تبليغاتX
علوم سیاسی

6 اسفند 1385

اخلاق سنتی در مقابل تكثرگرايی

نوشين احمدی خراسانی: زنان زير سايه ی پدر خوانده ها، نشر توسعه، تهران، 1384، صفحات 57 تا 67.

 

هر كودكی كه به دنيا می آيد، نامی برايش بر می گزينيم. ما زنان در بسياری از مواقع حتا از داشتن چنين نامی محروم بوده ايم. نام هايی كه گاه بر روی ما نهاده اند در معنا عام و اسم نكره هستند اسم هايی همچون « صبيه » و ...

از نام شخص كه بگذريم افكار و اعتقادات مان نيز در اين جامعه ی مردانه محروم است. تمامی انديشه های گوناگون لااقل در حوزه ی نام گذاری اجازه ی طرح دارند: سوسياليسم، ليبراليسم، ناسيوناليسم و... اما هنگامی كه به واژه « فمينيسم » می رسيم، فضای موجود آن چنان غبار آلود می شود كه كسی را يارای آن نيست كه بگويد « من فمينيسم هستم » به راستی چرا؟ فرهنگ مرد سالار  آگاهانه يا نا آگاهانه زنان را از داشتن چنين نامی ( هويت ) محروم می كند؟ البته اين جا بحث بر سر چانه زنی برای هويت زنانه، صرفاً در غالب يك واژه نيست، با اين كه می دانيم « نام » در واقع بار هويت بخشی دارد و در حقيقت محروم كردن از نام، معادل به رسميت نشناختن موجوديت و هويت متفاوتی است كه بر پايه ی انديشه ای متفاوت شكل گرفته است.

هنگامی كه بحث از تكثر گرايی می كنيم در واقع بايد تكثر و تنوع در تمام ابعاد اجتماعی را پذيرا شويم. بسياری از واژگان و انديشه ها بعد از تحولات اخير  از حوزه ی خصوصی وارد حوزه ی عمومی شده است، مسايل زنان عمدتاً بعد اخلاقی پيدا می كنند، بعدی كه در حوزه ی تحولات نوين در يك جامعه ی سنتی به سختی قابل تغيير است. گسترش واژگان  نوين در جامعه می تواند به بسط و گسترش انديشه های جديد ياری رساند.

مشكل زنان آن است كه همه چيز های مربوط به آنان بعد « اخلاقی » پيدا می كند. زندگی، طرز لباس پوشيدن، نحوه ی صحبت كردن و حتا افكار متعلق به او همواره از زاويه ی « اخلاقی » بررسی شود. مساوات طلبی زنان به ناحق به مسئله ی اخلاقی چند همسری تغيير داده می شود و يا به طور غير مستقيم مسئول بحران در هويت مردانه شناخته می شود.

حفاظت از وضعيت نا برابر بين زن و مرد كه يكی از روابط حاكم بر جامعه ای است كه انسان ها به دو گروه فرا دست و فرو دست تقسيم شده اند، همواره با طرح مسئله ی « بعد اخلاقی » ـ كه مؤثر ترين سلاح است ـ صورت می گيرد.

بدين سان زنان در نظام اخلاقی مردانه و سنتی روز به روز بيشتر دچار ستم می شوند، ستمی كه به طور غير مستقيم اعمال می شود. معنی اين سخن آن است كه اعمال اين ستمگری ها به صورت عقيم گذاردن آمال و احساسات زنان و جلوگيری از بروز انديشه و افكار آنان صورت می گيرد: يعنی تحميل اراده بر زنان با ابزار های اخلاقی و غير اخلاقی و يا محروم ساختن آنان با پيچيده ترين وسيله ی ممكن؟ زنان كه به ابتكار خود راه های نوينی برای ابراز وجود و طرح انديشه های خود يافته اند، به وسيله ی انواع ممانعت ها تحت عنوان اخلاقيات از حركت از هر مرحله از پيشرفت شان كنترل می شود.

در واقع، نظام اخلاقی مرد سالارانه تحت هر شرايطی و با توسل به هر حربه به عنوان وجدانی كه ارزش هايش را از طريق خانواده، دولت، افكار عمومی ... به شخص تحميل می كنند، درونی می شود و شخص آن گاه كه اين ارزش ها را خودی (درونی) می كند. آن را به صورت اصول و جدانی با خود حمل می كند و به اين ترتيب زنانی كه نا فرمانی می كنند، همچنان با وجدان خود محكوم می شوند و  وجدانی كه در هر حال، زير چتر وجدان مردانه ی حاكم بر جامعه شكل گرفته است. به اين ترتيب آن بحران در هويت مردانه كه زنان را به ناحق مسئولش می داند، به زنان نيز تسری می يابد و آن ها را هم دچار بحران هويت می كند. فقط با اين هدف كه حركتشان را كند كنند .

وقتی در عرصه ی اخلاقيات چيزی را وارد می كنيم، در واقع راه را بر چون و چرا كردن می بنديم يا اميدواريم كه ببنديم. در زندگی خصوصی وقتی زنی مورد بی مهری شوهرش قرار می گيرد و يا حتا به دست او كشته می شود، اول به دنبال آن هستيم كه ببينيم چه خطای « اخلاقی » از زن سر زده است. حتا در دادگاه مردان بسياری برای رهايی از بند قانون و برای آن كه هم دردی مجريان قانون را به دست آورند به راحتی از خيانت زنان، خواهران و دختران می گويند و اگر بر عكس آن رخ بدهد و  زنی مردی را به قتل برساند باز می خواهيم سر نخ را در خيانت زن بيابيم .

وقتی زنی درد « فمينيست » بودن را به جان بخرد، حداقل قضاوتی كه در مورد او می شود اين است كه آن زن چقدر با شوهر و يا بستگان او مشكل دارد كه به اين « بيماری » دچار شده است و از طرفی هم اگر مردی از حقوق زن دفاع كند، ديگر لياقت بودن در جامعه ی مردان را ندارد.

البته در اين جا صحبت از مذموم شمردن اخلاق نيست، بلكه نقد نوعی نظام اخلاقی  و فرمايشی است كه كاركردش دفاع از منابع قدرت آشكار يا پنهان و برای حفظ منافع گروهی خاص است. ارزش های مثبت اخلاقی به جای خود، اما اخلاق قدرت گرا كه منكر تشخيص خوبی، بدی، زشتی و زيبايی در انسان ها و به ويژه در زنان است، نظامی است كه به وسيله ی آن انسان های فرو دست را ـ كه زنان بخش اعظم آن را تشكيل می دهند ـ از حركت های خلاق باز می دارد كه به عاملی تبديل كنند كه توانايی انديشيدن و تصميم گرفتن از فرو دستان به فرا دستان  تفويض شود.

در هر حال برای ايجاد جامعه ای انسانی، می بايست فضای لازم برای طرح انديشه های گوناگون زنان فراهم يابد و اين هم مستلزم رعايت اصول اخلاقی انسانی تر است. اخلاقياتی كه تنها حافظ منافع مردان نباشد، بلكه به رشد و خلاقيت همه ی انسان ها بنگرد. منع اخلاقی واژه ی « فمينيسم » مشكلی است كه زنان نه تنها در اين ديار بلكه در برابر جهان با ان روبرو بوده اند. اما با وجود همه ی اين موانع، زنان مبارزه ی خود را برای گسترش صلح، دموكراسی و بر قراری شرايط انسانی و عادلانه ادامه می دهند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

5 اسفند 1385

كارگران خانگی

سالی وستوودن: فمينيسم و ديدگاه ها، ترجمه الهه غياثوند، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، تهران، 1385، صفحات 279 تا 289.

 

نوشته حاضر برگرفته ای از مطالعه ای قوم نگاشتی درباره زنان سفيد پوست و آسيايی شاغل در يكی از كارخانه های جوراب بافی است. در چكيده ای كه در پی می آيد، برخی زنان در مورد تركيب كار بدون مزد در خانه با كار با دست مزد (پايين) شان در كارخانه صحبت می كنند و در اين جريان، بخشی از تصوراتشان را درباره ی كار آشكار می كنند. 

                                 برگرفته از All Day Every Day، لندن: پلوتوپريس(1984)

زمانی كه اين زنان برای خانه داری صرف می كردند از خلال گفت و گو هايی كه در اوقات استراحت باهم داشتند، آشكار می شد. اين كارها نه فقط زمان زيادی از ساعت های بيداری آنان را صرف می كرد بلكه تبديل به موضوع اصلی مكالمات آن ها شده بود. گفت و گوی زير ميان زنانی است كه در بخش های بازرسی و بسته بندی، تولد « ماو» را با خوردن كيك كِرِم دار ِنيم روزی جشن گرفته بودند، رد و بدل شده است:

سالی: " فكر می كنی چقدر از روز را صرف خانه داری می كنی ؟ "

چروس: " ساعت ها، دست كم همان قدر كه در اين جا وقت صرف می كنم. شايد هم بيشتر...."

فلو:" ما دو كار انجام می دهيم، يكی در اين جا و يكی در منزل. اگر برای هر دویِ آن ها دست مزد می گرفتيم، ثروت هنگفتی به دست می آورديم. "

بقيه افراد گروه نيز با اين گفته موافق بودند. بريدی افزود:" منظور، پرداخت دستمزد برای اداره منزل يعنی غذا و خانه است و نه برای شست و شو و نظافت ". همه گروه اين ديدگاه را قبول داشتند كه كاری را كه انجام می دهند ارزش نقدی دارد كه هرگز آن را دريافت نكرده اند،  چرا كه، آنها در خدمت نياز خانواده های شان بوده اند. با اين همه، ظاهراً آگاهی از اين قضيه، از شور و شوق نسل جوان تر دختران دم بخت نكاسته بود. به نظرمی رسد كه اين موضوع تا زمانی كه ازدواج نكرده اند، برايشان بی اهميت است و تازه همان موقع به الگو های اطراف خود می نگريستند و از آن ها پی روی می كردند.

فلو می افزايد:" خانه داری، كاری تمام وقت است. بگذريم كه تمام هفته را هم سركار می آييم. كار خانه داری آنقدر زياد است كه وقتی آدم بيرون از خانه كار می كند حتا نمی تواند يك چهارم آن را هم انجام دهد. بايد برنامه روزانه داشته باشد وگرنه اگر يك روز برنامه را اجرا نكنيد، مجبوريد كه روز بعد دو برابر كار كنيد. "

در واقع، اين بدان معنا بود كه به گفته ی آن ها، انضباط و عادی سازی توليد كارخانه ای همچون شيوه ای برای گذران هفته به درون خانوار منتقل شده بود. اين باعث می شود كه تأكيد ما درباره شيوه ی خانگی كردن محل كار توسط زنان كارگر اصلاح شود. چرا كه در واقع اين فرايند دو طرفه است. زنان نه تنها محيط توليد را خانگی می كنند بلكه با انتقال وظايف توليدی از كارخانه به خانه، جنبه های فرايند كار سرمايه داری  را در خانه باز می آفرينند. آنچه برخی از زنان از اين امر آموخته اند آن است كه بايد وقت آزاد داشته باشند، بنابراين در درون كار روزانه شان فضايی را به خود اختصاص داده اند. در نتيجه، هنگامی كه فلو برنامه هفتگی خود را توصيف كرد، در آن هفته، يك شب استراحت وجود داشت. فلو زنی متأهل و حدوداً پنجاه ساله بود. فرزندی نداشت و در آپارتمانی زندگی می كرد كه با شوهرش قصد خريد آن را داشتند. برنامه هفتگی او چنين بود:

" هميشه يك شنبه ها لباس ها را می شوييم و در دوشنبه ها اوتو می كنيم. سه شنبه ها شبِ ...."

كت :" من هم مثل شما هستم، فلو. به جزء اين، ما سگ داريم و بنابر اين من هرروز  پله ها را هم جارو می زنم. من اول از همه بيدار می شوم و.... "

بزرگ ترين مشكل من با با بسياری از زنان غالباً در طرح سؤال درباره ی بار خانه داری بود. در صورتی كه حدس می زنند كه من قصد انتقاد از كارهايشان را دارم به دفاع از شوهر و همسرشان می پردازند. آن ها شوهران شان را خوب می دانستند چون پول خود را مرتب به خانه می آورند، جمعه شب را به خود اختصاص نمی دادند و همسر و فرزندانشان را كتك نمی زدند. از بچه های خود تعريف و تمجيد می كردند زيرا آن ها در روزهای تولد و كريسمس با خريدن كارت پستال های بزرگی كه روی آن ها اشعاری در مدح مادر به خاطر از خود گذشتگی و قلب طلايی اش نوشته شده بود، احساسات خود را نشان می دادند. البته، اين در قبال كاری كه زنان برای شوهر و فرزندانشان انجام می دادند، معامله ای ناچيز بود. مسئله و مشكل اين زنان آن بود كه آنان اين تصور را كه زنانگی محدود به مراقبت از ديگران، به ويژه از شوهر و فرزندان می شود، درونی كرده بودند...

اين مطالب كاملاً قابل درك بود، اما بدان معنا بود كه زنان با تأكيد بر حقوق شان در اداره ی منزل و وظيفه شان در كار كردن برای خانواده، در ستمی كه بر آنان می رفت، همدست بودند. از نظر آن ها خانه داری كاری زنانه و خاص خودشان بود كه جايگاهی را در مركز زندگی خانواده و در نتيجه پايگاه و قدرتی را به آنان اعطا می كرد كه كار در خارج از منزل به آن ها نمی داد. آن ها آگاهی داشتند كه كار منزل، كاری مجزا و بريده از جامعه است و تعداد كمی از آنان دلشان می خواست كه هر روز همان كار را انجام دهد؛ شكايتشان هم در اين مورد بود، نه در مورد تلاش جسمانی لازم برای شست و شو، پخت و پز و نظافت و نه در مورد اين مسئله كه اين كار، كاری يدی، يك نواخت و همان قدر ملال آور بود كه دوختن درز پهلو در تمام روز . در عوض خانه داری از پايگاه ويژه ای برخوردار بود، چرا كه به خاطر عشق انجام می گرفت و بخشی از شيوه ی مراقبت زنان از خانواده به حساب می آمد. از اين رو، اين كار يدی ملال آور به كاری رضايت بخش و دل سوزانه مبدل می شد كه در عين حال مستلزم تعهدی عاطفی و عقلانی بود. اين تعهد فقط بدان دليل به وجود آمده بود كه بافت و موقعيت اين كار عبارت بود از خانواده با بار ايدئولوژيك ملازم آن...

برخی از زنان سفيد پوست كارخانه، هنگام صحبت از سنگينی كار خانگی شان، می خواستند به من بفهمانند كه در مقايسه با زنان هندی خوشبخت محسوب می شوند، زيرا در توصيف زنان هندی می گفتند كه آن ها " بيست و چهار ساعت" در روز كار می كنند ـ اين توصيف در مورد بسياری از آنان نيز كاملاً صدق می كرد. واقعيت اين كه، زنان هندی در شكايت شان از ميزان كاری كه بايد انجام دهند، با صراحت بيشتر سخن می گفتند. در حالی كه زنان سفيد پوست، كارهای خانه را به كار به خاطر عشق تعبير می كردند. برخی از زنان هندی با نگاهی به گذشته، به وضعيتی می نگريستند كه در آن مستخدمان و خدمتكاران كارهای نظافت، شست و شو  و خريد و در برخی موارد، پخت و پز را انجام می دادند.

يوشا به من گفت:

" خيلی خسته شدم، تمام روز را اين جا كار می كنم، بعد هم به منزل می روم و برای همه ی اعضای خانواده آشپزی می كنم. كار، كار، هميشه در انگلستان همين طور بوده است. در اوگاندا ما برای شستن و نظافت كردن خدمتكار داشتيم و خانم ها كار نمی كردند."

يوشا لبخندی زد، گويا چگونگی روزهای خوب قديم را به وضوح به خاطر می آورد.

" همسرم در آن جا مغازه داشت. الان در يك كارخانه كار می كند. من آنقدر پا درد و كمر درد دارم كه دوست ندارم بايستم، می دانيد، در آشپزی هندی خيلی چيزها بايد درست كرد. من گاهی اوقات مقدار زيادی چاپاتيش درست می كنم." ( او دسته ای به ارتفاع 18 اينچ را نشان داد.)

پريتی به ما ملحق شد و گفت:

" اين مطلب در تمامی خانواده های هندی صدق می كند، ما كارهای زيادی را در خانه داريم. اگر شما همسری جوان باشيد مثل من، هميشه در آخر هفته در حال شسته شو و نظافت هستم و هر روز بايد خوراك كاری، دال و چاپاتيش برای همه ی آن ها درست كنم. مردان هندی در خانه كار نمی كنند."

سالی:" آيا كسی به شما برای خريد خانه كمك می كند؟ "

پريتی:" بله، ولی آدم خودش هم مجبور است برود، چون اگر فقط بگوييم چيزی برايمان بخرند، آنها نمی دانند كه چه قدر بايد بخرند يا چه چيزی خوب و تازه است. "

اما، ما زنانی كه اين جا هستيم هيچ وقتی برای خودمان نداريم. تمام روز را در كارخانه و تمام شب را در خانه كار می كنيم. من خيلی زود از خواب بيدار می شوم و قبل از رفتن به سر كار كمی از غذا را آماده می كنيم و شب هنگام به منزل می گرديم تا دوباره كارهايمان را شروع كنیم. "

وضعيت پريتی، وضعيت غير معمول نبود. او هم يكی از تعداد فزاينده ی زنانی بود كه نه تنها بار خانه داری، بلكه مسئوليت كسب در آمد و پول لازم برای خانواده را به دوش می كشيدند. او هم نظير بسيار از زنان هندی در خانه های قديمی زندگی می كرد كه شديداً نياز به تعمير و نوسازی داشتند و اين نشانه اين بود كه خانه داری برای آن ها حتا دشوار تر هم می شد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

4 اسفند 1385

جامعه پذيری: زنان و مردان چگونه ساخته می شوند؟

بريگه بروك: فمينيسم و ديدگاه ها، ترجمه مرسده صالحپور، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، تهران، 1385، صفحات 135 تا 159.

 

زنان جامعه شناس و روان شناس آمريكايی به طور اخص در چالش با روان كاوی، به نظريه جامعه پذيری فمينيستی دست يافتند كه در آلمان نيز بسيار تأثير گذار بودند.

نانسی چودوروف، جامعه شناس آمريكايی، رشد هويت جنسيتی زنانه يا مردانه را در فرآيند جدا شدن از اولين شخصيت مر جع می داند كه غالباً مادر است. اين فرآيند در دختران و پسران متفاوت است. از پسر انتظار می رود كه ميان خود و مادر، مرزی قائل شود كه او اين را به مددِ ارزش گذاریِ منفیِ مادر به طور اخص و زنانگی به طور اعم انجام می دهد. پسر می آموزد كه جنبه های زنانه خود را انكار كند و  واپس براند. چودوروف اعتقاد دارد كه دختر نمی تواند خود را مانند پسر، فراتر از مادر بداند، زيرا دختر هم مانند مادر « فقط » يك زن است.

دوروتی دينر اشتاين نيز با نقد روان كاوی فرويد عمدتاً به اهميت مادر برای جامعه پذيری دختران و پسران پرداخت. ما را مادری می زاياند و درـ جوامع مرد سالاری ـ تقريباً تنها اوست كه از ما نگهداری می كند و از دست مادر به پدر پناه می برد. دينر اشتاين معتقد است كه تفاوت ميان دختران و پسران در آن است كه دختران می دانند سرنوشت شان همانند مادر است و راهی ندارند جز آن كه زير چترِ حمايتِ مردانه باشند كه اين حمايت در عين حال همواره تهديد هم هست، اما پسر می داند كه می تواند زن را تحت سلطه و مالكيت خود بگيرد.

كارول گيليان به متفات بودن معنای فرآيند جدا شدن از مادر برای دختران و پسران می پردازد .نتيجه تجربه جدا شدن كه پسران در طول جامعه پذيری خود تجربه می كنند از يك سو و تجربه ی وابستگی كه منحصراً وجه مشخصه دختران است از سوی ديگر، باعث به وجود آمدن رفتار اجتماعی و اخلاقی متفاوتِ دو جنس است: پسران/ مردان خود را عمدتاً با آرمانِ مجردِ عدالت می سنجند، در حالی كه در دختران/ زنان، « خود » و موضع گيری اخلاقی به وجود می آيد كه منشاء آن كنش اجتماعی ِ معطوف به فرد است. عامل ها و ارتباطات زنانه، بيشتر شبكه ای و  وابسته به روابط است در حالی كه مردان، انديشه سلسله مراتبی را ترجيح می دهند كه به صورت قدرت و فرا دستی جلوه می كند.

كتاب النا بلوتی تحت عنوان بر دختران كوچك چه می گذرد نيز در كنار آثار زنان آمريكايی در آلمانِ اوايل دهه هفتاد بسيار مورد توجه قرار گرفت. او روان كاوی را نقد نمی كند، بلكه بر اساس بررسی های تجربی نشان داد كه تعامل مستقيم ميان مادر و فرزند چه تأثير شگرفی بر جامعه پذيری جنسيت دارد. بلوتی توصيف كرد كه غالباً قبل از تولد كودك، توافقی وجود دارد كه ترجيحاً جنسيت نوزاد دختر باشد يا پسر و در اكثريت قريب به اتفاق موارد، فرزند پسر ترجيح داده می شود. علاوه بر آن بلوتی معتقد بود كه رفتار با پسران و دختران در سنين نوزادی یا كودكی نيز متفاوت است و معيار انتخاب اسباب بازی، بر اساس جنسيت است. رفتار متفاوت با دختران و پسران نه تنها در خانواده بلكه در كليه ی نهادهای اجتماعی صورت می گيرد.

همين امر در مورد اثر اورزولا شوی در اواخر دهه ی هفتاد به نام ما دختر به دنيا نمی آييم، بلكه دختر می شوييم نيز صادق است كه هنوز هم برای شرايط اين زمانه معتبر است. به نظركارول هاگمان ـ وايت در اين مورد، نحوه رفتار تيمارداران و به ويژه مادر، اصلی ترين مسئله نيست، بلكه اصلی ترين مسئله، كلِ بافتی است كه جامعه پذيری در آن صورت می گيرد، يعنی كلِ بافت متعلق به يكی از دو جنسيت در جامعه مرد سالار كه « مردانه » در آن دارای منزلت است. " فرهنگ جامعه ما، بدون توجه والدين و مربی ها در مورد نظام جنسيتی، همه را وادار می كند كه خود را دختر و يا پسر بدانند. اين انتخاب و تفاوت داشتن با جنس ديگر، شرط لازم برای دست يابی به هويت است."

به نظر كارول هاگمان ـ وايت، والدين با انتخابِ متناسب با جنسيت اسباب بازی،كتاب مصور و ... و نيز با تحسین رفتارهای مشخصی كه به سبب دختر يا پسر بودنِ كودك رفتار درستی به شمار می آيد، از هويت جنسی كودك دفاع می كنند اما اين حمايت تنها مسئله تعيين كننده نيست. در بسياری از تحقيقات، بيش از اندازه بر اين جنبه ی مادریِ فرآيندِ جامعه پذيری تكيه كرده اند. به نظر كارول هاگمان ـ وايت جامعه پذيری فرآيندی است فعال كه در آن كودك، خود را طبقه بندی می كند.

براي كودكی كه در مرحله ی زبان آموزی است، نشانه ی اصلیِ تشخيصِ زن يا مرد بودن، روابط و تعامل های بين زنان و مردان و به ويژه در مورد نزديكانِ كودك است. رفتاری كه زنان و مردان يا دختران و پسران با يكديگر دارند به كودكان می آموزدكه مقررات روابط جنسيتی چگونه است و چه انتظاراتی از او می رود.

سوزان كسلر و وندی مك كين از طريق پرسش از كودكان سه تا شش ساله به اين نتيجه رسيدند كه كودكان تقريباً بدون اشتباه می توانستند بگويند كه تصاوير نشان داده شده، زن هستند يا مرد اما در پاسخ به اين سؤال كه چگونه اين تشخيص را داده اند، نظرات عجيب و غريبی می دادند.

هانس و شولاميت كريتلر نيز در تحقيقات خود بر مبنای پرسش از كودكان مهد كودك درباره ی تصاوير پدر و مادر، به نتيجه مشابهی دست يافتند. جالب آن كه دو سوم پسرها در پاسخ به سؤال " می خواهی مانند پدرت شوی يا نه " پاسخ مثبت می دادند در حالی كه تنها يك سوم دختران در پاسخ سئوال" می خواهی مانند مادرت شوی يا نه "، می خواستند مانند مادرشان بشوند.

بنابراين اگر از ديد كودك به مسئله جامعه پذيریِ جنسيت بنگريم، مسئله از پذيرش نقش جنسيتی فراتر است. كودك ساختار روابط جنسيتی، يعنی كل شبكه ی روابطِ بين زن و مرد در پيرامون خود را درونی می كند. اين امر به ويژه در مورد روابط سركوب و يا خشونت در اين شبكه مصداق دارد و دختران و پسران در عين نظاره گری، آن ها را به عنوان بخشی از نقشِ جنسيتی خود، درونی می كنند.

پسری كه در كودكی شاهد خشونت مردان به زنان باشد خشونت را به عنوان بخشی از هويت جنسيتی، از آن خود می كند.

با آن كه روابط جنسيتی اجتماعی و هويت به عنوان دختر يا پسر، هم زمان با ياد گيری زبان شكل می گيرد و به عنوان « واقعيت » شناخته می شود، اما جامعه پذيری با پايان گرفتن سنين كودكی به پايان نمی رسد. دختران و پسران در سن بلوغ، بار ديگر به دوره ی جست و جوی هويت جنسيتی پا می گذارند. غالباً نزديكان بزرگ سال، قادر به روشنگری در مورد مسائل جنسی نيستند، زيرا معمولاً خود بزرگ سالان هم درباره ی جنسيت خود در ابهام هستند و در روابطی پيچيده و سر درگم كننده زندگی می كنند. دختران تا وقتی در دوران پيش از بلوغ به سر می بردند، هنوز اجازه دارند « رفتارهای پسرانه » داشته باشند. اما به همراه بلوغ، فشار بيشتری به دختران وارد می شود كه نقش زنانه را بپذيرند.

سلسله تحقيقاتی در آمريكا نشان می دهد كه دختران دچار ترس از موفقيت اند. اين ترس به آن معنا است كه دختران به هيچ قيمتی حاضر نيستند تحصيلات و يا شغل بهتری از دوست پسرشان داشته باشند، زيرا می ترسند به خاطر اين برتری، ديگر لايق اين رابطه نباشند. از آن جا كه « مردانه » اساساً با ارزش تر شمرده می شود، دختران می آموزند كه نقش جنسيتی شان با فرودستی مرتبط است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

3 اسفند 1385

تمكين زن ايرانی  ، شيوه ی معتاد زندگی اوست!

نوشين احمدی خراسانی: زنان زير سايه ی پدر خوانده ها، تهران، نشر توسعه، 1384، صفحات 107 تا 116.

 

نهادی شدنِ روحيه ی فعل پذيری و تمكين زن ايرانی، در واقع يك سنت دير پای اجتماعی و محصول قرن ها آموزه های اخلاقی در منع آزادی و استقلال زن و اقناع وی به پذيرش جايگاه محدود خويش است. نهادينه شدن يك عادت و سنت اجتماعی، پيش از هر چيز محصول شبكه ای در هم تنيده از رفتار های فرهنگي و ويژگی های اخلاقِ تاريخی است كه تداوم سيطره ی خود بر اذهان را از نحوه ی عملكرد و چگونگی نفوذ اقناعی خويش به دست می آورد. از اين رو عادتِ تمكين و اطاعت و به قول بعضی كسان « بردباریِ » زن ايرانی، نه خصلت فردی و يا رفتاری فزيولوژيكی، بلكه تابعی از فرهنگی كه در سراسر تاريخ اين مرز و بوم، پديده اطاعت و تمكين  را به عنوان يك فضيلت حسنه و هنجار اخلاقی قلمداد كرده است، می باشد.

منطبق با اين فضای مطيع پرور، جامعه سنتی ايران ،  زن را به عنوان ضعيف ترين لايه ی اجتماعی، به اطاعت وا داشته و الگوی زن شايسته را به زنی خاموش ، تنزل داده است.

در ادوار تاريخ، همواره ارزش ها حول محور يكدستی همگانی دور زده است. نوع يكدستی كه در آن كمتر كسی امكان می يابد شخصيت مستقل خويش را بروز دهد.

در واقع زمينه اجتماعی اين فرهنگ به دليل وجود بی ثباتی جامعه و هجوم مكرر ايلات و قبايل ، همواره در ايران وجود داشته است، به طوری كه شخصی كه دارای هيچ نوع تشخيص و بر جستگی شخصيتی هم نبوده، خود را ناتوان و مطيع نشان می داده تا از خطر تهاجم و تعرض مصون بماند.

این فرهنگ از زمان مغولان به گرايش مسلطِ فرهنگ كشور تبديل می شود. در واقع، بنياد اين نگرش، بر محور تمكين و اطاعت از هرگونه قدرت مادی و معنوی استوار است و در سر فصل های مهم تاريخ، فی النفسه به مانعی سترگ در راه پرورش شهامت اخلاقی و استقلال زنان، ايستادگی كرده است. نگاه تمام خواهِ مرد ايرانی به زن، نگاهی كاملاً مالكانه اما مضطربانه و بی ثبات است. در نگاه مرد ايرانی عدم اطمينان موج می زند. اين نگاه ريشه در قرون و اعصار گذشته دارد و هنوز از سابقه ی تاريخی اش مستقل نيافته و روز نشده، آرامش نيافته، اقناع نشده و نمی خواهد بپذيرد كه جامعه تغيير كرده است كه ساختار جامعه از بنياد در حال تحول است. هنوز تصور می كند كه امكان دارد زنش طعمه شود، ربوده شود، به جای خراج به كنيزی برده شود و ...و غير از قصر مجلّل يا كلبه محقّر خويش، به جامعه و بيرون از خانه اعتماد ندارد و هم چنان زن را مورد هجوم می بيند. اين نحوه ی اختفا ، يك سنت نهادینه شده ـ و رسوب كرده ـ در اعماق جامعه ی ماست و اين معضل ديرينه سبب ظهور و غلبه ی باورِ مرد محوری شده است. از سوی دیگر اين آموزه ها بر بستر جامعه ای چنين متزلزل، به زن باورانيده كه: تو ناتوانی و بدون وابستگی و تكيه بر قدرت مرد، قادر به ادامه ی حيات نيستی.

اما روشن است كه فرهنگی چنين نابخردانه و سلطه گر، فقط با ضعف مادی و فقر امكاناتی زنان، می تواند آنان را به تمكين و تسليم وا دارد. در حالی كه به ويژه از زمان انقلاب مشروطيت، جامعه ما به لحاظ كيفی و محتوايی، از ساختار تاريخی اش فاصله گرفته و به تدريج هم اين فاصله در حال افزايش است.

اين نگاه تحقير آميز به زن كه به اضمحلال هويت مستقل زن ايرانی می رسد، ريشه دار است و به سادگی متحول نمی شود. هنوز نيروی مخربی به نام عادت در بطن جامعه ی ما وجود دارد كه برای بقای خود ـ و تداوم سيطره ی خويش ـ در مقابل اين كوشش ها، مقاومت و لجاجت می ورزد. از اين رو مشكل اصلی، در نهايت، شيوه ی نگاه زن ايرانی به نقش و وظايف اجتماعی خويش است، نقص در نگاه بانوان به جايگاه انسان است و در عادت و خصايل نهادینه شده ی خودِ زنان نهفته است.

اگر زن ایرانی هنگام ازدواج هيچ شرطی را اقامه و ثبت نمی كند تا احياناً در وقتِ طلاق اين چنين بی پناه نباشد و بالاخره اگر در خانواده با شوهر، پدر و در جامعه با مسئولين صحبت نمی كند، این در قدم اول بر عهده ی خود اوست . آری،  زن در جامعه ی ایرانی محافظه كار، منفعل، خودسانسور، مصلحت بين و عافيت طلب شده است، فرهنگ اعتراضی ندارد، از حقيقت گويی بيمناك است، بدين وضع خو كرده است، از اضطرابِ دگر انديشی گريزان و اين چنين با فرهنگ زن ستيز كنار آمده است .

تنها راه، طريق خردمندانه،  صراحت در گفتار،  صداقت و شهامت در نقد خود و نقد خرد پيشين و بازنگری در اخلاق كهنسال جامعه خويش است. اكنون جامعه ی ما بيش از هر زمان ديگر به حقيقت گويی و صراحت در بيان،  نياز حياتی دارد. دروغ يا حتا حقيقت شر مگين، به زيان ما است. هرگاه در بخش وسيعی از زنان كشور چنين شيوه ی درستی به گرايش عمومی  بدل می شد، آن گاه همراه با ار تقای اخلاقی،  تعالی اجتماع فرا می رسد و اين هر دو در خدمت به توسعه ی كشور می تواند معجزه كند. زن ايرانی تا لحظه ای كه مصلحت بينی شگرف و ديرينه ی خود را به پای حقيقت گويی فدا نكند، تا لحظه ای كه اراده اش بر تغيير شيوه ی معتاد زندگی عادت به تمكين و فعل پذيری استوار نشود، نمی تواند سرنوشت خود را به اختيار برگزيند .

ـ آری  گزيدن به اختيار !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

2 اسفند 1385

« نفت » ، « تجارت » و اسارت زن

نوشين احمدی خراسانی: زنان زير سايه ی پدر خوانده ها، تهران، نشر توسعه، 1384، صفحات 67 تا 77.

 

پويايی فرهنگی در پيوند با مبارزات ميليون ها مردم آزادی خواه در كشورهای پيشرفته صنعتی، زمينه مناسبی را برای ورود زنان به بازار كار و اجتماع به وجود آورد. اما در كشورهای جنوب نظير ايران، به دليل عدم رشد صنايع جديد و شيوه ی توليد سرمايه داری در كنار سلطه ی ديرينه سالٍ فرهنگ و سنن بازدارنده، اين روند، موفق به ايجاد تحول اساسی در بينش حاكم بر جامعه نشد. بنابراين، زمينه لازم برای ورود گسترده ی  زنان به بازار كار فراهم نيامد. از ميان عوامل مهمی كه سبب عدم رشد زنان ايران شد می توان به سه عامل اساسی اشاره كرد:

الف ـ غلبه فرهنگ بازدارنده ی دنيا گريزی و آخرت طلبی

ب ـ حاكميت فراگير مناسبات بازار سنتی و سرمايه داری تجاری وابسته

ج ـ دسترسی به درآمدهای سرشار نفت و استفاده ی نابخردانه از آن

سه مؤلفه فوق به تنهايی نمی تواند به تشريح ساخت اجتماعی و فرهنگی ويژه ای كه در ايران نظام مرد محوری را باز توليد كند، بپردازد. زيرا تبيین پيشينه ی فرهنگی و نگرش تاريخی ايرانيان درباره ی حرمت زن، جايگاه وی در خانواده و توليد، حقوق اجتماعی و نظاير آن، همگی می تواند يك ارزيابی دقيق تر از سير تحول وضعيت زن ايرانی را بدست دهد.

ورود زنان به عرصه ی كار در اروپا عمدتا با انقلاب صنعتی و برپايی كارخانه ها امكان پذير شد. تبديل كارگاه های كوچك به كارخانه های عظيم و ظهور توليد انبوه صنعتی، نيروی كار فراوانی را می طلبيد. از اين رو استفاده از هر نيروی انسانی كه دارای توانايی كار بود، ضروری نمود. در اين راستا، زنان كه تا آن زمان از فعاليت و كار اجتماعی ـ كار بيرون از خانه ـ دور بودند اينك خود مستقيما‍ وارد بازار كار می شدند.

در چنين دورانی گرچه شرايط كار در بيرون از خانواده برای زنان بسيار طاقت فرساست وسيستم تقسيم كار،  زنان را در مشاغلی با حداقل دستمزد جای می دهد اما در عين حال سبب می شود كه زمينه فعاليت اجتماعی و عرصه ی رقابت با مردان در فعاليت های اقتصادی بر ايشان فراهم آيد و در نتيجه وابستگی اقتصادی شان به مرد، به تدريج رنگ بازد. در واقع تا پيش از انقلاب صنعتی به دليل اين كه سيستم كار، هنوز جمعی و اجتماعی نشده و عرصه فعاليت توليدی، فردی و محدود به چارچوب سنتی خانواده بود، اعتراضات اجتماعی برای كسب حقوق نيز نمی توانست شكل بسيج كننده و سازمان يافته داشته باشد.

از سوی ديگر نگرش نوين سرمايه داری كه در رويارويی با مناسبات و فرهنگ بازدارنده فئودالی با شعار احترام به آزادی های فردی و حقوقی مساوی برای همه، بستر مناسب تری را برای مبارزات حق طلبانه زنان فراهم كرد.

پس از تثبيت و گسترش انقلاب صنعتی همراه با تحولات عميق فرهنگی و ايجاد در ساختار خانواده در كنار گسترش شهر نشينی، به تدريج نياز به قوانين حقوق عادلانه و انسانی تر، ضرورت خود را در جامعه نشان می دهد.

در اين ايام (دوره گذار به نظام صنعتی) بينش تماميت خواهِ مرد سالانه، حتا با ورود گسترده زنان به بازار كار نيز تداوم داشت و با سست شدن تدريجی وابستگی اقتصادی زن به مرد، زنان به عنوان نيروهای توليدی در جامعه مطرح شده اند. بدين ترتیب مقاومت واعتراضات زن عليه انواع ستم اجتماعی و جنسی، شكل و محتوای اجتماعی و جمعی به خود می گيرد.

از اين دوره به بعد اعتراض زن عليه نا برابری و تحقير، صرفاً به مقاومت در مقابل خشونت و سلطه ی مرد خانواده محدود نمی شود، بلكه عصيانی درعليه نا برابری های اجتماعی است.

روند توسعه نظام صنعتی در ايران نتوانسته است زايش خود را جشن بگيرد و مناسبات تجاری وابسته ( در كنار بازارگرايی سنتی ) به تدريج توانمندی بسيار يافت و به وسيله اهرم قدرت سياسی و از طريق مكانيزم های قانونی، سلطه خود را بر زندگی تمامی اقشار و طبقات جامعه گستراند. عملكرد مناسبات دلالی به اجبار سبب تقويت فرهنگ استبدادی ، انزوای نيروهای روشنفكری و تقويت نگرش كهنسال مرد محور شد و به آقايی و قدرت « مرد » نيرويی « تسخير ناپذير » بخشيد.

در واقع با سلطه مناسبات و فرهنگ سوداگری نه تنها « ارزش » های نا عادلانه ی مرد سالارانه را در جهت كسب حقوق عادلانه ی زنان، عقب نشينی نكرد بلكه باعث تشديد تهاجم اين ارزش ها و جلوگيری از ورود بيش تر زنان به بازار كار شد.

زنان به روشنی ثابت كرده اند كه در پيچيده ترين كارهای فنی و حتا سخت ترين كارهای كشاورزی قادرند همپای مردان كار كنند، اما در عرصه روابط دلالی به دليل ماهيت و نحوه ی كارٍ توأم با خشونت، قادر به همگامی با آن قشر از مردان نيستند ( گرچه استثنا وجود دارد ). از اين رو در حالی كه زنان در اروپا تحت شرايط سخت و طاقت فرسای جامعه صنعتی وارد عرصه ی اجتماعی و بازار كار شده بودند، زنان ايران بر اثر وجود شرايطی بغرنج كه آميزه هایی از سنت و وابستگی بود، عرصه برای فعاليت اجتماعی نيافتند و از اين قافله عقب ماندند.

از جمله تحول ديگری كه كه با آغاز دوران انقلاب صنعتی در اروپا رخ داد و آزادی عمل وسيع تر را به دنبال آورد، تغيير ساختار خانواده از شكل گسترده (پدر بزرگ ها ، مادر بزرگ ها، پدر و...)، به شكل هسته ای بود. اين تحول به تدريج سبب شد كه زن در خانواده از قدرت افزون تری نسبت به موقعيت اش در خانواده گسترده، برخوردار شود. اما در ايران به دليل نبود اشتغال و ضعف نظام صنعتی، نتوانست شكل گسترده خانواده را از ريشه متحول سازد.

روند سلطه ی مناسبات كه پيش از اتقلاب به شكل سرمايه داری تجاری وابسته مطرح بود پس از انقلاب در شكل مناسبات سرمايه داری تجاری سنتی، تقويت دوباره مرد سالاری را سبب شد و لذا زمينه مادی حركت زنان را با موانع فرهنگی بيش تری روبه رو كرد.

عامل مهم ديگری كه از جمله عوامل تعيين كننده برای از ميان رفتن زمينه مادی حركت بالنده ی زن ايرانی به شمار می آيد، وجود نفت و درآمد های نفتی است.

در ايران، كشف نفت و درآمدهای نفتی در فقدان صنعت و نبود فرهنگ توليد باعث از بين رفتن زمينه های توليد می شود. اين فاجعه كه با استقرار مناسبات سرمايه داری دلال وابسته، همراه و هم زمان شده طی يك روند طولانی به يكی از عوامل مهم توسعه نيافتگی ايران زمين و تداوم فرهنگ حكومت سالاری و مرد محوری تبديل شد.

وجود درآمدهای نفتی باعث افزايش ثروت گرديد و توزيع هر چند ناعادلانه ی آن در ميان اقشار جامعه ايران، بدون هيچ تلاش جدی در جهت توليد، امكاناتی را به ارمغان آورد. اين امر در ايجاد زمينه برای استقرار فرهنگ مصرفی، كمك بسيار كرد. در نتيجه، وقتی توليد گسترده صنعتی وجود نداشه باشد فرصت های شغلی نيز چندان وجود نخواهد داشت كه بتواند زنان را نيز، به دليل كمبود نيروی انسانی مردان، به بازار كار جذب كند.

يكی از تبعات بی شمار و زيان بار اين خانه نشينی اجباری ( عدم اتكای دولت به نيروی انسانی )، بی توجهی و عدم حساسيت نسبت به ميزان توانايی و سطح سواد زنان كشور است و اين ثمره ای از اقتصادی است كه بر پاشنه ی فروش نفت خام می چرخد!

درآمد نفت همراه با سيطره روابط بازارگرايی، می تواند به دو عامل نيرومند اقتصادی در تقويت فرهنگ و نگرش مرد محوری، مورد نظر قرار گيرد، دو عامل مهمی كه مشاركت زنان را در حوزه اقتصاد خانواده و به تبع آن در اقتصاد جامعه با موانع ساختاری مواجه كرده است.

از ديگر عوامل مهم و كليدی در عقب نگه داشتن زنان از مشاركت فعال اقتصادی و اجتماعی، وجود فرهنگ ديرينه سالٍ « آخرت گرايی » و نگرش« منزه طلبی » در جامعه ايران است . اين در حالی است كه در اروپا از دوره رنسانس به بعد، دنيا طلبی و پی انداز هر چه افزون تر ثروت، به عنوان يك ارزی به حساب می آيد و نوزايی فرهنگی و دينی عصر جديد مهر تأييد و تشويق بر آن می زند.

از لحاظ تاريخی تأثير چنين نگرشی و عواقب ناشی از آن در ارتباط با زنان و ديگر اقشار تحقير شده، همواره از شدت و عمق بيش تری برخوردار بوده است تا بدان جا كه خود زنان از دستيابی به كمترين امكانات (مادی، معنوی و جايگاه اجتماعی ) احساس رضايت كرده و قناعت به آن را پيشه ی خود می سازند. بديهی است كه نبود قوانين روشن در دفاع از حقوق زن، نبود اشتغال، نا پايداری ازدواج، فقدان سيستم تأمين اجتماعی و بالاخره كثرت پرشمار منفی شده و قناعت پيشگی، روحيه محافظه كاری و پذيرش جايگاه محدود را در زن ايرانی باز توليد می كند. از اين  رو برای آغاز هرگونه تحول در ساخت اقتصادی و اجتماعی جامعه، ناگريز از يك انقلاب در بينش عمومی نسبت به حقوق و جايگاه زن و محتاج نوزايی فرهنگي در همه ی ابعاد تفكر اجتماعی هستيم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

1 اسفند 1385

فمينيست های پسا ساختار گرا و پسا مدرن

جين فريدمن، فيروزه مهاجر: فمينيسم، تهران، انتشارات آشيان، 1381، صفحات 138 تا 143.

 

فمينيست های پسا ساختارگرا و پسا مدرن تفاوت بين مردان و زنان، يا تفاوت بين خود زنان، همچنين تفاوت درونی و پديد آورنده ی شخصی زن يا تفاوتی « در درون زن » را در نظر دارند. آن ها تصور يك هويت زنانه ی ثابت را رد می كنند و معتقدند كه به اين طريق، می توانند بر مشكلات ذات گرايی كه ساير فمينيست ها به ناچار با آن روبه رو شده اند، فائق آيند. در نظر برخی از فمينيست ها، اين دور شدن از هويت های ثابت و قابل شناخت، حركتی است به جلو كه می تواند بر بحث ظاهراً پايان ناپذير بر سر تساوی يا تفاوت غلبه كند. با وجود اين، در نظر ديگران اين ديدگاه های پسا مدرنيستی و پسا ساختارگرا، در عمل به آرمان فمينيسم لطمه می زنند. فمينيست های پسا مدرن و پسا ساختارگرا اغلب به صورت يك مجموعه نظريه مورد بحث قرار می گيرند، چنان كه گويی پسا مدرنيست و پسا ساختارگرا هر دو طيفی از مواضع نظری و تجويزی متفاوت  را در بر می گيرد و در نتيجه تقسيم روشن به عمل آوردن بين اين دو مشكل است.  وانگهی، مسلماً حقيقت دارد كه اين دو نوع فمينيسم حاوی بسياری نكات مشابه و خاستگاه ها و نگرش های مشترك اند.

اين واقعيت كه پسا مدرنيسم خود اصطلاحی است كه توضيحش، بدان جهت كه طيف وسيعی از مواضع و نظريه ها را در بر می گيرد، به نحو بارزی دشوار است، ارائه تعريفی از آن را باز هم سخت تر می كند.

نظر تعدادی از فمينيست ها اين بوده است كه شايد تعريف اصطلاح ساختارگرايی نسبت به مدرنيسم مادی تر باشد، از آن جا كه شايد اولی را بتوان بيش از دومی با حوزه ای از فعاليت فكری كه به نوعی بسته تر است، پيوند  داد. در اين صورت پسا ساختارگرايی را هم می توان به مثابه رويكردی كه شبيه پسا مدرنيسم اما از آن قابل تشخيص است تلقی كرد، هم به مثابه يك « زير مجموعه » پسا مدرنيسم. با وجود اين، مسلماً دو رويكرد، يك رشته مشخصه های كليدی مشترك دارند كه به ما اجازه می دهد درباره ی آن ها و تأثيرشان بر فمينيسم در مجموع صحبت كنيم.

پس از يادآور شدن اين قبيل دشواری ها در تشريح پسا مدرنيسم و پسا ساختارگرایی، سؤالی كه به جا می ماند اين است كه اين رويكردها چه ربطی ممكن است با فمينيسم پيدا كنند؟

برخی فمينيست ها، مانند جِين فلاكس (1990)، چنين استدلال كرده اند كه نظريه ی فمينيستی اجباراً پسا مدرن است. به همين روال، پاتريشا وا (1998) خاطر نشان می سازد كا اگر پسا مدرنيسم را نقدی از انديشه های برخاسته از روشنگری به حساب آوريم، در اين صورت می توانيم استدلال كنيم كه فمينيسم همواره به چنين نقدی از روشنگری ياری رسانده است. طبق استدلال او تصور يك شناسنده ی عام عاقل در ذات خود مردانه است، همان طور نيز درك از تاريخ به مثابه ی يك رقابت بزرگ از پيشرفت. همچنين نظريه ی فمينيستی منكر اين تصور هستند كه دانش انعكاسي است عينی از هر جهانِ بيرونیِ به طور مستقل موجود. به هر حال فمينيست های پسا مدرنيسم و پسا ساختارگرا پس از گفتن اين مطلب، ساير فمينيست ها  را به خاطر نفی ساير تعريف های مرد سالانه از زنانگی و مردانگی اما در پی آن ساختن معانی ثابت جديد خودشان مورد انتقاد قرار داده اند، به نحوه ای كه در تعريف آن ها به هيچ وجه همه انواع فمينيسم، پسا مدرن محسوب نمی شوند.

فمينيست های پسا ساختارگرا « فمينيسم فرهنگی » ـ فمينيستی كه در تلاش برای اعتبار دوباره بخشيدن  به صفات ناچيز شمرده شده ی زنانه، ايدئولوژی يك طبيعت يا ذات زنانه را مجدداً به تصاحب در می آورند ـ را به باد انتقاد گرفته اند، تصاحب مجدد، از آن جا كه استدلال می كند: ثابت كردن معنی برای زندگی اجتماعی ضروری است اما چنين گفتمانی در انتساب معنی به زنانگی غير مردسالانه ی ذاتی حقيقی، به ناچار می كوشد زنانگی را يكبار و برای هميشه مشخص كند. از سو  ديگر، يك فمينيستی  پسا ساحتارگرا كه قاعدتاً به اصل تفاوت و تعويق متعهد است، هرگز معنی را يكبار و برای هميشه تعيين و تثبيت نمی كند. در نظر پسا ساختار گرايی، زنانگی و مردانگی مدام در جريان اند و ذهنيت،كه پيشتر از گفتمان می كوشند تثبيت و مشخص اش كنند، مدام در معرض پراكندگی است.

شايد اين كمك حياتی پسا ساختارگرايی و پسا مدرنيسم و فمينيسم باشد: شك كردن در مفهوم يك تعريف تثبيت شده از زنانگی و تيشه ای به ريشه ی مقوله های زن و مرد و زنانه و مردانه زدن.

به اين ترتيب،  فمينيست های پسا مدرن و پسا ساختارگرا بر اين اعتقاداند كه زنانگی و مردانگی به هيچ وجه معانی معلومی ندارند و از نياز به ساخت شكنی فرا گردهايی كه بنا به آن ها برخی صفات معمولاً زنانه يا مردانه تعريف می شوند، دفاع می كنند. سرشت مردانگی و زنانگی، يكی از جايگاه های كليدی مبارزه ی طولانی برای فرد در نبرد بر سر تثبيت موقت معنی به سود مناسبات قدرت و منافع اجتماعی خاص است.

در نقد پسا ساختارگرا و پسا مدرن از برخی انواع فمينيسم، بخش هايی هست كه مسلماً به موضوع ربط دارد، به ويژه تأكيد بر تغيير ماهيت مردانگی و زنانگی و خطای ثابت و عام ديدن اين دو و ترديد در ذهنيت فرد. با وجود اين، فمينيست های پسا ساختارگرا و پسا مدرن خودشان به خاطر كاهش دادن قدرت تحليلی فمينيستی، هر چند اندك، مورد انتقاد قرار گرفته اند. برای نمونه، ليندا الكف استدلال می كند كه آن چه او « نام انگاری » موجود در برخی انديشه های پسا مدرنيسم می نامد ـ و ايده كه مقوله ی « زن » يك پندار واهی است ـ به نگرش منفی منجر می شود كه نمی توان آن را به صورت نيروی بسيج كننده به كار گرفت: « شما  نمی توانيد جنبشی را بسيج كنيد كه صرفاً و همواره مخالف است: بايد يك بديل مثبت داشته باشيد، تصوری از آينده ای بهتر كه بتواند به مردم برای مايه گذاشتن از وقت و نيروی خود، در جهت تحقق آن، انگيزه دهد ». آيا پسا ساختارگرايی با پسا مدرنيسم با تأكيد شان بر ساخت شكنی معنی، می توانند هدف مثبت و سازنده ای كه فمينيست ها آن را نشانه روند فراهم آورند؟ نقد دیگر مربوط می شود به ديد پسا ساختارگرا و پسا مدرن از قدرت،  و به طور مشخص تر، شيوه ی بازنمايی قدرت به صورت پراكنده در برابر جامعه. منتقدان چنين استدلال می كنند كه اين تصور از قدرت، زمينه ی اجتماعی و به ويژه انتقادیِ روابط قدرت را ناديده می گيرد (والبی 1992).

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |