جاده گذارند و به چيزي نظر اندازند كه مشغله‌ي ذهني‌شان نيست. ما البته در هيچ زمينه‌ي فرهنگي آدم حرفه‌اي به معناي واقعي كلمه نداريم و همه خارج از حرفه‌ي خويش راه مي‌روند و گاه‌گاه از باب تفنن يا نياز آن هم مقطعي، قلم مي‌چرخانند و بعد غلاف مي‌كنند.

مهاجرت و تشكيل كميته‌ي دفاع ملي يكي از وقايع مهم و حركت‌ساز تاريخ انقلاب مشروطيت است. مهاجرت مليون از تهران به قم و كرمانشاه كه به تشكيل شورايي به نام كميته‌ي دفاع ملي منجر شد. با تشكيل اين كميته، دولتي در دولت ايران پديد آمد و اعلام كرد كه كميته‌ي دفاع ملي براي مقابله با تجاوز لشكريان دو دولت روسيه و انگليس ايجاد شده است. در اين تاريخ يعني 1915 لشكريان دولت روسيه‌ي تزاري و امپراتوري بريتانيا در برخي نقاط ايران از جمله قزوين، بوشهر، شيراز، رشت و چند ماه بعد در همدان، كرمانشاه و كاشان پايگاه نظامي ايجاد كرده بودند و دولت مركزي نيز قادر به دفاع و واكنش سياسي در مقابل دو دولت متجاوز نبود.

در آغاز كميته‌ي دفاع ملي در قم به رياست سليمان ميرزا اسكندري رهبر حزب دمكرات پديد آمد و چند ماه بعد تركيب رهبري كميته تغيير پذيرفت و ميرزا محمد صادق طباطبايي رهبر حزب اعتداليون و مدرس ليدر هيات علميه در كادر رهبري آن وارد شدند.

پس از حمله‌ي انقلابيون «كميته‌ي ستار» رشت به تهران و فتح پايتخت و فرار محمدعلي شاه قاجار به روسيه و استقرار نظام مشروطه‌ي پارلماني در ايران، دو حزب دمكرات و اعتداليون از دو جناج مشروطه‌طلب با دو پايگاه مادي و اجتماعي و فرهنگي زاده شدند و گسترش يافتند و نمايندگان‌شان نيز با گزينش مردم، وارد مجلس شوراي ملي شدند. اين دو حزب بنا به مواضع سياسي و اجتماعي خود در آغاز در مقابل يكديگر ايستادند و گاه‌گاه درگيري‌شان منجر به اعمال تروريستي برضد شخصيت‌هاي برجسته‌ي وابسته به دو حزب شدند.

حزب دمكرات عموما از هسته‌هاي انجمن «اجتماعيون و عاميون» و انجمن‌هاي غيبي تبريز و آذربايجان مستقر در تهران و انجمن‌هاي كوچك آزادي‌خواه رشت و انزلي و «انجمن دروازه قزوين» ميرزا سليمان‌خان ميكده شكل گرفت. انجمن‌هاي مردمي در آغاز جنبش مشروطيت، در تهران به كوشش شخصيت‌هاي مردم‌گرا و آزادي‌خواه هم‌چون حيدرخان عمواوغلي و ميرزا سليمان‌خان ميكده و سليمان ميرزا اسكندري و سيدمحمد مساوات و بعدها تقي‌زاده و ابوالفتح‌زاده و منشي‌زاده و ده‌ها نفر ديگر پديد آمده بود. اين انجمن‌ها نقش بنيادي در حركت‌هاي انقلاب مشروطيت داشتند و در تعميق خواسته‌هاي مشروطه‌طلبان، نيروي محركه بودند.

مرام‌نامه و اهداف حزب دمكرات از كلياتي از مرام‌نامه و اهداف سياسي و اجتماعي احزاب سوسيال دمكرات كشورهاي اروپايي و روسيه اخذ شده بود. اسناد و مدارك و اظهارنظرها تاكيد دارند كه شخصيت‌هاي آزادي‌خواه ايراني، اصطلاح سياسي «سوسيال دمكرات» را معادل «عاميون واجتماعيون» ترجمه كرده بودند. به عنوان مثال، علي مسيو كه پايه‌گذار انجمن «عاميون و اجتماعيون» تبريز بود و بعدها انجمن غيبي و انجمن آذربايجان را ايجاد كرد، گرايش‌هاي سوسياليستي داشت و با سوسيال دموكرات‌هاي روسيه در ارتباط بود و با حزب سوسياليستي همت باكو به رهبري دكتر نريمان نريمان‌اف مبادلات فرهنگي و مسلكي داشت. البته نخستين انجمن عاميون و اجتماعيون در تهران و مشهد به كوشش حيدرخان عمواغلي پديد آمد و در رشت و انزلي نيز شعبه داير كرد.

هسته‌هاي نخستين حزب اعتداليون نيز در آغاز حركت مشروطه‌خواهي مردم تهران به شكل انجمن‌هاي كوچك و پراكنده با كوشش تجار و روحانيون آزاديخواه و شاهزادگان ناراضي و برخي ديوانيان محافظه‌كار و ميانه‌رو و فرزندان برخي فئودال‌هاي تحصيل كرده و ليبرال مسلك ايجاد شده بود. مي‌توان گفت كه مركز فرماندهي و مسلكي حزب اعتداليون در دست سيدمحمد طباطبايي بود كه يك روحاني آزادانديش و آزادي‌خواه بود و در انقلاب مشروطيت نيز نقش اساسي داشت. پسر اين روحاني سيد محمدصادق طباطبايي دبيركل حزب اعتداليون شد و با راهنمايي و تشويق پدر و با ياري عده‌اي از روحانيون از جمله بهبهاني و تجار و زمين‌داران كوچك حزب را مي‌گرداند. حزب اعتداليون شاهزاده فرمانفرما و سپهدار تنكابني و سردار معظم خراساني بعدها «تيمورتاش» كه هر سه از فئودال‌هاي بزرگ و ناراضي از دربار بودند را نيز به سوي اهداف سياسي و اجتماعي خود جلب كرد و از پشتيباني آنان در حاكميت پس از پيروزي مشروطه‌طلبان بهره‌ي فراوان گرفت.

دبيركل حزب دمكرات در آغاز فعاليت‌اش، حيدرخان عمواوغلي بود و دبير دوم تقي‌زاده. مساوات و سليمان ميرزا اسكندري و ميرزا سليمان ميكده و تربيت و ده‌ها شخصيت مردمي در رهبري اين حزب نقش فعال داشتند.

در كنار اين دو حزب فراگير و متشكل، گروهي تحت عنوان هيات علميه فعاليت مي‌كرد كه در واقع يك جمعيت مسلكي سوم بود و رهبرانش اغلب روحانيون بودند و بعدها مدرس گرداننده‌ي فكري اصلي‌اش شد. پس از استقرار نظام پارلماني در ايران اين دو حزب، بنا به ماهيت مسلكي و طبقاتي و برنامه‌ها و اهداف سياسي و اجتماعي‌شان نتوانستند در كنار هم به رقابت سياسي صلح‌آميز ادامه دهند و با برخوردهاي تند در مقابل يكديگر ايستادند. شاخه‌هاي نظامي اين دو حزب دست به ترور رهبران يكديگر زدند. برجسته‌ترين رهبران دو حزب كه به وسيله‌ي شاخه‌هاي نظامي آنان ترور شدند، سيد عبدالله بهبهاني كه وابسته به حزب اعتداليون بود و ميرزا علي‌ محمدخان تربيت كه از رهبران حزب دمكرات بود. درگيري دو حزب و ترور عده‌اي از رهبران باعث تبعيد دو تن از رهبران حزب دمكرات، حيدرخان عمواوغلي و تقي‌زاده از ايران شد. با خروج اجباري حيدرخان و تقي‌زاده، رهبري حزب دمكرات به‌دست سليمان ميرزا اسكندري افتاد. اما رهبري حزب اعتداليون هم‌‌چنان در دست محمدصادق طباطبايي فرزند محمد طباطبايي باقي ماند و در حاكميت سياسي نيز قدرتش تحكيم شد.

كشمكش سياسي و ايدئولوژيك اين دو حزب از سال 1908 تا سال 1915 ادامه داشت و تشكيل دولت‌ها و سقوط آنان گاه با گرايش به حزب دمكرات و گاه به حزب اعتداليون شكل مي‌گرفت. البته جمعيت «هيات علميه» عموما به حزب اعتداليون گرايش داشت و در مجلس نيز از مواضع اعتداليون پشتيباني مي‌كرد. فرمانفرما و تا حدودي وثوق‌الدوله و سپهدار تنكابني با ياري حزب اعتداليون چند دوره كابينه تشكيل دادند كه همواره از سوي حزب دمكرات و نمايندگان‌شان در مجلس با مخالفت روبه‌رو مي‌شدند. سردار اسعد بختياري و مستوفي‌الممالك همواره به حزب دمكرات گرايش داشتند و مستوفي چندبار با كمك و ياري حزب دمكرات دولت تشكيل داد.

اغلب رهبران و اعضاي حزب دمكرات فرزندان تجار كوچك و پيشه‌وران و كارمندان دولت و فرزندان زمين‌داران كوچكِ به فرنگ رفته و تحصيل‌كردگان دارالفنون بودند. حيدرخان عمواوغلي كه در آغاز تشكيل حزب، رهبري آن را به عهده داشت، مهندس برق بود و در روسيه تحصيل كرده بود و كارخانه‌ي برق سرمايه‌دار معروف و مشروطه‌طلب امين‌الضرب را مي‌گرداند و از امين‌الضرب حقوق دريافت مي‌كرد. تقي‌زاده، مساوات، تربيت و ميكده از فرزندان تجار كوچك بودند. حزب دمكرات در مدت چند سال توانست بسياري از فرهيختگان فرهنگي و اهل قلم و تحصيل‌كردگان داخلي و خارجي و پيشه‌وران و كارگران كارگاه‌هاي كوچك و حتا تجار آزادي‌خواه را به سوي اهداف اجتماعي و سياسي خود جلب كند.

در سال 1333 هجري قمري مصادف با 1914 مجلس سوم توسط احمدشاه گشايش يافت. مجلس سوم با تركيب نمايندگان برگزيده‌ي مردم و با توجه به مشاركت احزاب و گروه‌هاي اجتماعي و سياسي و حضور فعال آنان در مجلس، نمايي از چهره‌ي دمكراسي پارلماني را به نمايش مي‌گذارد. تركيب نمايندگان مجلس سوم نشان‌دهنده‌ي گرايش‌هاي سياسي و اجتماعي و آرايش مواضع طبقاتي جامعه‌ي آن روزي ايران است. 31 نماينده‌ي حزب دمكرات و 23 نماينده‌ي حزب اعتداليون و 14 نماينده‌ي هيات علميه و 11 نماينده‌ي بي‌طرف و يك نماينده‌ي حزب داشناكسيون در مجلس سوم حضور داشتند. نمودار زير سندي است از واقعيت جامعه‌ي ايران در سال 1914 يعني 88 سال پيش كه مورخ‌الدوله سپهر در كتاب ايران در جنگ بزرگ در سال 1336 آورده است: از سال 1288 كميته‌ي ستار مستقر در رشت تصميم گرفت براي حمله به تهران و تصرف پايتخت اقدام كند، دولت‌هاي استعمارگر روس و انگليس به وسيله‌ي سفرا و نمايندگان خود در ايران پي‌درپي به رهبران ملي كميته‌ي ستار هشدار مي‌دادند كه به تهران حمله نكنند و در انديشه‌ي تصرف پايتخت نباشند. اما رهبران مليون و كميته‌ي ستار رشت به هشدارهاي دو دولت استثمارگر توجه نكردند و با قشون شبه‌نظامي خود به سوي تهران حركت كردند و پس از تصرف قزوين به تهران حمله كردند و محمدعلي‌ شاه قاجار به سفارت روسيه پناهنده شد. اما دولت‌هاي استعمارگر، ارتش‌هاي خود را وارد خاك ايران كردند. استقرار ارتش‌هاي روس و انگليس در خاك ايران در طول خيزش‌هاي انقلابي مردم در يك دهه، همواره مانند لبه‌ي دو شمشير تهديدآميز بالا سر رهبران ملي و انقلابي قرار داشتند. سفرا و نمايندگان سياسي روس و انگليس در تهران براي پيشبرد مقاصد سياسي استعماري دولت‌هاي‌شان پي‌درپي لبه‌هاي شمشيرشان را نشان مي‌دادند كه تسليم فرمايشات و خواسته‌هاي ما باشيد. در سال 1915 يك سپاه بيست‌هزار نفري خود را وارد قزوين كرد و به قشون دوهزار نفري روسيه به فرماندهي ژنرال باراتوف در بندر انزلي پياده شد. اين ارتش مجهز به مدرن‌ترين سلاح يعني ماشين‌هاي زره‌پوش‌ بودند. ژنرال باراتوف به ارتش بيست‌هزار نفري روسيه كه چندين سال بود در قزوين مستقر بودند، پيوست. ارتش انگليس نيز در جنوب، بندر بوشهر را تصرف كرد و به سوي شيراز پيش آمد. در اين هنگام دولت روسيه، براي تصرف يا تهديد آزادي‌خواهان، يك قشون دوهزار نفري را از قزوين حركت داد و در كرج مستقر كرد و هشدار داد كه به تهران حمله مي‌كند. بهانه‌ي دولت‌هاي روس و انگليس، روابط حسنه ميان دولت‌هاي آلمان و عثماني با ايران بود. در اين زمان دولت مستوفي‌الممالك كه به حزب دمكرات گرايش داشت و برخي از رهبران اين حزب در كابينه‌اش پست‌هاي وزارت داشتند، بر سركار بود و ميرزا سليمان ميكده هم كه از رهبران حزب دمكرات بود، پست معاونت نخست‌وزير را داشت. دولت مستوفي‌الممالك در جنگ روسيه و انگليس با آلمان و عثماني اعلام بي‌طرفي كرده بود اما دو دولت روس و انگليس به بهانه‌ي نفوذ عوامل آلمان در ايران و طرفداري رهبران ملي از سياست‌هاي آلمان و عثماني، بي‌طرفي دولت ايران را نپذيرفتند.

دولت‌هاي روس و انگليس چون مي‌دانستند كه دشمنان آنان نه دربار قاجار و مرتجعان وابسته به دربار بلكه احزاب ملي و گروه‌هاي آزادي‌خواه به ويژه نمايندگان برگزيده‌ي مردم‌اند، لذا سفراي روس و انگليس در صاحبقرانيه به حضور احمدشاه مي‌روند و پيشنهاد مي‌كنند كه مجلس شوراي ملي سوم را منحل اعلام كند. آنان با لحني تهديدآميز به احمدشاه مي‌گويند كه سلسله‌ي قاجار در خطر است. البته احمدشاه خواسته‌هاي سفرا را نمي‌پذيرد.

دولت‌هاي روس و انگليس براي اين‌كه به مقاصد سياسي خود دست يابند، يك قشون دوهزار نفري را كه مجهز به ماشين‌هاي زره‌دار و توپخانه مدرن بود، وارد بادامك كرج كرده و اعلام مي‌كنند كه به زودي تهران را تصرف خواهند كرد. احمدشاه و دربار او به ظاهر اعلام آمادگي مي‌كنند كه از تهران خارج شوند و به اصفهان بروند. فرمانفرما و عين‌الدوله و سپهدار و درباريان بانفوذ ديگر، براي جلوگيري از مهاجرت شاه تلاش كردند و حتا با سفراي روس و انگليس وارد مذاكره شدند كه سرانجام نيز به نتيجه رسيدند و سفراي روس و انگليس قول دادند قشون‌شان را وارد پايتخت نكنند. احمدشاه و درباريان او نيز از فكر مهاجرت به اصفهان منصرف شدند. البته اين مساله زماني بود كه بسياري از رهبران ملي و نمايندگان برگزيده‌ي مردم و احزاب دمكرات و اعتداليون و هيات علميه از تهران مهاجرت كرده و در قم مستقر شده بودند. در واقع مي‌توان گفت كه اهداف و مقاصد سياسي دولت‌هاي روس و انگليس و دربار قاجار براي بيرون راندن نيروهاي ملي و احزاب آزادي‌خواه و نمايندگان مردم از تهران و خالي كردن صحنه‌ي سياسي از ملي‌گرايان و آزادي‌خواهان به نتيجه رسيده بود. در همين زمان مستوفي‌الممالك به قصر فرح‌آباد رفت و استعفاي كابينه‌اش را به احمدشاه داد كه شاه نيز استعفا را پذيرفت. احمدشاه بلافاصله، شاهزاده فرمانفرما را مامور تشكيل دولت كرد. فرمانفرما نيز كابينه‌اش را به شاه معرفي كرد:

1ـ شاهزاده فرمانفرما رييس‌الوزراء و وزير داخله. 2ـ سپهدار وزير جنگ 3ـ شاهزاده شهاب‌الدوله وزير علوم 4ـ سردار منصور وزير پست و تلگراف 5ـ شاهزاده صارم‌الدوله وزير فوايد عامه 6ـ علاءالسلطنه وزير عدليه 7ـ مشاورالممالك وزير امور خارجه.

مجلس سوم در اين زمان عملا تعطيل شده بود و شاهزادگان وابسته به دربار نيز در راس دولت قرار گرفته بودند و نيروهاي ملي و ضداستعماري نيز از پايتخت مهاجرت كرده بودند.

مهاجرين ملي كه در قم مستقر شده بودند، بيش از سيصد نفر بودند كه روزبه‌روز نيز بر عده‌شان افزوده مي‌شد. در قم با تلاش رهبران حزب دمكرات «كميته‌ي دفاع ملي» تشكيل شد و اعضاي مركزي كميته نيز اعلام گرديد:

1ـ سليمان ميرزا اسكندري دبير كميته 2ـ سيد محمدرضا مساوات 3ـ ميرزا محمد عليخان كلوب 4ـ وحيدالملك شيباني.

كميته‌ي دفاع ملي گروه‌هايي را به ولايات ايران فرستاد تا مردم را بسيج كنند و براي جنگ با ارتش‌هاي روس و انگليس آماده نگاه دارند. شونمان كنسول آلمان كه در كرمانشاه بود به قم آمد و باب كمك دولت آلمان به مهاجرين را گشود. فرستادگان آلمان پول و اسلحه و افسران آموزش ديده‌ي آلماني را نيز در اختيار شبه‌نظاميان كميته‌ي دفاع ملي يعني اميرحشمت قرار دادند كه از رهبران حزب دمكرات و از كوشندگان آغاز خيزش مشروطه‌خواهي بود. رهبران كميته‌ي دفاع ملي اميرحشمت را به فرماندهي دوهزار شبه‌نظامي كميته گماردند. اميرحشمت مامور شد كه براي تصرف پايتخت حركت كند. قشون اميرحشمت با فرماندهان با سابقه‌اي هم‌چون سردار محيي (معزالسلطان)، سرهنگ ابوالحسن خان زند كه با گروهي از ژاندارم‌هاي دولتي به كميته‌ي دفاع ملي پيوسته بود و سرتيپ قزاق ابوالفتح‌زاده و سرهنگ قزاق منشي‌زاده و احسان‌اللـه خان دوستدار و عده‌اي ديگر كه سابقه‌ي جنگ با قواي محمدعلي شاه و مستبدين داشتند، تشكيل شده بود. حاجي خان پسر علي مسيو نيز جزو فرماندهان قشون اميرحشمت بود كه در جنگ رباط كريم به دست قشون روس كشته شد. دو برادر او نيز قبلا در تبريز به دست روس‌ها به دار آويخته شده بودند.

ارتش پنج‌هزار نفري روس با زره‌پوش‌ها و توپخانه‌ي مدرن در رباط كريم به قشون شبه‌نظامي دوهزار نفري كميته‌ي دفاع ملي حمله آورد. جنگ رباط كريم از سپيده‌ي صبح آغاز شد و تا پاسي از شامگاه به طول انجاميد. روس‌ها با توپ سنگرهاي مليون را مي‌كوبيدند. در اين جنگ صدها تن از شبه‌نظاميان كميته‌ي دفاع ملي كشته و بيش از صد نفر اسير شدند.

اميرحشمت پس از شكست رباط كريم به همراه يك هزار شبه‌نظامي كه از رباط كريم گريخته بودند به اتفاق منتصرالدوله‌ي گيلاني به اصفهان رفتند. پس از شكست‌هاي پياپي قشون حزب دمكرات و مليون از قواي روس و انگليس، نظام‌السلطنه به همراه كوچندگان حزب اعتداليون و عشاير ايل سنجابي و ژاندارم‌ها، دولتي در كرمانشاه به نام توده‌ي ايران تشكيل داد كه وزرايش عبارت بودند از:

1ـ نظام‌السلطنه نخست‌وزير 2ـ اديب‌السلطنه سميعي شاعر و اديب گيلاني و دمكرات وزير داخله 3ـ صور اسرافيل وزير پست و تلگراف 4ـ ميرزا محمدعلي خان كلوب وزير ماليه 5ـ مدرس وزير عدليه و اوقاف 6ـ سردار لشكر وزير جنگ 7ـ حاجي عزالملك خزانه‌دار.

چند ماه بعد با ورود دمكرات‌ها به كرمانشاه، تركيب و اعضاي كابينه‌ي نظام‌السلطنه تغيير كرد:

1ـ نظام‌السلطنه رييس قوه‌ي مجريه و نظام‌ اعتداليون

2ـ سالار معظم خراساني وزير خارجه، اعتداليون

3ـ ميرزا محمدعلي خان كلوب وزير ماليه دمكرات

4ـ سليمان ميرزا اسكندري وزير داخلي دمكرات

5ـ حاج اسماعيل رشتي وزير معارف

6ـ وحيدالملك وزير پست و تلگراف دمكرات

7ـ سيد عبدالمهدي ـ وزير عدليه اعتداليون

روس‌ها پس از پيروزي در رباط كريم اعلاميه زير را انتشار دادند:

«1915 به طوري كه فرمانده‌ي قشون امپراتوري اطلاع مي‌دهد روز يكشنبه 11 صفر قشون امپراطوري ساوه را تصرف نمود اشرار و مفسديني كه برضد پادشاه قانوني و دولت شاهنشاهي قيام نموده بودند، فرار اختيار كرده مقتولان و مجروحان خود را در ميدان به‌جا گذاشتند. تعاقب اشرار دوام داشت. ديروز تمام توابع و اطراف قم توسط قشون امپراطوري اشغال شد.» اطلاعيه‌ي فوق واقعيتي تاريخي را نشان مي‌دهد كه چگونه قشون روسيه در ايران براي حفظ نظام شاهنشاهي و دربار قاجار در مقابل مردم ايران مي‌ايستاد و كشتار مي‌كرد تا منافع استعماري خودش را در ايران حفظ كند.

ارتش‌هاي روسي و انگليسي با هم‌آهنگي يكديگر، به شبه‌نظاميان مليون در كرمانشاه و همدان حمله كردند و پس از ماه‌ها جنگ و گريز سرانجام مليون شكست خوردند و بسياري از آنان به تركيه عثماني و آلمان پناهنده شدند. سليمان ميرزا اسكندري در كرمانشاه به دست قشون انگليس اسير شد كه او را به هندوستان تبعيد كردند. باقرخان سالار ملي كه پس از واقعه‌ي پارك اتابك و تير خوردن ستارخان، در تهران به گوشه‌نشيني مجبور شده بود، در حركت و خيزش مهاجران، همراه شد. باقرخان با عليخان ياوراُف و حسن‌آقا قفقازي به همراه چهارتن ديگر از يارانش كه عازم قصر شيرين بودند تا به مهاجرين بپيوندند، در سر راه در دهي، شب خفته بودند كه كردان راهزن به آنان هجوم آوردند و همه‌شان را در خواب سر بريدند.

حركت مليون در آن شرايط تاريخي هرچند كه شكست خورد اما نقش برجسته‌ي ايستادگي و مقاومت و سرافرازي را در تاريخ انقلاب مشروطيت باقي گذاشت تا براي آيندگان به عنوان ميراث ملي باقي بماند. ميراثي كه هم‌زمان با آن خيزش نهضت جنگل در گيلان و قيام شيخ محمد خياباني و حزب دمكرات او در تبريز ادامه يافت. هرچند كه اين خيزش‌ها شكست خوردند اما راه‌شان ادامه يافت.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

18 شهریور 1386

کارکرد تاریخی جنبش دموکراسی خواهی و تکثرگرایی

عباس خاکسار: ماهنامه نقد نو، سال سوم، شماره 13، تهران، تیر و مرداد 1385.

جنبش مشروطه‌خواهي و انقلاب مشروطه‌ي ايران به سبب حضور طبقات و لايه‌هاي مختلف اجتماعي، به‌ويژه طبقه‌ي متوسط شهرنشين و گرايش‌هاي متنوع سياسي و فرهنگي موجود در آن، و هم‌چنين هم‌جواري با روسيه‌ي سياسي و انقلابي اواخر قرن نوزده و اوايل قرن بيستم در نواحي قفقاز و باكو، و تاثيرپذيري از انقلاب كبير فرانسه و تحولات سياسي اروپاي متجدد، در جوهر خود منادي نوعي دمكراسي‌خواهي و كثرت‌گرايي تاريخي بود.

اين پديده‌ي تكثرگرايي و دمكراسي‌خواهي انقلاب مشروطه را، در زايش و شكل‌گيري كانون‌هاي مبارزاتي در شهرهاي مختلف ايران چون تهران، رشت، انزلي، تبريز، اصفهان، خراسان، فارس و.... و چهره‌هاي متكثر مذهبي و ملي و چپ چون آيت‌الله طباطبايي و بهبهاني، ستارخان، باقرخان، ميرزا كوچك‌خان، حيدرخان عمواوغلي و... با گرايش‌هاي گوناگون سنتي و تجددخواهي مي‌توان مشاهده نمود.

پديده‌اي كه هرچند شايد در يك نگاه انتزاعيِ روشنفكرانه، به‌عنوان مقوله‌اي التقاطي و منفي به آن نگريست، و به ارزش تاريخي آن در حفظ جوهر تكثرگرايي و دمكراسي‌خواهي بي‌اعتنايي شود، ولي بي‌گمان كم‌تر مي‌توان به واقعيت تاريخي آن به‌عنوان عاملي موثر در پيروزي انقلاب مشروطه شك نمود.

نگاهي به ويژگي‌هاي ساختار سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي ايران در آستانه‌ي انقلاب مشروطه، به صراحت بيانگر اين واقعيت تاريخي است كه اگر مجموع نيروهاي ملي و مذهبي و متجدد و سنتي در يك صف و بر يك شعار، طلب مشروطه و حكومت قانون، پاي نمي‌فشردند ـ حفظ وحدت در كثرت ـ هرگز به اين سرعت و كم‌هزينگي انقلاب مشروطه حاصل نمي‌شد. هرچند باز هستند ديدگاه‌ها و نظريه‌هايي كه همين سرعت و كم‌هزينگي انقلاب مشروطه را پاشنه‌ي آشيل آن در ناكامي‌اش مي‌دانند.

بعد از انقلاب مشروطه به‌ويژه طي زماني كم‌تر از دو دهه (1300ـ1285) كاركرد اين پديده‌ي دمكراسي‌خواهي و تكثرگرايي به گونه‌اي است كه از دل آن جنبش‌هايي چون جنبش جنگل در گيلان، جنبش خياباني در تبريز، جنبش محمدتقي‌خان پسيان در خراسان، جنبش ايلات و عشاير در فارس و احزابي چون فرقه‌ي دمكرات ايران، فرقه‌ي اجتماعيون، فرقه‌ي اعتداليون و... در فضاي سياسي و اجتماعي ايران ظهور مي‌يابند تا حاكميت مليِ برآمده از انقلاب مشروطه را متحقق سازند.

تنوع شعارها و مطالبات اين جنبش‌ها و احزاب كه در طيفي از مبارزه با استعمار روس و انگليس تا مبارزه با دربار قاجار و در طرح شعارهاي جمهوري‌خواهي، ملي، سوسياليستي و شعارهاي خودمختاري ـ «آزاديستان» در جنبش خياباني ـ خود را نشان مي‌دهد، گواهي بارز بر اين مدعاي تاريخي است.

در پيگيري اين پديده‌ي دمكراسي‌خواهي و تكثرگرايي، شهرهاي رشت و انزلي از سويي به سبب مركزيت عمده‌ي تجارت با قفقاز، روسيه و اروپا و حضور بازرگانان خارجي در آن‌ها، و از سويي ديگر مراودات گسترده‌ي سياسي و فرهنگي بين سوسيال دمكرات‌هاي ايراني بادكوبه با آزادي‌خواهان گيلان، از منزلتي خاص برخوردار هستند.

در اين زمينه فريدون آدميت در كتاب فكر دمكراسي اجتماعي مي‌گويد: «رشت تنها شهري بود در ايران كه در انجمن ولايتي‌اش مجتهد متشرع و ارمني سوسيال دمكرات هر دو عضو بودند، و در امور سياسي بحث مي‌كردند.» (ص22)

و در تاييد و تعقيب همين موضوع در ادامه‌ مي‌گويد: «در هفتم ربيع‌الثاني 1325 اعلاني عليه ارمنيان و كليميان بر ديواره‌هاي كوچه‌هاي رشت چسباندند. روز بعد فرقه‌ي مجاهدين جواب آن را منتشر كرد. ضمن آن گفت: «ارامنه و يهود و غيره در مذهب با ما مغايرت دارند، اما از نظر حدود ملتي و حقوق وطني، در تحت حمايت قانون خواهند بود. امروز اشخاص كامل آن‌ها هستند كه برادران وطني را به اتحاد و اتفاق باطني دعوت مي‌نمايند، و به قوه‌ي همان اتفاق و اتحاد، قانون را به دست خواهند آورد. روح بيان‌نامه اين است كه همه‌ي افراد در برابر قانون يكسان هستند و پيروان همه‌ي مذاهب از تساوي اجتماعي برخورداند؛ همه‌ افراد يك ملتيم.» (ص22)

آدميت در همان كتاب براي ارايه‌ي فضاي سياسي و فكري گيلان مي‌گويد: «در گروه‌هاي مختلف اجتماعي رشت كساني را مي‌شناسيم با تفكر راديكال. از آن جمله‌اند: آقامحمد يزدي وكيل‌التجار، تحصيل‌كرده‌ي بادكوبه از نمايندگان رشت در دوره‌ي اول و دوم مجلس؛ هارتون گالوسيتان تاجر عضو انجمن ايالتي رشت كه مشرب سوسيال دمكرات داشت؛ و چندتن ديگر از اصناف پيشه‌ور كه در كار برانگيختن دهقانان و اعتراض ماهيگيران سهم مهمي داشتند و هويت‌شان را خواهيم شناخت به علاوه ميرزا كوچك‌خان، محمدعلي عظيم‌اف، اسماعيل حسن‌اف كه سند مورخ 27 رجب 1324 در تقاضاي «دست‌خط آزادي و مشروطيت» را مهر كرده‌اند. گويا عناصر آنارشيست هم در ديار رشت بي‌نام و نشان نبودند، دكتر آتابكبان ارمني تبعه‌ي روس مقيم آن شهر را بدان مسلك شناخته‌اند. بنا به يادداشت كنسول انگليس در رشت: به مناسبت كشتن «فرز» در اروپا مردم رشت در سبزه‌ميدان اجماع و «پرُتِست» كردند. بايد بدانيم كه آن مرد از سران آنارشيست بود.»(ص22 و 23)

بر پايه‌ي چنين مناسبات بالنده‌اي است كه جنبش جنگل با تفكر و ساختاري كاملا دمكراتيك و كثرت‌گرا شكل مي‌گيرد و براي نخستين‌بار ـ پديده‌اي كه طي هشتاد سال هيچ‌گاه ديگر در تاريخ معاصر ما ديده نشد ـ نيروهاي مذهبي و ملي و كمونيست در كنار هم و در يك جبهه امر استقلال و آزادي را پي مي‌گيرند.

به همين سبب «شناخت» و «نقد شناخت» بينش‌هاي حاكم بر جريانات درون و برون جنبش جنگل، درس‌آموزترين پديده‌اي است كه مي‌تواند پاشنه‌ي آشيل تاريخ معاصر ما را در ناكامي به انجام رساندن امر حكومت ملي و متحقق كردن آزادي و عدالت نشان دهد.

درست در زماني كه جنبش جنگل در دل خود جوانه‌ي گونه‌اي تكثرگرايي و هم‌بستگي ملي و تاريخي را تجربه مي‌كرد و پرورش مي‌داد و در يك تساهل و تاهل تاريخي ارزشمند نيروهاي مذهبي و ملي و كمونيست برادرانه پرچم به سرانجام رساندن كامل انقلاب ملي و دمكراتيك را به دوش گرفته بودند، عناصر و جرياناتي سطحي‌نگر و انقلابي‌نما با بي‌اعتنايي به فرديت تاريخي و تشخص و بينش ميرزا كوچك‌خان در پيشبرد امر اتحاد و مبارزه‌ي ملي و دمكراتيك، با تكيه و بها دادن به عوامل بيروني و نفي ويژگي‌هاي تاريخي ما، و چهره‌سازي‌هاي حقيرانه از عناصري چون احسان‌الله‌خان به صرف سرسپردگي به الگوي وارداتي ـ كليشه‌اي انقلاب اكتبر شوروي، و پيش گرفتن يك‌سري حركات نسنجيده براي طرح خود و ايزوله كردن كوچك‌خان و احيانا حيدرخان عمواوغلي، موفق شوند. ضربه‌اي شديد و ويران كننده به نهال تازه جوانه زده‌ي اتحاد و هم‌بستگي تاريخي ما وارد ساختند و از دل آن هم‌بستگي و اتحاد، تيغ خونين نفاق و تفرقه را بر پيشاني تاريخ ما آويختند.

با شكست جنبش جنگل در گيلان و جنبش‌هاي خياباني در تبريز، پسيان در خراسان و ايلات و عشاير در فارس و كشته شدن عناصر تاريخ‌سازي چون كوچك‌خان، حيدرخان عمواوغلي، شيخ محمد خياباني، محمدتقي‌خان پسيان، رييس‌علي دلواري و... دوران سياه رضاشاهي آغاز مي‌شود. در اين دوره هرچند تاريخ و جامعه‌ي ما ظاهري استبدادزده مي‌يابد ولي به سبب بن‌مايه‌هاي انقلاب مشروطه، مبارزه‌ي ديگري را در عرصه‌ي فرهنگي و انديشه‌ي سياسي آغاز و تجربه مي‌كند.

طي زماني كم‌تر از دو دهه (1320ـ1305) شعر و ادبيات، با عرضه كرد آثاري نو و مدرن از سوي نيما و هدايت، فضاي تك‌ساحتي ادبيات را دگرگون مي‌كند و چهره‌اي متكثر از خود به نمايش مي‌گذارد. در عرصه‌ي گسترش و تعميق دانش فلسفي و سياسي نيز، به كمك فرديتي تاريخي چون اراني، طيفي از نيروهاي روشنفكري و ملي و چپ براي شناخت جامعه و جهان براساس رويكردي مدرن و علمي دست به تلاش مي‌زنند. حاصل تلاش بينشي و توليدات هنري و اجتماعي و سياسي اين افراد و نيروها، هرچند در زمان استبداد رضاشاهي نمود چنداني نمي‌يابد، ولي تاثير اين توليدات هنري و نظري در دهه‌هاي بعد به‌ويژه بعد از شهريور بيست بر كسي پوشيده نيست.

سال‌هاي بعد از شهريور بيست (1332ـ1320) متكثرترين و مستعدترين دهه و دوران براي رهايي تاريخي ما از استبداد و وابستگي خارجي و دستيابي به حاكميتي ملي بود.

با رفتن رضاشاه و تغيير و شكنندگي در راس قدرت استبداد سياسي، اوضاع ايران يكباره دگرگون شد و فضايي باز و رشد يافته‌تر از دوران اوايل انقلاب مشروطه بر ايران سايه افكند.

مطبوعات و احزاب و سازمان‌ها و چهره‌هاي متكثر سياسي و اجتماعي و فرهنگي در طيفي از نيروهاي مذهبي و ملي و چپ به فعاليت پرداختند و از طريق روزنامه‌ها و ارگان‌هاي خاص خويش، تبليغ و ترويج ايده‌هاي خود را پي گرفتند. در اين رابطه علي ميرسپاسي در كتاب تار ملي در مدرنيته ايراني مي‌نويسد: كمي بعد از سقوط رضاشاه (1320ـ1304) اتحاديه‌هاي گارگري تاسيس شدند، احزاب جديد سياسي شكل گرفتند و مجلس (كه سال‌هاي قبل هم‌چون ماشين بله قربان‌گوي رژيم عمل مي‌كرد)، بار ديگر براي ايفاي نقش محوري خود در مسايل جاري دولت ملي، فعال شد. روشنفكران ايراني، صورت‌هاي جديدي از تجربه‌هاي خلاقانه‌ي هنري را از سر گذراندند. وسايل ارتباط جمعي نوشتاري، مجددا رواج يافت و تعداد نشريات ادواري از 41 عنوان به 582 عنوان رسيد. در نظام اجتماعي سنتي (كه افقي بود) و بر مبناي خانواده، عشيره، ايل، فرقه، گروه‌هاي قومي و ديگر اشكال هم‌بستگي پديد مي‌آمد، جابه‌جايي مترقيانه‌اي به وجود آمد و نظام مدرن (عمودي) كه مبتني بر طبقه، پيشه، و ديگر قشربندي‌هاي اجتماعي و عرفي بود، شكل گرفت. مردم در تجديد فعاليت فراگير احزاب سياسي، اتحاديه‌ها، جمعيت‌ها و بسياري ديگر از كانون‌ها واجتماعات، داوطلبانه مشاركت نمودند و قشرهاي متوسط شهري، كارگران، زنان و روشنفكران، هر يك شكلي از مشاركت جمعي را از سر گذراندند. خلاصه اين‌كه، تحول اجتماعي بسيار چشم‌گيري در حيات عمومي و فرهنگي پديد آمد. (صص128 و 129)

او در همين رابطه ادامه مي‌گويد: «احزاب سياسي يك شبه در تمام ايران رشد كردند و تقريبا شكلي از سازمان‌هاي سياسي را نمايندگي نمودند. چنين امري به خودي خود، فضاي عمومي متكثري را پديد آورد. در اين فضاي جديد سياسي افراد با انواع ايدئولوژي‌هاي سياسي ـ اعم از راديكال، كمونيست، ليبرال، محافظه‌كار، قومي، ديني، منطقه‌اي حضور داشتند. فضاي متكثر فوق به پيدايش فرهنگ سياسي‌اي منتهي شد كه مبتني بر سياست دمكراتيك بود. اين فضا گفتمان سياسي ارتباطي‌اي را به‌وجود آورد كه بسي بازتر از نظام سياسي اقتدارگرا و غيرمشاركتي‌اي بود كه به‌طور سنتي در ايران وجود داشت. (صص129 و 130)

توانمندي بن‌مايه‌هاي ميراث برگرفته از انقلاب مشروطه و تجربه‌هاي تلخ دوران ديكتاتوري رضاشاه بدان حد بود كه جامعه‌ي ايران بتواند مساله‌ي آذربايجان ـ حركتي به غايت چپ‌روانه ـ را در سال 1324 تحمل كرده و نگذارد كه به فضاي دمكراسي‌خواهي و تكثرگرايي اين دوران لطمه وارد شود.

تشكيل كنگره‌ي نويسندگان در تيرماه 1325 يكي از بزرگ‌ترين دست‌آوردهاي فرهنگي، سياسي و تاريخي اين دوران است. به گفته‌ي علي قيصري در كتاب روشنفكران ايران در قرن بيستم حضور چهره‌هايي چون محمدتقي بهار، پرويز ناتل خانلري، بديع‌الزمان فروزانفر، علي‌اصغر حكمت، علي‌اكبر دهخدا، صادق هدايت، عبدالحسين نوشين، احسان طبري و... طيفي از نيروهاي سنتي و متجدد با گرايش‌هاي مختلف و گفت‌ و شنودي عميق و گسترده و طولاني و تساهل‌گونه حول مسايل فرهنگي و هنري و اجتماعي از ديدگا سنتي و مدرنيته، امري نادر و تكرار نشدني در تاريخ معاصر ماست.

سياست حزب توده تا اين سال‌ها، گواه بر هوشياري نيروهاي رهبري در توجه به ويژگي‌هاي ملي و ساختار تاريخي ايران است. امتناع و اكراه حزب از دادن چهره‌ي ايدئولوژيكي و كليشه‌اي از خود، چه براساس تجربه‌ي تلخ جنبش جنگل و يا هنوز برقرار بودن قانون 1310 رضاشاهي و چه دامن نزدن به حساسيت نيروهاي مذهبي و ملي و يا درك شرايط جهاني و حساسيت غرب نسبت به ايران صورت گرفته باشد، چون در راستاي وحدت و اتحاد نيروهاي ملي و تفاهم ملي مي‌توانست موثر باشد، عملي مثبت و در خور بررسي است.

اگر اين هوشياري تاريخي در جنبش دمكراسي‌خواهي و تكثرگرايي ايران، مدتي بيش‌تر دوام مي‌آورد و نهادينه مي‌شد و حزب توده به فضاي انتقادي درون‌حزب و ويژگي‌هاي ملي و تاريخي ما بهاي بيش‌تر مي‌داد و به آن وفادار مي‌ماند و در كشف فرديت تاريخي مصدق سياستي نوساني و پاندولي پيش نمي‌گرفت، شايد تاريخ ما ـ برخلاف ذهنيت‌هاي بسته و كليشه‌اي ـ در مسيري غير از اين كه در كودتاي 28 مرداد سرانجام يافت، گام مي‌گذاشت.

بي‌توجهي حزب به ويژگي‌هاي برشمرده در بالا، بستن فضاي انتقادي درون‌حزب خائن و جاسوس خواندن نيروهاي ملي و مبارز و رفقاي ديروز خود ـ پس از انشعاب گروه خليل ملكي و آل‌احمد در اوايل سال 1327، داشتن نگاهي دوگانه به فرديت تاريخي مصدق و جنبش ملي ايران براساس تحليلي كليشه‌اي و سياست دنباله‌روي از خط‌مشي شوروي كه تضادهاي جهاني بين آمريكا و شوروي را به جنبش ملي تازه‌پاي ما در آغاز جنگ سرد تحميل مي‌كرد، انفعال نيروهاي ملي به رهبري مصدق در درك شرايط جهاني و توطئه‌ي دربار و انگليس و آمريكا، و جدا سري نيروهاي مذهبي به رهبري كاشاني در امر ادامه‌ي اتحاد با مصدق از جمله عواملي كه توان و پتانسيل تاريخي اين دهه‌ي سرشار از امكانات بالنده‌ي ملي و جهاني را به باد داد و تاريخي استبدادزده و جامعه‌اي مصرفي و وابسته به نسل آينده هديه كرد، مي‌توان به موارد زير اشاره كرد:

بعد از سال‌هاي 1332 و كودتاي 28 مرداد، كه ثقل تعادل تاريخي ما ـ وحدت و اتحاد نيروهاي مذهبي و ملي و چپ ـ در ترفند ارتجاعِ داخل و خارج و غفلت نيروهاي پيشرو تاريخي آسيب اساسي و جدي ديده بود، تاريخ ما از تعادل خود خارج مي‌شود. حركت به سمت مبارزه‌ي مسلحانه در طيف نيروهاي مذهبي، ملي و چپ را، هرچند مي‌توان پاسخ و اعتراض به اشكال كليشه‌اي و مناسبات و ساختار بسته و منفعل احزاب و سازمان‌هايي سنتي و قديمي و روابط باندي و سياست دنباله روانه‌ي آن‌ها از نهادهاي قدرت‌هاي داخلي و خارجي ارزيابي كرد ولي در حقيقت تلاش و حركتي صادقانه‌ي، براي ايجاد فضايي متكثر و تاريخي ديگرگونه بود؛ تاريخي كه از تك‌الگويي و تك‌صدايي رنج مي‌بُرد. آن‌ها در تلاش جسورانه و صادقانه‌ي خود، ايده‌ي طرحي نو را با درك و تحليل شتاب‌زده از ويژگي‌هاي جامعه‌ي استبدادزده‌ي ما و شرايط جهاني ـ الگوپذيري از انقلاب كوبا ـ در دستور كار خود قرار دادند كه متاسفانه به سبب بي‌تعادلي تاريخي كه در بافت و بينش و ساختار سياسي و مبارزاتي تاريخ ما حاصل شده بود ـ سياست‌هاي راست‌روانه و چپ‌روانه ـ تلاش صادقانه‌ي آن‌ها در خيزش جنبش مسلحانه و جانفشاني‌هاي قهرمانانه‌ي نيروهاي مذهبي و ملي و چپ راه به جايي نبرد و اتحاد عملي هم كه بين سازمان مجاهدين خلق و سازمان چريك‌هاي فدايي خلق در اوايل دهه‌ي پنجاه در حال شكل‌گيري بود ـ اتحادي كه مي‌توانست پروسه‌اي نو و متكثر در تاريخ ملي ما براساس پيشينه‌ي آغازين جنبش جنگل باز كند ـ با حركت كور فاشيستي و كودتاگرانه‌ي بخشي از انشعابيون در سازمان مجاهدين خلق در ارديبهشت سال 1354 ـ بخش چپ و ماركسيست برعليه نيروهاي مذهبي و ملي ـ نه تنها به‌بار ننشست، كه تلخ‌ترين پيام را بعد از جنبش جنگل و تزلزل نيروهاي انقلابي در مقطع كودتاي 28 مرداد 1332، براي تاريخ ملي و مبارزات دمكراسي‌خواهانه و تكثرگرايانه‌ي ما به ارمغان آورد. و بدين‌طريق به آن كيست و دُمل چركين درون تاريخ ملي و مبارزات رهايي‌بخش ما حجم و خوني تازه افزود. كيست خوره ‌گرفته و چركيني كه از درون، خون زنده و شاداب تاريخ ملي و مبارزاتي ما را مي‌خورد و با اين‌كه در موج و پيام رساي استقلال‌طلبانه و آزادي‌خواهانه‌ي انقلاب بهمن 1357 با حضور گسترده و گرايش‌هاي گوناگون و متكثر اجتماعي در مقطعي كوتاه به حاشيه رانده شده بود، ولي در اوايل سال 1360 در يك فرصت‌يابي سياسي سر باز كرد و با ايجاد جو ترور و وحشت و نفرت، خشن‌ترين چهره را طي يك دهه رويارويي نيروهاي مذهبي و ملي و چپ، از خود نشان داد، فرصت سياسي كوري كه از دل واقعه‌ي 30 خرداد 1360 سر بلند كرد، و در يك مجموعه عمليات تقابلي بين حاكميت و نيروهاي سياسي، دهه‌اي كابوس‌گونه آفريد. دهه‌اي كه به سادگي از حافظه‌ي تاريخي مردم ايران فراموش و پاك‌شدني نيست.

ابعاد تلخ حوادث دهه‌ي 60 چنان عظيم بود كه قلب هر انسان آزاده و هر انديشه‌ي انسان‌گرايانه را به درد و پرسش واداشت كه اين همه كينه و نفرت در دفاع از كدام عشق و آرمان صورت مي‌گيرد و اين جهنم ساخته شده براي بناي كدام بهشت آرماني است. و پرسشي اساسي و تاريخي و انساني مقابل نيروهاي بالنده‌ي مذهبي، ملي و چپ نو قد برافراشت: چه بايد كرد؟

از آن پس بود كه قلب و انديشه‌ي زخم خورده‌ي انسان ايراني، چه مذهبي و چه ملي و چه چپ براي پاسخ به اين زخم عميق تاريخي و بيرون كشيدن اين كيست چركين خوره ‌گرفته، به تعامل و تامل برخاست و با زنده كردن حافظه‌ي تاريخي خود، به غربال تاريخ صدساله‌ي معاصر خود كه پر از شكست و پيروزي، سرشار از عشق و نفرت، و پر از جان‌باختگي و فداكاري و خيانت، مملو از راه و بي‌راهه و خرد و ناداني بود، پرداخت تا با شناخت و ريشه‌يابي و سپس دفن اين خيانت‌ها، نفرت‌ها، ناداني‌ها و حقارت‌هاي باندي و گروهي و عقيدتي و به‌كار گرفتن بخش زنده‌ي تاريخ معاصر خود، عشق و گذشت و شناخت، در تكثري ملي و همگاني تاريخ نوي خود را دوباره بسازد. به همين جهت پرداخت به ضرورت تاريخي شناخت مقوله‌ي دمكراسي‌خواهي و تكثرگرايي در انديشه و عمل اجتماعي به صورت وظيفه‌اي عاجل و تاريخي در دستور كار جنبش دمكراسي‌خواهي ايران در طيف نيروهاي بالنده‌ي مذهبي، ملي و چپ در دهه‌ي هفتاد و هشتاد قرار گرفت.

جنبش دمكراسي‌خواهانه و كثرت‌گرايانه‌ي ما به صراحت دريافت وقتي «سلاح نقد» و «نقد سلاح» جاي «شناخت» و«نقد شناخت» را طي صدسال از انقلاب مشروطه تا آستانه‌ي صدمين سالگرد آن در جامعه بگيرد و طرح مقولاتي در باب درك پذيرش ديگري بر پايه‌ي تساهل تاريخي، و مقولاتي در باب تكثر و دمكراسي و فرديت و نگرش‌هاي انسان‌گرايانه و نو به مقولات اجتماعي از جمله ماركسيسم، و درك ضرورت شناخت ويژگي‌هاي ملي و فرهنگي و مذهبي، عملي راست‌روانه و تجديد نظر طلبانه به حساب آيد و هر حركت آنارشيستي و به ظاهر انقلابي، براساس دركي پوپوليستي، بر فضاي تاريخي ما مسلط شود و جاي گفت و شنود و تامل تاريخي و فرهنگي را بگيرد و چهره‌هاي فرهنگي و سياسي و مبارزاتي ما، زير ذره‌بين تنگ‌نظري‌هاي شخصي و گروهي و حزبي و ايدئولوژيكي، صرفا به اتهام ـ تفاوت با من يا ما ـ جاسوس و يا خائن و مزدور قلمداد شوند و هر محفل و باند و گروه و دسته و حزبي، براي ثبت در تاريخ !! و نه پاسخ به تاريخ، براي خود كرونولوژي انقلابي و تاريخي بسازد و حافظه‌ي تاريخي نسل جوان ما را مخدوش سازد و بر پايه‌ي روايتي مرده از تاريخ ملي ما، امر بديل‌سازي تاريخي و امكان ساختنِ تاريخ ايران به گونه‌اي ديگر را، براساس تفاهم ملي بين نيروهاي مذهبي و ملي و چپ، از آنان دريغ نمايد و براي حداقل مطالبات تاريخي خود، نهادهاي مدني و حقوق اجتماعي، چشم به ماهواره‌ها و معجزه‌ي كاخ سفيد و دمكراسي نوع افغانستاني يا عراقي ببندد و صدف گران‌بهاي دمكراسي‌خواهي و تكثرگراييِ مدفون و غبار گرفته در دل تاريخ ملي ما از انقلاب مشروطه تا آستانه‌ي صدمين سالگرد آن را، به جوهر شناخت و نقد شناخت عيان و پاكيزه و برجسته نسازد، قاعدتا تاريخي سترون به جامعه عرضه خواهد كرد. و تاريخ خود، گواه صادقي است كه در تاريخي عقيم و سترون، معجزه‌اي بزرگ صورت نخواهد گرفت.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

17 شهریور 1386

جنگ یعنی پایان عقل

اردشیر زارعی قنواتی: ماهنامه رونا، سال اول، شماره 5، تهران، مهر 1386.

چنانچه كسي در پايان قرن بيستم ادعا مي‌كرد كه تولد و دوران كودكي هزاره سوم را بايد در آغوش مادر جنگ به نظاره نشست، همگان نه تنها باور نمي كردند كه شايد وي را ديوانه نيز مي‌پنداشتند.

 اين تلقي ديوانگي چندان هم بي‌ربط نبود چرا كه تجارب دو جنگ جهاني و ده‌ها جنگ منطقه‌اي اثبات نموده بود كه اين خشونت و عكس‌العمل كور در قبال تحولات اجتماعي به غير از نيستي و اتلاف منابع انساني، اقتصادي و فرهنگي هيچ دستاورد ديگري براي انسان متمدن به همراه نداشته است.

ولي اينگونه نشد زيرا كه سرنوشت اين كودك نوپا از همان ابتدا به دست پدر و مادر نااهل و ديوانه‌اي افتاد كه از مناسبات اجتماعي تنها جنگ‌هاي يكجانبه و تروريسم بنيادگرايانه را آموخته بودند.

اهداف امپرياليستي ايالات متحده جهت به‌راه انداختن جنگ‌هاي متعدد در خاورميانه و منويات قرون وسطائي بنيادگرايان مذهبي در قالب تروريسم بين‌المللي تصوير بسيار ناخوشايندي از جهان معاصر را در مقابل انسان امروز قرار داده است. اين بازي كثيف براي هيچ كس ارمغاني نخواهد داشت به جزء كمپاني‌هاي اسلحه‌سازي، سوداگران نفتي و در اين سو نيز مجنونيني كه مي‌خواهند تاريخ را به عقب برگردانده و جهالت را بر تمدن حاكم نمايند. بروز جنگ‌هاي جديد در خاورميانه تأثير و تبعات بسيار منفي‌تري نسبت به جنگ‌هاي بين‌المللي و منطقه‌اي قبلي داشته است چرا كه در اينجا جنگ فراتر از حوزه سياسي به حوزه فرهنگ نيز كشيده شده است. بر اساس واقعيات موجود بررسي جنگ در معادلات نوين بين‌المللي و منطقه‌اي مي‌تواند زواياي پنهان و غير مشروع آن را نمايان سازد.

1-جنگ تمدن‌ها : در خاورميانه جديد خارج از هر گونه ادعاي كذبي كه در طي سال‌هاي اخير مطرح گرديده است دو تمدن شرق اسلامي و غرب ليبرال عرصه اين منازعه را آرايش داده‌اند. لشكركشي ائتلاف به رهبري آمريكا بر عليه ساختارهاي خاورميانه‌اي به خصوص در عراق موجب يك شكاف كاملاً ملموس اجتماعي در بين اين دو حوزه تمدني شده است. هم لايه‌هاي اجتماعي مسلمان در خاورميانه هر گونه تسامع و نزديكي با جوامع غربي را بر اساس منازعات تازه بي اعتبار مي دانند و هم جوامع غربي در ذهن خويش مو سياه‌هاي مسلمان را تجسم واقعي تروريسم يا در بهترين حالت آتش زير خاكستر شورشگري تلقي مي‌نمايند. در خاورميانه براي اثبات دشمني با غرب از افغانستان، عراق، فلسطين و لبنان سخن گفته مي‌شود و در غرب متقابلا از يازدهم سپتامبر، يازدهم مارس مادريد و جنايت تروريستي متروي لندن داستان‌هاي هولناك تعريف مي‌شود.

 2-تهاجم به دمكراسي : شك نبايد كرد كه تعميق منازعات جديد در عرصه بين‌المللي تهاجم آشكار به دمكراسي و زير ساخت‌هاي حداقلي دمكراتيك در خاورميانه و حداكثري در اروپا و آمريكا خواهد بود. آنان كه در كشورهاي غير دمكراتيك خاورميانه زندگي كرده‌اند اين را به يقين مي‌دانند كه هر زمان از اولويت امنيت ملي و تهديد تهاجم خارجي سخن گفته مي‌شود اولين قرباني آن دمكراسي نيم بند آنجا و آزاديخواهان بومي در اين جوامع بوده است. هميشه به اين بهانه احزاب، تشكل‌هاي مدني، فعالين سياسي منتقد و حقوق بشري سركوب شده‌اند و در مقابل گروه‌هاي خشونت طلب و تندرو كانون‌هاي قدرت را قبضه كرده‌اند. اين مسأله حتي در غرب نيز تا حدودي صادق بوده است چنانچه به بهانه امنيت و پيشگيري از اقدامات تروريستي، آزادي‌هاي مدني شهروندان محدود شده و حقوق بشر توسط دولت‌ها و سازمان‌هاي امنيتي نقض گرديده است.

3-منازعات قومي-مذهبي: موقعيت خاص خاورميانه و پراكندگي نژادي و مذهبي لايه‌هاي اجتماعي در حوزه ساختارهاي ملي اين منطقه، محيط مساعدي را براي رقابت و منازعات ارتجاعي فراهم كرده است. آنچه هم اكنون در عراق مي‌گذرد شمايل واقعي يك جنگ نامشروع است كه هم اينك به سطح تقابل بين شيعه و سني، كرد و عرب رسيده و اين كشور را در آستانه جنگ داخلي قرار داده است. هيچگاه به اندازه امروز در خاورميانه تعامل قومي-مذهبي، دمكراسي، مدرنيزاسيون، توسعه سياسي-اقتصادي-فرهنگي، حقوق بشر و توازن اجتماعي مورد تهديد قرار نگرفته است. هلال شيعي، ائتلاف سني، استقلال كردي، مهاجرت مسيحي‌ها و قتل عام‌هاي نژادي و مذهبي واژه‌هاي نويني تلقي مي‌شوند كه در فرايند بروز جنگ‌هاي معاصر به تيتر اصلي خبرگزاري‌ها تبديل شده است.

 4-اتحاد جنگ طلبان : تجربه سال‌هاي اخير اثبات نموده است كه با شنيدن اينكه " جورج بوش" و " اسامه بن لادن" دشمن يكديگرند، مي‌توان پوزخند زد و گوينده را ديوانه يا جاهل پنداشت. نئوليبراليسم و بنيادگرائي مذهبي هر دو فرزندان خانواده خشونت و نيستي‌اند كه با تمام تفاوت‌هاي ظاهري بين خود بقاي آنان وابسته به وجود ديگري است. اين يازدهم سپتامبر است كه فرصت طرح دكترين حملات پيشگيرانه و لشكركشي به افغانستان و عراق را به بوش مي‌دهد و متقابلا تهاجم به اين كشورها است كه بستر مساعد ترويج و تئوريزه كردن تروريسم را براي امثال بن لادن مهيا مي‌كند. هيچ كدام از اين دو نيرو بدون وجود ديگري مشروعيت كاذب كنوني خود را كسب نمي‌كردند و اين درست اثبات عيني همان قانون ديالكتيكي " وحدت ضدين" خواهد بود.

5-شكاف اجتماعي و فاصله طبقاتي : آغاز و پايان هر جنگي به منزله فرصت‌هاي از دست رفته براي اكثريت مردم و بروز فرصت‌هاي تازه‌اي براي نعمت خواري عده كمي در آينده خواهد بود. اين شرايط جديد كه خارج از هنجارهاي تثبيت شده زندگي يك ملت است شكاف و فاصله طبقاتي بين لايه‌هاي اجتماعي درون جوامع جنگ زده را شدت خواهد بخشيد و وحدت ملي ناشي از نظم پذيرفته شده را تهديد خواهد نمود.

 6-كينه‌هاي ماندگار: زماني كه توپ‌ها به صدا درآيد و غرش هواپيماهاي جنگي به گوش برسد همراه با انفجار هر بمب و كشتاري، كينه‌هايي در دل‌ها كشت مي‌شود كه تا سال‌ها درو نخواهد شد. خسارات مالي و جاني آوار شده بر ملت‌ها تصوير و خاطراتي را رقم خواهد زد كه تا دهه‌ها بعد نيز از ذهن و قلب‌ها زدوده نشده و ملت‌ها را هميشه درگير تسويه حساب‌هاي كهنه خواهد نمود.

7-اتلاف منابع انساني : جنگ تنها در حيطه بازي جنگجويان خلاصه نمي‌شود چرا كه بيشترين آسيب و تلفات انساني در كشتار كور غير نظاميان و آوارگي آنان شكل مي‌گيرد. هم اكنون در عراق، لبنان، افغانستان و فلسطين ده‌ها هزار انسان بي‌گناه كشته و مجروع شده‌اند و ميليون‌ها نفر نيز آواره گشته‌اند. اين تنها بخشي از فاجعه انساني جنگ است زيرا تبعات رواني و بر هم خوردگي نظم اجتماعي مستقر نيز هيچگاه كمتر از ابعاد اين كشتارها نخواهد بود. تا سال‌هاي متمادي پس از جنگ ملت‌ها از تأثير فاجعه بار آن رنج خواهند برد همانگونه كه پس از 60 سال هنوز اروپائيان تبعات جنگ جهاني دوم و يكه تازي فاشيسم را فراموش نكرده‌اند.

 8-ويراني ساختار اقتصادي : پايان هر جنگ بزرگ و فراگير به خصوص در خاورميانه حاصلي به جزء ويراني و انهدام زيرساخت‌هاي اقتصادي به همراه نداشته است. كشورهاي اين منطقه با توجه به كمبود منابع مالي و تكنولوژيك براي جبران ويراني‌هاي به جاي مانده از جنگ مي‌بايست تاوان بسيار سنگيني را در طي ده‌ها سال آينده پرداخت نمايند. اين كشورها تمامي آنچه را كه قبل از جنگ داشته‌اند مرهون دهه‌ها تلاش و اهتمام ملي بوده است كه در يك دوره كوتاه جنگ منهدم خواهد شد. اين ويراني در ساده‌ترين شكل آن به مفهوم بازگشت به عقب و تبديل يك كشور مستقل به يك موقعيت محتاج به كمك‌هاي بين‌المللي و منطقه‌اي است كه تا حدود زيادي استقلال آنان را در آينده به مخاطره مي‌افكند. اقتصاد در هم شكسته و خانه‌هاي منهدم شده كه آوارگان پس از بازگشت بايد بر ويرانه‌هاي آن به افق‌هاي دور دست و سرنوشتي نامعلوم خيره شوند، حاصل چنين جنگ‌هاي بي‌ثمري خواهد بود.

 آيا در چنين شرايطي مي‌توان از پيروزي در جنگ سخن گفت و انگشتان دست را به علامت ويكتوري در معرض نگاه و تصوير دوربين‌ها قرار داد. بدون هيچ شكي در جهان معاصر هيچ پيروزمندي در عرصه اين بازي خشن وجود خارجي نخواهد داشت و همگان شكست خوردگان اين سرنوشت محتوم خواهند بود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

16 شهریور 1386

جهانی شدن: دیروز، امروز، فردا

سیامک طاهری: ماهنامه رونا، سال اول، شماره 3، تهران، شهریور 1385.

روند ارتباطات جوامع بشري با يكديگر بي‌گمان تاريخچه كهني دارد. به آن اندازه كهن كه نتوان سرچشمه آن را بازيافت. همين‌قدر مي‌دانيم كه جنگ و تجارت و مسافرت سه سرچشمه نزديكي و ادغام قوم‌ها و ملت‌ها بوده‌اند. با رشد تكنولوژي و امكان ارتباطات و مسافرت اين روند ابعادي جديدي يافت و با پيدايي سرمايه‌داري، سرعت بيشتري گرفت چنانكه بسياري پيدايي جهاني شدن را مترادف با پيدايش سرمايه‌داري يعني حدود 450 سال پيش مي‌دانند.

به هر حال سرمايه‌داري صنعتي پس از سرمايه‌داري سوداگر (استعمار نخستين) وارد دور تازه‌اي شد. در اين دوران بازار پررونق خريد و فروش برده، تمركز سرمايه را در كشورهاي غربي موجب شد. با ورود سرمايه‌داري به فاز امپرياليسم كه محصول انحصاري شدن سرمايه و قدرت‌يابي سرمايه مالي بود، مرحله ديگري از جهاني شدن آغاز شد. پاره‌اي از انديشمندان در بيان دلايل جهاني شدن، از اختراعات و اكتشافات جديد همچون كامپيوتر، اينترنت، تلفن و موبايل و نيز امكانات تحرك و مسافرت و سرعت نقل و انتقال نام مي‌برند. اين اختراعات و پديده‌هاي نوين بي‌گمان سرفصل جديدي را در زندگي بشر آغاز كرده‌اند اما آيا به راستي اهميت اختراع كامپيوتر و اينترنت به چه ميزان است؟ بسياري از انديشمندان و محققان تاريخ علم بزرگترين اختراع بشري در طول تاريخ را اختراع چرخ و بزرگترين اكتشاف را كشف آتش مي‌دانند. ميزان تغييراتي كه پس از اين اختراع و كشف نصيب انسانها شد، هنوز با هيچ اختراع و اكتشاف ديگري قابل مقايسه نيست.

پس آيا چرخ بيشتر به جهاني شدن كمك كرده است و يا كامپيوتر؟ آيا روند تبديل گله‌هاي اوليه، ميمون-انسان‌ها به قبايل انساني و سپس پراكنده شدن آنها در سرتاسر كره زمين، اهلي كردن حيوانات، آغاز كشاورزي، كشف مس و سپس آهن و… همه و همه دوره‌هاي كيفي و نويني در تاريخ بشر نبوده‌اند؟ به همين ترتيب است، كشف قاره‌هاي افريقا و آمريكا و نقاط گوناگون جهان در مقايسه با دستيابي به فضا و ستارگان. آنچه در جريان جهاني شدن نقش تعيين كننده دارد، روند تكامل جامعه بشري است كه اختراعات و اكتشافات خود، در درون اين روند كاركرد دارند. سرمايه‌داري مانوفاكتو، سرمايه‌داري صنعتي، و امپرياليزم مراحل گوناگون جهاني شدن با مفهوم امروزين آن هستند. خلاصه آنكه بايد گفت: انسان‌ها از همان آغاز تاريخ خود، روند جهاني شدن را آغاز كردند، اما اين روند در دوره‌هاي معيني، پس از طي تغييرات كمي و انباشته‌شدن اين تغييرات، دچار تغيير كيفي شده است. بي‌شك انسان‌ها هر روز بيشتر از پيش بر دانش و فن‌آوري مسلط شده و با اختراعات و اكتشافات هر چه بيشتر بر طبيعت دست مي‌يابند. در اينجا از ديرباز سه ديدگاه در مقابل يكديگر صف‌آرايي كرده‌اند..

1-ديدگاهي كه به اراده‌ي بشر تكيه دارد و همه چيز را با اتكا به خواست بشري شدني مي‌داند.

2-ديدگاه جبرگرايانه‌اي كه معتقد است، با رشد دانش و فن‌آوري و نيروهاي مولده به خودي خود بشر به پيشرفت‌هاي اجتماعي، آزادي و برابري خواهد رسيد.

3-ديدگاهي كه ضمن آنكه بر اين باور است كه رشد نيروهاي مولده، شرايط را براي تكامل اجتماعي مهيا مي‌كند، اعتقاد دارد كه اين امر بدون مبارزه انسان‌ها به دست نمي‌آيد. در اينجا بايد به وجه تمايز دو مفهوم «جهاني سازي» و «جهاني شدن» اشاره كرد. در اين رابطه مي‌توان از سه برداشت سخن گفت.

 1-برداشتي كه خواهان تسلط يك فرهنگ بر همه جهان با استفاده از ابزارهاي اقتصادي و در صورت لزوم ابزار نظامي است. اين برداشت پس از سپتامبر 2001 شكلي مسلط يافت و جنبه نظامي بر آن برتري يافت. اين برداشت را آمريكايي كردن جهان هم مي‌نامند. بزرگترين مبلغ و مروج و عمل كننده اين روش، در حال حاضر آمريكاست.

 2-برداشتي كه تا حدودي «چندفرهنگي» را در جهان مي‌پذيرد. به طور عمده بر استفاده از ابزار اقتصادي و تا حدودي هم، فرهنگي معتقد است و جز در موارد نادر از ابزار نظامي سود نمي‌جويد. اين برداشت بيشتر مورد نظر اروپايي‌هاست. 3-برداشتي كه خواهان رابطه‌اي انساني بين مردم جهان، حفظ تنوع فرهنگي، سياسي و اقتصادي آنان و ايجاد يك همبستگي انساني با اولويت دادن ارزش‌هايي چون: حفظ محيط زيست، از ميان بردن فقر، حفظ ارزش‌هاي انساني همچون حقوق بشر، مبارزه با تبعيض، گسترش برابري و... است. اين رويكرد بيشتر مورد نظر جمعيت‌ها و سازمان‌هاي انسانگرا همچون: عفو بين‌الملل، سازمان پزشكان بدون مرز، سازمان خبرنگاران بدون مرز، گروه‌هاي حفظ محيط زيست، طرفداران بخشودگي وامهاي كشورهاي جهان سوم، احزاب چپ‌گرا و... است.

در سال 1990 تحت رهبري «جان ويليامسون» در مؤسسه اقتصادي بين‌المللي، مجموعه‌اي منتشر شد كه در آن ويليامسون به انضباط مالي، نرخ مبادله ارز، رقابت، خصوصي‌سازي، تجارت آزاد، سرمايه‌گذاري خارجي و مقررات‌‌زدايي، به مثابه اصلي‌ترين اصلاحات پيشنهادي براي كشورهاي فقير مي‌‌توان اشاره كرد. در توافق‌نامه‌هاي مراكش در سال 1994 كه به دنبال مذاكرات «دور اروگوئه» بود و سازمان تجارت جهاني و «توافق‌نامه عمومي تعرفه و تجارت» (گات) از دل آن بيرون آمد، اقتصاد عمومي چنين تعريف شده است: هر نوع خدماتي كه نه بر مبناي منطق تجاري و نه در رقابت يك يا چند عرضه كننده يا توليدكننده آن خدمات ايجاد شود.» *** هواداران جهاني شدن از سه مرحله سخن مي‌گويند:

جامعه مصرفي-جامعه صنعتي و جامعه اطلاعاتي در اين سه مرحله

1-سطح زندگي و شرايط زيست مردم بهبود كيفي خواهد يافت.

 2-امكان اشتغال براي همه انسان‌ها فراهم خواهد شد.

3-دستيابي آزاد و گسترده به شبكه‌هاي اطلاعاتي ميسر خواهد شد.

 4-فرهنگ‌ها و تمدن‌ها به تفاهم بيشتري خواهند رسيد.

 5-موزه‌هاي ملي، دولتي و فرهنگي از ميان خواهند رفت و تبادل افكار-كالا و سرمايه‌ها به صورت آزاد انجام خواهد گرفت.

 6-طبقات متضاد اجتماعي به همزيستي خواهند رسيد.

 7-امكان صلح و امنيت بين‌المللي فراهم خواهد شد. مخالفان جهاني‌سازي در پاسخ بر اين باورند كه طي سالهاي پس از 1990 كه اين انديشه تئوريزه شده است:

 1-با غارت منابع جهان و رشد فرهنگ مصرفي و نابودي محيط زيست، جهان به زباله‌داني بزرگي تبديل شده است كه در آن كيفيت زندگي انسان به هيچ وجه بهتر نشده است.

 2-بيكاري گسترش يافته است.

 3-با ايجاد شيوه‌هاي جديد تسلط بر رسانه‌ها و در اختيار گرفتن آن توسط تراست‌ها و كارتل‌هاي بين‌المللي فقط امكان دستيابي به اطلاعاتي كه نيروهاي قاهر بين‌المللي خواهان آن هستند ممكن مي‌شود.

 4-با نظامي كردن جهان و جنگ‌هاي جديد در عراق، يوگسلاوي، لبنان، فلسطين، سودان، سومالي و... نه تنها تفاهم بين فرهنگ‌ها بيشتر نشده است، بلكه تخاصم و دشمني بين فرهنگ‌ها گسترش يافته است.

 5-هر چند كه مرزهاي ملي و دولتي در پاره‌اي از موارد كاهش يافته است ولي در بسياري از موارد با تجزيه كشورها اين روند معكوس شده است.
 6-نه تنها همزيستي ميان طبقات اجتماعي گسترش نيافته است، بلكه با گسترش تضادهاي طبقاتي و افزايش فاصله بين طبقات، جهان در آستانه منازعات جديد طبقاتي قرار گرفته است.

7-نه تنها امكان صلح و امنيت اجتماعي برقرار نشده است بلكه روند درگيري و تخاصم درون جوامع و در سطح بين‌المللي گسترش يافته است. *** هواداران جهاني شدن به دو شيوه نخست از روزگاري در آينده سخن مي‌گفتند كه 200 و يا 400 شركت فرامليتي بر جهان حكومت خواهند كرد. اينك پس از گذشت نزديك به دو دهه كه از شكل‌گيري اين نظريه مي‌گذرد، رشد اختلاف بين آمريكا و اروپا و جنگ‌هاي اقتصادي بين اين دو ابرقدرت اقتصادي جهان همچون جنگ موز، جنگ پارچه، جنگ فولاد، جنگ بوئينگ و ايرباس و... و رشد ملي‌گرايي اقتصادي در آمريكا، همچون مخالفت دولت اين كشور با فروش شركت نفتي «انرون» به چين و مخالفت با واگذاري اداره بنادر اين كشور به امارات و... كه همه و همه در جهت مخالف جهاني شدن بوده است، نشان از عملي نشدن اين نظريه در مراكز اصلي و مركزي جهان (كه قاعدتاً مي‌بايد اولين و مركز شكل‌گيري جهاني شدن مي‌بود)، دارد.

درست برعكس، جهان شاهد شكل‌گيري و گسترش اتحاديه‌هاي منطقه‌اي در «آ.ث.‌آن»، پيمان شانگهاي و كشورهاي آمريكاي لاتين است. اگر روند به همين شكل ادامه يابد، در آينده نه چندان دور، چند مركز بزرگ اقتصادي، در جنوب شرقي آسيا، آمريكاي لاتين، پاره‌اي از جمهوري‌هاي سابق شوروي و… خواهيم بود و اين روندي است كه با شكل سوم از جهاني شدن بيشتر هماهنگي دارد تا دو شكل نخست آن و اين يعني اخراج آمريكا و اروپا از روند جهاني شدن و اين سير همچنان ادامه خواهد داشت. بايد ديد كه چگونه و منافع چه كساني را تأمين خواهد كرد. آيا جهان با نظريات جديد و رو به تكامل به عدالت نزديك خواهد شد و يا ...؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

15 شهریور 1386

عدالت اقتصادی بهترين نوع درمان است

استيفن بِزْروچكا: ماهنامه نقد نو، ترجمه حسام ابوطالبي، سال سوم، شماره 14، شهریور و مهر 1385.

سلامت جوامع عمدتا وابسته به برنامه‌ها و اهداف سياسي و اقتصادي دولت‌هاست، نه صرفا درمان موارد بيماري. در عناوين اخبار مي‌خوانيم آمريكايي‌هاي ثروتمند، به اندازه‌ي انگليسي‌هاي فقير از سلامت برخوردار نيستند، به‌رغم اين كه دو برابر آن‌ها براي مراقبت‌هاي بهداشتي هزينه مي‌كنند. مرگ‌ومير نوزادان در كشورهاي ثروتمند، حتا با وجود تكنولوژي‌هاي پزشكي نوين، زياد است. گزارش‌هاي دولتي حاكي از آن‌اند كه ميزان‌ مرگ‌ومير ما (آمريكايي‌ها) هيچ‌گاه پايين نبوده‌اند. راهنماي مطالعات در انگلستان پيشنهاد مي‌كند كه شگفتي مسوولان و صاحب‌نظران در اين خصوص بي‌مورد است. اين ماهيت جامعه‌ي نابرابر آمريكايي است كه بر سلامت افراد اثر مي‌گذارد. چه اتفاقي دارد مي‌افتد؟

توماس پينكن در Gravity Rainbow مي‌نويسد: «چنان‌چه ببينند سوال نابه‌جايي از آن‌ها مي‌پرسيد، خود را مجبور نمي‌بينند كه نگران پاسخ آن باشند.»

در حقيقت اين پرسش كه: «كدام برنامه‌ي درماني و مراقبت پزشكي را بايد انتخاب كرد؟» غلط است. به‌جاي آن بايد بپرسيم: «چه چيزي جامعه را سالم نگاه مي‌دارد؟»

واقعيت اين است كه يك پزشك نمي‌تواند به اين سوال جواب دهد. كاركنان دپارتمان‌هاي بهداشت عمومي هم نمي‌توانند. يك دليل خوب آن‌ها براي بي‌توجهي و نشنيده گرفتن اين سوال اين است: «خيلي سخت است كه بخواهيم به مردم چيزي را بفهمانيم كه اصلا به ‌خاطر نفهميدن آن حقوق مي‌گيريم!! پزشكان حقوق مي‌گيرند كه بيماري‌ها را درمان كنند، طبيعي است كه در صورت انجام آزمايش‌ها و بررسي‌هاي كافي، بالاخره در هر كسي يك بيماري پيدا مي‌شود. كاركنان بهداشت عمومي هم نوعي معامله انجام مي‌دهند: از اين كه كودكان واكسن‌هاي‌شان را به موقع مي‌گيرند اطمينان حاصل مي‌كنند، به مردم ياد مي‌دهند كه «نه» بگويند و يا از كاندوم استفاده كنند! و آب را از نظر وجود آرسنيك آزمايش مي‌كنند. اين افراد تلاش براي شناخت شرايط و عوامل اصلي پياده شدن سلامت در جامعه، را خارج از شرح وظايف خود مي‌دانند.

چه كسي مي‌تواند به اين سوال جواب بدهد كه چه چيزي جمعيتي را سالم مي‌كند؟ در كشور ما (آمريكا) عده‌ي كمي جواب را مي‌دانند، چون ما اصلا چنين سوالي را مطرح نمي‌كنيم. هركس هم بداند (يا بخواهد جواب بدهد) مثل يك احمق به حاشيه رانده مي‌شود. مراقبت پزشكي! تنها به اين دليل دارند شما را ترتبيت مي‌كنند تا فقط پزشكان خوبي از آب درآييد!

حكومت فدرال در گزارش انستيتوي طب سال 2003 با عنوان آينده‌ي بهداشت عمومي در قرن 21 در صفحه‌ي 59 تاكيد مي‌كند كه جوامع مساوات‌طلب در مقايسه با جوامعي كه فاصله‌ي طبقاتي عميق و نامعقول بين فقير و غني دارند، از متوسط سلامت بالاتري برخوردارند. اين يافته‌هاي قابل ملاحظه از تحقيقات انجام گرفته طي 25 سال گذشته استخراج شده‌اند، به همان وضوح كه تحقيقات پزشكي ارتباط بين سيگار و سلامت را مشخص كرده است.

چرا رسانه‌ها اين اخبار را پخش نمي‌كنند؟ در ربع آخر قرن بيستم، اعتقاد به عدالت اقتصادي عملي غيرميهن‌پرستانه معرفي شده است. در عوض ما با كاهش يا حذف ماليات‌ها و سوبسيدها ثروتمندتر و متوقع شده‌ايم كه فقرا وضع‌شان بدتر شود به اين اميد كه بالاخره روزي رحمت از آسمان نازل شود و همه چيز را درست كند!

عدالت‌طلبي آن درماني نيست كه در مدارس پزشكي و بهداشت اين كشور و يا در هيچ مدرسه‌ي ديگري، به‌جز كودكستان‌ها، تدريس شود. فاصله‌هاي زياد بين ثروتمند و فقير كه متوسط سلامت را كاهش مي‌دهد چه؟ مي‌توان حس كرد كه نوعي استرس همگاني در يك جامعه‌ي طبقاتي وجود دارد و طبقات پايين‌تر زير رگبار بدبختي كه بر سرشان مي‌بارد در رنج‌اند. مادام كه اختلاف طبقاتي در چهر‌ه‌ي افراد نمودار است، مراقبت و مشاركت در جامعه در پايين‌ترين سطح است.

ساير تحقيقات هم حكايت از اين دارد كه رفتارها و عادات فردي، به اندازه‌ي برنامه‌هاي سياسي كه شكاف بين طبقات را تشديد مي‌كنند، در سلامت افراد موثر نيستند. اين رفتارها را از زمان كودكي به ما ياد داده‌اند: رژيم غذايي، ورزش و مصرف نكردن دخانيات. اين‌ها عقايد خوبي هستند ولي در مقايسه با عامل عدالت اقتصادي، در درجه‌ي دوم اهميت قرار مي‌گيرند. براي نمونه، سالم‌ترين كشور جهان يعني ژاپن، بيش‌ترين درصد افراد سيگاري را در بين تمام كشورهاي ثروتمند دارد. سيگار البته براي سلامتي مفيد نيست ولي در مقايسه با فاصله‌ي طبقاتي فاحش، عامل چندان مهمي به حساب نمي‌آيد. وقتي پزشك با اندرز و نصيحت در اين مورد مردم را كلافه مي‌كند، قبول بي‌قيد و شرط حرف‌هاي او و سر و ته قضيه را هم آوردن، لااقل براي شخص من دشوار است. بررسي‌هاي علمي نشان داده كه رفتارهاي فردي مهم‌ترين عوامل در سلامت ما نيستند و مراقبت‌هاي بهداشتي هم حتا در بعد جهاني، هيچ تاثيري بر سلامت ملت‌ها ندارد، يا دست‌كم تاثير اندكي بر آن مي‌گذارد. هزينه‌هاي مراقبت‌هاي بهداشتي در ايالات متحده به تنهايي معادل نيمي از اين هزينه‌ها در تمام جهان است. با وجودي كه در ثروتمندترين كشور دنيا در طول تاريخ (با بيش از نيمي از ميلياردرهاي جهان) زندگي مي‌كنيم. جوان‌تر از سن مورد انتظار مي‌ميريم. براي حل اين معما اولين قدمي كه بايد برداريم اين است كه بپذيريم سلامت و مراقبت بهداشتي دو مقوله‌ي كاملا متفاوت‌اند، هرچند ظاهرا يكي به نظر مي‌رسند. سلامت جوامع اغلب توسط راهبردهايي سياسي و اقتصادي تعيين مي‌شود در حالي‌كه مراقبت بهداشتي تنها شامل پيش‌گيري و درمان موارد بيماري است. زماني كه اصول مساوات‌طلبانه بر ديدگاه سياستمداران آمريكا حاكم بود اين كشور يكي از سالم‌ترين كشورهاي جهان به شمار مي‌رفت. پرزيدنت كندي به ما ياد داده بود كه نپرسيم: «كشور براي ما چه مي‌تواند بكند؟» بلكه بپرسيم: «ما برا كشورمان چه مي‌توانيم بكنيم؟». تاثير فراخوان كندي، يك دهه بعد از اجراي سياست‌هايي كه طي آن‌ها فقرا بيش از ثروتمندان بهره‌ي اقتصادي بردند، آشكار شد، كاري كه حتا رابين‌هود هم نمي‌توانست از تحسين آن چشم بپوشد. بعد از پايان جنگ جهاني دوم و بازگشت سرمايه و تزريق آن به جامعه، عموم مردم در رشد اقتصادي و درآمد سهيم شدند، و پس از آن بود كه ما يكي از سالم‌ترين ملت‌ها شديم، اما نه براي مدتي طولاني! صاحبان قدرت و سرمايه شعار پريزيدنت را اين‌طور براي خود معني كردند: «مردم عادي براي ما چه مي‌توانند بكنند؟»... در طي 30 سال گذشته ثروتمندان غني‌تر شده و جامعه از ايده‌آل‌هاي عدالت‌طلبانه‌ي خود دورافتاده است، تفاوت فاحش و فزاينده‌ي طبقاتي دليل اين است كه چرا ميزان سلامت جامعه‌ي ما به اندازه‌ي كشوري مثل كوبا نيست، كشوري كه 47 سال است آن را در محاق و سانسور خبري نگه داشته‌ايم. در حالي‌ كه سابق بر اين ميزان سلامت مردم ما در حال بهبودي بوده است، و ساير كشورها هم به نتايج بهتري رسيده‌اند. مردم بيش از 25 كشور. شامل تمام كشورهاي فقير و تعداد كمي كشور ثروتمند در حال حاضر سالم‌تر و طولاني‌تر از ما زندگي مي‌كنند. هيچ موسسه‌ي فدرال يا سازمان ديگري نيست كه هدف‌اش بهبود سلامت مردم ما در مقايسه با ساير ملت‌ها باشد. مراكز كنترل و پيش‌گيري از بيماري‌ها در آمريكا، رتبه‌ي چهارم سالم‌ترين مردم را در سال‌هاي 2000 و 2010 با هدف ملي بيماري‌نگر و رفتارنگر، براي ما پيش‌بيني كردند، ولي ما به اين اهداف و رتبه در سال 2000 نرسيديم و شانسي هم براي دستيابي به آن‌ها در 4 سال آينده (سال 2010) نداريم. اين مراكز جاي‌گاه فعلي ما را در بين ساير ملت‌ها مشخص نمي‌كنند، مثل اين كه مدال طلاي المپيك را نه به برنده، بلكه به شركت‌كننده‌اي بدهند كه ادعا مي‌كند نهايت سعي و تلاش خود را كرده است!

بي‌سوادان قرن بيست و يكم آن‌هايي نيستند كه خواندن و نوشتن نمي‌دانند، آن‌هايي‌اند كه نمي‌توانند بياموزند، فراموش كنند و دوباره بياموزند. اغلب آموخته‌هاي من در مدرسه‌ي پزشكي، امروزه روش طبابت قابل قبولي به حساب نمي‌آيد. بعضي از چيزهايي كه ما اكنون باور داريم، فردا احمقانه به نظر خواهند رسيد. اگر مي‌خواهيم نسل‌هاي بعدي‌مان سالم باشد، بايد آن‌چه را كه گزارش‌هاي فدرال مطرح مي‌كنند، جدي بگيريم: در مراقبت‌هاي پزشكي به عدالت اقتصادي محتاج‌ايم. متاسفانه امروزه قوانين و بخشنامه‌هاي مصوب دولتي در جهت منافع طبقه‌ي ثروتمند نشانه‌گيري شده‌اند. همان‌طور كه انستيتوي طب خود ما تاكيد مي‌كند براي سلامت جامعه عمل رابين‌هود‌ها (كه از فقير مي‌گيرند و به پولدار مي‌دهند) زيان‌بار است، شايد لازم باشد يك ارزيابي و تحليل دقيق و نقدي بر سياست‌هايي كه ثروتمند را بر فقير ترجيح مي‌دهند و بر جامعه خسارت وارد كرده و طبعا بر سلامت افراد تاثير مي‌كنند، داشته باشيم. موسسه‌ي سلامت واشنگتن به جهت تلاشي كه در تبديل اين ايالت به سالم‌ترين ايالت كشور نموده، مثال‌زدني است! براساس يك شاخص رتبه‌بندي، اين ايالت به مرتبه‌ي پانزدهم سقوط نموده، در همين حال مينه‌سوتا و لوييزيانا به ترتيب در مقام اول و آخر قرار گرفته‌اند. براي ايجاد تغييرات عميق و اساسي و بهبود بهداشت در كشور، پيشنهاد مي‌كنم تلاش كنيم تا لوييزيانا را به رتبه‌ي اول در كشور برسانيم. اين ايالت بالاترين ميزان‌هاي مرگ‌ومير شيرخواران، كوتاه‌ترين دوره‌ي زندگي، بالاترين ميزان قتل، بالاترين ميزان بارداري در سنين پايين (بين نوجوانان) و بيش‌ترين فاصله‌ي فقير و غني را دارد. عواقب توفان كاترينا اتفاقي نبود! با تمركز روي اين بدترين ايالت همه مي‌توانند بهتر عمل كنند.

چهل سال گذشته، بريز و بپاش‌هاي اقليت قدرتمند و ثروتمندي را به خود ديده است. طوري كه سياستمداران برخلاف آن‌چه كندي مي‌گفت، هرچه كه از دست‌شان برمي‌آمد براي ثروتمندان انجام دادند. حالا نوبت اكثريت است (كساني كه دست‌كم 80 درصد جمعيت را تشكيل مي‌دهند) كه بپرسند اين كشور براي آن‌ها چه مي‌تواند بكند. سلامت همگان از فقير و غني از همين ايده‌ي قديمي سود مي‌برد: «عدالت اقتصادي».

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |