|
علوم سیاسی | ||
|
مرتضی محیط: اطلاعات سیاسی - اقتصادی، مهر و آبان ۱۳۷۱، شماره ۶۱ و ۶۲، صفحه ۹۲ تا ۹۷. آگاهی از گذشته و وضع کنونی صنایع آمریکا از آن جهت اهمیتی اساسی دارد که با بررسی تغییرات تاریخی این صنایع در عرصه جهانی میتوان به بسیاری دادههای اقتصادی-سیاسی برای پیشبینی آینده اوضاع جهانی در اوائل قرن بیست و یکم دست یافت.آمریکا همچون آلمان و ژاپن،انقلاب صنعتی خود را پس از سه کشور پیشرفته اروپایی یعنی انگلیس،فرانسه و هلند آغاز کرد.از اینرو رشد سرمایهداری آمریکا شباهتهایی چندی با رشد سرمایهداری در ژاپن و آلمان داشته است: 1-آمریکا همچون ژاپن و آلمان برای انجام انقلاب صنعتی خود نه تنها با رقابت انگلیس،که با مقاومت آن کشور روبرو بود. 2-آمریکا همچون ژاپن و آلمان برای رویارویی با این رقابت و مقاومت، مجبور به ایجاد محدودیت و ممنوعیت ورود کالاهای مصرفی از انگلیس و دیگر کشورهای اروپایی پیشرفته از خود و حمایت از صنایع داخلی و بومیاش شد. 3-آمریکا همچون ژاپن و آلمان مجبور شد به وارد کردن کالاهای سرمایهای و استفاده وسیع از اختراعات تکنولوژیک و پیشرفتهای علمی آنروز که مرکز ثقلاش در اروپا بود بپردازد و در اینراه،از استفاده«غیره قانونی»از این اختراعات،پرهیزی نداشته باشد.(همچنان که اعضاء خانواده«کروپ»در آلمان به طور مخفیانه عملا دست به«دزدی»اسرار صنایع فولاد پیشرفته انگلیس زدند). 4-و بالاخره به دنبال این اقدامات و با تکیه بر سرمایهگذاری در صنایع پایهای پژوهش و توسعه (RD) آمریکا توانست خود تبدیل به یکی از مراکز ثقل علمی و تکنولوژیک جهان شود. انقلاب صنعتی آمریکا اما،با وجود داشتن این شباهتها با انقلاب صنعتی ژاپن و آلمان نه تنها با آندو که انقلابهای صنعتی دیگر تفاوتهای چشمگیری داشته است.آمریکا به عنوان یک قدرت صنعتی نوپا از چنان شرایط استثنایی برخوردار بود که هیچیک از دیگر قدرتهای صنعتی نوین از آن برخوردار نبودند و در نتیجه،امپراطوریی که آمریکا بعد از جنگ جهانی دوم به وجود آورد از نظر برتری بر رقبا«از زمان امپراتوری رم به اینطرف مانند نداشته است».برخی از این شرایط استثنایی را به شرح زیر میتوان مورد اشاره قرار داد: الف-آمریکا از نظر جغرافیایی بر خلاف اسپانیا،پرتغال،هلند،انگلیس، فرانسه،اتریش و آلمان که هر یک در 500 سال اخیر با کوشش در به وجود آوردن امپراتوری داشته و یا به واقع امپراتوری بزرگی به وجود آوردهاند، کشوری کوچک نیست.بلکه کشوری است قارهای که بین دو اقیانوس بزرگ قرار گرفته و بعد از استقلال از انگلیس،هیچ کشور دیگری توان آنرا نداشته است که سودای تسخیر آنرا در سر بپروراند.به عبارت دیگر،آمریکا به عنوان یک کشور مستقل هیچگاه مورد مخطره و تهاجم کشورهای خارج، امپراتوریهای دیگر و نیروهای دشمن قرار نگرفته است.(حمله ژاپن به بندر «پرل هاربر»در سال 1941،همچون نیش پشهای بر بدن فیل بود). 2Lاین عامل،خود برای یک دوره طولانی چنان آسایش و امنیت ملی به آمریکا بخشید که این کشور توانست با خیال راحت به اوضاع داخلی خود سروسامان دهد و بجای صرف بخش عظیمی از منابع مادی برای دفاع از کشور،این منابع را صرف پیشبرد و توسعه زیر ساخت اقتصادی عظیم و بینظیر خود کند. ب-موقعیت جغرافیایی آمریکا نه تنها این کشور را از نظر امنیتی در وضعی بسیار مساعد قرار میدهد،بلکه از نظر منابع مادی نیز از موقعیت کم نظیری بهرهمند میکند.آمریکا گرچه از نظر وسعت خاک،از روسیه،چین، کانادا و برزیل کوچکتر است،اما بیشتر از هر یک از این کشورها،سطح زمین زیر کشت دارد.مثلا در مقایسه با چین که 350 میلیون هکتار زمین قابل کشت دارد.آمریکا صاحب 400 میلیون هکتار زمین حاصلخیز است.از نظر. منابع زیر زمینی نیز آمریکا یکی از غنیترین کشورهای روی زمین است. ج-آمریکا در واقع زندگی نوین خود را با آغاز عصر سرمایهداری شروع کرد و همچون کشورهای اروپایی مجبور به مقابله با قید و بندهای فئودالی و بقایای آن که تا مدتها بعد از شکوفا شدن سرمایهداری هنوز به دست و پای اروپائیان سنگینی میکرد،نبود.(در مقام مقایسه با روسیه که هیچگاه نتوانست از زیر بار بقایای این عقب ماندگیهای فئودالی کمر راست کند.) قشر مرفه مهاجرین کشورهای اروپای در واقع از قید و بند کلیساها و تاج و تختها و دیگر موانع فئودالی که بر سر راه رشد هر چه آزادتر سرمایههاشان وجود داشت فرار کرده و هدف آنها آزادی از این قیود بود.به این جهت قانون اساسی جدیدی که در سال 1787 به تصویب این قشر ثروتمند رسید(و مردم آمریکا تا سال 1840 از آن اطلاع داشتند)در واقع از نظر آزادی از قید و بندهای فئودالی، مترقیترین قانون اساسی در عصر خود بود. د-پس از تسلط قشر مرفه اروپایی و در درجه اول،«انگلو ساکسون»ها برکولونیهای اولیه،نه تنها اینان توانستند به قیمت نابودی و قلع و قمع دهها میلیون نفر از بومیان آمریکا(برحسب آمار مختلف بین 20 تا 60 میلیون)و کشتار 20 میلیون نفر آمریکا(برحسب آمار مختلف بین 20 تا 60 میلیون)و کشتار 20 میلیون نفر آفریقای و به بردگی کشاندن حدود 20 میلیون نفر دیگر منبعی عظیم از کار ارزان برای خود فراهم آورند،بلکه امواج فراریان از اروپا، محکومین و اجیر شدگان سفید پوست نیز یکی پس از دیگری به امید رسیدن به سرزمین موعود راهی قاره جدید شده و باز هم منبع بزرگتری از کار ارزان و استعدادهای جدید برای سرمایهداری نوپای آمریکا به وجود آورند. هـ-از آنجا که سرزمین آمریکا بسیار وسیع و منابع آن بسیار عظیم بود، برای هر موج از تازهواردان،همیشه«موقعیت»برای زندگی بهتر و یا حداقل امید به زندگی بهتر وجود داشت و این«رویای آمریکایی»جزیی از فرهنگ این کشور شد.این واقعیت تاریخی-فرهنگی یکی از پایههای اصلی ثبات سیاسی در این کشور بوده است.به همین دلیل نیز هیاتهای حاکمه آمریکا از همان ابتدا به راحتی توانستهاند هر نوع اعتراض جمعی و مقاومت از طرف سپاهان و زحمتکشان سفید پوست را به سرعت خاتمه دهند و اهرمهای قدرت خود را راحت تر از هر طبقه سرمایهدار دیگری در دنیا علیه کارگران و محرومان به کار گیرند. 1L تسلطی که سرمایهداران آمریکا بر تمام شئون اجتماعی این کشور داشتهاند شاید از نظر وسعت و عمق،نه در دوران قدیم و نه در دوران جدید نظیر داشته است.به عبارت دیگر میتوان گفت که جنگ آرام(و گاه ناآرام)بین قشر ثروتمند و بالا و اقشار وسیع محروم و پایین جامعه چنان غیر عادلانه و یک جانبه بوده است که طبقه حاکمه آمریکا را تقریبا هیچگاه مجبور به عقبنشینیهای مهم و استراتژیک در مقابل کارگران و زحمتکشان نکرده است(همچنان که در اروپا کرد). و-ایالات متحده از همان ابتدا،بخش جدایی ناپذیری از دنیای«انگلو ساکسون»بوده و این عامل در یک قرن اخیر،اهمیت فوقالعادهای به این کشور بخشیده است.اگر فقط عامل فرهنگی را در نظر بگیریم آنگاه متوجه این نقطه قدرت آمریکا میشویم.زبان انگلیسی که طی قرنها تسلط استعماری انگلیس برسراسر جهان گسترده شده بود،بعد از جنگ اول جهانی و ظهور آمریکا به عنوان قدرت برتر حهان تبدیل به عامل اقتصادی فوقالعاده قدرتمندی برای آمریکا شد. دنیای«انگلوساکسون»شامل آمریکا،کانادا،استرالیا،زلاندنو و آفریقای جنوبی و هندوستان نه تنها بازار اقتصادی،که بازار عظیم فرهنگی نیز هست و از طریق این زبان و تسلط دستگاههای ارتباط جمعی،اثراتی عمیق بر تمام جهان به سود آمریکا میگذارد.مجموعه دنیای«انگلوساکسون»نه تنها بربیش از 75 درصد از منابع انرژی جهان بلکه بر تقریبا تمام منابع الماس و بیشتر طلای جهان و نیز بر بخش بزرگی از مواد معدنی کمیاب و استراتژیک جهان تسلط دارد.سرمایههای«انگلوساکسون»(و صیهونیستی)در این امپراتوری چنان درهم پیچیده و با هم ادغام شده است که عملا از نظر بلوک بندی قدرتهای جهانی،دریک صف در مقابل هر قدرت دیگری که ادعیه برتری داشته باشد قرار میگیرد.به طوری که در دو جنگ اول و دوم جهانی و جنگهای کوچکتر دهههای اخیر،اینان در یک بلوک(مجموعه)واحد قرار گرفتند. 2Lز-حال اگر به عوامل مساعد و استثنایی یاد شده در رشد صنعتی آمریکا قبل از جنگ جهانی اول یک عامل تعیینکننده دیگر را(که بعد از آن جنگ موجب جابجایی عمیق قدرتهای جهانی شد)اضافه کنیم،آنگاه به دلائل تاریخی موقعیت کاملا برتر آمریکا نسبت به دیگر کشورهای صنعتی جهان پس از جنگ دوم جهانی پی میبریم. این عامل عبارت از وقوع جنگهای اول و دوم است که کشورها و نیروهای سرمایهداری اروپایی را تقریبا خرد متلاشی کرد.در حالی که آمریکا نه تنها توانست خود از این دو جنگ در امان بماند بلکه با شرکت در آنها هم از بحرانهای دورهای خود جلوگیری کرد و هم بر قدرت علمی و صنعتی خود به طور غول آسایی افزود.انگلیس که قبل از جنگ جهانی اول کشوری بستانکار بود،بعد از این جنگ به کشوری بدهکار(به آمریکا)تبدیل شد.آلمان و فرانسه در هر دو جنگ ویران شدند و میبایست از نو ساخته میشدند.شوروی نه تنها قبل از آن کشوری عقبمانده و نیمه فئودالی بود،بلکه جنگ اول،جنگ داخلی متعاقب آن و بعد هم جنگ دوم چنان ضربات دهشتناکی بر توان اقتصادی آن وارد کرد که هیچگاه نتوانست کمر در زیر بار آنها راست کند. در مجموع،بررسی تاریخی جنگ جهانی اول نشان دهنده آن است که سرمایهداری اروپا در آستانه،ادامه و بلافاصله پس از آن،به درجهای از زوال رسیده بوده که امکان سقوط کامل آن و پیروزی انقلابهای سوسیالیستی در برخی کشورهای اروپایی زیاد بود.اینکه چرا این انقلابهای سوسیالیستی در برخی کشورهای اروپایی زیاد بود.اینکه چرا این انقلابها با شکست روبرو شد خود نیازمند بحثی طولانی است اما میتوان گفت علاوه برتباهی در جنبش سوسیالیستی آنروز وجود عامل سرمایهداری به غایت قدرتمند آمریکا به عنوان ستونی محکم برای حفظ کل نظام سرمایهداری جهانی از چنان اهمیت تاریخی برخوردار بود که هنوز توجه لازم به آن مبذول نشده است.باید پرسید که آیا اگر آمریکا در جنگ جهانی اول وارد نمیشد،امکان پیروزی انقلابهای سوسیالیستی در فرانسه،مجارستان،رمانی و اتریش چه اندازه بود؟در حین جنگ جهانی دوم و بعد از آن نیز آمریکا به عنوان عاملی تعیین کننده یا دخالت نظامی و اشغال کشورهای فرانسه،ایتالیا و بعد یونان و کشورهای جنوب شرقی و شرق آسیا،در مقابل انقلاب سوسیالیستی ایستاد. به این ترتیب آمریکا از کوران جنگ جهانی دوم به عنوان قدرت بلامنازع اقتصادی-نظامی و سیاسی جهان سربرآورد.برای بیان قدرت نسبی آمریکا در رابطه بادیگر قدرتهای اقتصادی آن زمان،میتوان بعضی مشخصههای اساسی اقتصاد آمریکا در سال 1950 را از کتاب اخیر«لستر تارو»1نقل کرد: 1-بازار آمریکا 9 برابر بزرگتر از بریتانیا(یعنی دومین قدرت بزرگ آنروز)بود.قدرت خرید بسیار بالا و وسعت خاک و جمعیت،تولید انبوه (Mass Production) را عملا تبدیل به پدیدهای منحصرا آمریکایی کرد.یکی از خصوصیات برتر آمریکا نسبت به دیگر کشورهای امپریالیستی،عظمت بازار داخلی آن بوده و هست که این کشور را بر خلاف ژاپن و آلمان،از وابستگی شدید به صادرات میرهاند. 2-جنگ جهانی دوم که به بنیانهای تکنولوژیک و علمی کشورهای اروپایی به شدت لطمه زده بود،درست برعکس،تبدیل به نعمتی بزرگ برای آمریکا شد.اگر در نظر بگیریم که فقط دو پدیده علمی این جنگ،یکی«آلبرت انیشتن»و دیگری«انریکو فرمی» (Enrico Fermi) به آمریکا تعلق گرفتهاند، میتوان تصور کرد که فرار صدها دانشمند درجه اول و هزاران دانشمند درجات پایینتر به علاوه اکتشافات و اختراعاتی که در اثر بالا رفتن بودجه عظیم نظامی آمریکا صورت گرفته چه کمکی به اقتصاد این کشور کرده است. 3-نظام آموزشی آمریکا،آموزش اجباری تا دبیرستان را به وجود آورد و دانشگاههای آن برای دورههای فوقلیسانس و دکترا از بهترین مراکز آموزش و تحقیقی جهان شدند.به این ترتیب،نیروی کار آمریکا از نظر آموزش در سال 1950 در جهان،مانند نداشت. 4-سطح زندگی مردم آمریکا به دلائل تاریخی پیش گفته قابل مقایسه با هیچ نقطه دیگری از جهان نبود.در سال 1950 تولید ناخالص سرانه آمریکا 3 برابر انگلیس،4 برابر آلمان و 15 برابر ژاپن بود. 5-مدیریت صنعتی آمریکا بهترین قشر مدیریت در سطح جهانی را تشکیل میداد.آمریکا با داشتن چنین شرایطی بعد از جنگ دوم جهانی نه تنها رهبر بلامنازع جهان سرمایهداری شد،بلکه از جهت صنعتی حتی احتیاج به رقابت با هیچ کشور سرمایهداری دیگری را نداشت.اما اشکال اساسی که نه تنها آمریکا،بلکه کل جهان سرمایهداری،خود را در این زمان با آن روبرو میدید، بیداری تودههای مردم در کشورهای زیر ستم«جهان سوم»بود. وجود شوروی به عنوان کشور حامی برخی از جنبشهای آزاد ببخش ملی و سوسیالیستی،پیروزی انقلاب چین و اوج گیروی جنبش در هند و چین و بسیاری دیگر از کشورهای آسیایی و آفریقای،آمریکا را به عنوان رهبر جهان سرمایه داری به وحشت انداخت و به دنبال آن،بین سالهای 1946 تا 1950 طرحهای سیاسی،نظامی،اقتصادی یک مبارزهء بزرگ ضد کمونیستی(که هدف اصلی آن سرکوب جنبش در کشورهای جهان سوم بود)برای حفظ امپراتوری آمریکا و کل نظام سرمایهداری ریخته شد.اکنون حدود 45 سال از آن زمان میگذرد و آمریکا به ظاهر در این مبارزه بزرگ یعنی در جنگ سرد پیروز شده است.هم اینک که در اواسط سال 1992 میلادی هستیم شاهد آنیم که نه اقتصاد آمریکا میتواند پاسخگوی ثبات سیاسی این کشور باشد و نه اقتصاد دیگر کشورهای سرمایهداری امید به چنین ثباتی را میتوانند نوید دهند.چرا؟ چون آنچه که تعیینکننده آینده نظام سرمایهداری است عبارات از ادامه چنان نرخ رشد اقتصادی است که بتواند پاسخگوی سه عامل بنیانی برای ثبات و بقاء کل این نظام باشد: الف:تضمین نرخ سود قبول برای سرمایهدار تا در او به اندازه کافی انگیزه برای ادامه سرمایهگذاری به وجود آورد. ب:تضمین شغل برای افراد کارآی موجود جامعه،به علاوه آنان که به تدریج وارد بازار کار میشوند تا تعداد و درصد بیکاران به حد قابل انفجاری نرسد. ج-تامین سطح زندگی مناسب و رفاه اجتماعی برای درصد قابل قبولی از جامعه به عنوان حامیان نظام سیاسی موجود و تامین پشتوانه سیاسی در مقابل آن بخش از جامعه که از این نظام بیبهره و ناراضیاند.به دیگر سخن،اگر بخواهیم برپایه این عوامل اقتصادی-سیاسی،استحکام نظام موجود را بسنجیم،عامل تعیینکننده و محوری عبارت خواهد بود از نرخ رشد اقتصادی،چه در هر کشور سرمایهداری و چه در کل نظام جهانی سرمایهداری. «نرخ رشد جهان سرمایهداری از 5/4 درصد در سالهای 1960 به 8/3 درصد در سالهای 1970 و 9/2 درصد در سالهای 1980 رسید.شکستهای «جهان سوم»در این مدت بسیار پرشمارتر از ناکامیهای«جهان اول»بوده است. (Thurow,p.17) نرخ رشد اقتصادی در سالهای 90 سیر قهقرائی شدیدتری داشته است. ارقام بالا نشان دهنده آنند که بعد از دو دهه شکوفائی سالهای 50 و 60،یعنی دو دهه بعد از جنگ که تخریب و نابودی جهانی را باعث شد و بعد هم با وقوع جنگهای کره و ویتنام تشدید شد،هم اینک دینامیسم«نیروی محرکه»درونی نظام سرمایهداری با پیروی از قانون اصلی و همیشگی آن،بطور بی امانی بسوی رکود،افت و بحران پیش میرود قادر به تامین و تضمین آیندهای صلح آمیز برای بشریت نیست. برای بررسی دقیقتر این واقعیت پراهمیت تاریخ معاصر،میتوان به وضع صنایع اصلی آمریکا و جابجائی عمیقی که در قدرت نسبی سه قطب اصلی اقتصادی جهان سرمایهداری در 20 سال اخیر توجه کرد. دانشگاه M.I.T (Massachussette Institute Technology) یکی از معتبرترین دانشگاههای آمریکا،چند سال پیش با حمایت دولت امریکا دست به یک مطالعه همه جانبه درباره موقعیت صنایع آمریکا در صحنه رقابت کنونی جهانی زد.در این بررسی همه جانبه که زیر نظر«رابرت سالو» (Robert Solow) برنده جائزه نوبل اقتصاد صورت گرفت،پروفسور«تارو»اقتصاد دان و زئیس دانشکده 2Lآمریکا زندگی نوین خود را با آغاز عصر سرمایهداری شروع کرد و در چنین شرایطی،همانند کشورهای اروپایی،ناگزیر به مقابله با قید و بندهای فئودالی و بقایای آن نبود. ایالات متحده از همان ابتدا،بخش جدایی ناپذیری از دنیای«انگلو ساکسون»بوده و این عامل در یک قرن اخیر،اهمیت فوقالعادهای برای این کشور داشته است. سرمایههای«انگلوساکسون»(و صهیونیستی)در آمریکا چنان درهم پیچیده و با یکدیگر ادغام شده است که عملا از نظر بلوک بندی قدرتهای جهانی در یک صف و در برابر هر قدرت دیگری که داعیه برتری داشته باشد قرار میگیرد. مدیریت دانشگاه نیز شرکت داشت.نتیجه این بررسیها در یک سری کتاب منتشر شده است2. در مقاله حاضر،به چکیدهای از این بررسیها به ویژه کتاب اخیر پروفسور «تارو»که حاوی آخرین اطلاعات در این زمینه است اشاره میشود.گفتنی است که در طول چند سال اخیر،حداقل 35 کتاب عمده(علاوه بر هزاران مقاله) درباره ژاپن و ایجاد ترس و رعب از یکسو و کینه و نفرت عمیق از سوی دیگر نسبت به آن کشور در آمریکا منتشر شده که بیشتر آنها در مدتی کوتاه جزو پرفروشترین کتابها قرار داد.چرا که او در بوجود آوردن این حس ترس و کینه زمره این کتابها قرار داد.چرا که او در بوجود آوردن این حس ترس و کینه کاملا موفق بوده است.منتهی این کتاب از جهت داشتن بسیاری اطلاعات و واقعیات،از اهمیت فراوانی برخوردار است.در کتاب«برخورد رویاروی»بررسی وضعیت صنایع آمریکا با این مقدمه آغاز میشود: «هر سال،مجمع اقتصاد جهانی (World Economic Forum) که محل آن در سوئیس است،گزارشی درباره وضع رقابتی در جهان انتشار میدهد که در آخرین گزارش،وضع 23 کشور از نظر رقابت در سطح جهانی مورد بررسی قرار گرفته است.برپایه این گزارش: از نظر کیفیت کالاها:آمریکا در میان 23 کشور مورد بررسی،مقام دوازدهم،ژاپن مقام اول و آلمان مقام سوم را داشته است. از نظر کیفیت و کمیت آموزش کارگران و کارکنان در محل کار:آمریکا در ردیف یازدهم،ژاپن در مقام اول و آلمان در مقام دوم قرار گرفته است. از نظر دید دراز مدت برای آینده موسسات تولیدی:آمریکا بیست و دوم، ژاپن اول و آلمان سوم بوده است. پس از این مقدمه،یک یک صنایع کلیدی آمریکا مورد بررسی قرار میگیرد: صنایع اتومبیل سازیاگر انقلابهای صنعتی انگلیس حول محور صنعت نساجی،آلمان حول محور صنایع شیمیایی و ژاپن حول صنعت کشتیسازی شکل گرفته،میتوان گفت که انقلاب صنعتی آمریکا حول محور صنعت اتومبیلسازی بوده است. «صنایع اتومبیلسازی بزرگترین صنعت امریکا و مشتری اصلی بسیاری از صنایع دیگر است: 21 درصد انواع آلیاژهای فولادی،16 درصد آلومینیوم و 53 درصد لاستیک...بدون صنعت اتومبیل سازی،ادامه حیات صنایع ابزار ماشینی (Machine Tools) و الکترونیک مصرفی (Consumer Electronic) امکان پذیر نیست»(صفحه 193 کتاب (Head to Head . در پی تاکید بر اهمیت این صنعت در کل اقتصاد آمریکا،پروفسور«تارو» ادامه میدهد:«تولید انبوه اتومبیل در آمریکا شروع شد.اما در حالیکه در سال 1955 فقط یک در صد بازار اتومبیل آمریکا به 30 درصد رسید. گرچه در سال 1992 سهم ژاپن در بازار اتومبیل آمریکا روبکاهش گذاشته است اما دلائل آن در مقاله مفصل و جالبی که در«نیویورک تایمز»به چاپ رسیده مفصلا شرح داده شده است:«ژاپن زیر فشار شدید سیاسی دولت آمریکا مجبور شده است«بطوریکه داوطلبانه»سهم خود را در بازار اتومبیل آمریکا و قیمت اتومبیلهای خود را در سال 1992 بطور متوسط 1760 دلار افزایش دهد.»(نیویورک تایمز-11 اوت 1992).ژاپن با وارد کردن اتومبیلهائی چون Acura (شرکت هندا) Lexus (شرکت تویوتا)و Infiniti (شرکت نیسان)براحتی قادر به از میان بردن بازار اتومبیلهای سطحپائین آمریکائی نیز بهیچوجه نه از جهت مقدار سوخت،نه زیبائی و نه قابلیت اطمینان و بی دردسری قابل با اتومبیلهای ژاپن نیست. «در ارزیابی سالانه J.D.Powers از 10 نوع اتومبیل موجود در آمریکا در ابتدای سال 1980 که بالاترین رضایت مشتری را فراهم کردهاند،فقط 2 نوع آنها توسط 3 کارخانه اصلی اتومبیلسازی آمریکا ساخته شده بود.در ابتدای سال 1990 از این 10 نوع اتومبیل،فقط یکی ساخت آمریکا بود...صنایع اتومبیلسازی آمریکا اساسا با چنین رقابتی از طرف اروپا و بخصوصی ژاپن روبرو شده و آینده آن در ابهامی خوف آور،از نظر گردانندگان هیأت حاکمه فرو رفته است. 2L صنایع اطلاعاتیمیکرو الکترونیک بعنوان یک صنعت صرفا آمریکائی شکل گرفت. کامپیوترهای کوچک و بزرگ،ترانزیستور و نیمه هادیها (Semiconductors) همه جزو اختراعات انجام شده در آمریکا بود.شرکتهائی چون I.B.M و Digital و Intel و Apple و Xeroc اسامی شناخته شده در سطح جهانی و ستارههای درخشان صنایع آمریکا بودهاند.اما در این زمینه،سهم امریکا در بازار جهانی بسرعت در حل کاهش است.در حال حضر رهبری فروش Semiconductors در دست شرکت ژاپنی NEC ،توشیبا و هیتاچی است آنگونه که کمیته مسئول بررسی نیمه هادیها در آمریکا،عنوان گزارش اخیر خود به کنگره و رئیس جمهور در این زمینه را«صنعت استراتژیک در خطر A Strategic Indusiry at Risk گذاشته است.(ص 177 تا 180 کتاب)یقینا دلیل اساسی کاهش قدرت رقابتی آمریکا،نداشتن یک برنامه و استراتژی ملی برای رقابت جهانی بوده است.دولت آمریکا سه سال پیش دست به تشکیل یک موسسه تحقیقاتی«تعاونی»بنام Sematech زد.منتهی بعدها آشکار شد که نیمی از بودجه این مؤسسه،توسط«پنتاگون»تامین میشود و آن نوع Semiconductors که به درد فعالیتهای نظامی میخورد.کاملا مناسب برای وسائل اطلاعاتی مصرفی و غیر نظامی نبوده است.برخلاف نیمه هادیها هنوز 65 درصد از بازار کامپیوتر جهان در دست آمریکا است.اما در عرض 4 سال- بین 1986 تا 1990-سهم این کشور در این رشته نیز 17 درصد کاهش یافته است. صنایع هواپیمائی غیر نظامیاین صنعت در آمریکا با همکاری کامل دولت رشد کرد.سرمایهگذاریهای عظیم دولت در پژوهش هواپیماهای جنگی کمک فوقالعادهای برای پیشرفت و توسعه صنعت هواپیمائی بود.(هواپیمائی بوئینگ 707 نوع تغییر شکل یافتهای از یک هواپیمای حمل و نقل نظامی است).(صفحه 181 کتاب) از آنجا که سرمایهگذاری در صنعت هواپیمائی احتیاج به مقادیر انبوهی سرمایه دارد هیچ شرکت خصوصی دیگری(علاوه بر 3 شرکت اصلی آمریکائی یعنی«بوئینگ»،«لاکهید»و«ماک دانل داگلاس»حاضر به ورود در این صحنه از صنعت نمیشد.اما اروپائیان(بخصوص آلمان که طبق قراردادهای بعد از جنگ،از ساختن هواپیما برای سالهای محروم شده بود) هواپیمای«کنکورد»بود که از نظر تکنولوژیک یک موفقیت بزرگ به شمار میرفت.اما از نظر اقتصادی با شکست روبرو شد. کوشش دوم اروپائیان دراین زمینه که با همکاری انگلیس،آلمان،فرانسه و اسپانیا از چند سال پیش آغاز شد،عبارت از برنامه تولید هواپیماهای Airbus است که تاکنون 26 میلیارد دلار در آن سرمایهگذاری شده و قرار است تا سال 1995 میزان تولید به دوبرابر حجم کنونی برسد.هواپیماهای Airbus در حال حضر خطری جدی در صحنه رقابت جهانی برای هواپیماهای تجاری آمریکا شده است و بی جهت نیست که در مذاکرات اخیر GATT آمریکا فشار شدیدی بر کشورهای اروپائی به منظور دست کشیدن آنها از حمایت از شرکت وارد آورده است.در این ضمن،ژاپن نیز بیکار ننشسته و در صدد پیشبرد صنایع هواپیمائی خود و ورود در این بازار است.هر سه این قطبهای اقتصادی بخوبی آگاهند که این رشته از صنایع نه تنها اهمیت فوقالعاده اقتصادی دارد،بلکه اهمیت نظامی آن برای روز مبادا کم اهمیت نیست.جنگ تمام عیاری که بین آمریکا و ژاپن بر سر تولید هواپیماهای جنگی FSX در دو سال پیش در گرفت بهترین نشانه وجود رقابت شدید بین آمریکا و ژاپن در این زمینه است. صنعت وسائل الکترونیک مصرفیاین رشته نیز از جمله صنایعی است که به عنوان یک صنعت امریکائی شکل گرفت،اما در عرض چند سال،امریکا مجبور به عقبنشینی کامل از بازار آن شد.رادیو و وسائل سمعی (Audio) اولین زمینهای بود که امریکا از آن دست 1Lکشید.در سال 1955،96 درصد از این وسائل در آمریکا تولید میشد.در سال 1965 سهم امریکا در بازار جهانی این کالاها به 30 درصد و در سال 1975 به صفر رسید،از آن پس امریکا بازار تلویزون را نیز از دست داد.سهم امریکا از بازار تلویزیون(که تنها شرکت Zenith در آن فعالیت داشت)در سالهای 1980 به 15 درصد رسید.این شرکت بالاخره در سال 1991 مجبور به مشارکت با یک شرکت کرهای (Gold Star شد.در بازار ویدئو نیز آمریکا نتوانست رقابتی جدی با ژاپن برقرار کند تنها شرکت آمریکایی سازنده ویدئو Ampex که حق ثبت اولیه اختراع ویدئو را داشت به علت ناتوانی و پیشبرد تکنولوژی و طرحهای توسعه،باشکست روبرو شد.اختراعات جدید دراین زمینه مانند Digital audio Tape, HDTV(High Definition Television از آن رشتههایی است که رقابت در آن فوقالعاده دشوار است و ژاپنیهای و اروپائیان تاکنون موفقتر از آمریکا بودهاند.صنایع الکترونیکی صنعتی و نظامی که هنوز در اساس،صنعتی است امریکائی و سودآور،زمینه بعدی رقابت در سطح جهانی خواهد بود. صنایع فولادامریکا بعد از جنگ جهانی دوم بزرگترین تولیدکننده فولاد جهان بود.با ورود مواد جایگزین فولاد در ساختن پلها و ساختمانها،تولید فولاد روبکاهش رفت.از سوئی انواع مستحکمتر و سبکتر فولاد وارد بازار شد.به این ترتیب مصرف فولاد به ازاء هز واحد رشد ناخالص ملی در عرض 30 سال-بین 1950 تا 1980-به نصف رسید.هزینه سنگین پژوهش و توسعه و تغییر و جایگرینی کارخانهها موجب آن شد که امریکا بخش عظیمی از بازار فولاد را چه در امریکا و چه در خارج از دست بدهد. تکنولوژیهای جدید در صنعت فولاد مانند کورههای اکسیژنی قالبریزی پیوسته Continues Casting و کامپیوتری کردن تولید،زمینههائی بود که امریکا در آن،از ژاپن و اروپا عقب ماند.گرچه امریکا در سالهای اخیر کوشش کرده است پس از اخراج صدها هزار کارگر صنایع فولاد،دوباره این صنعت را سودآور کرده و از جهت تکنولوژی و رقابتی سرو سامانی دهد،اما فرآوردههای فولادی آن،نه از جهت کیفیت و نه از نظر میزان تولید به پای ژاپن،آلمان و کره نمیرسد. 2L صنایع شیمیائیبیش از جنگجهانی دوم صنایع شیمیائی،محور قدرت اقتصادی آلمان را تشکیل میداد و بعد از جنگ،امریکائیان در ردیف بزرگترین سرمایهگذاران در صنایع شیمیائی اروپا و از جمله آلمان قرار داشتند.اما در عرض 20 سال گذشته،حرکت سرمایه سیر معکوس بخود گرفت.به این معنی که شرکتهای را بمبلغ 6 میلیارد دلار خریدند.سه شرکت بزرگ شیمیائی آلمان یعنی Hoechst,BASF,Bayer هر یک حداقل 50 درصد بزرگتر از عمدهترین تولید کننده مواد شیمیائی در امریکا یعنی شرکت Du Pont هستند.پیشقراول بودن آلمان در زمینه علوم شیمیائی پیشینهای طولانی دارد.در عصر کنونی نیز این کشور با سرمایهگذاریهای عظیم در زمینه پژوهش و توسعه این صنعت،در صف مقدم این رشته قرار دارد.گرچه امریکا سالها است که پیشگام تولید داروها(بخصوص پس از کشف و پیشرفت سریع مهندسی ژنتیک)بوده و هست،اما بعلت پیچیدگی قوانین ترخیص این داروها از مرحله آزمایشی به مرحله مصرف از طرف دولت (FDA) در این زمینه نیز با اشکالات زیادی روبرو است که بتدریج در صدد رفع آنها است. صنایع نساجی و پوشاکتاریخ صنایع نساجی امریکا را باید با تاریخ کاهش دستمزدها در صنایع این کشور قرین دانست.از آنجا که صاحبان این صنایع از طریق پائین آوردن دستمزدها در آمریکا نتوانستند در بازارهای جهانی رقابت کنند،مجبور به انتقال صنایع به کشورهای چون جمهوری«دومینیک»،«تایوان»،«سنگاپور»، «مالزی»،«هائیتی»،«سریلانکا»و«بنگلادش»،یعنی آن بخش از بازار کار شدند که دارای پایینترین سطح دستمزد بود.تحقیق در این زمینه در سالهای اخیر نشان دهنده آن است که صاحبان این صنایع نه تنها در جمهوریهای «دومینیک»و«هائیتی»بلکه در آسمان خراشهای«مانهاتان»در شهر نیویورک نیز با کارگران به شیوه قرون وسطی برخورد کنند.آنان هزاران کارگر را در شرایط بردهداری بدون رعایت کوچکترین اصول امنیت جانی و شغلی مورد استثمار قرار میدهند و درجه استثمار و نحوه رفتار با آنها،به خوبی یادآور 1Lجنگهای جهانی اول و دوم،کشورها و نیروهای سرمایهداری اروپایی را تقریبا خرد و متلاشی کرد.در حالی که آمریکا نه تنها از این دو جنگ در امان ماند،بلکه با شرکت در آنها،هم از بحرانهای دورهای خود جلوگیری کرد و هم بر قدرت علمی و صنعتیاش افزود. یکی از خصوصیات برتر امریکا نسبت به دیگر کشورهای امپریالیستی،عظمت بازار داخلی آن بوده و هست که این کشور را برخلاف ژاپن و آلمان،از وابستگی شدید به صادرات میرهاند. اگر انقلابهای صنعتی انگلیس برپایه صنعت نساجی،آلمان حول محور صنایع شیمیائی و ژاپن حول صنعت کشتیسازی شکل گرفته که انقلاب صنعتی کشتیسازی شکل گرفته،میتوان گفت که انقلاب صنعتی آمریکا حول محور صنعت اتومبیلسازی بوده است. داستانهای«چارلز دیکنس»است.ژاپنیها و آلمانیها،برعکس امریکا بجای رقابت در سطح جهانی از طریق پایین آوردن سطح دستمزد دست به سرمایهگذاریهای عظیمی در تکنولوژیهای نوین صنعت نساجی و تولید پوشاک زدهاند.بطوریکه بازده تولید این صنایع در آلمان بین سالهای 1970 تا 1986 دو برابر شده است.صنایع نساجی و تولید پوشاک در کشورهای اروپائی از جمله ایتالیا که داری سندیکای قدرتمندی نیز هست،هم از کارآئی بیشتر و هم نرخ سود بالاتر برخوردارند و توانستهاند بخش عظیمی از بازارپارچه و پوشاک در امریکا را به چنگ بیاورند. تحقیقات«لسترتارو»در زمینه صنایع آمریکا در صحنه رقابت بینالمللی در کتاب قبلی وی بنام Zero Sumsociety و نیز در کتاب اخیرش«برخورد رویاروی»او را به نتیجهگیری زیر میرساند:«در نیمه دوم قرن بیستم مجموعه بازارهای جهانی و قدرت خرید مردم چنان بود که رقابت بین نیروهای امپریالیستی به شکل پرکردن جای خالی و دست نخورده در این بازارها صورت میگرفت (Niche Competition) با شروع قرن بیستم و یکم،از این جاهای خالی و دست نخورده دیگر چیزی باقی نمانده است(در اثر پایین رفتن قدرت خرید مردم و انقباض بازارها)و رقابت،شکل رویاروی (Head To Head Competition) به خود خواهد گرفت» (Thurow,1992,p,30) اما باید سخن او را به این شکل تکمیل کرد که این بازارها اکنون مدتها است که به حال اشباع رسیده و رقابت«رودررو»بین کشورهای تولیدکننده اصلی سرمایهداری سالها است که شروع شده و شکل یک جنگ اقتصادی همه جانبه را بخود گرفته است. بهترین شاهد این مسأله شکست کامل مذاکرات تعرفه و تجارت آزاد بینالمللی (GATT) در اوایل ژوئیه 1992 در مونیخ و بالا بردن نرخ بهره بانکی توسط دولت آلمان بلافاصله بعد از این جلسات و علیرغم اعتراض و مخالفت شدید دولت امریکا بود. نتیجه آنکه قیمت دلار در بازار آزاد بشدت سقوط کرد و بانکهای بینالمللی(بخصوص ژاپن و آلمان)برای چندین بار مجبور به اقدام برای نجات آن شدند. «لسترتارو»در کتاب خود به طور مفصل دلائل چندی برای عقب ماندگیهای آمریکا در صحنه رقابت صنعتی جهان میآورد که گرچه از نظر شناخت علائم بیماری ارزش چندانی ندارد،اما از آنجا که حاوی درسهایی چند درباره گردش چرخ سرمایهداری آمریکا است و میتواند آموزنده باشد به ذکر مختصری از آنها میپردازیم: او میگوید:«از نظر فلسفه مدیریت انگلوساکسون،اگر به کارگر تامین شغلی داده شود،انگیزه کار در او از بین میرود...بخشهای مختلف شرکتها 2L(در آمریکا)به همراه کارکنان آن،مثل رعایا(سرفها)که در قرون وسطی توسط سلاطین اروپایی خرید و فروش میشدند،درمعرض فروش قرار میگیرند» Ibid,p.30 «سرمایهداری نوع انگلوساکسون ارزشهای فردی، ارزشمند بودن«تاجر زیرک»،مسئولیت فردی برای کسب مهارت،بیارزشی کارگر و آسانی اخراج او و سود حداکثر را در سرلوحه کار خود دارد.» در مقام مقایسه:«سرمایهداری نوع آلمانی و ژاپنی،ارزشهای جمعی، گروههای تجاری و سرمایهداری مسئولیت اجتماعی برای بالا بردن مهارتها، کار تیمی،وفاداری به موسسه محل کار و سیاستهای صنعتی برای ازدیاد و پیشبرد رشد دراز مدت،بازده تولید را در سرلوحه کار خود قرار میدهد» (صفحه 32 تا37 کتاب). به قول او،استراتژی مدیریت آمریکا،به حداکثر رساندن سود در کوتاه مدت و استراتژی ژاپنیها و آلمانیها،تسخیر دراز مدت بازارها است.به طور کلی در فلسفه سرمایهداری ژاپنی و آلمانی(برخلاف نوع انگلوساکسون)دولت مسئولیت نظارت کلی بر صنایع را دارد و به طور استراتژیک برای صدور کالا و سرمایه از یک برنامه و طرح کلی در همکاری با صنایع حمایت میکند.راه حلی را که هم«تارو»و هم کمیسیون پژوهش دانشگاه MIT به گردانندگان چرخ صنایع آمریکا ارائه میدهند عبارت است از درس گیری از فلسفه،مدیریت و برنامههای دو کشور ژاپن و آلمان فراموش نکنیم که در حال حاضر هم «لستروتارو»از دانشگاه«ام.آی.تی»و هم«رابرت رایش»از دانشگاه «هاروارد»به عنوان اقتصاددانان برجسته و لیبرال این کشور،مشاورین اقتصادی کاندیداهای حزب دمکرات در انتخابات 1988 و 1992 بوده و نسخههایی از این دست برای علاج بیماری سرمایهداری آمریکا بخاطر این که فقط درخت را دیده و جنگل را نمیبیند دارای ارزش چندانی نیست،اما از آنجا که عناصر رگههایی از حقیقت در آنها نهفته است میتوان نتایج بس ارزشمندی از آنها گرفت.از جمله این که: 1-این فقط روحیه و اخلاقیات پروتستانهای انگلوساکسون نیست که میتواند با هوشترین و موفقترین سرمایهداران را به بشریت اهداء کند(چنان که«ماکس وبر»میخواهد به ما بقبولاند)بلکه ژاپنیها،کرهایها و چینیها میتوانند سرمایهدارانی به مراتب موفقتر و زیرکتر باشند. 2-دخالت دولت در امر اقتصاد و داشتن«سیاست و طرح کلی دراز مدت صنعتی»در دوران کنونی،نه تنها اثر منفی بر صنایع نمیگذارد،بلکه برای پیشرفت تکنولوژی،کارایی مدیریت و موفقیت اقتصادی در سطح ملی و بینالمللی اثراتی بغایت مثبت داشته و این مسأله قطعیت عقاید موجود در تقبیح دخالت دولت و تحسین«بازار آزاد»را مورد تردید قرار میدهد.بدیهی است مراد در اینجا،نه دخالت دولت به شیوه حاکمان شوروی سابق و کشورهای اروپای شرقی،بلکه برتری اقتصاد با برنامه در مقایسه با اقتصاد «بازار آزاد»است. 3-اکنون بیش از هر زمان دیگر،تولید جمعی«سوسیالیزه»شده و در کشورهایی که این پدیده مورد توجه بیشتری قرار گرفته،روند تولید موفقتر و کارآتر بوده است. به این ترتیب اکنون با اطمینانی بیش از پیش میتوان گفت تنها مانع موجود بر سر راه رشد نیروهای مولد(در درجه اول،انسانهای مولد)روابط تولیدی موجود است که انسانهای مولد باید آنرا در هم پیچند تا به آزادی،رفاه،صلح و به بیان دیگر،به قلمرو انسانیت و تاریخ واقعی خود دست یابند. نیویورک-11 اوت 1992 پانویس:(1) Lester Thurow,Head To Head,William Morrow,1992. (2) Mich Dertouyos,Rich Lester,Robert Solow: Made In America Regaining Productive Edge(Cambridge Mass,MIT Press 1989) The Working Papers of MIT Commision on Industrial Productivity (cambridge Mass MIT Press 1989) Lester Thurow:Head to Head(William Marrow And Comp.N.Y.1992). [ ] [ ] [ ]
هری مگداف - فرد مگداف: روزنامه شرق، ترجمه مرتضی محیط، 4 تیر 1385، شماره 792، صفحه 20.
در مرحله سرمايه داري انحصاري كه از قرن بيستم آغاز شد، مبارزه ميان انحصارات بزرگ در جهت دستيابي به سهم بيشتري از بازار در داخل و خارج، عامل ديگري بود كه به انگيزه گسترش كمك كرد. شركت ها براي پيشبرد چنين كاري نياز به تامين مالي از بيرون شركت دارند. بخش بزرگي از سرمايه هاي مازاد توليدشده صرف فعاليت هاي غيرمولد مانند تبليغات و حقوق سرسام آور مديران سطح بالاي شركت مي شود. به طور مثال درآمد دو هفته مدير شركت وال مارت مساوي با درآمد تمام عمر يك كارگر معمولي اين شركت است. (پال كروگمان- نيويورك تايمز- ۱۳مه ۲۰۰۵) بنابراين گرچه شركت ها قادر به توليد سرمايه از درون هستند اما براي گسترش توليد و بلعيدن شركت هاي ديگر اغلب نياز به دسترسي به سرمايه از بيرون دارند. براي جلب نظر بانك ها و سرمايه گذاران بورس سهام اين شركت ها بايد نشان دهند كه توان گسترش دارند. [ ] [ ] [ ]
هری مگداف - فرد مگداف: روزنامه شرق، ترجمه مرتضی محیط، ۳ تیر 1385، شماره 79۱، صفحه 20.
آنچه مي خوانيد بخش آغازين مقاله طولاني هري مگداف و فرد مگداف است كه در شماره جولاي ۲۰۰۵ نشريه مانتلي ريويو به چاپ رسيد.بخشهاي ديگري از همين مقاله را در شماره هاي آينده خواهيد خواند.هري مگداف از نويسندگان اصلي اين نشريه چند ماه پيش درگذشت. دوست و همكار او نيز پل سوئيزي اقتصاددان ماركسيست مشهور دو سال پيش درگذشته بود. [ ] [ ] [ ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||