تبليغاتX
علوم سیاسی

21 اسفند 1385

خوانش « ری را »

هوشنگ ماهرویان: مدرنیته و بحران ما، نشر اختران، تهران، 1383، صفحات 81 تا 106.

 

شعر خوب چشمانی تیزبین دارد. با چشمان عقاب گونه اش دور دست ها را می بیند. اگر در آن دور دست ها خللی دید، با تخیل، بدیلی برای آن می سازد. در این جاست که شعر به آفرینش می رسد. شعر خوب وابسته به زمان تولد خود نیست. در زمان های مختلف تاویل های مختلف به خود می گیرد. به این دلیل ماندگار است. نیما پنجاه شصت سال پیش با رویکرد چهارم به مدرنیته رسید. رویکردی که تازه، در مباحث نظری مان داریم به آن نزدیک می شویم. همیشه این طور بوده است. اغلب، هنر پیش تاز و جلودار مباحث نظری بوده. به قول ماکس وبر، دانشمندانی همچون گالیله و بیکن تجربه گرائی را از هنرمندی چون لئوناردو داوینچی آموختند. نیما نیز به این نقش هنر آگاه بود و در نامه ای که به احسان طبری نوشته است تاکید می کند که:

« چیزی که زاده ی بلا فاصل هیچ گونه وضعیتی نمی شود، هنر است. این حقیقتی است که درباره ی هوش انسانی بیشتر صدق پیدا می کند. زیرا در هوش انسانی شتابی است که در عمل او نیست. » (1)

در چند ساله ی اخیر بحث درباره ی این که بنیان های فرهنگی را باید دوباره خواند، باید آن ها را نقد کرد و از درون نقد زندگی نو را پایه ریزی کرد، باب شده است. کاری که نیما در زمان خود با ادبیات فارسی کرد چنین بود.

محمد مختاری در مصاحبه ای از نیما چنین نقل می کند: « یا باید خود را بلند و فوق همه چیز نگاه داشت، به این نحو خود را به خارج پرواز داد، یا این که در اعماق این محبس فرو رفته از بنیان آن بر آمد. خودش این راه دوم را پیش گرفت. » (2)

نیما در سال 1310 به دکتر تقی ارانی می نویسد: « من و شما باید به اندازه خود کار کنیم. من هم در خصوص تجدید بنای شعر و ادبیات فارسی زحمت کشیده و می کشم. » (3)

محمد مختاری می نویسد: « در نگاه نیما، طبیعت و انسان از هم تفکیک ناشدنی است. طبیعت را از درون انسان می بیند و انسان را در طبیعت می یابد. این دو در حیات اجتماعی به هم پیوسته اند و مکمل هم اند. هر دو سمت را در یک دستگاه نظری واحد می سنجند و می شناسند. در چنین حالتی، زندگی انسان در پیوند با عوامل و اجزای طبیعت مفهوم می یابد. » (4)

نیما « هر چه را از زندگی آدمی می خواهد بسراید، به یاری طبیعت می سراید و هر چه را در طبیعت می جوید، از زندگی آدمی جدا ناشدنی تصور می کند. (5)

------------------------------------------------------

(1) نیما یوشیج: نامه ها، گرد آوری سیروس طاهباز، نشر دفتر های زمانه، تهران، 1368، صفحه 613.

(2) نیما یوشیج: ری را، به کوشش عباس قزوانچاهی، انتشارات معین، تهران، 1376، صفحه 15.

(3) نیما یوشیج: نامه ها، گرد آوری سیروس طاهباز، نشر دفتر های زمانه، تهران، 1368، صفحه 469.

(4) محمد مختاری: انسان در شعر معاصر، انتشارات توس، تهران، 1372، صفحه 190(5) محمد مختاری: انسان در شعر معاصر، انتشارات توس، تهران، 1372، صفحه ۱۹۴

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

20 اسفند 1385

رویکرد چهارم به مدرنیته

هوشنگ ماهرویان: مدرنیته و بحران ما، نشر اختران، تهران، 1383، صفحات 47 تا 80.

 

در تمام دوران هزار ساله ی قرون وسطی دو کتاب مهم ترین منابع فکری اروپا بوده است. یکی کتاب مقدس و دیگری کتاب شهر خدا اثر سنت آگوستین. سنت آگوستین اختلاطی از مسیحیت و فلسفه ی افلاطون است. در قرون وسطی، ایمان مقدم بر استدلال فلسفی شمرده می شد. پس، سنت آگوستین تا جایی افلاطونی است که این فلسفه تاییدی بر اعتقادات او باشد. او در زمینه ی معرفت شناسی، برای رسیدن به شناخت، به حواس اهمیتی نمی داد.

از دیدگاه سنت آگوستین، تجربه مخل شناخت است و اهمیت دادن به حواس بشر باعث گمراهی در رسیدن به حقیقت است. سنت آگوستین بشر را از بدو تولد آلوده ی گناه می داند و به همین دلیل است که غسل تعمید را واجب می شمارد. کودک اگر قبل از این عمل بمیرد نماد گناه و نا پاکی است. با چنین نگاهی به انسان – انسانی که حاصل گناه اولیه است – رنج، شایسته ی آدمی است و امری مقدس است. زیبایی در رنج متبلور است و این را می توان در تمامی نقاشی های کلیسایی آن دوران مشاهده کرد. آدم به علت شورشی که بر فرمان خدا کرده و میوه ی ممنوعه را خورده است به زمین هبوط کرده تا رنج بکشد.

از قرن یازدهم به بعد، با ورود اندیشه های ابن رشد، تردید در فلسفه ی سنت آگوستینی آغاز شد. نومینالیست ها می گفتند مفاهیم فقط در ذهن یافت می شوند و وجود خارجی ندارند. اعداد، مقولات و اسامی عام و کلی همچون پنجاه، خوبی، انسان، اسب و غیره همه ذهنی اند.

در قرن سیزدهم نگاه زیبایی شناختی توماس آکویناس آغاز گر نگاهی شد که بعد از رنسانس شادی و سعادت آدمی را زیبا می دید و در راه آن تلاش می کرد. این نگاهی بود که برای کشف حقیقت، به اطراف خود دقیق نگاه می کرد و به تجربه بهایی در خور می داد. تابلوهایی که در قرون وسطی از مسیح کشیده شده است همگی نشانه ی رنجی مقدس را بر خود دارند. اما بعد از رنسانس، مسیح پادشاه ملکوت است.

با رنسانس نگاه معرفت شناختی و زیبایی شناختی انسان تغییر کرد. طبیعت و حواس اساس دستیابی به حقیقت شدند. این تمایل جدید معرفت شناختی بود که نطفه های آن را نومینالیست ها به وجود آرده بودند.

در قرن هفدهم، دکارت با « می اندیشم، پس هستم » اندیشه و شناخت را پایه ی دنیای مدرن کرد. در قرن هجدهم نیز مدرنیته در ابعاد حقوقی، سیاسی و اجتماعی گسترش یافت و در قرن نوزدهم شروع به جهانی شدن کرد و به جهان ایرانی ما نیز پا گذاشت. در جهان ایرانی، اصل و اساس جهان، ماهیت است و وجود، سایه ای از آن است و کامل هر چیز را در آن ماهیت می توان یافت. در جهان ایرانی هر چه در روی زمین است سایه ای از واقعیت آسمانی و ازلی است.

ژان پل سارتر می گوید من با نوشتنم، با سخنم، با زندگی ام ماهیتم را می سازم. وقتی گالیله می گفت خدا جهان را به صورت ریاضی آفرید و من آدمی وظیفه دارم تلسکوپ خود را بگذارم و این ریاضی را کشف کنم، نگاه جدیدی به جهان می کرد. نگاه فلسفه ی وجودی سارتر ریشه در چنین نگاهی دارد.

مدرنیته با روش علمی خود، جهان را جزء جزء کرده و به مطالعه ی آن می پردازد. نگاه مدرن نگاه تحقیق و بررسی و مطالعه کردن است. نگاه مدرن تراژیک است. جهان کل نا شناخته ای است که باید آن را تجربه کرد و شناخت و آدمی نیز موضوع شناخت است.

از یکصد و پنجاه سال پیش که مدرنیته به جهان و دنیای ایرانی ما پا گذاشت، ما را دچار بحرانی ساختاری کرد. از یک طرف در شهرهای بزرگ زندگی می کنیم با وسایل و ابزار مدرن و از طرف دیگر هنوز از خاطرات قومی خود فاصله نگرفته ایم و اسیر بنیاد های تاریخی خود هستیم.

به مدرنیته، از زمان ورودش به ایران، رویکردهای مختلفی داشته ایم که می توان آن ها را بر مبناهای مختلف، به اشکال مختلف تقسیم بندی کرد. ما آن ها را به سه رویکرد عمده تقسیم کرده ایم. این سه رویکرد هیچ کدام توانایی یافتن راه برون رفت از بحران را نیافته اند.

رویکرد اول، رویکردی در پی گرفتن از غرب بدون دخالت ایرانی است. رویکرد دوم، رویکردی به شکل التقاطی در پی کسب مدرنیته است. رویکرد سوم، رویکردی برای حفظ گنجینه در پی نفی کامل مدرنیته است. همه ی مبارزان و اندیشمندان را می توان در این تقسیم بندی جای داد. هر چند عده ای میان دو گروه جای می گیرند. عده ای در مقطعی دارای یک رویکرد و در مقطع دیگری دارای رویکرد دیگری هستند.

باید به تاریخ نگاهی دوباره کرد. نه همچون گذشته به شیوه ی تاییدی، بلکه باید تاریخ را زیر سوال برد و با این طریق معضلاتی را در تاریخ یافت که بسیاری از آن ها ره گشای امروز و آینده ی ماست. این نگاهی فعال به تاریخ است. نگاهی است که در تلاش تغییر است و نه در پی پذیرش. نگاهی است که انسان را از گذشته به در می آورد، گذشته را به سکوی پرش به آینده تبدیل می کند. این نگاه من فعال است و نه من منفعل. این نگاه با تاریخ کلنجار می رود. مسائل دیروزی را امروزی می کند و با آن درگیر می شود. نگاه درگیر، با چراهای بسیار به سراغ تاریخ می رود. مقایسه ی تطبیقی می کند. با تفکرات گذشته میزگرد تشکیل می دهد.

مارکس با خواندن گذشته به امروز خود می رسید و به جامعه شناسی و اقتصادی دست می یافت که از کل تاریخ سود جسته بود. نگاه درگیر با تاریخ، با نظریه پردازی گذشته، کوششی در ساختن آینده دارد. این نگاه درگیر با به مناظره کشیدن تفکرات و اعمال سیاسی گذشته و مقایسه ی تطبیقی شان، دستاوردی برای امروز می یابد و به نتایجی می رسد که برای اکنون ما سودمند است.

برای سود جستن از تاریخ معاصر باید این گونه عمل کرد: مطالعه ی تطبیقی و یافتن علل شکست های تاریخی همچون یک آسیب شناس. این گونه بررسی و نظریه پردازی کردن شکست، توانمند کردن انسان معاصر است با تجارب تاریخی اش، نقد گذشته، به امروز کشاندن آن و بهره بردن از آن است.

این نظریه پردازی شکست که سه رویکرد به مدرنیته می بیند و نگاه درگیر با تاریخ است، اکنون و آینده را می سازد و تغییر می دهد و با قرائت گذشته مرتبا خود را اصلاح می کند. با همین نگاه است که گذشته را می کاود و به روایتی جدید از آن می رسد. ما با نظریه پردازی شکست است که می توانیم تاریخ معاصر را به شکل دیگر بخوانیم و با این خوانش به نظریه پردازی فتح بر بحران برسیم. زیرا بدون نظریه نمی توان سراغ تاریخ رفت. برای داشتن نگاهی فعال به تاریخ باید نظریه پردازی کرد. نظریه پردازی تاریخ در جهت تغییر و نه فقط تفسیر آن. اما توضیح سه رویکرد:

 

رویکرد اول

این رویکرد معتقد به جذب از تمدن غرب است. این رویکرد در عمل لباس غربی ای برای مان فراهم می آورد که با جان مان ارتباط ندارد. با این رویکرد، گذشته دست نخورده می ماند و تجدد همچون پوسته ی نازکی که به روی بنیادهامان کشیده می شود. پوسته ای بدون ارتباط با لایه های زیرین، بنا بر این در تناقض دائمی با هسته است.

تجدد بدون تصرف ایرانی تجددی سطحی و بی ریشه است. بنیادهای نقد نشده کار خود را می کنند و مانع ریشه ای شدن تجدد اند. تا بنیادها را نقد نکرده ایم و تا از درون این نقد به تجدد نرسیده ایم، این جذب کارساز نیست. در غرب فردیت به چنان رشدی رسیده است که عوارض خود را بر جای گذاشته است. نیهیلیسم از عوارض آن به شمار می آیند، ولی در این جا، ما در چنبره ای از روابط ایلی و عشیره ای قرار داریم. روابطی که سد و مانع استقرار جامعه ای مدنی و قانونمدار و توسعه یافته اند.

والتر بنیامین می گوید انسان غربی بدون هاله است. مدرنیته اسطوره زدایی کرد و حاصل آن، انسان بدون واسطه، با طبیعت و وجود رو در رو شده است. ما اطراف مان را اسطوره گرفته است. ما در مباحث علمی و فیزیکی و صنعتی مان به اسطوره متوسل می شویم و درست به این دلیل در توسعه ی صنعتی مان وا مانده ایم. با خواندن سخن بنیامین آن را به خود می گیریم و به بحران می افزاییم.

رویکرد اول، مبانی را به عنوان این که تاریخ مصرف آن گذشته است به کناری می نهد و به سادگی فکر می کند که قضیه تمام می شود. در صورتی که مبانی در طول تاریخ شکل گرفته و به راحتی کنار گذاشتنی نیست.

 

رویکرد دوم

این رویکرد برای سرعت دادن به جذب مدرنیته می کوشید آن را در بنیادهای فرهنگی ما بیابد. این رویکرد التقاطی است. این نگاه و رویکرد از ترس تعارض سنت و مدرنیته و از هراس نقد، می خواهد به نوعی آن ها را آشتی دهد و ظاهرا هیچ نوع تعارضی در آن ها نیابد. در صورتی که این چنین نیست. این ها از آنِ دو نگاه هستند. در تحقیقات تاریخی مان با چنین رویکردی زیاد برخورد می کنیم. با رویکرد دوم، راه برون رفت از بحران را نمی یابیم. در این رویکرد نیز گسست، که لازمه ی تداوم است، صورت نمی گیرد.

 

رویکرد سوم

این رویکرد، در پی نفی تمامی پدیده های مدرن است. این رویکرد برای نگهداری سنت، مدرنیته و تمامی مولفه های آن را طرد می کند. این رویکرد نمی بیند که بافت اجتماعی در اثر ورود مدرنیته چنان تغییر کرده که شهرهای چندین میلیونی ایجاد شده که دیگر نمی توان بر مبنای سنت به مشکلات آن ها رسید. نمی داند که برای راهبری سیاسی و اجتماعی، نیازمند فلسفه ی سیاسی مدرن و علوم اجتماعی هستیم.

 

این سه رویکرد در زمانی پر جمعیت می شوند و در زمانی کم جمعیت. در یکصد و پنجاه سال اخیر، هر سه رویکرد و شکست آن ها را آزمودیم. هیچ کدام نتوانستند راه برون رفت از بحران را بیابند، ولی هیچ کدام را نقد و بررسی نکردیم. پس هنوز اسیر آنیم. گاه به رویکر اول تمایل پیدا می کنیم، گاهی به دومی و گاهی به سومی. این طبقه بندی را کردیم تا شاید بتوان شکست در برون رفت از بحران را نظریه پردازی کرد، زیرا با نظریه پردازی شکست می توان به نظریه پردازی فتح رسید و راه را یافت.

 

رویکرد چهارم

این رویکرد با بررسی و نقد سنت به مدرنیته می رسد. این رویکرد متعلق به نیماست. نیما با نقد، از شعر کلاسیک فارسی به شعری دست یافت که تداوم شعر کلاسیک فارسی است. حاصل تحول شعر کلاسیک ما است، لذا خودی و اینجایی است. نه همچون رویکرد سوم مصلوب سنت است، نه همچون رویکرد دوم التقاط سنت و مدرن است و نه بی اعتنا به سنت است همچون رویکرد اول. این رویکرد چون از درون سنت ما بالیده است، ریشه در جان مان دارد، پس توانسته است ریشه دار شود و رشد کند و بارور شود.

رویکرد چهارم حاصل نقد گنجینه است. نیما جرئت باز کردن در گنجینه را به خود می دهد. نیما ما حصل ادب کلاسیک ما است. نیما، در کارگاه شعر خود، یک عمر شعر فارسی را نقد کرد و سرانجام شعر نو ایران را پایه گذاری کرد. او هم شاعر بود و هم نظریه پرداز بحران.

نیما نگرش جدیدی به جهان یافته بود. شعر نو تفکر جدیدی را ارائه می داد: شعر جدید از تجربه ی شاعر و معرفت عینی حاصل شده است. شعر جدید خاکی و زمینی است. شعر جدید در پی پرداختن به جزئیات زندگی و هستی است. شعر جدید باید هر چیز را تجربه کند و بشناسد. شعر جدید باید نگاه و تفکر و فرم جدید داشته باشد. هر شاعر باید به زبان ویژه ی خود دست یابد. زبانی که او را از همه شاعران پیشین متمایز کند. شعر جدید بیان حال آدمی است. شعر جدید دارای تشخص زمانی و مکانی است. از شعر معاصر می توان فهمید بعد از 28 مرداد است یا مثلا مربوط به 30 تیر. شعر جدید بیان حالات شخصی است. شعر جدید بیان دنیای شخصی شاعر است. شاعر جدید به اشیاء، جزئی می نگرد. شعر جدید واکنش شاعر به احساسات خویش است. به قول گوته، اشعار موفق آن هایی است که شادی ها و غم های شاعر را تصویر می کند. هنرمند و شاعر جدید دو چشم و دو گوش دارد و می کوشد با حساس کردن خود، دقیق تر ببیند و دقیق تر بشنود. او قصد دارد دقیق تر حس کند و حس خود را شاعرانه بسراید، به اندازه ای که ما از آن در شگفت شویم.

تفکر نیما، رویکرد چهارم به مدرنیته بود. رویکردی که راه برون رفت را یافت. نیما نتیجه ی تحول طبیعی شعر فارسی بود. نیما نه تنها شاعر مدرن است، بلکه نظریه پرداز آن هم هست. رویکرد چهارم با نقد سنت ادبی به وجود آمد. از درون خود سنت قد کشید و برومند شد. نگرش و تفکر نیما به جهان عوض شده بود. مضامین و محتوای فکری اش عوض شده بود، لذا فرم نیز تغییر یافته بود. نگاه نیما به گذشته ی شعر فارسی، نگاهی برای تغییر بود.

نیما با باز کردن در گنجینه و نقد و بررسی آن، فتح بر بحران را نظریه پردازی کرد. نیما برای حفظ هویت شعر فارسی، مصلوب گذشته نشد. او معتقد بود برای حفظ هویت شعر فارسی، باید با متحول و مدرن کردن شعر، آن را تداوم بخشید. او بر خلاف تمامی رویکردهایی که به شکست انجامید، نگاهی منفعل نداشت. به تاریخ شعر فارسی، فعال و درگیر نگاه می کرد.

رویکرد نیمایی را می توان همچون الگویی در مقابل خود گذاشت و برای برون رفت از بحران از آن کمک گرفت. الگوی نیمایی با رفتن به اعماق و نقد اعماق از اعماق روییده بود، پس ریشه دار بود. او گذشته ها را نقد کرده بود و خودش حاصل گذشته بود. الگوی نیمایی می تواند ما را از راه برون رفت از بحران مدد رساند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

19 اسفند 1385

ما و « خرد » و « تفرد »

هوشنگ ماهرویان: مدرنیته و بحران ما، نشر اختران، تهران، 1383، صفحات 7 تا 46.

 

از زمان بحران رویارویی سنت و مدرنیته، این بحث در کلیات ماند و پیشرفتی نداشت. برای فرا رفتن از کلیات، باید بحران را دید و در جوانب مختلف آن به بررسی پرداخت. به مفاهیم مختلف مختص بحران رسید و دست آخر راه برون رفتن از بحران را جست. این امری است که آینده ی ایران و تمامی جوامع انتقالی در گرو آن است.

در اواسط قرن پانزدهم میلادی، انسان اروپایی از خواب دیرین قرون وسطایی برخاست و این آغاز دوران نو بود. رنسانس، شروع عصر خرد باوری است. قرن شانزدهم میلادی قرن اصلاح مذهبی است که در آن قدرت کلیسای کاتولیک را تضعیف کردند و بر ایمان فردی و وجدان شخصی تاکید داشتند. این ایمان فردی لازمه ی شکل گیری ایده ی جامعه ی مدنی بود. قرن هفدهم، قرن دکارت و نیوتن و گالیله است. نیوتن تئوری مکانیک جهان را نوشت و دکارت شناخت شناسی را بنیان نهاد. قرن هجدهم، قرن روشنگری است، قرن آزادی های فردی. با این جهان نگری، انسان نیز بر مبنای تئوری های تکامل در مرحله ی بالایی از تکامل قرار داشت.

تمامی علوم جدید در این چند قرن شکل گرفت و  وظیفه ی علوم بود تا عناصر اجتماعی و تاریخی را بشناسند و بر قوانین آن ها آگاه شوند. در جامعه شناسی، مردم شناسی، تاریخ، روان شناسی و مانند این ها انسان مدرن آغاز به شناخت کرد. از این به بعد، کارنامه ی سیاست پیشگان شاخص هایی مانند آهنگ رشد در آمد سرانه و محصول نا خالص ملی و مانند این ها بود. تاریخ و جغرافیا و مردم شناسی با روش نو آموخته می شد.

شناخت جدید، تسلط بر مردمان دیگر را هم فراهم کرد و رابطه ی تسلط به درون روابط انسانی کشانده شد و از تضاد انسان با انسان یاد شد. کار در خط تولید تکراری شده بود و انسان از کار بیگانه گشت: بت واره شدن کالا، بیگانگی انسان با محصول کار خود را در پی داشت و انسان در روند تولید به بیگانگی رسید. بیگانگی با کار خود، با محصول کار خود و در نتیجه با خود و هم نوع خود. در پی رفع این بیگانگی ها و در رسیدن به یگانگی بود که نظریات سوسیالیستی در قرن نوزدهم شکل گرفت تا کار از امری بیگانه به امری ارضا کننده تبدیل شود تا کار با انسان یگانه شود و ارزش مبادله که محصول کار را با انسان بیگانه می کرد، نابود شود و انسان به خود و هم نوع خود به یگانگی رسد و این چنین پیش – تاریخ انسان به پایان رسد و تاریخ انسان شروع شود. (1)

انگلس می گوید: اهمیت واقعی هگل در این است که فلسفه اش، یک بار برای همیشه، هرگونه تصور درباره ی جنبه ی نهایی نتایج تفکر و عمل انسانی را به دور افکنده است. در نظر هگل، حقیقت دیگر مجموعه ای از احکام جزمی آماده ای نبود که به محض کشف باید از بر شوند، بلکه دیگر جایگاه حقیقت خود پروسه ی معرفت و تکامل تاریخی طولانی علم است. (2)

مارکس می خواست خرد ورزی روشنگری را هرچه بیشتر گسترش دهد. او می خواست با گسترش دادن خرد ورزی روشنگری، به اقتصاد و شناخت قوانین جامعه و آزادی دست یابد.

علوم اجتماعی بر پایه ی خرد دوران روشنگری پدیدار شد. از زمانی که علوم اجتماعی به ایران آمد – که مدت کمی هم از آن نمی گذرد – ما در مبانی و کلیات آن ماندیم. ما تحقیقات مشخص مردم شناسی، روان شناسی اجتماعی، جامعه شناسی اقتصادی و غیره نداریم. فقط ترجمه داریم و اگر نوشته ای هست، کلیات است.

انسان آسیایی که نابودی اصناف دوران فئودالی را به طور ریشه ای تجربه نکرده و به قول مارکس نظام نمایندگی را جانشین نظام اقشار نکرده، با جامعه ی شهری و مدرنیته بیگانه است.

اگر انسان غربی تراژیک است، انسان آسیایی نوستالژیک است. بخشی از ذهن مان به دنبال آموخته های مان از علم غربی به دنبال فیزیک و شیمی و مکانیک و فلسفه ی مدرن غرب است و بخش دیگر از آن خاطرات قومی مان. بخشی به دنبال فردیت و مدنیت که خود را مسئول می داند که جامعه به تحولات خود رسد و بخش دیگر وابسته به ایل و عشیره. در ظاهر فکر می کنیم به ذهن علمی مجهزیم و در باطن هنوز ذهنی اسطوره ای داریم.

چه بخواهیم و چه نخواهیم، باید بافت های شکسته ی قبیله ای و عشیره ای زمین داری را نابود کنیم و به تاریخ بسپاریم. اگر در چند دهه ی پیش هشتاد درصد جمعیت در روستاها به کشاورزی و دامپروری مشغول بودند، اکنون به شهرها سرازیر و مصرف کننده شده اند. شهرها با موانع فرهنگی و اجتماعی و سیاسی، قادر به داشتن بهره وری کافی صنعتی برای رقابت در بازارهای جهانی نیستند. اکثر جمعیت شهرها جذب بخش های دلالی شده اند. فرهنگ حاکم، فرهنگ کار و تولید نیست، فرهنگ واسطه گی و دلالی است.

لازمه ی بهره وری بالا، ذهن خرد ورز و نظام سیاسی و اجتماعی مناسب با آن است. ما سال ها، بلکه قرن هاست به تماشای فرهنگ گذشته مان نشسته ایم و دور و برمان پر از کالاهایی است که محصول خرد ابزاری غرب است و مورد استفاده ما.

به یقین باید بپذیریم که روی گرداندن از بحران به معنای تسلیم شدن به آن است. باید بر تنبلی فکری پیروز شویم. هم زمان با تلاش جان فرسا، بحران را ببینیم و دست آخر راه برون رفتن از آن را بیابیم.

------------------------------------------------------

1. Karl Marx: Capital. Moscow: Progress, 1978, chapter 1.

2. F. Engles: Selected Works. Moscow: Progress, 1975, P 588.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

18 اسفند 1385

«  وابستگی » در ساختار خانواده ی ايرانی

نوشين احمدی خراسانی، زنان زير سايه ی پدر خوانده ها، نشر توسعه، تهران،1384، صفحات 132 تا 139.

 

در فاصله ی سال های دهه ی 50  ـ 1340، با توجه به اهداف الگوی « توسعه برون زا » ايران شاهد موج شتابنده ی تجدد گرايی بود. ساختار بوروكراسی نوين، احتياج به كادرهای حرفه ای داشت. اين دگرگونی ها بر ساختار خانواده و به ويژه بر موقعيت زنان كشور تأثيراتی ناموزون گذارد و به تدريج سبب شد كه شكل « خانواده  گسترده » رنگ ببازد و « خانواده هسته ای » توسعه يابد.

به نظر می رسد كه غير از الزامات ساختاری مبنی بر تقسيم نوين كار اجتماعی، شكل گيری خانواده ی هسته ای ناشی از عمده ترين نياز جامعه جديد بشری يعنی نياز انسان عصر روشنگری به تشخيص فردی بوده است، رشد فرد گرايی انسان مدرن در ميان جمع و اجتماع. اما در ايران به نظر می رسد كه خانواده های هسته ای نتوانسته اند هويت مستقل خود را تحكيم بخشند، به طوری كه شكل گيری اين كانون هنوز از ابتدا به وسيله شبكه ی خويشاوندی تعيين و تنظيم می شود.

سايه ی روابط خويشاوندی بر خانواده ، هم چنان وجود دارد. اما عوامل متعددی براين مسئله مترتب است كه شايد بتوان برخی از آن ها را بدین ترتيب خلاصه كرد:

1 ـ نبود سازمان ها، احزاب و نهاد های اجتماعی هويت بخش

2 ـ محدوديت تأمين های اجتماعی برای افراد اجتماع

3 ـ ميزان بالای وابستگی زنان

يكی از عوامل مهم وابستگی خانواده ها به روابط خويشاوندی، مسئله ی نياز به هويت است. از آن جايی كه تأمين اجتماعی ضروری (به عنوان پشتوانه ی مادی و روحی) در ايران گسترش نيافته است و از سوی ديگر احزاب، انجمن ها و سازمان های متعددی نيز وجود ندارد كه عضويت در آن ها، به ايجاد و تقويت هويت افراد منتهی شود، وابستگی به خانواده، قوم و قبيله، هم چنان دارای پتانسيل و جذابيت زيادی برای تأمين نياز های متنوع افراد خواهد بود.

سن ازدواج دختران نشان می دهد كه 2/2 درصد از آن ها 14 ـ 10 سالگی ازدواج می كنند، بيش از يك چهارم از مجموع زنان كشور بين 19  ـ 15 سالگی و 67 درصد نيز بين 24 ـ 20 سالگی ازدواج می كنند. سن پايين دختران و عدم درك واقعی آنان از مناسبات تو در توی زندگی، به وجود آورنده وابستگی آنان است.

ميزان زنان خانه دار 2/69 درصد است و از طرفی در حدود 7/16 درصد زنان نيز اكنون محصل و تحت سر پرستی خانواده هستند. در واقع تنها 9 درصد از زنان شاغل اند. زن ايرانی در ميان اين وابستگی روزافزون، همواره سعی كرده است برای خود پناهگاهی بجويد.

زنان به دليل عدم اشتغال، دارای هويت اجتماعی كمتری نسبت به مردان هستند. از اين رو ايجاد روابط سنتی و تقويت پيوند های قومی و خويشاوندی، عموماً از سوی زنان پی گرفته می شود. بنا بر اين  يكی از عوامل مهمی كه باعث می شود خانواده های هسته ای به ماهيت واقعی و نقش پويای مستقل خويش برسند، ايجاد زمينه برای رشد آگاهی و تقويت استقلال زنان و رشد تشكل های هويت بخش زنانه كشور است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

17 اسفند 1385

ميراث مشترك

نوشين احمدی خراسانی: زنان زير سايه ی پدر خوانده ها، تهران، نشر توسعه، 1384،صفحات 226 تا 232.

 

اميد به زندگی عادلانه و انسانی برای زنان، دغدغه ای است كه سبب پيوندی عميق شده است، پيوندی فراتر از روابط سنتی، خانواده، قومی و فارغ از نوع ديدگاه ها. برای همين است كه می خواهیم از اميد و حركت های مشترك زنان ديگر كشور ها سخن بگويیم. زنانی كه در كشور های پيشرفته و صنعتی زندگی نمی كنند و انگ های بسياری را به جان می خرند تا زندگی نسل بعد از خود را انسانی تر كنند. زنان سياه پوست نيجريه، زنان خانه نشين عربستان و .... صحبت از زنان آمريكايی و اروپايی نيست، كه با وجود همه ی دردهای مشترك، از آن ها سخن نمی گوييم، چرا كه هرگاه حرفی زده ايم انگ غرب زدگی خورده ايم.

 در هر حال چه باك، زنان غير غربی نيز تجربه و افتخارات بسيار دارند، حركت هايی بيش از يك قرن، فارغ از بودن يا نبودن كلمه ی فمينيسم در جريان بوده اند، چرا كه عدالت خواهی از همان اول زمانی كه جامعه بشری به دو پاره ی فرا دست و فرو دست تبديل شد، در جان مان ريشه گرفت. عدالت خواهی آرمانی است كه  زنان  آن را فارغ از هر مكتبی در دل كودكان پرورانده اند.

می خواهیم از رقيه بيگم بگويیم كه يك صد سال پيش در بنگلادش مدرسه ی دخترانه تأسيس كرد، قلم به دست گرفت و آن چنان كرد كه يك روز را به نام رقيه در كشور جشن می گيرند. می خواهیم از نوال السعداوی بگويیم كه در مصر عليه ختنه ی دختران جنگيد، كلامش را به نوشته در آورد و زندگی اطرافش را تغيير داد. سخن از زن غير غربی است. زنانی كه نام نا آشنايند و چون طوبا آموزده با چارقدهای شان مدرسه های دخترانه تأسيس كردند و مبارزه كردند بدون آن كه حتا كلمه ی فمينيسم را شنيده باشند.

می خواهیم بگویيم كه اولين نخست وزير زن نه در اروپا و آمريكا كه در شبه قاره ی هند يعنی در سری لانكا به رياست دولت انتخاب شد و اين كه فنلاند از اولين كشورهايی است كه حق رأی زنان در آن به رسميت شناخته شده، تازه در آستانه ی سال 2000 برای اولين بار رياست جمهوری يك زن را تجربه می كند.

آيا می توان پرسيد كه ورود زنان به عرصه ی قدرت سياسی آن هم در كشورهايی كه زنان از داشتن سواد محروم اند، فضيلت است؟ جواب چه مثبت و چه منفی باشد مسئله ای كه وجود دارد، آن است كه در پاكستان، زنان می توانند نخست وزير شوند ولی در كويت از حق رأی زنان جلوگيری می شود. در افغانستان نمونه ی ضد زنش را می بينيم و در بنگلادش زنانی مانند حسينه خالده ضياء در رأی حكومت كنندگان قرار دارند و در ايران رياست جمهوری با همان عنوان از آنِ « رجال » است.

اگر چه تبعيضات و موانعی كه بر سر راه زنان در كشورهای مختلف وجود دارد، گوناگونند، اما مسئله آن است كه زنان در هر جای اين كره ی هستی كه بوده اند بر پا خواسته اند و آن را به چالش خوانده اند، چه در آمريكا  آن جا كه اليزابت كدی استانتون برای گرفتن حق رأی زنان تلاش كرد و چه در مصر كه هدی شعراوی برای گرفتن اين حق اتحاديه ی طرفداران آزادی زنان مصر را در هشتاد سال پيش در همين ماه مارس به وجود آورد و اين همه ی آن كاری نبود كه شعراوی انجام داد، او حتا ارثیه ی خانواده اش را در سال 1932 صرف تأسيس مركز بزرگی كرد تا به زنان تهی دست آموزش بهداشت و سلامتی بدهد.

اگر زنان مبارز غربی برای فعاليت های شان بارها و بارها گرفتار شده اند، در اين طرف دنيا نيز زنانی همچون جميله بوپاشا به خاطر فعاليت برای آزادی كشورش در چهل سال پيش در الجزاير دستگير و شكنجه شد و جميله صديقی و شوكت روستايی خودمان توسط رضاه شاه به زندان افتادند.

در اين ميان زنان در همه ی دنيا و در تمام عرصه های فرهنگی نيز پا به ميدان گذاشتند، چه آن جا و چه اين جا. اگر جين آستين صد سال پيش كتاب غرور  و تعصب را نوشت مگر فخرالدوله در زمان قاجار يعنی بيش از صد و ده سال پيش داستان های امير ارسلان  و  زرين ملك را تنظيم نكرد؟

اگر زنان روسی 86 سال پيش با وجود حاكميت استبدادی مجله ی زنان كارگر  را چاپ و منتشر كرد، زنان سوری حدود يك صد و ده سال پيش اولين مجله ی زنان عرب به نام الفتاه يعنی « زنان جوان » را در اسكندريه منتشر ساختند و در اين ميان نود و دو سال پيش زنان ايرانی مجله ای به نام دانش را كه اولين مجله ی زنان در ايران بود می خواندند كه توسط خانم دكتر كحال منتشر می شد.

باری، زندگی زنان پيشرو  و آگاه منطقه ی ما، سراسر حماسه بوده است، اما مشكل آن است كه اين حماسه ها در غرب مكتوب و تنظيم به جهانيان ارائه شد اما زنانِ اين طرف دنيا، در نبود تاريخ دانان و محققين و جويندگان حقيقت از كارهای مادر بزرگ هایشان بی خبر مانده اند.

در هر حال شايد بهتر است به جای آن كه بگوييم بتی فريدان  در سال 1966 سازمان ملی زنان را بنياد گذاشت، دريه ی شفيق  از زنان مصری  را به ياد آوریم كه مؤسسه ی دختران نيل را تأسيس كرد كه در سال 1951 موفق به راه پيمايی اعتراضی و سازماندهی اعتصاب غذا شد. می خواهیم بگويیم كه در نيجريه كه اكثر زنان بی سواد هستند، زنان آفريقايی سازمان رهبری زنان آفريقا را تأسيس كردند.

راه دور نمی رويم  و نمی گوييم كه در كشور های غربی اصلاً قانون تعدد زوجات مفهومی ندارد، بلكه به همين  همسايگان نزديك اشاره می كنيم، يعنی سوريه، تونس و عراق كه تعدد زوجات در آن اعلام شده است.

هنوز متأسفانه بسياری از كشورهای منطقه، كنوانسيون رفع هر گونه تبعيض عليه زنان را كه سازمان ملل در سال 1986 تصويب كرد، نپذيرفته اند و تنها شش كشور عربی اين كنوانسيون را امضاء كردند كه چهار تا از آن ها هم حق تحفظ برای بندهايی از آن را برای خود ملحوظ داشته اند و تونس تنها كشور عربی است كه حتا فراتر از شرايط اين كنوانسيون را عمل می كند، در حالی كه بسياری از كشورهای غربی نيز هنوز به اين كنوانسيون نپيوسته اند.

البته مبارزات زنان هر چند در بعضی از مقاطع با هزينه های سنگين به بار نشسته است، ولی در دوره هايی نيز شاهد شكست هايی بوده است. برای مثال زنان فرانسوی مانند المپ دوگوژ كه در انقلاب فرانسه مبارزه كردند بعد از پيروزی انقلاب فرانسه از حق انسانی برخوردار نشدند. زنان مصری كه در جنبش ناسيوناليستی سال 22 ـ 1919 شركت فعال داشتند بعد از حصول استقلال، اين حقوق را به دست نياوردند. تمام اين ها را گفتیم تا به اين جا برسم كه زنان در سراسر جهان چه سرنوشت مشتركی دارند، مبارزات و تجربيات مشترك اما در اشكال متفاوت .

از زنان سوری، بنگلادشی و پاكستانی گفتيم اما شايد برای خاتمه بد نباشد از زنان « تاجيك » در كشورهای تازه استقلال ياقته نيز سخنی بگوييم. زنانی كه به ياد دارند در نظام سوسياليسم دولتی، چه رشد حيرت آوری در زمينه ی اشتغال و تحصيلات داشتند ـ رشدی كه در اين كره ی خاكی كم نظير بود ـ اما به سوپر زن هايی تبديل شدند كه موقعيت شان بسيار متحول شده بود بدون آن كه مردان را از جايگاه رفيع قدیمی شان پايين بگذارند.

می خواستم  از اميدها و حركت هایی بگويیم، از مبارزات مشترك زنان در سراسر جهان اما نمی توانیم از تحمل رنج هايی كه برای كسب این حقوق متحمل شده سخنی نگفت كه اگر اين مسايل نبود، اين روز جهانی نيز معنا پيدا نمی كرد.

زنان ايران همگام و در كنار زنان همه ی كشورها برای كسب حقوق بشر و تحكيم دموكراسی، آزادی، صلح و تساوی حقوق همه ی انسان های جهان تلاش می کنند چرا كه اين تنها راه است، راهی پر سنگلاخ اما به سوی آينده ای تابناك!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

16 اسفند 1385

از « بيرون » به خود می نگريم؟!

نوشين احمدی خراسانی: زنان زير سايه ی پدر خوانده ها، نشر توسعه، تهران، 1384، صفحات 96 تا 107.

 

بسيار شنیده ايم كه آن چه سبب شد برخی از قوانين مثبت در ارتباط با حقوق زنان يكباره ملغا شود و تا پس از 30 ـ 20 سال دوباره به تصويب برسد، آن بود كه قوانين و حقوق « اعطايی » فوق، از بالا به جامعه تزريق شد و تنها قشر محدودی از زنان در تصويب آن دخالت داشتند و خواسته هايی نبود كه از دل اكثريت  زنان جامعه بجوشد، برای همين در مقابل پايمال شدن اين حقوق مقاومت نكردند و يا مقاومت شان اندك بود. اين به تعبيری درست است و تجربه ای بود برای آن كه متوجه شويم مشكلات اجتماعی را اساساً نمی توان از بالا حل كرد و به حركتی از پايين نياز دارد.

اما باز هم به نظر می رسد اين تزريقات از بالا با « كوچك شدن جامعه جهانی» و وجود سازمان های فراگير بين المللی به طريقی تداوم دارد. به اين شكل كه پيچيدگی های جوامع كنونی سبب شده است، به جای آن كه ما وضعيت خودمان را از دريچه ی چشمان خود نظاره كنيم، صرفاً از نگاه مسلط يا مسلط فرض شده ی « بيرونی » خود را محك بزنيم.

با نگاهی به حركت ها و جنبش هایی كه در چند ساله ی  اخير در كشورمان رخ داده است می توان مشاهده كرد كه هم هيئت حاكمه و هم مردمی كه در اين حركت ها شركت داشتند، به نوعی خود را از چشم « بيرونی » ديده اند.

سال ها كار فرهنگی می كنی، بدون آن كه از درون جامعه خود مورد تشويق، نقد و يا واكنشی منفی قرار بگيری، اما به محض آن كه از « بيرون » تشويق می شوی تازه جامعه ی خودت واكنش نشان می دهد: چه به صورت مثبت يا منفی، انگار ما ترجيح می دهيم همه چیز از « بيرون  » خودمان به ما ديكته شود.

جهان ما، جهان كوچكی است و هر حركتی در داخل كشور با واكنش بيرونی مواجه می شود، ممكن است اين واكنش به دليل اختلافات بين دولت ها و به حمايت جانب دارانه و حساب شده آنان بينجامد خواه مثبت و خواه منفی. رابطه  بين مردم و دولت را پيچيده تر می كند و افرادی را كه در اين جنبش ها فعال هستند نيز اگر با اين تنوع و پيچيدگی، تكاليف خود را روشن نكنند، ميزان توان و كارايی خود و جنبشی كه به آن تعلق دارند را نه از واقعيات جامعه ی خود بلكه از آن چه كه در « بيرون » ارائه می شود، می سنجند. اين موارد را به این دليل مطرح كردیم كه شايد بر سر جنبش زنان هم كه تازه می رود شكل بگيرد همين اتفاق بيافتد. اتفاقی كه اگر آگاهانه آن را بپذيريم شايد از هزينه های آن كاسته شود.

 رانت هايی كه در غالب دعوت به سخنرانی و  يا  تزریق پول توسط سازمان های بين المللی به NGO ها داده می شود، نگاه از « بيرون » را در بين زنان فعال دامن می زند و فعاليت آن ها نه در چارچوب نياز های واقعی جامعه زنان بلكه طبق معيار های مورد علاقه ی جهانی پيش می رود و در نتيجه اين رشد در سطح باقی می ماند.

در غرب مديريت نظام سرمايه داری به اين نتيجه رسيد كه برای حل بسياری از معضلات می توان از نيروهای مردمی كمك گرفت و از طرفی متوجه شد كه به هر ميزان تعداد بيشتری از افراد را به طور عملی درگير كار اجرايی و معضلات اجتماعی كند، آنان كمتر به فكر تحولات « كلان » می افتند و مشروعيت حكومت ها نيز افزايش می يابد.

اما در كشورهايی مثل ايران تزريق نا پايدار پول برای انجام پروژه ها در تشكل های مختلف غير دولتی و غیر انتفاعی مثل تشكل های زنان، جوش و خروشی را بين زنان فعال جامعه ايجاد می كند و بسياری جذب اين نوع فعاليت ها می شوند اما از سوی ديگر در مسير رشد طبيعی جنبش خلل ايجاد می كند، چون اولاً اين حركت ها از بطن نيازهای جامعه به وجود نيامده و ثانياً ناپايدار است، زيرا سازمان های بين المللی به هر حال به نوعی تابع دولت های پر قدرت تر خود هستند و نفوذ آنان سبب می شود با تغيير روابط بين دولت ها، اين حمايت ها نيز دچار نوسان شود.

تفكيك حوزه ی شغلی از كار اجتماعی و اعتقادی، همواره يك پتانسيل تحول پذيری به اين اعتقادات می بخشد. به نظر می رسد كه اگر اعتقادات جايگزين تخصص افراد در امر كسب درآمد شود ـ يعنی مسئله ای كه ممكن است در تشكل های زنان رخ دهد ـ امكان دارد كيفيت آن دگرگون شود و آن اعتقادات از هدف به وسيله تبديل شود كه در نتيجه از پويايی و خلاقيتی كه لازمه ی آن است كاسته شود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

15 اسفند 1385

نگاه مضطرب مرد ايرانی به غرب  و  زن غربی

نوشين احمدی خراسانی: زنان زير سايه ی پدر خوانده ها، نشر توسعه، تهران، 1384، صفحات 37 تا 57.

 

در اين جا می خواهيم نگرش های گوناگون را ـ از زاويه ی زنان ـ به پديده غرب بررسی كنيم.

به طور كلی چهار گرايش عمده در اين رابطه می توان ديد:

1.نگرش غرب ستيز : گروهی كه واكنش تدافعی نسبت به تمدن غرب دارد و غرب را يكپارچه پديده های جنسی می بيند و از اين رو بين زن ايرانی و زن غربی هيچ سنخيتی قايل نيست. اين گروه از موضع حفظ تماميت سنت به مدرنيسم غربی و نتايج آن برای زنان می نگرد. شاخص اصلی اين گروه برخورد های يك سويه و طرد تمام و كمال  تمدن غرب است.

اين نوع نگرش به غرب از زاويه ی نظام « پيش سرمايه داری » و روابط كهن آن، به نظام سرمايه داری و مطامع سرمايه داری در غرب می تازد و فمينيسم را « در كنار  تمايلات تزريقی از سوی سرمايه داران و مطامع سلطه طلبی آن » می گذارد.

در دوران مشروطيت و  قبل از آن كه جامعه ی ايرانی تحت تأثير فرهنگ غرب خواستار قانون گرايی، مشروطيت و پارلمان شد، زن ايرانی به زن غربی، نگاه منطقی و معتدل نمود. به طور مثال زنی در روزنامه ی ايران نو در مقاله ای با عنوان در بيچارگی زنان می نويسد: « مگر زن های ايرانی با زن های اروپايی چه تفاوتی دارند جز علم؟ »

نوشته ی تمام زنان پيشرو  و فعال  ايران در آن زمانه حاكی از آن است كه نگاه عمومی زن ايرانی به زن غربی نگاهی منطقی بوده است. زن ايرانی در آن زمان هيچ نگاه جنسی به زن غربی نداشته است.

اما يك صد سال پيش از اين با وجود فضای منطقی حاكم بر تفكر زن ايرانی، به تدريج مردانی كه از يك جامعه بسته ی سنتی ( ايران ) به غرب رفته بودند و نگاهی به غايت جنسی به زنان داشتند، با تحليل ها و القائات خود، غرب را به عنوان يك پديده ی جنسی برای خود و زنان ايرانی جلوه دادند. در نتيجه آرام آرام نگاه های غرب ستيز از زاويه ی اخلاق خانواده، بر جامعه و افكار عمومی ايرانيان مسلط شد و به طبع آن واژه ی غرب زدگی با نگاهی كاملاً مردانه به غرب متولد گشت.

2. نگاه پست مدرنی به غرب : در اين گزينه دو گرايش به« غرب » و « فمینيسم » مشاهده می شود. در گرايش اول گروهی وجود دارد كه با بحث « نسبيت گرايی فرهنگی » به تثبيت سنت در ايران می رسد. يعنی با مطرح كردن گونه گونی تاريخی و تفاوت فرهنگ ها و ملت ها معتقدند كه واقعيت های متفاوتی وجود دارد و نتيجه می گيرند كه اصولاً خواسته ی « زن غربی »  با « زن شرقی » ( و خاصه زن ايرانی ) از اساس متفاوت است. در اين نگرش برای التيام زخم ها و درد های بيشمار اجتماعی و حقوقی زن محروم ايرانی ، به اصل تنوع فرهنگ ها استناد می جويند.

به هر حال دو جريان عمده در نگاه پست مدرن به غرب و زن غربی  وجود دارد. جريانی كه در واقع با نقد زن غربی  و فمینيسم، توجيه گر وضع موجود است و جريانی ديگر كه بازگشت به سنت ها و گذشته را تبليغ می كند و می خواهد از دل سنت ها راه برون رفتی را برای وضع نابسامان زن ايرانی بيابد. البته گروهی نيز در اين ميان وجود دارند كه به مباحث جدی موجود در غرب می نگرند و هم چنان كه اتومبيل، تلويزيون و يا ضبط صوت خود را با « آخرين مدل »  توليد شده در غرب تطبيق می دهند، دوست دارند كه حرف هايشان نيز با جديد ترين نظريات غرب منطبق باشد تا به اصطلاح از قافله ی تمدن عقب نمانده باشند. نظر اين دسته از زنان اين است كه تكرار آخرين نظريه های فمينيست های پست مدرن در غرب، نشانه ی «  انطباق »  و هم سويی با آخرين دستاورد های تمدن بشری است.

بحث نسبيت فرهنگ در جهان غربی حاصل رشد فرهنگ انسان هايی است كه در يك جامعه ی دموكراتيك زيسته اند و ياد گرفته اند به هر آن چه ديگران می گويند و می نويسند و دوست دارند  و پرسش می كنند، احترام بگذارند.

3.نگاه نيروهای چپ: در اين نگاه دو گروه وجود دارد: گروهی كه از مدافعان حقوق زنان هستند و نظام سرمايه داری غرب را فاقد توان لازم برای جواب گويی به جنبش فمينيسم و خواسته های زنان می دانند و از اين رو غرب و نظام سرمايه داری را نقد می كنند.

گروهی ديگر فمينيسم را به عنوان توطئه ی غربی ها و برای انحراف در مبارزات جامعه عليه نظام سرمايه داری می داند و آن را ساخته و پرداخته ی اين نظام می داند. در نگرش سنتی نيروهای چپ، نظام سرمايه داری غرب نفی می شود.

ما زنان ايرانی در سيستمی قرار داريم كه سرمايه داری تجاری برتری خود را بر فرهنگ، سيستم اقتصادی، سيستم قضايی و ... اعمال می كند. نقد چنين نظامی بدون ارائه ی جانشين واقعی شايد نقدی مثبت به نظر  آيد، اما با نقد نظامی پيشرفته در كشوری كه دستاوردهای بی شماری برای زنان به ارمغان آورده است اگر با ارائه ی بديل واقعی همراه نباشد، چه نتيجه ی مثبتی حاصل می شود؟ نقد بسياری که به پيشرفته ترين نوع نظام سرمايه داری در جهان صورت می گيرد در كشوری كه با نظام سرمايه داری سنتی اداره می شود، در تحليل نهايی، به تقويت تسلط مناسبات سنتی می انجامد. مثال می آورم: زنی را در نظر بگيريد كه با شوهری خشن و به غايت سنتی زندگی می كند. اگر اين زن به جای نقد نگاه مرد سالارانه ی شوهرش و اعمال عدالت ستيز او، به نقد مردی روشنفكر در خانواده ی ديگر بپردازد، چه نتيجه ای حاصل خواهد شد؟ ممكن است تمام انتقاداتی كه اين خانم از آن مرد روشنفكر می كند، به راستی درست و منطقی باشد و در شناخت پيچيدگی های نظام مرد سالاری ـ كه به سادگی قابل مرتفع شدن نيست ـ ياری بخش. اما او در زندگی خود دچار اشكال می شود، زيرا با نقد مردی كه مسلماً در زندگی خانوادگی بهتر از شوهر خودش عمل می كند، از تحول در زندگی و شوهر خود غافل می ماند و آينده ای را كه شوهر ش قرار است به آن نقطه برسد را نقد می كند و در نتيجه برای تغيير و اصلاح وضع موجود، انگيزه ای باقی نمی گذارد.

زنان روشنفكر سنتی در جوامع جهان سوم ناچارند كه پيشاپيش آينده ی « تمام نمای » خود را در غرب ببينند و تبليغ اين امر باعث فروكش كردن انگيزه ی حركت در ميان عموم زنان اين جوامع می شود. اگر اكنون زنان غربی می گويند كه تساوی حقوق نتوانسته است مشكل شان را حل كند در واقع بدان معنا نيست كه آن ها حاضرند اين حقوق به دست آمده را پس بدهند بلكه بدان معناست كه آن ها با پشت سر نهادن اين موانع، خواسته هايشان را ارتقا يافته و صرفاً مبارزه ی حقوقی، زين پس گره مشكلات فعلی شان را نمی گشايد. حال اگر ما با ديدن آينده ی خود  (يعنی جنبش زنان در غرب) همان نقد هایی را كه منتقدان غربی به وضع خود دارند داشته باشيم، در واقع نه تنها به خواسته های بالاتر، كه به همين خواسته های حقوق مساوی با مردان هم نخواهيم رسيد.

وقتی ما در نظامی قرار گرفته ايم كه به لحاظ روابط حقوقی، اقتصادی، اجتماعی و سياسی سنتی است و نظامی را نقد می كنيم كه از روابط حقوقی مدرن تر، اقتصادی پيشرفته تر و روابط اجتماعی تكامل يافته تر و روابط سياسی انسانی تر برخوردار است، در واقع از روابط سنتی خود دفاع كرده ايم و جز از بين بردن انگيزه ی حركت و نيز استفاده ی سنت گرايان از اين مباحث، هيچ نفعی عايدمان نخواهد شد.

4. اعتقاد به دو وجهی ديدن زن غربی: دكتر علی شريعتی معتقد است: « زن اروپايی كه ما در ايران می شناسيم، زن موجود در اروپا نيست، زن اروپايی موجود در ايران است. چهره هايی كه ما به عنوان زن اروپايی می شناسيم، در اروپا هم هست اما در جاهای مخصوص... اين غير از زن اروپايی است، فقط بعضی از زن های اروپايی هستند كه ما حق شناختن شان را داريم.»

زن دانشمند غربی در جامعه ای دانشمند می شود كه تنوع و تكثر در آن پذيرفته شده است و انرژی اش آزادانه صرف كار تحقيق می شود. زن ايرانی در بند اسارتی درونی است كه توسط سنت های تاريخی ايجاد شده است. زن يا هر انسانی در يك  جامعه ی سنتی  با  ورود  صدها خط قرمز  و مرز های پر رنگ « اخلاق فرمايشی » و زندگی قالبی و تعريف شده، چگونه امكان دارد متحول و يا دانشمند شوند؟

اكثر گرايش هایی كه در طول اين مقاله بر شمرديم، واكنش شان به غرب و زن غربی حاكی از دلهره نسبت به پديده ای است كه آشنايی دقيق از آن ندارند. واكنشی در برابر آنچه « ديگری » می دانيم. « ديگری » كه با ما متفاوت است، متفاوت بودن در جامعه ی سنتی همواره مذموم و باعث واكنش است، چرا كه جامعه ی سنتی متفاوت بودن را در خود سركوب می كند.

اگر زن سفيد پوست غرب به زعم ما تنها خواسته های خود را مطرح كرده، اين به خاطر ظلم و اجحاف بر زنان رنگين پوست نيست بلكه دليل ساده ای دارد، او از زاويه ی منافع و زندگی خود قلم زده و مبارزه كرده است. مشكل در خود ماست كه منافع خود را نمی شناسيم و گاه، راه را اشتباه می رويم و نمی توانيم خواسته هايمان را به منافع همه ی انسان ها گره بزنيم.

تا وقتی كه زن يا هر انسانی، خود انتخاب نكرده و رنج انتخاب را به جان نخريده است، همواره در هر لحظه ممكن است اسير الگويی ديگر شود، الگويی كه قدرتمندانه تر تبليغ و تحميل می شود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |