14 اسفند 1385
منافع زنان: « سياست آرا » يا « سياست حضور »
جين فريدمن: فمينيسم، ترجمه فیروزه مهاجر، انتشارات آشيان، تهران، 1383، صفحات 63 تا 67.
اين ادعا كه زنان بايد به منظور بازنمايی منافع زنان در نهادهای نمايندگی حضور يابند بخشی است از آن چه ان فيليپس يك « سياست حضور » ناميده است. او اين سياست حضور را در مقابل « سياست آرا » قرار می دهد. در الگوی سياست آرا، آن چه مهم است پاسخگو بودن نمايندگان در قبال منتخبان شان از طريق سياست هايی است كه اتخاذ می كنند. تا وقتی كه مسئله از اين قرار باشد، مهم نيست كه نمايندگان چه كسانی اند مردند يا زن: « پيام ها فرق خواهند كرد اما ثابت ماندن پيام آوران اصلاً مهم نيست ». از سوی ديگر، در الگوی سياست حضور، هويت اين « پيام آوران » بسيار مهم است ـ آن ها بايد نماينده ی منتخبان خود به معنی سهيم بودن در هويت و تجربه ی منتخبان باشند و بخش مهمی از اين هويت و تجربه ی مشترك از طريق جنسيت ساخته شده است.
ويرجينيا ساپيرو ياد آور می شود به طور تاريخی، تصور اين بوده است كه در عرصه ی زندگی عمومی، شوهران نمايندگان زنان خود را به عهده دارند و در واقع اين يكی از جدی ترين اعتراضات حقوقی به جنبش حق رای زنان بود. به هر حال، از زمانی كه به زنان حق رای و حق تساوی سياسی رسمی داده شده، مسئله ی نمايندگی آن ها هم مطرح شده است و فمينيست ها ابتدا از خود پرسيده اند كه آيا زنان يك مجموعه منافع خاص دارند كه بايد بازنمايی شود و اگر اين طور است آيا نهاد های سياسی به اندازه ی كافی آن منافع را بازنمايی و در جهت كسب آن ها اقدام می كنند يا خير؟
معمولاً در نظام های سياسی، پاره ای از مسايل است كه « مسايل زنان » ناميده می شود. اين مسايل عموماً آن هايی اند كه با حوزه ی خانگی خصوصی از قبيل مسايل ملازم با بچه داری، رابطه ی تنگاتنگی دارند. ربط اين « مسايل زنان » را می توان به طرق مختلف تفسير كرد. ساپيرو، در مقاله ی خود « چه وقت منافع جالب اند؟ » می گويد كه زنان « موقعيت متمايزی دارند و مجموعه ی مشكلات مشترك، معرف منافعی ويژه اند. » او اين مجموعه ی مشكلات مشترك را عمدتاً در درون خانواده و به طور دقيق تر در تقسيم جنسيتی كار در خانواده امكان يابی می كند و معتقد است كه اين تقسيمات كار در زندگی خصوصی می تواند گروه های هم نفع در سياست را به همان طريقی مشخص كند كه تقسيمات كار و لايه بندی اجتماعی گروه های هم نفع در زندگی عمومی را مشخص می كند. واقعاً به نظر می رسد كه بهترين راه اين است كه زنان منافع را بازنمايی كنند.
دايموند و هارتساك می گويند كه زنان را نمی توان گروهی هم نفع مثل بقيه شمرد، زيرا « اگر وارد شدن زنان در سياست تهديدی باشد برای بنيادی ترين ساختار های جامعه، آدمی نمی تواند خواسته های آن ها را در چارچوب منافع گروهی جای دهد » .
اين تجربه ی زنان عميقاً متفاوت، بنايی برای نمايش كاستی ها در مقوله های تحليل سياسی سنتی مذكر را شكل می دهد و مناسبت استفاده از مفهوم منافع برای درك سياست را از اساس به زير سئوال می كشد . در عوض، اين مفهوم بايد جای خود را به مقوله هایی مانند نيازها بدهد كه عواطف و تجربيات انسانی را به طور رضايت بخش تری در قالب خود می گيرند.
دايموند و هارتساك معتقد نيستند كه زنان صرفاً می توانند در نظام سياسی جاری گنجانده شوند بلكه معتقد اند كه اگر زنان قرار است از هر حيث نماينده شوند خود نظام بايد دوباره تعريف شود. آن ها نيز، همگام با ساپیرو، معتقد اند كه زنان برای نمايندگی و « اقدام به نمايندگی از طرف » زنان در درون مرز های سياسی فعلی بهترين اند، چون فقط زن ها قادر اند مسايل و مشكلاتی را كه بر زندگی شمار بسياری از زنان تأثير می گذارند اما تا به حال در دستور برنامه ی سياسی نامرئی مانده است، تشخيص دهند.
فيليپس نتيجه می گيرد كه « در رابطه ی ميان آرا و حضور است كه ما می توانيم بيشترين اميد را به يافتن يك نظام عادلانه تر، نمايندگی داشته باشيم، نه در تقابل دروغين بين يكی با ديگری ».
13 اسفند 1385
گاتس، خصوصی سازی بی حد و مرز خدمات عمومی
عفت ماهباز، بهشيد نجفی: فصل زنان(جلد جهارم)، روشنگران و مطالعات زنان، تهران، 1384، صفحات 21 تا 31.
برنامه ريزی سازمان تجارت جهانی از آغاز سال2005 با خصوصی سازی خدمات عمومی در سراسر جهان به اجرا گذاشته می شود. اين خدمات در چارچوب گاتس به اجرا در می آيد. گاتس بر بيش از 150 كار خدماتی دست گذارده كه در واقع شامل خصوصی سازی بی حد و مرز خدمات عمومی از جمله، خدمات بهداشتی و آموزشی، پست و ... می شود.
با خصوصی سازی هر چه بيشتر حوزه های مختلف خدمات عمومی، بيشتر ضربه را بر زنان وارد می كند. زيرا زنان از يك طرف بيكار و خانه نشين می شوند و از طرف ديگر مجبور خواهند بود بيش از گذشته در خانه پرستاری رايگان خويشاوندان كه تا قبل از آن بيمارستان ها يا خانه های سالمندان مراقبت از آن ها را به عهده داشتند بپردازند.
سازمان دولتی زنان اَتك آلمان به منظور روشنگری و اعتراض و افشای سياست های پشت پرده ی گاتس، كنگره ی جهانی « زنان گاتس را متوقف می كنند » را به مدت سه روز در كلن آلمان برگزار نمود. متن زير حاصل گفت و گو با برخی از سخنرانان در اين كنفرانس است.
جنبش توده ای زنان به اندازه ی كافی قوی است
دكتر واندنا شيوا از كشور هند از قديمی ترين متخصصان و فعالان اجتماعی عليه سياست جهانی سرمايه داری است.
عفت ماهباز: به نظر شما در شرايط كنونی با توجه به مشكلات پيشروی ما، برای مبارزه با جهانی شدن سرمايه به ويژه در چارچوب گاتس، جنبش زنان به اندازه ی كافی قدرت ايستادن در برابر آن را دارد و می توان آن را متوقف كرد؟
واندنا شيوا: فكر می كنم جنبش توده ای زنان به اندازه ی كافی قوی هست كه به مسايلی كه با آن روبه روست پاسخ دهد؛ اگر چه در اين جنبش توده ای به عنوان جنبش زنان شناخته نشده است. آن هايی هم كه اسم جنبش زنان را با خود حمل می كنند ضعيف هستند. دوباره تأكيد می كنم كه جنبش زنان قوی هست.
عفت ماهباز: به نظر من در شرايط كنونی به قدر كافی همبستگی در بين زنان وجود ندارد. برای نمونه وضعيت زنان فلسطين و واكنش جهانی زنان در مورد آن.
واندنا شيوا: همبستگی به سادگی اتفاق نمی افتد و در نتيجه ی كار مدام به دست می آيد. بايد در اين زمينه وقت گذاشت و سرمايه گذاری كرد تا اتفاق بيافتد. هر زنی كه در جايی كار می كند، تجربه ای كسب می كند كه می توان آن را با ديگر زنانی كه آن را تجربه نكرده اند تقسيم كند. بايد تجربه ی خود را ارائه داد. مهم نيست كجا، مهم نيست كه شغلش چيست، مهم اتفاقی است كه می افتد. اتفاق مهم همبستگی است كه ساخته می شود.
زنان بسياری هنوز پشت درهای بسته باقی مانده اند!
دكتر ناهيلا خان از بنگلادش متخصص بيماری های كودكان و يكی از بنيان گذاران و فعالان جنبش بهداشت در بنگلادش است.
عفت ماهباز: آيا در كشور شما سازمان زنانی كه عليه گاتس يا جهانی شدنِ سرمايه مبارزه كند به وجود آمده است؟
ناهيلا خان: در بنگلادش افراد كمی در مورد گاتس می دانند و فكر نمی كنم اصولاً سازمانی عليه آن وجود داشته باشد. ما سال های طولانی است عليه سازمان تجارت جهانی که عليه زنان است مبارزه كرده ايم. ما در اين زمينه ها از جمله درباره ی جهانی شدن سمينار ها و كارگاه های مختلفی را سازمان دهی كرده ايم. اما در زمينه ی گاتس تا آن جا كه می دانم، سازمانی وجود ندارد.
انجمن های غير دولتی بسيار زياد است و می توان گفت جنبش زنان بنگلادش در اين زمینه بسيار قوی است. در حقيقت به طور خاص در بخش اجتماعی زنان بسيار خوب كار می كنند. در اين موارد كار های بسياری صورت گرفته است. انجمن ها كمك می كنند كه بسياری از زنان از بخش سنتی جامعه بيرون بيايند و دنبال شغل بروند و انتخاب گری در زندگی برای خود ايجاد كنند.
عفت ماهباز: آيا فكر می كنيد كه در شرايط حاضر برای مبارزه با جهانی شدن سرمايه به ويژه مسئله ی گاتس، جنبش زنان به اندازه ی كافی قدرتمند باشد كه بتواند جلوی آن بایستد؟
ناهيلا خان: زنان زيادی هنوز پشت درهای بسته باقی مانده اند. در بنگلادش زنان با مسايل و مشكلات زيادی رو به رو هستند از جمله متوسط سن ازدواج در بنگلادش 17.5 سال است، يعنی 50% دختران در 17 سالگی ازدواج می كنند. ما بايد سخت كوشش كنيم كه حد اقل چنين سرنوشتی يعنی ازدواج در اين سنين را انتخاب نكنند.
عفت ماهباز: قدرت سياسی زنان را در كشورتان چگونه ارزيابی می كنيد؟
ناهيلا خان: در بنگلادش و در انتخابات گذشته 80% زنان رأی دادند. اخيراً انتخاب محلی در بنگلادش برگزار شد و در هر بخش كه از 15 روستا تشكيل می شود از 9 پست موجود، يك پست را زنان به دست آورده اند و 40 هزار زن مبارزات و تبليغات انتخابی را سازمان دادند.
استراتژی ما اين است كه : « زنان بی سازمان را سازمان دهيم »
پروفسور ماريا ميس استاد جامعه شناسی در دانشگاه كلن و بنيان گذار گروه اَتك در آلمان است.
عفت ماهباز: نظر شما در مورد اين گفته چيست: « هم اكنون زمان آن رسيده است كه زنان يكديگر و به طور مشخص آلترناتيو های خود را به واقعيت نزديك كنند » ؟
ماريا ميس: فكر می كنم در درجه ی اول بايد ببينیم چه آلترناتيوی را می خواهيم و چه آلترناتيوی امكان پذير است. ما احتياج داريم كه دوباره كنترل « اقتصاد محلی » خود را به دست آوريم. اين شعار ماست و بايد در باره ی دلايل انتخاب آن بحث كنيم و در مورد اين كه اصولاً اين شعار امكان پذير است و اين امكان را چگونه می توان پياده كنيم. چگونه می توان اقتصاد محلی را متحقق كرد. در اين مورد ما بايد با يكديگر به بحث و گفت و گو بنشينيم. ما باید به آينده فكر كنيم و آلترناتيو های ديگر را پيشنهاد كنيم. البته خود من غير از اين راه آلترناتيو های ديگر در ذهن دارم و مايل ام بدانم كه زنان ديگر در اين زمينه چگونه می انديشند. ما نمی خواهيم چيزی را بدون فكر بپذيريم. ما زنان بايد در مورد ديگر اشكال اقتصادی فكر كنيم و اين كار هنوز شروع نشده و يا خيلی محدود به آن پرداخته شده است.
عفت ماهباز: فكر می كنيد در شرايط كنونی با توجه به مشكلات پيش روی، آيا جنبش زنان به اندازه ی كافی قدرت دارد تا جلوی جهانی شدن سرمايه و گاتس بايستد؟
ماریا ميس: جنبش زنان جنبشی است كه خود زنان آن را شكل داده اند و مطمئناً به قدر كافی قدرتمند نيست. ولی ما تلاش خود را می كنيم، در واقع زنان به عنوان « زن » در اين جا حضور ندارند. در جنبش ضد جهانی شدن، زنان با آگاهی زنانه و فمينيستی فعاليت نمی كنند.
عفت ماهباز: استراتژی جنبش زنان برای مبارزه با گاتس چه می تواند باشد؟
ماریا ميس: من ايده های مختلفی در اين زمينه كه استراتژی ما چه باشد و چگونه امكان پذير گردد در سرم دارم اما اين ايده ها احتياج به تجزيه و تحليل هایی دارد كه ما چگونه كار را آغاز كنيم. می دانيم كه زنان تا 80% نيروی كار در بخش خدمات را تشكيل می دهند و اگر ما اين نيروی عظيم را سازمان دهی كنيم می تواند عملكردهای خوبی داشته باشد. اما اين نيروها اكثراً بسيار پراكنده هستند و فردی عمل می كنند. برای همين اولين هدف اين كنگره دادن آگاهی در اين زمينه به زنان است. دومين هدف اين است كه ببينيم چگونه خود را سازمان دهی كنيم. نه آن طوری كه در جنبش زنان باشند، مردان نيز می توانند همراه ما باشند.
ما بايد نوع جديد سازمان دهی را پيدا كنيم و اين بايد شعار ما باشد: « بايد زنان بی سازمان را سازمان دهی كنيم. » اين استراتژی ماست. ما يك سری موفقيت ها را پشت سر گذاشته ايم و این را زنان بايد بدانند و اكنون اگر ما بگوييم كه می خواهيم گاتس را متوقف كنيم، ابتدا بايد مصمم باشيم و سپس بايد بپرسيم چگونه بايد اين كار را انجام دهيم؟
عفت ماهباز: در ايران چگونه می شود سازمان NGO و انجمنی عليه گاتس ايجاد كرد؟
ماریا ميس: همان طور كه گفتم ابتدا بايد از دادن اطلاعات شروع كنيم. مطمئن هستم كه بسياری در ايران نيز نمی دانند گاتس چيست و مطمئناً در ايران اقتصاد هر چه بيشتر در حال خصوصی شدن پيش می رود و طبيعتاً اين روند بعد از جنگ خليج فارس 1991 تشديد شده است. وقتی كه كمپانی های امريكايی در منطقه رخنه می كنند، اين بسيار مهم است كه زنان ياد بگيرند كه ديگر دولت ملی وجود ندارد. دولت ها خود را وابسته به كمپانی های چند مليتی بزرگ كرده اند و مردم بايد دوباره از پايين خود را سازمان دهی كنند و عليه آن مقاومت نمايند. ما می گوييم اقتصاد بايد تغيير كند و اين را بايد جدی گرفت.
عفت ماهباز: قدرت سياسی جنبش زنان در سراسر جهان را چگونه ارزيابی می كنيد؟
ماریا ميس: جنبش زنان يك سازمان نيست، يك جنبش است. بالا و پايين دارد. زمانی وجود ندارد اما دوباره می آيد. بعضی ها می گويند جنبش زنان مرده است، من می گويم جنبش زنان تا زمانی كه من زنده ام وجود دارد. تا زمانی كه زنان اين جا هستند و می گويند ما حاضر نيستيم زير سلطه ی مرد سلطه گر زندگی كنيم. ممكن است در جايی ضعيف تر و در جايی قوی تر باشد، اما نمی شود آن را از بين برد. جنبش زنان زنده است. اين جا زنانی هستند كه در جنبش زنان مبارزه كرده اند و امروز به عنوان زن عليه گاتس و جهانی شدن مبارزه می كنند. مطمئناَ انرژی عظيمی در ميان زنان وجود دارد.
12 اسفند 1385
خشونت و سلامت جامعه و زنان
سیامک طاهری: ماهنامه ی نقد نو، شماره 7، تهران، تیر و مرداد 1384، صفحات 49 تا 51.
« خشونت، خشونت می زاید و خشونت خود را نابود می کند »
رابیندرانات تاگور
خشونت به کار بردن زور است برای به کرسی نشاندن خواستی فردی یا جمعی. خشونت را از نظر به کار برندگان آن، می توان به چهار دسته تقسیم کرد:
الف- خشونت فرد علیه فرد
ب- خشونت فرد علیه جمع
ج- خشونت جمع علیه فرد
د- خشونت جمع علیه جمع
الف- خشونت فرد علیه فرد: این نوع خشونت مورد عمده پژوهش روان شناسان است. غالبا فردی که دست به خشونت می زند خود در دوره ای از زندگی اش و اغلب در کودکی مورد خشونت واقع شده است. در اغلب موارد این عمل به صورت زنجیره ای تکرار می شود. برای جلوگیری از این وضعیت در کشوری مانند کشور ما که خشونت نهادینه است، باید به روان شناسان و روان کاوان و مشاوران مجهز شد.
معمول ترین خشونت در خانواده، آزار زنان از سوی شوهران شان و آزار کودکان از سوی والدین شان است. گسترش پدیده خودکشی و خود سوزی در کشور ما نمایانگر ابعاد این فاجعه است.
تا وقتی در یک خانواده ی سنتی زنان از مردان حرف شنوی دارند، خشونت کمتر است ولی وقتی زنان خواهان حقوق برابر می شوند، مقاومت در طرف دیگر هم برای جلوگیری از دستیابی به این حقوق رشد می کند. در درون خانواده سالیان متمادی زنان به دلایل گوناگون زندگی بسوز و بساز را بر می گزیدند، اما در سال های اخیر به دلیل گسترش سطح دانش زنان، مقاومت در برابر سلطه مردانه شکل گرفته است.
ب- خشونت فرد علیه جمع: در این نوع خشونت ها معمولا فرد دچار نفرتی که ناشی از ظلم جمع به او است، می باشد.
ج- خشونت جمع علیه فرد: در این نوع از خشونت ها معمولا حکومت و قوانین ظالمانه مقصر هستند. مانند: خشونت علیه زندانیان سیاسی. خشونت جمع علیه فرد معمولا در جوامعی رخ می دهد که روح توتالیتر بر آن حکم فرماست. در این جوامع یا حکومت ظالم بر سر کار است و یا خود جامعه دچار آن چنان رفتار های کهنه ای است که با هر نوع اندیشه و رفتاری که عادت های گذشته آن را به هم می ریزد مقابله می کند.
د- خشونت جمع علیه جمع: این نوع خشونت خطرناک ترین نوع خشونت است و معمولا در درگیری های قبیله ای و یا جنگ بین کشورها خود نمایی می کند. جنگ حق حیات انسان ها را به طور جمعی در معرض خطر قرار می دهد، زیر ساخت های اجتماعی را از میان می برد و هزاران کشته و معلول بر جای می گذارد و انسان های بسیاری از تولید باز می مانند.
خشونت را از نظر شکل کاربرد آن می توان به دو دسته تقسیم کرد:
1- خشونت عریان
2- خشونت پنهان
انواع خشونتی که معمولا از طرف همه ی ما شناخته شده اند، خشونت عریان است و در بالا مثال هایی از آن زده شد. در این جا به اشکال پوشیده تر خشونت اشاره می کنیم، یعنی آن دسته از خشونت ها که حاصل آن پدیده هایی چون روسپی گری، کار کودکان و ... است.
این نوع خشونت را از آن رو خشونت پوشیده می نامیم که استثمار انسان از انسان که حاصلش وقوع پدیده های یاد شده است در پوششی از قوانین قابل قبول شکل می گیرد. این پدیده ها یا ناشی از عقب افتادگی جوامع است که خود حاصل خشونت کشورهای فرا دست نسبت به کشورهای فرو دست است و یا حاصل چپاول داخلی. در چنین جامعه ای معمولا ضعیف ترین آحاد اجتماع مورد بیشترین ستم ها قرار می گیرند. تجربه نشان داده است که دوران پس از جنگ دوران گسترش مفاسد اجتماعی است و فقر بستر زمینه ساز آن. فقر فرهنگی که معمولا خود برخاسته و در کنار فقر مادی است، عاملی است در گسترش این نا هنجاری های اجتماعی.
در چنین جامعه ای، تا وقتی که در جامعه ثبات وجود دارد و پایینی ها از بالایی ها حرف شنوی دارند، خشونت آشکار کمتر و خشونت پنهان بیشتر عمل می کند ولی وقتی که مقاومت پایینی ها شکل گرفت و پایینی ها دیگر آمادگی فرمانروایی بالایی ها را نداشته باشند، خشونت آشکار گسترش می یابد.
وجود منافع مختلف در یک جامعه به تلاش برای حل منابع قدرت و ثروت به نفع این یا آن گروه اجتماعی می انجامد. اما وظیفه همه نیروهای آزادی خواه است که بکوشند این تضادها با حداقل خشونت انجام شود. برای این کار نیاز به تغییر سازماندهی جامعه به گونه ای هستیم که تعیین قوانین اجتماعی در جهت عدالت اجتماعی و وجود سازمان های مستقل و کنترل کننده ممکن گردد.
11 اسفند 1385
نگاه زن ايرانی به خود در گذار از سنت به مدرن
ناهيد كشاورز: فصل زنان(جلد چهارم)، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، تهران، 1384، صفحات 87 تا 105.
خواهرم زنگ زد: « آقا بزرگ می خواهد زن بگيرد! » بهت زده شدم. آقا بزرگ يكی از پسر عمه هايم است. برايم محترم بود، هميشه فكر می كردم كه فارغ از روزمرگی ها به برخی از آرمان های انسانی باور دارد. او و همسرش 17 سال پيش با هم ازدواج كرده بودند ولی بچه دار نمی شدند. خواهرم گفت مادر بزرگ با گريه خبر داده است و گفت همسر او با وجودی كه بسيار ناراحت است اما به مردم می گويد راضی است و از خانواده ی شوهرش خواسته در مراسم عقد هوويش حضور داشته باشند. فكر می كردم همسر آقا بزرگ زنی قوی است اما شايد قدرت ايدئولوژی مسلط را ناديده گرفته بودم. ايدئولوژی ای كه تنها زنانی را كه مادر می شوند زنان كامل به شمار می آورد. عزت خانم پذيرفته بود كه قبل از هر چيز بايد مادر باشد تا شايستگی زندگی بی دغدغه و بی هوو را داشته باشد و با دل پرخون به ديگران لبخند می زند تا تجلی گر زن فداكار اما بدشانس باشد كه طبيعت به او ستم كرده است. او برای شوهرش به خواستگاری می رود و زندگی اش را كه حاصل 17 سال تلاش و كوشش است با زن ديگری است، تقسيم می كند. زنی كه خود نيز گرفتار فقر، نا آگاهی و هزاران سال ستم تاريخی است و اكنون به عنوان دارنده ی يك رحم به اجاره ی مردی می رود كه سنش از پدرش هم بيشتر است و اين دو زن درگير رقابت پنهان و آشكاری می شوند كه هيچ برنده ای ندارد.
سيمون دوبووار كتاب جنس دوم را با اين جمله آغاز می كند « يك زن، زن زاده نمی شود، بلكه زن ساخته می شود» يعنی زن شدن روندی اجتماعی و تربيتی است كه هويت زنانه در آن ساخته می شود و فهم اين هويت جدا از اين تحليل، در نظام مرد سالاری قابل درك نيست.
زنان به افراد، گروه ها و طبقات مختلف تقسيم می شوند. آن ها نيز مثل مردان در متن روابط اجتماعی و فرهنگی و مناسبات قدرت، زندگی و عمل می كنند و تغيير و تحول می يابند. هويت فردی اجتماعی، مفهومی ايستا نيست بلكه روندی است همواره در تغيير، روندی است پيچيده كه در كنش متقابل دائمی فرد و گروه و جامعه در متن روابط شخصی و اجتماعی و مناسبات قدرت شكل می گيرد، توليد و باز توليد می شود و تغيير و تحول می پذيرد.
از آن جا كه پنداشت فرد از خودش به معنی « تماميت انديشه ها، اعتقادات و احساسات فرد با اسناد به خود به عنوان ابژه » راهنمای عمل اوست، پنداشت از خود فرو تر زنان در مناسبات ميان دو جنس، بر كنش زن بر تمامی زمينه ها تأثير می گذارد. زنان می پذيرند كه نقش اصلی زن، در خانه است كه مرد نان آور و زن تيمار دار قلمرو خانگی است كه فقط توانايی بعضی كارها را دارند كه فقط زنانی كه توانسته اند ازدواج كنند و كودكی به دنيا آورند زنان كاملی به شمار می آيند. می پذيرند كه موجوداتی فرمان بردار به عنوان خانه دار، پرستار و منشی باشند و می پذيرند كه اين نقش ها در طبيعت زنان است.
جامعه ی ما جامعه ای در حال گذار است. جامعه ای است كه برخی هنجارها ی پيشين را كنار نهاده و در جست و جوی بديل های نوينی برای اين هنجارهاست. در جامعه ی سنتی، وظيفه زن و مرد كاملاً روشن بود و تفكيك نقش ها كاملاً پذيرفته شده بود، پنداشت از خود فرو تر زنان، تعارضی ايجاد نمی كرد، البته اين امر به اين معنا نيست كه آن نظم عادلانه و يا در جامعه سنتی به زنان ستم نمی شده است.
جامعه متشكل از زن و مرد است، نمی توان بر ارزش های مدرن همانند برابری، آزادی و انتخاب گری در روابط شخصی و اجتماعی تأكيد كرد و نيمه ای از جامعه را در زنجيره ی روابط سنتی اش همچنان حفظ كرد. برای رسيدن به جامعه ای مدرن، به انسان های برابر نيازمنديم. انسان های برابر می توانند پذيرای مسئوليت های زندگی مدرن باشند و جامعه می تواند از نيروی آن ها در راستای توسعه و پيشرفت بهره گيرد.
زندگی اجتماعی زندگی نمادين است. فرد در پرسه ی اجتماعی شدن، با درونی كردن مفاهيم، از طريق اين نماد ها به معانی دست می يابد يعنی فرد در طی كنش متقابل به گونه ی عام و اجتماعی شدن به گونه ی خاص، اين معنا و نماد را ياد می گيرد.
جامعه شناسی فميسنيتی توجه ما را به ساختارهای نا برابری كه كنش متقابل در چارچوب آن صورت می گيرد، هدايت می كند. اين جامعه شناسی به ما می آموزد كه زنان به دليل نابرابری ها و تبعيض هايی كه با آن مواجه اند، نمی توانند كنش گرانی اجتماعی باشند كه اهدافی را بر می گزينند و در راستای آن اهداف عمل می كنند. ساختارهای كلان اجتماعی مانند مرد سالاری، به زنان اجازه نمی دهند در كنش متقابل اجتماعی به گونه ای برابر و همانند شركت كنند و در نتيجه به معانی مشترك با مردان دست يابند. زنان به گونه ای اجتماعی می شدند كه خودشان را از چشم مردان ببينند. فمينيست ها استدلال می كنند كه در يك فرهنگ مرد سالار تحت تسلط مردان، مفهومِِ " ديگری تعميم يافته" يك رشته از هنجارهای اجتماعی را نشان می دهد كه زنان را وادار می سازد تا خودشان را « كم تر » يا « فرو دست تر » از مردان در نظر بگيرند.
روزنبرگ ميان محتوا، ساختار، ابعاد و مرزهای پنداشت از خود تمايز قائل می شود، او در زمينه ی محتوا، هويت اجتماعی را از تمايلات فردی متمايز می داند. هويت اجتماعي از نظر روزنبرگ عبارت است از: گروه ها، منزلت ها يا رده هايي كه فرد از نظر اجتماعی خودش را متعلق به آن ها تشخيص می دهد. جنسيت نيز يكی از اين هويت هاست وآن چه اين تحقيق در صدد سنجش آن بر آمده است انديشه ها و احساسات زن نسبت به خودش در ابعاد مختلف است. ابعاد پنداشت از خود: 1- بعد جنسيتی 2- بعد توانايی ها 3- تابعيت در روابط همسری 4- اولويت نقش.
1ـ بعد جنسی در اين تحقيق دارای 3 شاخص است:
ـ مهم بودن جذابيت و زيبابی يكسويه ی زن
ـ تمكين يا عدم تمكين در رابطه ی جنسی
ـ نقش فعال يا منفعل زن در رابطه ی جنسی با همسر
بر اساس نظريه ی فمينيستی، كنترل مردان بر توليد مثل و احساسات جنسی بر تنِ زنان يكی از دل مشغولی های عمده ی مرد سالاری است. به اين معنا فمينيسم معتقد است كه اشكال مختلف احساس جنسی فطری نيستند بلكه بازتاب نهاد های فرهنگی و سياسی ای هستند كه بر وضع زندگی و آگاهی فردی تأثير می گذارند.
نابرابری در رابطه ی جنسی كه با احساسات، عواطف و علايق زن و مرد سر وكار دارند به تداوم نابرابری در عرصه های ديگر می انجامد و موقعيت نا برابر زنان در رابطه جنسی با همسرانشان موجب می شود كه آن ها به خود به عنوان موجودی كه وظيفه ی تأمين نيازهای ديگری را به عهده دارند بنگرند (موضوع جنسی مردان بودن) نه به عنوان انسانی كه در موقعيتی برابر با همسرش تجربه ی جنسی را از سر می گذراند.
2 ـ بعد توانايی ها كه دارای چندين شاخص است:
- توانايی انديشه و تحليل
- توانايی تصميم گيری
- توانايی بر عهده گرفتن تأمين هزينه های خانواده
3 ـ بعد ديگر پنداشت از خود، تابعيت در رابطه ی همسری است.
4 ـ بعد ديگر پنداشت از خود اولويت نقش است كه نشان دهنده ی اهميتی است كه زنان برای نقش های ديگر به جز مادری و همسری در عرصه ی عمومی و اجتماعی قائلند.
استدلال ما برای تقسيم بندی اين است كه زن مدرن در بعد جنسی فعال است، در بعد توانايی ها، توانايی های بسياری را در خود می بيند و موجودی منفعل نيست، در رابطه با همسر تابع بی چون و چرای مرد نيست، بلكه برابر خواه است و در بعد اولويت نقش نيز تنها به مادری و همسری اكتفا نمی كند و حضور در عرصه های مختلف همانند كار بيرون از منزل را برای خود مهم می داند. اما زن سنتی در بعد جنسی تسليم مرد/شوهر است، توانايی های محدودی را در خود می بيند و موجودی فعال نيست و در رابطه با همسر تابع است و در بعد اولويت نقش نيز خود را پيش از هر چيز مادر و همسر می داند و نقش های ديگر را برای زنان مهم نمی شمارد.
زن در حال گذار، نه سنتی و نه مدرن، برخی ويژگی های زن مدرن را به همراه برخی ويژگی های زن سنتی حمل می كند. او محصول جامعه ای سنتی و در حال گذار است كه مدرنيسم عرصه هايی از آن را در بر گرفته است.
10 اسفند 1385
پداگوژی فمينيستی
فيروزه مهاجر: فصل زنان(جلد چهارم)، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، تهران، 1384، صفحات 46 تا 56.
پداگوژي فمينيستی مربوط به آموزش است، يعنی مدرسه و دانشگاه و كلاس های آزاد از هر نوع را از هم جدا نمی داند: به چنين گسستگی اي اعتقاد ندارد. در اين جا چون صحبت بر سر دانشگاه و دانشجويان است، از واژه ی استاد و دانشجو استفاده می كنیم، و منظور، آموزش دهنده و آموزش گيرنده در كل است.
همه ی ما با روش آموزشی كه اصطلاحاً به آن « روش بانكی » می گويند، اگر چه اسماً، رسماً آشناييم. روشی كه با اين تصور به وجود آمده كه استاد ذخاير خود را به صندوقچه ی خالی ذهن دانشجو می سپرد. مبدأ حركت روش ياد شده اين فرض باطل است كه استاد همه چيز می داند و دانشجو هيچ چيز نمی داند. زيرا در كلاس درس عملاً همه استادند و همه شاگرد. همه ياد می گيرند و همه ياد می دهند.
اين روش چنان غالب شده كه همه تحت تأثيرش هستيم. يعنی، روش آموزش سنتی با نگاه از بالا و ترويج اقتدار استادان كه به هزينه ی شاگردان برای خود اعتبار كسب می كنند، روابط سلسله مراتبی ايجاد كرده كه ما در آن چون و چرا نمی كنيم و همه مان با همين روش تحصيل كرده ايم. اما آيا اين مسئله كه روش تعليم و تربيت در تمام اين مدت اصلاً عوض نشده عجيب نيست؟ دنيا اين همه در اين مدت تغيير كرده، اين همه پيشرفت تكنولوژيك و تحولات سياسی و اقتصادی و اجتماعی صورت گرفته، اما روش تدريس همان ذهنيتی است كه در انتخاب عناوين خيلی از كتاب های قديمی می بينيم: گنج دانش كه وقتی به نسل بعدی سپرده می شود آن ها می باید به هر دو معنی حفظ اش كنند. همه ی مطالبش را از بر كنند و همان طور به نسل بعدی تحويل دهند. يعنی يك شبيه سازی فكری به تمام معنی و حالت عادت به اطاعت بدون تفكر انتقادی و ناتوانی از رشد يافتن بر پايه ی دانش و تجربه ی شخصی و پيدا كردن صدای خود. طبق اين پداگوژی روش تدريس ما ورشكسته است.
بحث اعتراض به اين روش آموزش البته در ايران بی سابقه نيست. تقی رفعت، مدير نشريه ی تجديد تبريز، حدود نود سال پيش در مقاله ی « عصيان ادبی » نوشته بود « از مسائل و مشکلات ملی و اجتماعی ما، نا موزونی اصول تعليمات ملی و خرابی دستور تربيت اجتماعی است كه مثل موريانه، بطون مليت ما را خورده و تهی كرده. »
جوانه های پداگوژی فمينيستی در دهه ی 1970 فرا روييد. در طول اين دهه، از جمله به دليل بحرانی كه دانشگاه ها با آن روبرو شدند و هنوز هم روبرو هستند، چيزی شبيه به يك رستاخيز برای ساخت شكنی نظريه ها و عمل های آموزشی مرسوم در دانشگاه ها صورت گرفت و فمينيسم كه يك عضو فعال اين جنبش آكادميك بود، به نظريه های تعليم و تربيت خاص خودش شكل داد.
در كل، نگرش فمينيستی به مسئله ی آموزش، نگرشی از اساس معطوف به رهايی بخشی و توانمند سازی است. اساس آن همكاری است و بر مبنای مشاركت دموكراتيك شكل می گيرد و هدف از آن رفتن به سمت كلاس درسی مساوات طلبانه تر، به نظريه ای غنی تر يا رهایی يافتن از « سيادت » سنت های بزرگ در هر رشته ی تحصيلی است.
اين پداگوژی از يك سو زاده ی تجربه ی گروه های زنان و فعالان حقوق مدنی است كه به تجربه در يافته اند تعهد به كار، آزادی بخش قدرت جمعی و حمايت متقابل فرد را بيشتر حفظ می كند تا الگو های سازمان دهی اقتدار گرا و سلسله مراتبی. از سوی ديگر، متكی است بر مطالعات زنان و پژوهش های فمينيستی برای بازسازی و تدوين يك تاريخ جديد و جامع كه زنان نيز در آن شهروند به حساب آيند و از حقوق شهروندی مساوی با مردان برخوردار باشند.
آن ها از همان آغاز جدايي بين رشته های مختلف را رد كرده اند. نخيتسن تجربه ها در زمينه ی رويكرد بينا رشته ای به كار پژوهشگران فمينيست در اواخر دهه ی 60 و اوايل دهه ی 70 مربوط می شود كه فی المثل وقتی به بررسی متنی می پرداختند كه چندين دهه به فراموشی سپرده شده بود، يا بنابر سنتی نوشته شده بود كه مورخان جامعه ی مرد سالار آن را به رسميت نمی شناختند، مجبور بودند تاريخ، نقد متنی، شرح حال و باز يابی دست نوشته ها را بياموزند.
چنين علم و دانشی از پيوند انسان با جهان و از پيوند متقابل اجزاء اين جهان با يكديگر حاصل می شود و نه فاصله گرفتن انسان از جهان و جدايی ايجاد كردن بين اجزاء اين جهان . مسئله ی مهم ديگر نگاه جنسيتی جامعه مرد سالار به زن ها بود و متقابلاً اين بحث را مطرح می كردند كه جنسيت از جمله مسايل مربوط به عدالت اجتماعی است كه در همه ی رشته ها بايد مطرح باشد و بينا رشته ای بودن همه ی درس ها هم بر همين اساس ضروری است.
يك دليل ديگر و مرتبط به دليل قبلی هم برای دفاع از اين نگرش وجود داشت. دانشجويان هنگام ورود به دانشگاه، رشته های دانشگاهی را شبيه به سرزمين های متخاصمی می يابند كه در سطح برنامه ی درسی سيم خارداری، پيش نياز ها آن ها را از هم جدا می كند و همه در آن جا مراقب اند كه كسی اين مرز ها را زير پا نگذارد و اين گسستگی ها به تدريج قابليت دانشجويان را برای درك پيوند های بين علم و هنر و زندگی كاهش می دهند.
در كار دانشگاهی مثلا تدريس ادبيات و نقد ادبيات ايتاليا، البته اتخاذ روشی بينا رشته ای بديهی شمرده می شود. چون خوش بختانه شاعران و نويسندگان هميشه دشمنان سرسخت اين قبيل مزر بندی ها بودند. اما، در رشته های ديگر هم امكان تدريس بينا رشته ای كاملاً وجود دارد. چطور ممكن است كسانی كه حقوق می خوانند، جامعه شناسی ندانند يا رشته های مهندسی چطور ممكن است از خواندن فلسفه ی علم و بحث عليت بی نياز باشند و چرا نبايد برای راه يافتن به معنای يك شعر از علم رياضيات استفاده كرد؟
پداگوژی های فمينيست بر اساس تجربه ی علمی زنان و ساير گروه ها سركوب شده به اين اعتقاد رسيده بودند كه نظام آموزشی اگر قرار بر اين باشد كه نقش آگاهی بخش و آزادی بخش بازی كند، بايد خود تساوی خواهانه، مشاركتی و دموكراتيك باشند.
پداگوژی فمينيست اين بحث را مطرح می كردند كه اولاً در تعدادی از نظام های آموزشی، تبعيض جنسيتی در انتخاب رشته های درسی باعث عدم حضور زنان در بعضی رشته ها می شود كه اين خود به تصويری غلط از جامعه دامن می زند. ثانیا، حتا در جاهايی كا ظاهراً سعی در حفظ اين قبيل تبعيضات جنسيتی بوده است يك برنامه ی درسی پنهان علاوه بر آن چه به طور آشكار ارائه می شود، وجود دارد. اين برنامه ی درسی پنهان مجموعه ای پيام ارسال می كند كه باعث تقويت كليشه سازی جنسيتی است و تقسيمی جنسی از كار را در فراگرد اجتماعی مدرسه رفتن به خورد دانشجويان می دهد.
نظريه پردازان فمينيست معتقد بودند و هستند كه می توان برنامه ی درسی پنهان را با رعايت نكاتی، بی اثر كرد. از جمله، با به حساب آوردن تجربه ی دانشجويان و شكستن اقتدار متون درسی از طريق تشخيص جايگاه های قدرت که هردوی اين كار ها بايد سر كلاس صورت گيرد. علاوه بر آن، پداگوژی های فمينيست اين بحث را مطرح كردند كه خواندن، نظريه نيست بلكه عملی است برای متحول كردن خود.
پداگوژی فمينيستی در واقع معتقدند كه اول استاد بايد به اين آگاهی برسد كه خودش از جايگاه های تبعيض است. استاد كه همه روزه شاهد اين عدم ارتباط و اين انفعال است، موظف است كه با دعوت دانشجويان به تفكر تحليلی و انتقادی، راهی برای اين مشكلات بيابد و بايد به كار مشترك خلاق، ارج بگذارد. مسئله ی عمده اين است كه استادان نبايد خود را متفكران كلونينگ كنند و بايد برای دانشجويان فرصت هایی برای تفكر فراسوی توان به انديشيدن فراهم آورند.
پداگوژی فمينيست معتقد است كه اولاً، دانش به طور اجتماعی ساخته می شود نه به صورت فردی و ثانياً هدف از تمامی دانش ها اين است كه شخص بداند كجا ايستاده است.
ايجاد اين فضای خاص تنها بر پايه ی احترام متقابل و قدرت درك نظر مخالف، هر چه كه هست و داشتن صدايی برای پاسخگويی هر وقت كه تجربه و دانش شخص، استاد يا دانشجو، آن را ضروری دانست ميسر است.
پداگوژی فمينيستی معتقد است كه در مقابله با پداگوژی غالب كه بر اقتدار متون و استاد تأكيد دارد، محيطی در كلاس ايجاد كند كه در آن متن درسی صرفاً يكی از جايگاه های بالقوه ی معنی شمرده شود و صدای استاد تا جای ممكن كمتر به گوش برسد تا دانشجويان متوجه شوند كه پاسخ های او به مسايل، تنها يكی از پاسخ های ممكن است. اين اقتدار شكنی با اين هدف صورت می گيرد كه دانشجويان از پذيرش انفعالی به توليد فعالانه ی معنی روی آورند و هم ساخت های معنايی خودشان را محترم بدانند و هم ساخت ها معنايی همكلاسی ها و استاد را. پذيرای نظر های همديگر باشند، « به جای اين كه از تفاوت هايی كه بين شان وجود دارد بترسند آن ها را محترم بشمرند.»
اين چيزها توضيح نيمه ای بود در باره ی پداگوژی فمينيستی و بديهی است كه ايده ی اصلی در همه اين موارد اين است كه به دانشجويان امكانات برای تغيير و اميد واری را نشان دهيم و به توان بالقوه ی آن ها و دانشگاه برای اين تغيير ايمان داشته باشيم. ديويد پريل، يكی از پداگوژيست های نظريه ی انتقادی آموزش می گويد « من ايمانم را به دانشگاه حفظ خواهم كرد... و ايمان به اين مسئله را كه دانشگاه می تواند به خلق جهانی دوست داشتنی تر، عادل تر و سالم تر ياری رساند. »
9 اسفند 1385
زنان كارگر در چرخه ی مشكلات « زن » بودن
آذركوه گيلانی: فصل زنان(جلد چهارم)، انتشارات روشنگران ومطالعات زنان، تهران، 1384، صفحات 41 تا 46.
سخن گفتن از مشكلات و خواسته های زنان كارگر ممكن است اين ذهنيت را در فرد ايجاد كند كه گروهی در تلاش اند تا بين زنان و مردان كارگر، به بهانه ی مطرح كردن خواسته های آن ها به شكل مجزا، اختلاف بياندازند و در نهايت از اين اختلاف سود ببرند، همان گونه كه در جامعه وقتی بحث از خواسته های زنان به شكل مسقل می شود گروهی از روشن فكران، از اين تفكيك ناخرسندند. اما تجربه نشان داده است كه كارگران به رغم خواسته ها و مشكلات مشترك فراوان، خواسته های متفاوتی نيز نسبت به يكديگر دارند كه صد البته اين خواسته های متفاوت هم بخشی از مطالبات كارگری است.
مشكلات زنان كارگر بخشی ساختاری و بخشی حاصل مناسبات سرمايه داران است. در ساختار جامعه پدر سالار، وجود باورهای غلط عليه زنان، امر بديهی و طبيعی قلم داد می شود حال آن كه اين مشكلات ناشی از جامعه ی مرد سالار و سيستم پدر سالاری حاكم در آن است و نه ناشی از « طبيعت » جامعه بشری. اين مشكلات از بين نمی رود مگر آن كه عزمی ملی برای محو آن ايجاد شود.
اين تبعيض در همه عرصه ها ديده می شود، ضمن آن كه زنان كارگر از امكان ارتقاء آموزش و يا كلاس های آموزش ضمن خدمت و يا دوره های فنی و حرفه ای برخوردار نيستند. زنان كارگر معمولاً در شكل ساده و ثابت خود درجا می زنند و اين عمدتاً نه به دليل ضعف آنان بلكه به دليل تبعيض مديران و سرپرستان قسمت هاست. البته در اين ميان بی انگيزگی برخی از زنان كارگر نيز در این امر موثر بوده است. از قابل لمس ترين دلايل اين بی انگيزگی در محيط های كارگری، نا برابری دستمزد هاست. در هر واحد توليدی دستمزد زنان كارگر عمدتاً پايين تر از مردان است.
از سوی ديگر اين ديدگاه در ميان برخی زنان نيز تبليغ و پذيرفته شده است به گونه ای كه برخی از زنان كارگر متأهل، كار كردن خود را به دليل بد اقبالی و ضعف شوهران خود می دانند و گروهی نيز در آرزوی شاهزاده ای سوار بر اسب سفيد هستند. تحقق چنين آرزوهايی به دل زنان می ماند و باعث باز توليد نگاه مردانه ی رايج كه مانع از دلبستگی آنان به كار خود است، می شود. از ديگر مشكلات زنان كارگر، شانس ضعيف برای ارتقای شغلی است. ضمن آن كه در استخدام هم اولويت با مردان است و در خيلی از مشاغل از زنان استفاده نمی شود و يا در مشاغل رده پايين از آنان استفاده می شود. در واقع زنان عمدتاً در كارهای خدماتی و در مشاغلی از قبيل مونتاژ كاری و بسته بندی كه نياز به هيچ گونه تخصصی نيست، پذيرفته می شوند. اين امر باعث افزايش فشار به كارگران به ويژه زنان شده است. فشار هايی مانند افزايش ساعت كار، اضافه كاری های اجباری و... .
از سوی ديگر با توجه به تعطيلی واحد های توليدی به دليل خصوصی سازی يا دلايل ديگر، روز به روز اين فشار ها و نا امنی شغلی دامنه ی گسترده تری به خود می گيرد و زنان كارگر اين نا امنی ها را هر چه بيشتر تجربه می كنند، زيرا آن ها بيش از مردان با اخراج گروهی روبرو می شوند.
اين سياست ها كه باعث اخراج دسته جمعی كارگران و افزايش شرايط سخت كاری آنان، عدم پرداخت به موقع دستمزدها حتا طی ماه ها و سال ها شده است و كاهش امكانات رفاهی و افزايش شرايط غير بهداشتی و غير ايمنی واحد های توليدی و عدم امنيت شغلی را در پی داشته است، در نهايت نيز به تصويب قوانين و مصوباتی از قبيل خارج كردن گارگاه های كمتر از ده نفر كارگر از شمول قانون كار و بستن قراردادهای موقت كاری و بازگذاشتن دست كار فرمايان برای هر گونه سركوب كارگری منجر شده است. همه ی اين موارد بيش از همه باعث خارج شدن زنان كارگر از چرخه كار توليدی شده است و زن كارگر مثل هميشه بار مضاعف اين فشار ها را به دوش می كشد.
خارج شدن كارگرهای كمتر از ده نفر از شمول30 ماده ی قانون كار، در واقع عمده ترين گروهی را كه شامل می شود زنان است. چرا كه در اكثر واحد های توليدی كوچك از قبيل كارگاه های بافندگی و قالی بافی و خياطی، زنان مشغول به كارند و با اجرای اين قانون به استثمار شديد اين زنان بدون هيچ گونه حمايت و پشتوانه ی قانونی، مشروعيت داده شده است. در نتيجه اين قانون، صدها هزار كارگر كه عمدتاً زن هستند، از ابتدايی ترين حمايت قانونی محروم شده اند.
قانون نا نوشته استخدام زنان مجرد
از ديگر مشكلات زنان كارگر نبود مهدكودك و شيرخوارگاه در بسياری از واحدهای توليدی به رغم پيش بينی اين امر در قانون كار است. كارفرمايان برای اين كه مجبور به تأسيس مهد كودك و شير خوارگاه نشوند، از استخدام زنان كارگر به ويژه زنان متأهل خودداری می كنند و يا در صورت استخدام، از آنان تعهد گرفته می شود كه بچه دار نشوند. بستن قرار داد موقت نيز دست آنان را از اخراج اين گونه كارگران پس از پايان قرار داد باز گذاشته است.
آزار های جنسی در محيط كار
از ديگر مشكلات زنان كارگر در محيط کار، آزار های جسمی، جنسی و كلامی است. اين آزارها كه اكثراً از سوی مديران و صاحبان كارخانه ها و كارگاه ها به ويژه در بخش خصوصی صورت می گيرد، در مواردی به عمده ترين مشكل زنان كارگر بدل می شود. از آن گذشته بعضی اوقات تحقيرها، توهين ها و متلك های همكاران مرد نيز فشار مضاعفی به زن وارد می كند. در محيط های كاری، تمام حركات زنان در زير ميكروسكوپ گذاشته می شود و در هر گوشه ای، چشمی منتظر كوچكترين لغزشی است تا به قصد سوء استفاده، جلو بيايد . زن كارگر بايد دل نگران نگاه های ناسالم دور و بر خود باشد، به ويژه اگر جوان باشد و جالب آن است كه هميشه اين زن است كه مقصر قلمداد می شود.
آينده ای روشن در سايه ی تشكلی مستقل
چرخه ی مشكلات، زنان كارگر را احاطه كرده است. چرخه ای كه به نظر هيچ اميدی به رهايی از آن نيست و تسلسل باطلی را می نمايد، اما واقعيت چيز ديگری است. در تمامی حركت ها ، زنان كارگر دوشادوش همكاران خود ايستاده و بر خواسته های خود ايستادگی كرده اند و اين درست همان چيزی است كه سلطه ی سرمايه داری از آن می هراسد. افق آينده، روشن و نويد بخش است، آينده ی روشن كه با تلاشی جمعی برای رفع اين مشكلات ميسر است.