تبليغاتX
علوم سیاسی

7 فروردین 1386

نظریه های علمی تکامل اجتماعی

کریس هارمن: ماهنامه ی راه آینده، ترجمه ی پرویز بابایی، شماره 3، آذر 1385، صفحات 31 تا 34.

 

ایده ها به خودی خود نمی توانند جامعه را تغییر دهند. طبیعت و سرشت انسانی، از جامعه ای به جامعه ی دیگر متفاوت است. بسیاری از اشخاص نظریه ی متفاوتی را می پذیرند که به امکان تغییر رفتار انسانی تاکید دارد. به نظر آنان اگر مردمان صحیح و سالمی مهار جامعه را به دست گیرند، آن گاه طبیعت انسانی را می توان دگرگون ساخت. این نظریه گامی به پیش است اما از تبیین چگونگی تغییر جامعه به طور کلی ناتوان است. آنان که به این نظریه باور دارند یا باید بگویند که جامعه نمی تواند تغییر کند یا معتقد شوند که تغییر توسط چیزی خارج از جامعه با نیروی اندیشه های فردی صورت می گیرد. یکی از هواداران این نظریه، اسکینر است. او می خواهد انسان ها را به شیوه ای معین از رفتار، شرطی کند.

نظریه ی دیگری، تمام سیه روزی ها در جهان را مولود افزایش جمعیت می داند. نظریه ای که منسوب به مالتوسینی های بعد از مالتوس در اواخر سده ی هجدهم می باشد. این تفکر فراموش می کند که موجودات انسانی مخلوقات کنش گر و زنده ای هستند که با کنش های خود جهان را تغییر می دهند. انسان هایی که صد هزار سال پیش در زمین پرسه می زدند یا سی هزار سال پیش می زیستند، کاملا متفاوت از ما زندگی می کردند. به لحاظ جسمانی ترکیب شان در صد هزار سال پیش مشابه انسان کنونی بود و از سی هزار سال پیش کاملا یکسان بود، چنان که گوردون چایلد متذکر شده است: نخستین اسکلت های نوع ما متعلق به مراحل آخرین عصر یخ بندان است. از هنگامی که اسکلت های انسان اندیشه ورز، نخستین بار در آرشیو زمین شناختی ظاهر می گردد، تحول جسمانی انسان تقریبا متوقف شده است. اگر چه پیشرفت فرهنگی اش تازه آغاز می گشت. مراد گوردون چایلد از فرهنگ، چیزهایی است که مردان و زنان از یکدیگر یاد می گیرند و آموزش می دهند.

هر یک از پیشرفت ها تاثیر فراوانی در دگرگونی تشکیلات زندگی انسانی داشت. از همان آغاز، زندگی انسانی، اجتماعی بود و در آغاز گروه های اجتماعی ساده بودند. مردم آغاز به کشف راه های تازه تعامل با دنیای پیرامون شان کرده بودند اما در فرایند، بی آنکه قصدی در میان باشد، جامعه ای را که در آن می زیستند و توام با آن زندگی شان را، دگرگون ساخته بودند. تغییرات در جهت کار انسان ها برای تولید خوراک، پوشاک و پناهگاه، سبب تغییرات در جهت سازمان یافتن جامعه و روی کرد مردم در آن می گردد. چنین است رمز تغییرات اجتماعی و تغییر تاریخ.

انسان ها بوسیله جهان اطراف خود تحت تاثیر قرار می گیرند. انسان ها نه تنها به جهان واکنش نشان می دهند و روی آن کار می کنند، بلکه در ضمن انجام این کار، آنان شرایطی را که در تحت آن زندگی می کنند و بنابراین خودشان را نیز تغییر می دهند. کلید فهمیدن تغییر در جامعه در فهم این نکته است که چگونه انسان ها با مساله ی ایجاد خوراک، پوشاک و پناهگاه شان رو به رو می شوند.

تحولات در تولید با پیش داوری های کهن و شیوه های کهن سازمان دهی جامعه مقابله می کند، اما به خودی خود، آن پیش داوری ها و شکل های کهن جامعه را از میان بر نمی دارد. بسیارند انسان هایی که برای جلوگیری از تغییر به پا می خیزند و کسانی هم که می خواهند از شیوه های نوین تولید استفاده کنند، ناگزیرند برای تغییر بجنگند. اگر کسانی که با تغییر مخالف اند پیروز شوند، شکل های جدید تولید نمی توانند به اجرا درآیند، تولید راکد می شود و حتا به عقب بر می گردد.

در اصطلاح شناسی علمی، توسعه ی نیروهای مولد با مقاومت روابط اجتماعی موجود و اندیشه هایی که بر مبنای نیروهای مولد کهن رشد یافته اند، رو به رو می گردد. یا مردم هوادار نیروهای مولد جدید، در این کشاکش، پیروز می شوند و یا هم بستگان نظام کهن توفیق می یابند. در صورت نخست، جامعه به پیش می رود و در مورد دیگر در جا می زند یا حتا به عقب بر می گردد.  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

6 فروردین 1386

چرا ما نیاز به نظریه ی شناخت داریم؟

گریس هارمن: ماهنامه ی راه آینده، ترجمه ی پرویز بابایی، شماره 1، شهریور 1385، صفحات 56 تا 58.

 

اغلب می شنویم که می پرسند ما چه نیازی به نظریه داریم؟ می گویند ما که می دانیم بحران اقتصادی وجود دارد، ما که می دانیم اقلیتی صاحب امتیاز از جامعه، اکثریتی را مورد استثمار قرار می دهد، ما می دانیم که استعمار گران، ملت های عقب نگه داشته شده را غارت می کنند و می دانیم که همه ی ما از این وضع ناراضی هستیم، همین ها ما را کافی است، سایر مطالب بماند برای دانشوران.

جالب این است که مدعیان چنین نظراتی از خودشان نظریه دارند و هر پرسشی که درباره ی جامعه با آنان در میان می گذاریم، خواهند کوشید با کلی بافی به آن پاسخ گویند از جمله: هر کس می تواند با سخت کوشی، به مراتب عالی برسد. اگر ثروتمندان نبودند سرمایه ای نبود که برای بقیه ی ما کار فراهم کند و ... .

مطبوعات، رادیو و تلویزیون دایما اذهان ما را با تبیین های مورد نظر خود درباره ی افتضاحاتی که جامعه ی ما در آن غوطه ور است، پر می کنند. آن ها امیدوارند آن چه را که از آن ها می شنویم، بی تامل درباره ی مضامین آن بپذیریم.

اختراعات نوین در کارخانه ها، ثروت را به مقیاسی صد چندان رساند. با این همه، این به معنای بهبود زندگی اکثر مردم نبود. توسعه ی تمدن به جای خوشبختی و رفاه عمومی، سیه روزی بیش تر به همراه می آورد. مردان و زنان و کودکانی که در کارخانه های جدید کار می کردند، زندگی شان به مراتب از زندگی گذشته گان شان که روی زمین زحمت می کشیدند، بدتر بود.

مردان و زنان در می یافتند که زیر سلطه و ستم آن چیزی هستند که خودشان در گذشته به وجود آورده بودند. جامعه هر چه پیشرفته تر می شد، مردم از خود بیگانه تر می شدند. افزایش ارزش دنیای اشیا نسبتی مستقیم با کاستن ارزش جهان انسان ها دارد. ایده های مردم رابطه ی تنگاتنگی با نوع زندگی ای دارد که آنان می گذرانند. به عنوان مثال جامعه ی سرمایه داری امروزی، خود پرستی را می پرورد.

برای کسانی که بر جامعه حکومت دارند، آن چه اهمیت دارد ایده ها نیست، بلکه ساختار جامعه ای است که در آن آنان به این ایده ها باور دارند. ایده ها از مطبوعات، تلویزیون، نظام آموزشی و جز آن ها انتقال می یابند. زمانی می شود فهمید که چگونه ایده ها تاریخ را تغییر می دهند که بشود دانست آن اندیشه ها از کجا می آیند و چرا مردم آن ها را می پذیرند. این به این معناست که باید به فراسوی ایده ها نگریست.

------------------------------------------------------

این مقاله برگردان جزوه ای است که نویسنده در سال 1997 نگاشته و در سال 2000 تجدید چاپ شده است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

5 فروردین 1386

حق تقدم انسان

اریش فروم: ماهنامه ی نقد نو، ترجمه ی محمود عبادیان، شماره 13، تیر و مرداد 1385، صفحات 48 تا 52.

 

هنگامی که جهان قرون وسطا فرو ریخت، انسان باختر زمین باور داشت که در مسیر تحقق نهایی رویاهای خود است. از نیرو و استعداد خود آگاه شد و نظام های سیاسی پایه ریزی کرد که به نظر می آمد توسعه ی آزاد او را تامین کنند. بمب اتم را انسان ساخته است و نشان یکی از بزرگ ترین دستاوردهای علمی او است، اما او حاکمیت بر آفریده ی خود را از دست داده است، بمب بر او حاکم شده است.  

نیروهای تولیدی جدید: بخار، نفت، الکتریسیته، دیوان سالاری و جز آن در کشورهای پیشرفته رفاه مادی فراهم آورده است. امروز هر کودکی آموزش پایه می یابد، بخش بزرگ از اهالی هر کشور تحصیل در مدارس عالی را می گذرانند. فیلم، تلویزیون، ورزش و سرگرمی ها ساعت زیادی از وقت آزاد انسان را پر می کنند. در همان حال که بسیاری از مردمان در چنین موقعیتی به سر می برند، بر شمار مردمان درنگ اندیش افزوده می شود که چه شکاف بزرگی وجود دارد. پیش از هر چیز می بینند که در ثروت مندترین کشور جهان، تقریبا یک پنجم اهالی کشور و شمار بزرگ شهروندان به سطح زندگی شایسته ای دست نیافته اند. علاوه بر این آگاه اند که بیش از دو سوم بشریت که قرن ها قربانی استعمار بوده اند، سطح زندگی شان پایین تر از یک دهم تا یک بیستم آن هاست.

تمرکز سرمایه موجب تشکیل نهادها و موسسه های بزرگ شده است که به دست دیوان سالاران سازمان در سلسله مراتب، مدیریت می شود. توده ی انبوه مردم به عنوان بخشی از یک ماشین عظیم تولیدی با هم کار می کنند، برای این که کار داشته باشند. این ماشین باید بی اصطکاک و بی وقفه حرکت کند. فرد کارگر و کارمند مبدل به چرخ دنده های این ماشین می شوند.

موسسه های بزرگ را یک مدیریت دیوان سالار اداره می کند. این مدیران فاقد آمادگی برای ریسک اند، آن ها خصلت دیوان سالاری دارند و فاقد شخصیت و محتاط اند. مناسبات شان با انسان همان روابط با اشیاء است. موسسه های عظیم که سرنوشت اقتصاد را کنترل می کنند، دقیقا عکس یک فرایند دموکراتیک عمل می کنند. آن ها نماینده ی قدرت اند بی آن که در نظارت آنانی باشند که در خدمت این قدرت اند.

گذشته از دیوان سالاری صنعتی، دیوان سالاری های دیگری نیز وجود دارند که بر مردم سلطه دارند. این در قدم اول درباره ی دیوان سالاری های دولتی مصداق دارد. آن ها به این طریق بر زندگانی میلیون ها انسان تاثیر می گذارند، هم در آن چه اداره می کنند و هم در مورد کارکنان.

مدیریت دیوان سالار بر انسان باعث شده است که فرایند دموکراسی به یک آیین فرو کاسته شود. اندیشه ی دموکراسی در محور این حرکت ها و این امید بود که انسان را در طی تاریخ خود از فقر، نادانی و نا عدالتی برهاند و بتواند جامعه ای مبتنی بر صلح و هارمونی میان انسان ها بنا کند. اما آن به یک مفهوم رنگ باخته ی پیشرفت و یک رویای آتی تولید هر چه بیش تر و بهتر خلاصه شده است. دیگر از آن با صفت زایش انسان زنده و مولد یاد نمی شود و ریشه ی روحی خود را در تصورات سیاسی ما از دست داده است.

تنها در زمینه ی تولید نیست که فرد مدیریت می شود، بلکه در مصرف که پهنه ای است که در آن انسان می تواند آزادانه گزینش کند نیز چنین است. خواه سخن از مواد غذایی، لباس یا برنامه های سینمایی و تلویزیونی باشد همیشه یک دستگاه توصیه و تلقین به کار می افتد که دو هدف دنبال می کند: نخست آن که بایستی تقاضای مردم را از عرضه ی مواد مصرفی پیوسته دامن زد، در ثانی آن را در مجرایی سوق داد که برای صنعت برترین سودآوری را تامین کند. اشتهای خرید مردم را باید پیوسته دامن زد و اشتیاقش را تحریک کرد. انسان به یک موجود مصرف کننده تبدیل شده است. آرزویی جز آن ندارد که پیوسته چیزهای خوب بیش تر بخرد و مصرف کند.

نظام اقتصادی انسانیت انسان را تخریب کرده است. در ساعات تولید، فرد هم چون یک بخش از تیم تولید اداره می شود. در وقت آزاد او یک مصرف کننده ی کامل است که از آن چیزی لذت می برد که به او تلقین و خورانده می شود و بناست به او لذت بخشد. با این وصف او به این توهم دچار می شود که از میل خویش پیروی می کند. او مدام تحت تبلیغ و تلقین با کلمات اغوا کننده ی توجه به مصرف است. بدین وسیله آخرین مانده های حس واقعیت بینی که ممکن است هنوز در او یافت شود را از او سلب می کنند. از همان دوران کودکی، تفکر انتقادی و احساس اصالت در فرد باقی نمی ماند، تنها چیزی که فرد را از احساس تحمل نا پذیر انزوا و از دست دادگی عینیت نجات کی دهد. او فقر زده و وابسته به قدرت هایی است که ورای خود او هستند و او گوهر زندگی خود را در آن ها فرا فکنی کرده است. آدمی نسبت به خود بیگانه شده است و بر پای دست ساخته های خویش زانو می زند. زانو در قبال چیزهایی که خود او تولید کرده است، دولت و رهبرانی که خود، آن ها را بر کرسی قدرت نشانده، بر او سروری می کنند. کنش خودی او برایش یک قدرت بیگانه شده است، قدرتی که بر فراز او و علیه او عمل می کند به جای آن که بر آن فرمان داشته باشد. انسان احساس تنهایی و افسردگی دارد، در میان فراوانی از کمبود رنج می برد. او دست خوش این احساس نا معین است که تا چه اندازه معنی زندگی می تواند در مصرف باشد، به رغم تمام تبلیغ ها که مدعی خلاف این واقعیت اند که ما در جامعه ی زیر سلطه ی دیوان سالار به سر می بریم.

ما ماشین هایی تولید می کنیم که مانند انسان اند و انسان هایی که هم چون ماشین اند. ما امروز از سیستم فراگیر ارتباطی، رادیو و تلویزیون، رسانه های مطبوعاتی و غیره برخورداریم، با این همه از سیاست و اجتماع خود به درستی مطلع نیستیم. آن ها ما را بیش تر آیینی بار می آورند تا مطلع. با آن که مردم امروز از آموزش بیش تر برخوردارند، کم تر از نیروی عقل و داوری بهره دارند. عقل یعنی توان مندی در فهم ماهیت چیزها و نیروهایی که در شالوده ی زندگی فردی و اجتماعی نهفته است. انسان مدرن به جایی رسیده که عوض آن که سرور ماشینی باشد که ساخته است، برده ی آن شده است.

شکلی که سرمایه داری در قرن بیستم یافته با شکل قرن نوزدهم بسیار متفاوت است. تمرکز عظیم سرمایه در موسسه های کلان، جدایی روزافزون مدیریت از صاحبان صنایع، یارانه های دولتی برای کشاورزی و برخی بخش های صنعت، سرمایه داری قرن بیستم را کاملا از دوره های پیشین آن جدا می کند. عناصر اساسی معینی وجود دارد که در سرمایه داری کهن و نو مشترک مانده اند: اعتقاد بر این که یک مکانیسم غیر شخصی یعنی مکانیسم قدرت است که بناست زندگی جامعه را سامان دهد، نه اراده و برنامه ی مردم. برای سرمایه داری اشیا با ارزش تر از انسان است. قدرت از تملک می تراود نه از فعالیت. این نظام باید بتواند انسان هایی تولید کند و بپروراند که همواره بخواهند بیش تر مصرف کنند، پیش بینی شونده و تاثیر پذیر باشند، نیاز به مردمانی دارد که احساس آزاد و منفعل بودن داشته باشند، وابسته به هیچ اصول وجدانی نباشند ولی در عین حال آمادگی داشته باشند فرمان برداری کنند و آن چه از آن ها انتظار می رود، انجام دهند. انسان هایی که بتوان بدون داشتن هدف به کارشان گماشت. در این نظام اصل بر تولید وجود دارد که سرمایه باید سودآور باشد نه آن که آن چه تولید می شود بایستی با توجه به نیازمندی های ضروری و واقعی مردم باشد. همه چیز تابعی از اصل سودآوری است.

این که جامعه ی ما موفق نمی شود آرزوهای انسانی را برآورده کند، برای دو مساله ی حاد زمان ما پیامدهای بی واسطه دارد: برای صلح و برای توازن بین ثروت غرب و فقر دو سوم بشریت. انسان تنها در صورتی که از وضعیت خود و خطری که متوجه او است به خوبی آگاه شود و یک بینش آتی در نظر بگیرد که در آن هدف های آزادی، خلاقیت، عدالت و هم بستگی انسانی بتواند واقعیت بپذیرد، می تواند بشریت را از سقوط کم و بیش حتمی و از دست رفتن هرگونه آزادی و یا فروپاشی نجات دهد.

------------------------------------------------------

Erich Fromm: Ueber den Ungehorsam Und andere Essays, Deutsche Verlags–Anstalt, 1982.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

4 فروردین 1385

سود یا انسان

علیرضا ثقفی: ماهنامه ی راه آینده، شماره 4، بهمن 1385، صفحات 11 تا 16.

 

یکی از بحث های گسترده در زمینه ی مسایل اجتماعی، نوع جدیدی از جامعه شناسی است که می توان از میان تمام آثار نوشته شده در این باره و در حقیقت جامعه شناسی جدید که مبنای خود را پیش رفت های علمی می داند، کلیتی را استنباط کرد و مورد بررسی قرار داد. یکی از مسایل مهمی که این نظریه پردازان مطرح می کنند این است که اساسا دموکراسی و آزادی از ارمغان های سرمایه داری است. زیرا تا قبل از به وجود آمدن سرمایه داری، دموکراسی و آزادی در فرهنگ بشر وجود نداشت. آن ها تاریخ بشر را به دو بخش تقسیم می کنند و تمام دست آوردهای علمی و تکنولوژی و هم چنین تغییرات در جامعه ی بشری را در نتیجه ی سرمایه داری می دانند.

یکی از مسایل اساسی این جامعه شناسی تجلیل از فرد است. بعضی از مطالب گفته شده در این جامعه شناسی جدید چنان است که ایجاد اعتماد در جامعه را محصول دوره ی سرمایه داری و از خصلت های برجسته ی آن می دانند و دموکراسی و حق رای برابر و آزادی انسان ها نیز محصول سرمایه داری است. در تمام موارد نیز مقایسه به گونه ای است که وضعیت موجود با وضعیت سنتی در برابر هم قرار گرفته اند و بر این مساله تاکید می شود که انسان مدرن از قید و بندهای جامعه ی سنتی رهایی یافته است.

اگر مبارزه با نظام کهن را از ابتدای ظهور انقلاب های سرمایه داری بدانیم، آن گاه متوجه خواهیم شد که سرمایه داری هیچ گاه شعار برابری را مطرح نکرد. بلکه سرمایه داری شعار یک نفر، یک رای را تنها در صد سال اخیر، آن هم تحت مبارزات پذیرفته است. سرمایه داری از ابتدا برای رای دادن، میزان معینی مالکیت و میزان معینی پرداخت مالیات را ملاک قرار داده بود. سرمایه داری هیچ گاه به سادگی تن به برابری رای نداده است و از ابتدای ظهور، خواهان حفظ سلطه ی اقلیت بر اکثریت بود و هیچ گاه داوطلبانه امتیازی را واگذار نکرد.  

در تمام انقلاب ها همواره دو نیرو در برابر هم قرار داشته اند و این دو نیرو به صورت های مختلف دو برداشت خود را از حق تساوی بیان می کرده اند. یک نیرو تساوی در حق رای را با تساوی در حقوق انسانی، حق زیستن، خوراک، پوشاک و در حقیقت انسانیت انسان می دانستند. نیروی دیگر تساوی در حق رای را همواره به سختی پذیرفته و سعی کرده است که این تساوی در حق رای را با عدم تساوی در حقوق انسانی محدود کنند.

سرمایه داری، تشخص و فردیت را در میزان مالکیت و دارایی می داند و با تبلیغ فرهنگ مصرف، شخصیت و موقعیت اجتماعی را در مصرف هر چه بیش تر از کالاها و در نتیجه در میزان مالکیت و درآمد، تصویر می کند. از نظر سرمایه داری آن که می تواند در این بازار رقابت بیش تر به چنگ آورد، با هوش تر است و این مساله نیز در مطالب جامعه شناسانه و روان شناسانه ی متخصصان دوره ی جهانی شدن، به صورت ارتباط عامل و ساختار طرح می شود. همه چیز در ارتباط فرد و اجتماع یا فردیت و سیستم به گونه ای طرح می شود که گویا اساسا در جامعه هر فردی به راحتی می تواند با تکیه به فعالیت شخصی و هر آن چه که از نظر سرمایه داری مشروع است، به تمام مناصب اجتماعی دست یابد. در حالی که نقطه ی مقابل سرمایه داری، انسان را محور دموکراسی و برابری قرار داده است. دموکراسی مورد نظر سرمایه داری همواره نشان داده است که محوریت سود را اساس کار خود قرار می دهد.

امروزه جامعه شناسان مدافع وضعیت موجود از آن بیم دارند که شکاف درآمد میان بخش های مختلف باعث به خطر افتادن کل سود آنان شود. دموکراسی مورد نظر سرمایه داری، دموکراسی سرمایه و آزادی حرکت سرمایه در دست سرمایه داران است و مبنای انسانیت و تشخص را سود و انگیزه ی افراد برای کار کردن را افزایش سرمایه و یا همان سود می دانند. آن ها همواره می گویند این سود است که انگیزه ی انسان ها برای تلاش است. در مقابل سرمایه داری، برداشت دیگر از دموکراسی آزادی را بر محور انسان قرار داده است و دموکراسی بر محور انسانیت و حق برابر انسان ها بوده است.

این دو برداشت از دموکراسی چهار صد سال است که وجود دارد و اصلا به آن معنی نیست که دموکراسی و فردیت انسانی مربوط به سرمایه داری است، بلکه از همان ابتدا، این دو برداشت از دموکراسی و فردیت انسانی وجود داشته است. وقتی می گوییم محور انسان است، یعنی آن که برای افزایش سود نباید مواد غذایی از میان برود، برای افزایش سود نباید دست آوردهای علمی بشر برای مثال دست آوردهای پزشکی در خدمت چند شرکت انحصاری باشد که برای معالجه ی بیماری های انسانی و گسترش بهداشت اجتماعی، تنها سود شرکت های دارویی و انحصارات ژنتیکی افزایش یابد و یا برای افزایش سود سرمایه ها، منابع طبیعی و محیط زیست هر روزه تخریب شود. وقتی می گوییم در دموکراسی محور انسان است، یعنی جامعه ی بشری آن چیزی را تولید می کند که به کار انسان و ارزش های انسانی بیاید، آن مواد غذایی را تولید می کند که فرزندان بشر گرسنه نمانند، در آن صنعتی سرمایه گذاری می کند که رفاه بشر و همه انسان ها مدنظر قرار بگیرد و این دست یافتنی است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

3 فروردین 1386

گفتمان های سیاسی عمده در تاریخ معاصر ایران

حسین بشیریه: دیباچه ای بر جامعه شناسی سیاسی ایران، نشر نگاه معاصر، تهران، چاپ سوم، 1384، صفحات 63 تا 73.

 

زندگی و کردارهای سیاسی در هر جامعه ای در چارچوب گفتمان سیاسی مسلط تعین می یابد. هر گفتمانی شکل خاصی از کردارهای سیاسی را ممکن می سازد و برخی از امکانات زندگی سیاسی را متحقق و برخی دیگر را حذف می نماید. ساختار سیاسی حوزه ای است که در پرتو گفتمان شکل می گیرد و با تغییر گفتمان ها، ساختارها دگرگون می شوند.

در ایران در دوران مدرن، سه گفتمان سیاسی مسلط در پی تعریف و تشکیل ساختارهای سیاسی بوده اند: 1- گفتمان پاتریمونیالیسم سنتی، 2- گفتمان مدرنیسم مطلقه، 3- گفتمان سنت گرایی ایدئولوژیک. در مقابل این سه گفتمان سیاسی مسلط، گفتمان دموکراتیکی به عنوان گفتمان مقاومت ظهور یافته است. هرگاه بحران در سلطه و مشروعیت سیاسی و ایدئولوژیک و در اقتدار مرکزی شدت یافته است، مجالی برای ظهور آن گفتمان پدید آمده است.

پاتریمونیالیسم سنتی گفتمان مسلط در ایران پیش از نفوذ تجدد غربی بود. این گفتمان همچون گفتمان های دیگر، مرکب از عناصر متعددی بوده است که از آن جمله باید شیوه ی خاص استبداد و پدر سالاری قبیله ای را نام برد. پاتریمونیالیسم سنتی ایران به طور کلی بر اقتدار و اصاعت مطلقه، پدر سالاری سیاسی، قداست دولت و ساختار قدرت عمودی یکجانبه و غیر مشارکتی و غیر رقابتی تاکید می گذاشت. بنابراین پاتریمونیالیسم سنتی فضای ساختاری لازم را برای اطاعت پذیری، فرصت طلبی، اقتدارگرایی، انفعال سیاسی، اعتراض خاموش، ترس گسترده و بد بینی و بی اعتمادی سیاسی شکل می داد.   

عناصر فرهنگی از خصلت ماندگاری چشم گیری برخوردارند و به تدریج و در دراز مدت فرسایش می یابند. در فرهنگ سیاسی پاتریمونیالیستی، حاکم ایدآل همچون شخصیتی مقدس تصویر می شود که منشا همه ی خیرات است. در عمل فرهنگ پاتریمونیالیستی فضایی از بدگمانی و بی اعتمادی در میان اتباع تولید می کند. بر طبق پژوهش های گسترده ای که درباره ی فرهنگ پاتریمونیالیستی در ایران صورت گرفته است، ویژگی های اصلی این فرهنگ بدگمانی افراد به یکدیگر، قدرت طلبی، ترس فراگیر و نظیر این ها بوده است. (1)

گفتمان مدرنیسم مطلقه مجموعه ی پیچیده ای از عناصر مختلف از جمله پاتریمونیالیسم سنتی و نوسازی به شیوه ی مدرنیسم غربی بود. در این گفتمان بر اقتدار گرایی، اصلاحات از بالا و مرکزیت سیاسی تاکید می شد. در گفتمان مدرنیسم مطلقه جایی برای مشارکت و رقابت سیاسی وجود نداشت. گفتمان مدرنیسم مطلقه با خصلت اقتدار گرایانه ی خود آسیب های عمده ای به گروه های جامعه ی سنتی وارد می کرد. در این گفتمان سنت، عشایر و گروه های سنتی می بایست از عرصه ی قدرت اخراج شوند. در نتیجه علمای دینی و تجار بازار از سیاست های نوسازی آسیب می دیدند.

گفتمان سنت گرایی ایدئولوژیک در واکنش به مدرنیسم مطلقه پدیدار شد. این گفتمان بازتاب علائق طبقات رو به افول جامعه ی سنتی بود که در معرض اصلاح از بالا قرار گرفته بودند. در این گفتمان سنت مذهبی به عنوان راه حلی برای مسائل جامعه و عصر مدرن، به ایدئولوژی تبدیل شد. این گفتمان در واکنش به فشارهایی بود که احساس ترس و نا امنی در بین شئون و طبقات سنتی ایجاد می کرد. این گفتمان خود مرکب از عناصر مختلفی چون پاتریمونیالیسم سنتی و اقتدار کاریزمایی بوده است. سنت گرایی ایدئولوژیک شیوه ی زندگی دموکراتیک را به عنوان دشمن اصلی قلمداد کرده است. این گفتمان به ویژه با پلورالیسم سر ستیز داشته است و در مقابل بر ارزش های سنتی و کنترل فرهنگی تاکید گذاشته است. روی هم رفته گفتمان سنت گرایی ایدئولوژیک در پی ایجاد اتباعی مطیع و تابع اقتدارهای سنتی بوده است. ارادت شخصی به رهبران و ارزش های مقبول آن ها، اساس کردار سیاسی در این گفتمان را تشکیل می دهد. طبعا در چنین گفتمانی جایی برای نقد و انتقاد، رقابت فکری، کثرت گرایی و شیوه ی زندگی دموکراتیک وجود ندارد. در مقابل اطاعت پذیری، سکوت و انفعال در این گفتمان امکان پرورش می یابند.

هر جا قدرت هست، مقاومت هم هست، در طی تاریخ سیاسی ایران در مقابل گفتمان های سیاسی هژمونیک، گفتمان مقاومت دموکراسی ظهور یافته است. این گفتمان بر کردارهایی چون قانون گرایی، مشارکت، تحمل و تساهل و نوگرایی تاکید گذاشته است. در آخرین قرائتی که از این گفتمان ظاهر شد، عناصر مختلفی چون قانون گرایی و ضدیت با استبداد در آن یافت می شود. هنگامی که گفتمان پاتریمونیالیستی سنتی دچار زوال شد و گفتمان مدرنیسم مطلقه ظرفیت لازم برای شیوه ی زندگی دموکراتیک را دارا نبود و گفتمان سنت گرایی ایدئولوژیک نظامی بسته در پرتو خود تولید کرد که مناسبتی با مشارکت خودجوش و دیگر فرایندهای دموکراسی نداشته و فقط ظرفیت تشکیل جناح ها و گروه های نفوذ را داشته و در بسیج سیاسی آن ها توفیق یافته است، جامعه ی ایران تمایل به کثرت گرایی دارد و در پرتو گفتمان دموکراتیک، فرصت و امکان بیشتری برای تحقق تمایلات کثرت گرایانه در ساختار جامعه ی سیاسی ایران پدید می آید. برخی شکاف های سیاسی و اجتماعی فعال در حال حاضر مانند شکاف بین سنت گرایی و مدرنیسم و قانون گرایی و اقتدارگرایی مطلقه، مبانی تمایل ساختاری جامعه ی سیاسی ایران به کثرت گرایی را تشکیل می دهند.

------------------------------------------------------

1. M. Zonis: The Political Elite of Iran, Princeton University Press, 1971.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

 

2 فروردین 1386

تصویر کلی نیروهای اجتماعی در ایران

حسین بشیریه: دیباچه ای بر جامعه شناسی سیاسی ایران، نشر نگاه معاصر، تهران، چاپ سوم، 1384، صفحات 9 تا 62.

 

جامعه ی ایران مجموعه ای از شکاف های تاریخی است که موجب شکل گیری ساختار پیچیده ای از نیروهای اجتماعی و سیاسی شده است. با ورود ایران به صورت بندی سرمایه داری، شکاف های اجتماعی تازه ای شکل گرفت و سرعت تحولات اجتماعی، شکافی میان نسل های جوان تر و پیر تر از حیث محافظه کاری یا هواداری از تغییرات ایجاد کرده است.

جامعه ی ایران به عنوان جامعه ای در حال گذار، دارای صورت بندی پیچیده ای از شکاف های اجتماعی بوده است. از یک سو شکاف های قومی، فرهنگی و منطقه ای مربوط به جامعه ی سنتی کم و بیش فعالند و از سوی دیگر شکاف های جامعه ی مدرن نمودار شده اند. جامعه ی ایران غیر از این دو دسته شکاف، دارای شکافی است که تحت عنوان شکاف تجدد و سنت گرایی مطالعه می شود. این شکاف در تاریخ اخیر ایران جلوه های اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی گوناگونی پیدا کرده است. از لحاظ اقتصادی معمولا از آن به عنوان اقتصاد معیشتی در مقابل اقتصاد کالایی یاد می شود. از لحاظ اجتماعی در تاریخ سیاسی ایران، روحانیت، بازار و خرده بورژوازی در مقابل روشنفکران و کارگران قرار می گیرند. زندگی سیاسی در ایران در طی قرن بیستم سخت تحت تاثیر منازعات ناشی از شکاف سنت و تجدد قرار داشته است.

با توجه به ساختار شکاف های اجتماعی در ایران، مهمترین نیروهای اجتماعی سنتی عبارتند از اشرافیت زمین دار، روحانیت، سرمایه داران بازار و خرده بورژوازی. در مقابل مهمترین نیروهای اجتماعی مدرن شامل طبقه ی متوسط جدید و کارگران صنعتی بوده اند.

از نظر سابقه ی تاریخی در ایران و استبداد ایرانی، هیچ گاه اشرافیت مستقل و برخوردار از مصونیت حقوقی پیدا نشد. با توجه به بنیاد دودمانی قدرت سیاسی، مرتبه ی اشرافیت وابسته به خویشاوندی با قرابت به دربار بود. همچنین روحانیت در ایران در مقام مقایسه با دیگر گروه های اجتماعی از مصونیت اجتماعی قابل ملاحظه ای برخوردار بوده است. روحانیون، صاحب مناسب رسمی مانند قضاوت و امامت جمعه بودند و به اعانات و مالیات مذهبی مردم و بازار تکیه داشتند. با گسترش تجارت خارجی و نفوذ غرب نیز، صادرات مواد خام از ایران به بازارهای خارجی افزایش یافت و این خود موجب گسترش و تقویت تجار می شد. از سوی دیگر اندیشه های عدم مداخله ی حکام در تجارت در حال اشاعه بود. از نظر گرایش های ایدئولوژیک، بازاریان در مقابل روشنفکران قرار گرفتند. طبعا با توجه به همبستگی تاریخی میان بازار و روحانیت، به قدرت رسیدن روحانیون با گسترش نفوذ سیاسی بازار همراه بود. به طور کلی در تاریخ سیاسی ایران، بازاریان از گرایش های سنتی در سیاست ایران و به ویژه از روحانیون حمایت می کردند و گروه های سنت گرا، بخش عمده ای از حمایت اجتماعی خود را از بازار کسب می کنند.

در تاریخ معاصر ایران، دهقانان نقش تعیین کننده ای در تحولات سیاسی نداشته اند و بیشتر از سوی گروه های شهری بسیج شده اند. طبقه ی متوسط جدید از آغاز محمل اصلی مدرنیسم بوده است. خواست های عمده ی طبقه ی متوسط جدید شامل منع دخالت روحانیون در سیاست، وضع نظام قانون اساسی جدید و تاسیس نهادهای سیاسی به جای دولت سنتی بوده است. همچنین طبقه ی متوسط جدید در طی قرن بیستم خواستار اصلاحات گسترده در نظام سیاسی برای رفع اسباب عقب ماندگی عمومی کشور بوده است. از سوی دیگر مسائلی چون دفاع از آزادی و برابری همواره میان این طبقه و نیروهای سنتی به ویژه روحانیت، اختلاف افکنده است. برای طبقه ی کارگر جدید در ایران نیز اندیشه های سوسیالیستی جاذبه ی بیشتری به ویژه در نواحی شمالی یافت که کارگران و دهقانان ایران را به تشکیل اتحادیه های کارگری و دهقانی و مبارزه ی اجتماعی دعوت می کرد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

1 فروردین 1386

نوروز، جشن انقلاب اجتماعی

جواد برومند سعید: نوروز جمشید، انتشارات توس، تهران، 1377، صفحات 205 و 206.

 

جشن نوروز که در روز اول فروردین ماه آغاز می شود، آن گونه که از نامش پیداست روزی است نو. این نوسازی باید آغاز یک انقلاب اجتماعی بر مبنای یک پیروزی مهم مبارزاتی برای برقراری عدالت اجتماعی باشد. آن گونه که از آثار بازمانده ی زبان و ادبیات فارسی بر می آید، این پیروزی بر علیه دیوسالاری جامعه ی پیشین است. دیوان سرمایه دار، مردم را وا می داشتند تا برای آن ها کار کنند. مردمی که برای دیوان کار می کردند از آزادی بهره ای نداشتند و دسترنج آن ها را دیوان می بردند. مردم پس از جنگ های پی در پی دیوان را ناکار کردند.

در جامعه ی نو بنیاد همه ی مردم از جهت حقوق اجتماعی مساوی بودند و امتیاز طبقاتی برای کسی مطرح نبود و دزدی و ستمگری از میان رفت. مردم این پیروزی را جشن می گرفتند و به یکدیگر تبریک می گفتند: صد سال به این سال ها و از این که به آزادی و برابری رسیده بودند بسیار شادمان بودند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |