تبليغاتX
علوم سیاسی

علوم سیاسی
 
لینک دوستان

مرتضی محیط: اطلاعات سیاسی - اقتصادی، مهر و آبان ۱۳۷۱، شماره ۶۱ و ۶۲، صفحه ۹۲ تا ۹۷.

آگاهی از گذشته و وضع کنونی صنایع آمریکا از آن جهت اهمیتی اساسی‏ دارد که با بررسی تغییرات تاریخی این صنایع در عرصه جهانی می‏توان به‏ بسیاری داده‏های اقتصادی-سیاسی برای پیش‏بینی آینده اوضاع جهانی در اوائل قرن بیست و یکم دست یافت.آمریکا همچون آلمان و ژاپن،انقلاب‏ صنعتی خود را پس از سه کشور پیشرفته اروپایی یعنی انگلیس،فرانسه و هلند آغاز کرد.از اینرو رشد سرمایه‏داری آمریکا شباهتهایی چندی با رشد سرمایه‏داری در ژاپن و آلمان داشته است:

1-آمریکا همچون ژاپن و آلمان برای انجام انقلاب صنعتی خود نه تنها با رقابت انگلیس،که با مقاومت آن کشور روبرو بود.

2-آمریکا همچون ژاپن و آلمان برای رویارویی با این رقابت و مقاومت، مجبور به ایجاد محدودیت و ممنوعیت ورود کالاهای مصرفی از انگلیس و دیگر کشورهای اروپایی پیشرفته از خود و حمایت از صنایع داخلی و بومی‏اش شد.

3-آمریکا همچون ژاپن و آلمان مجبور شد به وارد کردن کالاهای‏ سرمایه‏ای و استفاده وسیع از اختراعات تکنولوژیک و پیشرفتهای علمی آنروز که مرکز ثقل‏اش در اروپا بود بپردازد و در اینراه،از استفاده«غیره قانونی»از این اختراعات،پرهیزی نداشته باشد.(همچنان که اعضاء خانواده«کروپ»در آلمان به طور مخفیانه عملا دست به«دزدی»اسرار صنایع فولاد پیشرفته‏ انگلیس زدند).

4-و بالاخره به دنبال این اقدامات و با تکیه بر سرمایه‏گذاری در صنایع‏ پایه‏ای پژوهش و توسعه (RD)

آمریکا توانست خود تبدیل به یکی از مراکز ثقل علمی و تکنولوژیک جهان شود.

انقلاب صنعتی آمریکا اما،با وجود داشتن این شباهتها با انقلاب صنعتی‏ ژاپن و آلمان نه تنها با آندو که انقلاب‏های صنعتی دیگر تفاوتهای‏ چشمگیری داشته است.آمریکا به عنوان یک قدرت صنعتی نوپا از چنان شرایط استثنایی برخوردار بود که هیچیک از دیگر قدرتهای صنعتی نوین از آن‏ برخوردار نبودند و در نتیجه،امپراطوریی که آمریکا بعد از جنگ جهانی دوم به‏ وجود آورد از نظر برتری بر رقبا«از زمان امپراتوری رم به اینطرف مانند نداشته‏ است».برخی از این شرایط استثنایی را به شرح زیر می‏توان مورد اشاره قرار داد:

الف-آمریکا از نظر جغرافیایی بر خلاف اسپانیا،پرتغال،هلند،انگلیس، فرانسه،اتریش و آلمان که هر یک در 500 سال اخیر با کوشش در به وجود آوردن امپراتوری داشته و یا به واقع امپراتوری بزرگی به وجود آورده‏اند، کشوری کوچک نیست.بلکه کشوری است قاره‏ای که بین دو اقیانوس بزرگ‏ قرار گرفته و بعد از استقلال از انگلیس،هیچ کشور دیگری توان آنرا نداشته‏ است که سودای تسخیر آنرا در سر بپروراند.به عبارت دیگر،آمریکا به عنوان‏ یک کشور مستقل هیچگاه مورد مخطره و تهاجم کشورهای خارج، امپراتوریهای دیگر و نیروهای دشمن قرار نگرفته است.(حمله ژاپن به بندر «پرل هاربر»در سال 1941،همچون نیش پشه‏ای بر بدن فیل بود).

2Lاین عامل،خود برای یک دوره طولانی چنان آسایش و امنیت ملی به آمریکا بخشید که این کشور توانست با خیال راحت به اوضاع داخلی خود سروسامان‏ دهد و بجای صرف بخش عظیمی از منابع مادی برای دفاع از کشور،این منابع‏ را صرف پیشبرد و توسعه زیر ساخت اقتصادی عظیم و بی‏نظیر خود کند.

ب-موقعیت جغرافیایی آمریکا نه تنها این کشور را از نظر امنیتی در وضعی بسیار مساعد قرار می‏دهد،بلکه از نظر منابع مادی نیز از موقعیت کم‏ نظیری بهره‏مند می‏کند.آمریکا گرچه از نظر وسعت خاک،از روسیه،چین، کانادا و برزیل کوچکتر است،اما بیشتر از هر یک از این کشورها،سطح زمین‏ زیر کشت دارد.مثلا در مقایسه با چین که 350 میلیون هکتار زمین قابل‏ کشت دارد.آمریکا صاحب 400 میلیون هکتار زمین حاصلخیز است.از نظر. منابع زیر زمینی نیز آمریکا یکی از غنی‏ترین کشورهای روی زمین است.

ج-آمریکا در واقع زندگی نوین خود را با آغاز عصر سرمایه‏داری‏ شروع کرد و همچون کشورهای اروپایی مجبور به مقابله با قید و بندهای‏ فئودالی و بقایای آن که تا مدتها بعد از شکوفا شدن سرمایه‏داری هنوز به دست و پای اروپائیان سنگینی می‏کرد،نبود.(در مقام مقایسه با روسیه که هیچگاه‏ نتوانست از زیر بار بقایای این عقب ماندگیهای فئودالی کمر راست کند.)

قشر مرفه مهاجرین کشورهای اروپای در واقع از قید و بند کلیساها و تاج و تخت‏ها و دیگر موانع فئودالی که بر سر راه رشد هر چه آزادتر سرمایه‏هاشان وجود داشت‏ فرار کرده و هدف آنها آزادی از این قیود بود.به این جهت قانون اساسی جدیدی‏ که در سال 1787 به تصویب این قشر ثروتمند رسید(و مردم آمریکا تا سال‏ 1840 از آن اطلاع داشتند)در واقع از نظر آزادی از قید و بندهای فئودالی، مترقی‏ترین قانون اساسی در عصر خود بود.

د-پس از تسلط قشر مرفه اروپایی و در درجه اول،«انگلو ساکسون»ها برکولونیهای اولیه،نه تنها اینان توانستند به قیمت نابودی و قلع و قمع دهها میلیون نفر از بومیان آمریکا(برحسب آمار مختلف بین 20 تا 60 میلیون)و کشتار 20 میلیون نفر آمریکا(برحسب آمار مختلف بین 20 تا 60 میلیون)و کشتار 20 میلیون نفر آفریقای و به بردگی کشاندن حدود 20 میلیون نفر دیگر منبعی عظیم از کار ارزان برای خود فراهم آورند،بلکه امواج فراریان از اروپا، محکومین و اجیر شدگان سفید پوست نیز یکی پس از دیگری به امید رسیدن به‏ سرزمین موعود راهی قاره جدید شده و باز هم منبع بزرگتری از کار ارزان و استعدادهای جدید برای سرمایه‏داری نوپای آمریکا به وجود آورند.

هـ-از آنجا که سرزمین آمریکا بسیار وسیع و منابع آن بسیار عظیم بود، برای هر موج از تازه‏واردان،همیشه«موقعیت»برای زندگی بهتر و یا حداقل‏ امید به زندگی بهتر وجود داشت و این«رویای آمریکایی»جزیی از فرهنگ این‏ کشور شد.این واقعیت تاریخی-فرهنگی یکی از پایه‏های اصلی ثبات سیاسی‏ در این کشور بوده است.به همین دلیل نیز هیاتهای حاکمه آمریکا از همان ابتدا به راحتی توانسته‏اند هر نوع اعتراض جمعی و مقاومت از طرف سپاهان و زحمتکشان سفید پوست را به سرعت خاتمه دهند و اهرمهای قدرت خود را راحت تر از هر طبقه سرمایه‏دار دیگری در دنیا علیه کارگران و محرومان به کار گیرند.

1L

تسلطی که سرمایه‏داران آمریکا بر تمام شئون اجتماعی این کشور داشته‏اند شاید از نظر وسعت و عمق،نه در دوران قدیم و نه در دوران جدید نظیر داشته‏ است.به عبارت دیگر می‏توان گفت که جنگ آرام(و گاه ناآرام)بین قشر ثروتمند و بالا و اقشار وسیع محروم و پایین جامعه چنان غیر عادلانه و یک جانبه‏ بوده است که طبقه حاکمه آمریکا را تقریبا هیچگاه مجبور به عقب‏نشینی‏های‏ مهم و استراتژیک در مقابل کارگران و زحمتکشان نکرده است(همچنان که در اروپا کرد).

و-ایالات متحده از همان ابتدا،بخش جدایی ناپذیری از دنیای«انگلو ساکسون»بوده و این عامل در یک قرن اخیر،اهمیت فوق‏العاده‏ای به این کشور بخشیده است.اگر فقط عامل فرهنگی را در نظر بگیریم آنگاه متوجه این نقطه‏ قدرت آمریکا می‏شویم.زبان انگلیسی که طی قرنها تسلط استعماری انگلیس‏ برسراسر جهان گسترده شده بود،بعد از جنگ اول جهانی و ظهور آمریکا به‏ عنوان قدرت برتر حهان تبدیل به عامل اقتصادی فوق‏العاده قدرتمندی برای‏ آمریکا شد.

دنیای«انگلوساکسون»شامل آمریکا،کانادا،استرالیا،زلاندنو و آفریقای‏ جنوبی و هندوستان نه تنها بازار اقتصادی،که بازار عظیم فرهنگی نیز هست و از طریق این زبان و تسلط دستگاه‏های ارتباط جمعی،اثراتی عمیق بر تمام جهان‏ به سود آمریکا می‏گذارد.مجموعه دنیای«انگلوساکسون»نه تنها بربیش از 75 درصد از منابع انرژی جهان بلکه بر تقریبا تمام منابع الماس و بیشتر طلای‏ جهان و نیز بر بخش بزرگی از مواد معدنی کمیاب و استراتژیک جهان تسلط دارد.سرمایه‏های«انگلوساکسون»(و صیهونیستی)در این امپراتوری چنان‏ درهم پیچیده و با هم ادغام شده است که عملا از نظر بلوک بندی قدرتهای‏ جهانی،دریک صف در مقابل هر قدرت دیگری که ادعیه برتری داشته باشد قرار می‏گیرد.به طوری که در دو جنگ اول و دوم جهانی و جنگهای کوچکتر دهه‏های اخیر،اینان در یک بلوک(مجموعه)واحد قرار گرفتند.

2Lز-حال اگر به عوامل مساعد و استثنایی یاد شده در رشد صنعتی‏ آمریکا قبل از جنگ جهانی اول یک عامل تعیین‏کننده دیگر را(که بعد از آن‏ جنگ موجب جابجایی عمیق قدرتهای جهانی شد)اضافه کنیم،آنگاه به دلائل‏ تاریخی موقعیت کاملا برتر آمریکا نسبت به دیگر کشورهای صنعتی جهان پس‏ از جنگ دوم جهانی پی می‏بریم.

این عامل عبارت از وقوع جنگ‏های اول و دوم است که کشورها و نیروهای سرمایه‏داری اروپایی را تقریبا خرد متلاشی کرد.در حالی که آمریکا نه تنها توانست خود از این دو جنگ در امان بماند بلکه با شرکت در آنها هم از بحرانهای دوره‏ای خود جلوگیری کرد و هم بر قدرت علمی و صنعتی خود به‏ طور غول آسایی افزود.انگلیس که قبل از جنگ جهانی اول کشوری بستانکار بود،بعد از این جنگ به کشوری بدهکار(به آمریکا)تبدیل شد.آلمان و فرانسه‏ در هر دو جنگ ویران شدند و می‏بایست از نو ساخته می‏شدند.شوروی نه تنها قبل از آن کشوری عقب‏مانده و نیمه فئودالی بود،بلکه جنگ اول،جنگ‏ داخلی متعاقب آن و بعد هم جنگ دوم چنان ضربات دهشتناکی بر توان‏ اقتصادی آن وارد کرد که هیچگاه نتوانست کمر در زیر بار آنها راست کند.

در مجموع،بررسی تاریخی جنگ جهانی اول نشان دهنده آن است که‏ سرمایه‏داری اروپا در آستانه،ادامه و بلافاصله پس از آن،به درجه‏ای از زوال‏ رسیده بوده که امکان سقوط کامل آن و پیروزی انقلاب‏های سوسیالیستی در برخی کشورهای اروپایی زیاد بود.اینکه چرا این انقلاب‏های سوسیالیستی در برخی کشورهای اروپایی زیاد بود.اینکه چرا این انقلاب‏ها با شکست روبرو شد خود نیازمند بحثی طولانی است اما می‏توان گفت علاوه برتباهی در جنبش‏ سوسیالیستی آنروز وجود عامل سرمایه‏داری به غایت قدرتمند آمریکا به عنوان‏ ستونی محکم برای حفظ کل نظام سرمایه‏داری جهانی از چنان اهمیت تاریخی‏ برخوردار بود که هنوز توجه لازم به آن مبذول نشده است.باید پرسید که آیا اگر آمریکا در جنگ جهانی اول وارد نمی‏شد،امکان پیروزی انقلاب‏های‏ سوسیالیستی در فرانسه،مجارستان،رمانی و اتریش چه اندازه بود؟در حین‏ جنگ جهانی دوم و بعد از آن نیز آمریکا به عنوان عاملی تعیین کننده یا دخالت‏ نظامی و اشغال کشورهای فرانسه،ایتالیا و بعد یونان و کشورهای جنوب‏ شرقی و شرق آسیا،در مقابل انقلاب سوسیالیستی ایستاد.

به این ترتیب آمریکا از کوران جنگ جهانی دوم به عنوان قدرت بلامنازع‏ اقتصادی-نظامی و سیاسی جهان سربرآورد.برای بیان قدرت نسبی آمریکا در رابطه بادیگر قدرتهای اقتصادی آن زمان،می‏توان بعضی مشخصه‏های‏ اساسی اقتصاد آمریکا در سال 1950 را از کتاب اخیر«لستر تارو»1نقل‏ کرد:

1-بازار آمریکا 9 برابر بزرگتر از بریتانیا(یعنی دومین قدرت بزرگ‏ آنروز)بود.قدرت خرید بسیار بالا و وسعت خاک و جمعیت،تولید انبوه (Mass

Production)

را عملا تبدیل به پدیده‏ای منحصرا آمریکایی کرد.یکی از خصوصیات برتر آمریکا نسبت به دیگر کشورهای امپریالیستی،عظمت بازار داخلی آن بوده و هست که این کشور را بر خلاف ژاپن و آلمان،از وابستگی‏ شدید به صادرات می‏رهاند.

2-جنگ جهانی دوم که به بنیانهای تکنولوژیک و علمی کشورهای‏ اروپایی به شدت لطمه زده بود،درست برعکس،تبدیل به نعمتی بزرگ برای‏ آمریکا شد.اگر در نظر بگیریم که فقط دو پدیده علمی این جنگ،یکی«آلبرت‏ انیشتن»و دیگری«انریکو فرمی» (Enrico Fermi)

به آمریکا تعلق گرفته‏اند، می‏توان تصور کرد که فرار صدها دانشمند درجه اول و هزاران دانشمند درجات پایین‏تر به علاوه اکتشافات و اختراعاتی که در اثر بالا رفتن بودجه‏ عظیم نظامی آمریکا صورت گرفته چه کمکی به اقتصاد این کشور کرده‏ است.

3-نظام آموزشی آمریکا،آموزش اجباری تا دبیرستان را به وجود آورد و دانشگاههای آن برای دوره‏های فوق‏لیسانس و دکترا از بهترین مراکز آموزش‏ و تحقیقی جهان شدند.به این ترتیب،نیروی کار آمریکا از نظر آموزش در سال‏ 1950 در جهان،مانند نداشت.

4-سطح زندگی مردم آمریکا به دلائل تاریخی پیش گفته قابل مقایسه با هیچ نقطه دیگری از جهان نبود.در سال 1950 تولید ناخالص سرانه آمریکا 3 برابر انگلیس،4 برابر آلمان و 15 برابر ژاپن بود.

5-مدیریت صنعتی آمریکا بهترین قشر مدیریت در سطح جهانی را تشکیل‏ می‏داد.آمریکا با داشتن چنین شرایطی بعد از جنگ دوم جهانی نه تنها رهبر بلامنازع جهان سرمایه‏داری شد،بلکه از جهت صنعتی حتی احتیاج به رقابت با هیچ کشور سرمایه‏داری دیگری را نداشت.اما اشکال اساسی که نه تنها آمریکا،بلکه کل جهان سرمایه‏داری،خود را در این زمان با آن روبرو می‏دید، بیداری توده‏های مردم در کشورهای زیر ستم«جهان سوم»بود.

وجود شوروی به عنوان کشور حامی برخی از جنبشهای آزاد ببخش ملی و سوسیالیستی،پیروزی انقلاب چین و اوج گیروی جنبش در هند و چین و بسیاری دیگر از کشورهای آسیایی و آفریقای،آمریکا را به عنوان رهبر جهان‏ سرمایه داری به وحشت انداخت و به دنبال آن،بین سالهای 1946 تا 1950 طرح‏های سیاسی،نظامی،اقتصادی یک مبارزهء بزرگ ضد کمونیستی(که‏ هدف اصلی آن سرکوب جنبش در کشورهای جهان سوم بود)برای حفظ امپراتوری آمریکا و کل نظام سرمایه‏داری ریخته شد.اکنون حدود 45 سال از آن زمان می‏گذرد و آمریکا به ظاهر در این مبارزه بزرگ یعنی در جنگ سرد پیروز شده است.هم اینک که در اواسط سال 1992 میلادی هستیم شاهد آنیم‏ که نه اقتصاد آمریکا می‏تواند پاسخگوی ثبات سیاسی این کشور باشد و نه‏ اقتصاد دیگر کشورهای سرمایه‏داری امید به چنین ثباتی را می‏توانند نوید دهند.چرا؟

چون آنچه که تعیین‏کننده آینده نظام سرمایه‏داری است عبارات از ادامه‏ چنان نرخ رشد اقتصادی است که بتواند پاسخگوی سه عامل بنیانی برای ثبات‏ و بقاء کل این نظام باشد:

الف:تضمین نرخ سود قبول برای سرمایه‏دار تا در او به اندازه کافی‏ انگیزه برای ادامه سرمایه‏گذاری به وجود آورد.

ب:تضمین شغل برای افراد کارآی موجود جامعه،به علاوه آنان که به‏ تدریج وارد بازار کار می‏شوند تا تعداد و درصد بیکاران به حد قابل انفجاری‏ نرسد.

ج-تامین سطح زندگی مناسب و رفاه اجتماعی برای درصد قابل قبولی از جامعه به عنوان حامیان نظام سیاسی موجود و تامین پشتوانه سیاسی در مقابل‏ آن بخش از جامعه که از این نظام بی‏بهره و ناراضی‏اند.به دیگر سخن،اگر بخواهیم برپایه این عوامل اقتصادی-سیاسی،استحکام نظام موجود را بسنجیم،عامل تعیین‏کننده و محوری عبارت خواهد بود از نرخ رشد اقتصادی،چه در هر کشور سرمایه‏داری و چه در کل نظام جهانی‏ سرمایه‏داری.

«نرخ رشد جهان سرمایه‏داری از 5/4 درصد در سالهای 1960 به 8/3 درصد در سالهای 1970 و 9/2 درصد در سالهای 1980 رسید.شکستهای‏ «جهان سوم»در این مدت بسیار پرشمارتر از ناکامیهای«جهان اول»بوده است. (Thurow,p.17)

نرخ رشد اقتصادی در سالهای 90 سیر قهقرائی شدیدتری داشته است. ارقام بالا نشان دهنده آنند که بعد از دو دهه شکوفائی سالهای 50 و 60،یعنی‏ دو دهه بعد از جنگ که تخریب و نابودی جهانی را باعث شد و بعد هم با وقوع‏ جنگهای کره و ویتنام تشدید شد،هم اینک دینامیسم«نیروی محرکه»درونی‏ نظام سرمایه‏داری با پیروی از قانون اصلی و همیشگی آن،بطور بی امانی‏ بسوی رکود،افت و بحران پیش میرود قادر به تامین و تضمین آینده‏ای صلح‏ آمیز برای بشریت نیست.

برای بررسی دقیق‏تر این واقعیت پراهمیت تاریخ معاصر،می‏توان به وضع‏ صنایع اصلی آمریکا و جابجائی عمیقی که در قدرت نسبی سه قطب اصلی‏ اقتصادی جهان سرمایه‏داری در 20 سال اخیر توجه کرد.

دانشگاه M.I.T

(Massachussette Institute Technology)

یکی از معتبرترین‏ دانشگاههای آمریکا،چند سال پیش با حمایت دولت امریکا دست به یک مطالعه‏ همه جانبه درباره موقعیت صنایع آمریکا در صحنه رقابت کنونی جهانی زد.در این بررسی همه جانبه که زیر نظر«رابرت سالو» (Robert Solow)

برنده جائزه‏ نوبل اقتصاد صورت گرفت،پروفسور«تارو»اقتصاد دان و زئیس دانشکده‏ 2Lآمریکا زندگی نوین خود را با آغاز عصر سرمایه‏داری شروع کرد و در چنین شرایطی،همانند کشورهای اروپایی،ناگزیر به مقابله با قید و بندهای‏ فئودالی و بقایای آن نبود.

ایالات متحده از همان ابتدا،بخش‏ جدایی ناپذیری از دنیای«انگلو ساکسون»بوده و این‏ عامل در یک قرن اخیر،اهمیت فوق‏العاده‏ای برای این‏ کشور داشته است.

سرمایه‏های«انگلوساکسون»(و صهیونیستی)در آمریکا چنان درهم پیچیده و با یکدیگر ادغام شده است که‏ عملا از نظر بلوک بندی قدرت‏های جهانی در یک صف و در برابر هر قدرت دیگری که داعیه برتری داشته باشد قرار می‏گیرد.

مدیریت دانشگاه نیز شرکت داشت.نتیجه این بررسی‏ها در یک سری کتاب‏ منتشر شده است‏2.

در مقاله حاضر،به چکیده‏ای از این بررسی‏ها به ویژه کتاب اخیر پروفسور «تارو»که حاوی آخرین اطلاعات در این زمینه است اشاره می‏شود.گفتنی‏ است که در طول چند سال اخیر،حداقل 35 کتاب عمده(علاوه بر هزاران مقاله) درباره ژاپن و ایجاد ترس و رعب از یکسو و کینه و نفرت عمیق از سوی دیگر نسبت به آن کشور در آمریکا منتشر شده که بیشتر آنها در مدتی کوتاه جزو پرفروشترین کتابها قرار داد.چرا که او در بوجود آوردن این حس ترس و کینه‏ زمره این کتابها قرار داد.چرا که او در بوجود آوردن این حس ترس و کینه‏ کاملا موفق بوده است.منتهی این کتاب از جهت داشتن بسیاری اطلاعات و واقعیات،از اهمیت فراوانی برخوردار است.در کتاب«برخورد رویاروی»بررسی وضعیت صنایع آمریکا با این مقدمه‏ آغاز می‏شود:

«هر سال،مجمع اقتصاد جهانی (World Economic Forum)

که محل آن در سوئیس است،گزارشی درباره وضع رقابتی در جهان انتشار می‏دهد که در آخرین گزارش،وضع 23 کشور از نظر رقابت در سطح جهانی مورد بررسی قرار گرفته است.برپایه این گزارش:

از نظر کیفیت کالاها:آمریکا در میان 23 کشور مورد بررسی،مقام‏ دوازدهم،ژاپن مقام اول و آلمان مقام سوم را داشته است.

از نظر کیفیت و کمیت آموزش کارگران و کارکنان در محل کار:آمریکا در ردیف یازدهم،ژاپن در مقام اول و آلمان در مقام دوم قرار گرفته است. از نظر دید دراز مدت برای آینده موسسات تولیدی:آمریکا بیست و دوم، ژاپن اول و آلمان سوم بوده است.

پس از این مقدمه،یک یک صنایع کلیدی آمریکا مورد بررسی قرار می‏گیرد:

صنایع اتومبیل سازی

اگر انقلاب‏های صنعتی انگلیس حول محور صنعت نساجی،آلمان حول‏ محور صنایع شیمیایی و ژاپن حول صنعت کشتی‏سازی شکل گرفته،میتوان‏ گفت که انقلاب صنعتی آمریکا حول محور صنعت اتومبیل‏سازی بوده است. «صنایع اتومبیل‏سازی بزرگترین صنعت امریکا و مشتری اصلی بسیاری از صنایع دیگر است:

21 درصد انواع آلیاژهای فولادی،16 درصد آلومینیوم و 53 درصد لاستیک...بدون صنعت اتومبیل سازی،ادامه حیات صنایع ابزار ماشینی

(Machine Tools)

و الکترونیک مصرفی (Consumer Electronic)

امکان پذیر نیست»(صفحه 193 کتاب (Head to Head

.

در پی تاکید بر اهمیت این صنعت در کل اقتصاد آمریکا،پروفسور«تارو» ادامه میدهد:«تولید انبوه اتومبیل در آمریکا شروع شد.اما در حالیکه در سال‏ 1955 فقط یک در صد بازار اتومبیل آمریکا به 30 درصد رسید.

گرچه در سال 1992 سهم ژاپن در بازار اتومبیل آمریکا روبکاهش گذاشته‏ است اما دلائل آن در مقاله مفصل و جالبی که در«نیویورک تایمز»به چاپ‏ رسیده مفصلا شرح داده شده است:«ژاپن زیر فشار شدید سیاسی دولت‏ آمریکا مجبور شده است«بطوریکه داوطلبانه»سهم خود را در بازار اتومبیل آمریکا و قیمت اتومبیل‏های خود را در سال 1992 بطور متوسط 1760 دلار افزایش‏ دهد.»(نیویورک تایمز-11 اوت 1992).ژاپن با وارد کردن اتومبیلهائی چون‏ Acura

(شرکت هندا) Lexus

(شرکت تویوتا)و Infiniti

(شرکت نیسان)براحتی‏ قادر به از میان بردن بازار اتومبیلهای سطح‏پائین آمریکائی نیز بهیچوجه نه از جهت مقدار سوخت،نه زیبائی و نه قابلیت اطمینان و بی دردسری قابل با اتومبیلهای‏ ژاپن نیست.

«در ارزیابی سالانه J.D.Powers

از 10 نوع اتومبیل موجود در آمریکا در ابتدای سال 1980 که بالاترین رضایت مشتری را فراهم کرده‏اند،فقط 2 نوع‏ آنها توسط 3 کارخانه اصلی اتومبیل‏سازی آمریکا ساخته شده بود.در ابتدای‏ سال 1990 از این 10 نوع اتومبیل،فقط یکی ساخت آمریکا بود...صنایع‏ اتومبیل‏سازی آمریکا اساسا با چنین رقابتی از طرف اروپا و بخصوصی ژاپن‏ روبرو شده و آینده آن در ابهامی خوف آور،از نظر گردانندگان هیأت حاکمه فرو رفته است.

2L

صنایع اطلاعاتی

میکرو الکترونیک بعنوان یک صنعت صرفا آمریکائی شکل گرفت. کامپیوترهای کوچک و بزرگ،ترانزیستور و نیمه هادیها (Semiconductors)

همه جزو اختراعات انجام شده در آمریکا بود.شرکتهائی‏ چون I.B.M

و Digital

و Intel

و Apple

و Xeroc

اسامی شناخته شده در سطح‏ جهانی و ستاره‏های درخشان صنایع آمریکا بوده‏اند.اما در این زمینه،سهم‏ امریکا در بازار جهانی بسرعت در حل کاهش است.در حال حضر رهبری‏ فروش Semiconductors

در دست شرکت ژاپنی NEC

،توشیبا و هیتاچی‏ است آنگونه که کمیته مسئول بررسی نیمه هادیها در آمریکا،عنوان گزارش‏ اخیر خود به کنگره و رئیس جمهور در این زمینه را«صنعت استراتژیک در خطر A Strategic Indusiry at Risk

گذاشته است.(ص 177 تا 180 کتاب)یقینا دلیل اساسی کاهش قدرت رقابتی آمریکا،نداشتن یک برنامه و استراتژی ملی‏ برای رقابت جهانی بوده است.دولت آمریکا سه سال پیش دست به تشکیل یک‏ موسسه تحقیقاتی«تعاونی»بنام Sematech

زد.منتهی بعدها آشکار شد که‏ نیمی از بودجه این مؤسسه،توسط«پنتاگون»تامین میشود و آن نوع‏ Semiconductors

که به درد فعالیتهای نظامی می‏خورد.کاملا مناسب برای‏ وسائل اطلاعاتی مصرفی و غیر نظامی نبوده است.برخلاف نیمه هادیها هنوز 65 درصد از بازار کامپیوتر جهان در دست آمریکا است.اما در عرض 4 سال- بین 1986 تا 1990-سهم این کشور در این رشته نیز 17 درصد کاهش یافته‏ است.

صنایع هواپیمائی غیر نظامی

این صنعت در آمریکا با همکاری کامل دولت رشد کرد.سرمایه‏گذاریهای‏ عظیم دولت در پژوهش هواپیماهای جنگی کمک فوق‏العاده‏ای برای پیشرفت و توسعه صنعت هواپیمائی بود.(هواپیمائی بوئینگ 707 نوع تغییر شکل‏ یافته‏ای از یک هواپیمای حمل و نقل نظامی است).(صفحه 181 کتاب)

از آنجا که سرمایه‏گذاری در صنعت هواپیمائی احتیاج به مقادیر انبوهی‏ سرمایه دارد هیچ شرکت خصوصی دیگری(علاوه بر 3 شرکت اصلی‏ آمریکائی یعنی«بوئینگ»،«لاکهید»و«ماک دانل داگلاس»حاضر به ورود در این صحنه از صنعت نمی‏شد.اما اروپائیان(بخصوص آلمان که طبق‏ قراردادهای بعد از جنگ،از ساختن هواپیما برای سالهای محروم شده بود) هواپیمای«کنکورد»بود که از نظر تکنولوژیک یک موفقیت بزرگ به شمار می‏رفت.اما از نظر اقتصادی با شکست روبرو شد.

کوشش دوم اروپائیان دراین زمینه که با همکاری انگلیس،آلمان،فرانسه‏ و اسپانیا از چند سال پیش آغاز شد،عبارت از برنامه تولید هواپیماهای Airbus

است که تاکنون 26 میلیارد دلار در آن سرمایه‏گذاری شده و قرار است تا سال‏ 1995 میزان تولید به دوبرابر حجم کنونی برسد.هواپیماهای Airbus

در حال‏ حضر خطری جدی در صحنه رقابت جهانی برای هواپیماهای تجاری آمریکا شده‏ است و بی جهت نیست که در مذاکرات اخیر GATT

آمریکا فشار شدیدی بر کشورهای اروپائی به منظور دست کشیدن آن‏ها از حمایت از شرکت وارد آورده است.در این ضمن،ژاپن نیز بیکار ننشسته و در صدد پیشبرد صنایع‏ هواپیمائی خود و ورود در این بازار است.هر سه این قطبهای اقتصادی بخوبی‏ آگاهند که این رشته از صنایع نه تنها اهمیت فوق‏العاده اقتصادی دارد،بلکه‏ اهمیت نظامی آن برای روز مبادا کم اهمیت نیست.جنگ تمام عیاری که‏ بین آمریکا و ژاپن بر سر تولید هواپیماهای جنگی FSX

در دو سال پیش در گرفت بهترین نشانه وجود رقابت شدید بین آمریکا و ژاپن در این زمینه است.

صنعت وسائل الکترونیک مصرفی

این رشته نیز از جمله صنایعی است که به عنوان یک صنعت امریکائی شکل‏ گرفت،اما در عرض چند سال،امریکا مجبور به عقب‏نشینی کامل از بازار آن‏ شد.رادیو و وسائل سمعی (Audio)

اولین زمینه‏ای بود که امریکا از آن دست

1Lکشید.در سال 1955،96 درصد از این وسائل در آمریکا تولید میشد.در سال‏ 1965 سهم امریکا در بازار جهانی این کالاها به 30 درصد و در سال 1975 به‏ صفر رسید،از آن پس امریکا بازار تلویزون را نیز از دست داد.سهم امریکا از بازار تلویزیون(که تنها شرکت Zenith

در آن فعالیت داشت)در سالهای 1980 به 15 درصد رسید.این شرکت بالاخره در سال 1991 مجبور به مشارکت با یک‏ شرکت کره‏ای (Gold Star

شد.در بازار ویدئو نیز آمریکا نتوانست رقابتی‏ جدی با ژاپن برقرار کند تنها شرکت آمریکایی سازنده ویدئو Ampex

که حق‏ ثبت اولیه اختراع ویدئو را داشت به علت ناتوانی و پیشبرد تکنولوژی و طرح‏های توسعه،باشکست روبرو شد.اختراعات جدید دراین زمینه مانند Digital audio Tape, HDTV(High Definition Television

از آن رشته‏هایی‏ است که رقابت در آن فوق‏العاده دشوار است و ژاپنی‏های و اروپائیان تاکنون‏ موفق‏تر از آمریکا بوده‏اند.صنایع الکترونیکی صنعتی و نظامی که هنوز در اساس،صنعتی است امریکائی و سودآور،زمینه بعدی رقابت در سطح جهانی‏ خواهد بود.

صنایع فولاد

امریکا بعد از جنگ جهانی دوم بزرگترین تولیدکننده فولاد جهان بود.با ورود مواد جایگزین فولاد در ساختن پلها و ساختمانها،تولید فولاد روبکاهش‏ رفت.از سوئی انواع مستحکم‏تر و سبک‏تر فولاد وارد بازار شد.به این ترتیب‏ مصرف فولاد به ازاء هز واحد رشد ناخالص ملی در عرض 30 سال-بین 1950 تا 1980-به نصف رسید.هزینه سنگین پژوهش و توسعه و تغییر و جایگرینی‏ کارخانه‏ها موجب آن شد که امریکا بخش عظیمی از بازار فولاد را چه در امریکا و چه در خارج از دست بدهد.

تکنولوژیهای جدید در صنعت فولاد مانند کوره‏های اکسیژنی قالب‏ریزی‏ پیوسته Continues Casting

و کامپیوتری کردن تولید،زمینه‏هائی بود که‏ امریکا در آن،از ژاپن و اروپا عقب ماند.گرچه امریکا در سالهای اخیر کوشش‏ کرده است پس از اخراج صدها هزار کارگر صنایع فولاد،دوباره این صنعت را سودآور کرده و از جهت تکنولوژی و رقابتی سرو سامانی دهد،اما فرآورده‏های‏ فولادی آن،نه از جهت کیفیت و نه از نظر میزان تولید به پای ژاپن،آلمان و کره‏ نمی‏رسد.

2L

صنایع شیمیائی

بیش از جنگ‏جهانی دوم صنایع شیمیائی،محور قدرت اقتصادی آلمان را تشکیل میداد و بعد از جنگ،امریکائیان در ردیف بزرگترین سرمایه‏گذاران در صنایع شیمیائی اروپا و از جمله آلمان قرار داشتند.اما در عرض 20 سال‏ گذشته،حرکت سرمایه سیر معکوس بخود گرفت.به این معنی که شرکتهای‏ را بمبلغ 6 میلیارد دلار خریدند.سه شرکت بزرگ شیمیائی آلمان یعنی‏ Hoechst,BASF,Bayer

هر یک حداقل 50 درصد بزرگتر از عمده‏ترین تولید کننده مواد شیمیائی در امریکا یعنی شرکت Du Pont

هستند.پیشقراول بودن‏ آلمان در زمینه علوم شیمیائی پیشینه‏ای طولانی دارد.در عصر کنونی نیز این کشور با سرمایه‏گذاریهای عظیم در زمینه پژوهش و توسعه این صنعت،در صف مقدم این رشته قرار دارد.گرچه امریکا سالها است که پیشگام تولید داروها(بخصوص پس از کشف و پیشرفت سریع مهندسی ژنتیک)بوده و هست،اما بعلت پیچیدگی قوانین ترخیص این داروها از مرحله آزمایشی به‏ مرحله مصرف از طرف دولت (FDA)

در این زمینه نیز با اشکالات زیادی‏ روبرو است که بتدریج در صدد رفع آنها است.

صنایع نساجی و پوشاک

تاریخ صنایع نساجی امریکا را باید با تاریخ کاهش دستمزدها در صنایع این‏ کشور قرین دانست.از آنجا که صاحبان این صنایع از طریق پائین آوردن‏ دستمزدها در آمریکا نتوانستند در بازارهای جهانی رقابت کنند،مجبور به‏ انتقال صنایع به کشورهای چون جمهوری«دومینیک»،«تایوان»،«سنگاپور»، «مالزی»،«هائیتی»،«سری‏لانکا»و«بنگلادش»،یعنی آن بخش از بازار کار شدند که دارای پایین‏ترین سطح دستمزد بود.تحقیق در این زمینه در سالهای‏ اخیر نشان دهنده آن است که صاحبان این صنایع نه تنها در جمهوری‏های‏ «دومینیک»و«هائیتی»بلکه در آسمان خراش‏های«مانهاتان»در شهر نیویورک‏ نیز با کارگران به شیوه قرون وسطی برخورد کنند.آنان هزاران کارگر را در شرایط برده‏داری بدون رعایت کوچکترین اصول امنیت جانی و شغلی مورد استثمار قرار می‏دهند و درجه استثمار و نحوه رفتار با آنها،به خوبی یادآور

1Lجنگهای جهانی اول و دوم،کشورها و نیروهای‏ سرمایه‏داری اروپایی را تقریبا خرد و متلاشی کرد.در حالی‏ که آمریکا نه تنها از این دو جنگ در امان ماند،بلکه با شرکت در آن‏ها،هم از بحران‏های دوره‏ای خود جلوگیری‏ کرد و هم بر قدرت علمی و صنعتی‏اش افزود.

یکی از خصوصیات برتر امریکا نسبت به دیگر کشورهای امپریالیستی،عظمت بازار داخلی آن بوده و هست که این کشور را برخلاف ژاپن و آلمان،از وابستگی‏ شدید به صادرات می‏رهاند.

اگر انقلاب‏های صنعتی انگلیس برپایه صنعت‏ نساجی،آلمان حول محور صنایع شیمیائی و ژاپن حول‏ صنعت کشتی‏سازی شکل گرفته که انقلاب‏ صنعتی کشتی‏سازی شکل گرفته،می‏توان گفت که انقلاب‏ صنعتی آمریکا حول محور صنعت اتومبیل‏سازی بوده‏ است.

داستانهای«چارلز دیکنس»است.ژاپنیها و آلمانیها،برعکس امریکا بجای‏ رقابت در سطح جهانی از طریق پایین آوردن سطح دستمزد دست به‏ سرمایه‏گذاری‏های عظیمی در تکنولوژیهای نوین صنعت نساجی و تولید پوشاک زده‏اند.بطوریکه بازده تولید این صنایع در آلمان بین سال‏های 1970 تا 1986 دو برابر شده است.صنایع نساجی و تولید پوشاک در کشورهای اروپائی‏ از جمله ایتالیا که داری سندیکای قدرتمندی نیز هست،هم از کارآئی بیشتر و هم نرخ سود بالاتر برخوردارند و توانسته‏اند بخش عظیمی از بازارپارچه و پوشاک در امریکا را به چنگ بیاورند.

تحقیقات«لسترتارو»در زمینه صنایع آمریکا در صحنه رقابت بین‏المللی‏ در کتاب قبلی وی بنام Zero Sumsociety

و نیز در کتاب اخیرش«برخورد رویاروی»او را به نتیجه‏گیری زیر میرساند:«در نیمه دوم قرن بیستم مجموعه‏ بازارهای جهانی و قدرت خرید مردم چنان بود که رقابت بین نیروهای‏ امپریالیستی به شکل پرکردن جای خالی و دست نخورده در این بازارها صورت‏ می‏گرفت (Niche Competition)

با شروع قرن بیستم و یکم،از این جاهای خالی‏ و دست نخورده دیگر چیزی باقی نمانده است(در اثر پایین رفتن قدرت خرید مردم و انقباض بازارها)و رقابت،شکل رویاروی‏ (Head To Head Competition)

به خود خواهد گرفت» (Thurow,1992,p,30)

اما باید سخن او را به این شکل تکمیل کرد که این بازارها اکنون مدتها است‏ که به حال اشباع رسیده و رقابت«رودررو»بین کشورهای تولیدکننده اصلی‏ سرمایه‏داری سالها است که شروع شده و شکل یک جنگ اقتصادی همه جانبه‏ را بخود گرفته است.

بهترین شاهد این مسأله شکست کامل مذاکرات تعرفه و تجارت آزاد بین‏المللی (GATT)

در اوایل ژوئیه 1992 در مونیخ و بالا بردن نرخ بهره بانکی‏ توسط دولت آلمان بلافاصله بعد از این جلسات و علیرغم اعتراض و مخالفت‏ شدید دولت امریکا بود.

نتیجه آنکه قیمت دلار در بازار آزاد بشدت سقوط کرد و بانکهای‏ بین‏المللی(بخصوص ژاپن و آلمان)برای چندین بار مجبور به اقدام برای‏ نجات آن شدند.

«لسترتارو»در کتاب خود به طور مفصل دلائل چندی برای‏ عقب ماندگی‏های آمریکا در صحنه رقابت صنعتی جهان می‏آورد که گرچه از نظر شناخت علائم بیماری ارزش چندانی ندارد،اما از آنجا که حاوی درسهایی‏ چند درباره گردش چرخ سرمایه‏داری آمریکا است و می‏تواند آموزنده باشد به‏ ذکر مختصری از آنها می‏پردازیم:

او می‏گوید:«از نظر فلسفه مدیریت انگلوساکسون،اگر به کارگر تامین‏ شغلی داده شود،انگیزه کار در او از بین می‏رود...بخشهای مختلف شرکتها 2L(در آمریکا)به همراه کارکنان آن،مثل رعایا(سرف‏ها)که در قرون وسطی‏ توسط سلاطین اروپایی خرید و فروش می‏شدند،درمعرض فروش قرار می‏گیرند» Ibid,p.30

«سرمایه‏داری نوع انگلوساکسون ارزشهای فردی، ارزشمند بودن«تاجر زیرک»،مسئولیت فردی برای کسب مهارت،بی‏ارزشی‏ کارگر و آسانی اخراج او و سود حداکثر را در سرلوحه کار خود دارد.»

در مقام مقایسه:«سرمایه‏داری نوع آلمانی و ژاپنی،ارزشهای جمعی، گروههای تجاری و سرمایه‏داری مسئولیت اجتماعی برای بالا بردن مهارتها، کار تیمی،وفاداری به موسسه محل کار و سیاستهای صنعتی برای ازدیاد و پیشبرد رشد دراز مدت،بازده تولید را در سرلوحه کار خود قرار می‏دهد» (صفحه 32 تا37 کتاب).

به قول او،استراتژی مدیریت آمریکا،به حداکثر رساندن سود در کوتاه مدت‏ و استراتژی ژاپنیها و آلمانیها،تسخیر دراز مدت بازارها است.به طور کلی در فلسفه سرمایه‏داری ژاپنی و آلمانی(برخلاف نوع انگلوساکسون)دولت‏ مسئولیت نظارت کلی بر صنایع را دارد و به طور استراتژیک برای صدور کالا و سرمایه از یک برنامه و طرح کلی در همکاری با صنایع حمایت می‏کند.راه حلی‏ را که هم«تارو»و هم کمیسیون پژوهش دانشگاه MIT

به گردانندگان چرخ‏ صنایع آمریکا ارائه می‏دهند عبارت است از درس گیری از فلسفه،مدیریت و برنامه‏های دو کشور ژاپن و آلمان فراموش نکنیم که در حال حاضر هم‏ «لستروتارو»از دانشگاه«ام.آی.تی»و هم«رابرت رایش»از دانشگاه‏ «هاروارد»به عنوان اقتصاددانان برجسته و لیبرال این کشور،مشاورین‏ اقتصادی کاندیداهای حزب دمکرات در انتخابات 1988 و 1992 بوده و نسخه‏هایی از این دست برای علاج بیماری سرمایه‏داری آمریکا بخاطر این که‏ فقط درخت را دیده و جنگل را نمی‏بیند دارای ارزش چندانی نیست،اما از آنجا که عناصر رگه‏هایی از حقیقت در آنها نهفته است می‏توان نتایج بس‏ ارزشمندی از آنها گرفت.از جمله این که:

1-این فقط روحیه و اخلاقیات پروتستانهای انگلوساکسون نیست که‏ می‏تواند با هوش‏ترین و موفق‏ترین سرمایه‏داران را به بشریت اهداء کند(چنان‏ که«ماکس وبر»می‏خواهد به ما بقبولاند)بلکه ژاپنیها،کره‏ای‏ها و چینی‏ها می‏توانند سرمایه‏دارانی به مراتب موفق‏تر و زیرک‏تر باشند.

2-دخالت دولت در امر اقتصاد و داشتن«سیاست و طرح کلی دراز مدت صنعتی»در دوران کنونی،نه تنها اثر منفی بر صنایع نمی‏گذارد،بلکه‏ برای پیشرفت تکنولوژی،کارایی مدیریت و موفقیت اقتصادی در سطح ملی و بین‏المللی اثراتی بغایت مثبت داشته و این مسأله قطعیت عقاید موجود در تقبیح دخالت دولت و تحسین«بازار آزاد»را مورد تردید قرار می‏دهد.بدیهی‏ است مراد در اینجا،نه دخالت دولت به شیوه حاکمان شوروی سابق و کشورهای اروپای شرقی،بلکه برتری اقتصاد با برنامه در مقایسه با اقتصاد «بازار آزاد»است.

3-اکنون بیش از هر زمان دیگر،تولید جمعی«سوسیالیزه»شده و در کشورهایی که این پدیده مورد توجه بیشتری قرار گرفته،روند تولید موفق‏تر و کارآتر بوده است.

به این ترتیب اکنون با اطمینانی بیش از پیش می‏توان گفت تنها مانع موجود بر سر راه رشد نیروهای مولد(در درجه اول،انسانهای مولد)روابط تولیدی‏ موجود است که انسانهای مولد باید آنرا در هم پیچند تا به آزادی،رفاه،صلح و به بیان دیگر،به قلمرو انسانیت و تاریخ واقعی خود دست یابند.

نیویورک-11 اوت 1992

پانویس:

(1) Lester Thurow,Head To Head,William Morrow,1992.

(2) Mich Dertouyos,Rich Lester,Robert Solow:

Made In America Regaining Productive

Edge(Cambridge Mass,MIT Press 1989)

The Working Papers of MIT Commision on Industrial Productivity

(cambridge Mass MIT Press 1989)

Lester Thurow:Head to Head(William Marrow And Comp.N.Y.1992).

[ ] [ ] [ ]
هری مگداف - فرد مگداف: روزنامه شرق، ترجمه مرتضی محیط، 4 تیر 1385، شماره 792، صفحه 20.

در مرحله سرمايه داري انحصاري كه از قرن بيستم آغاز شد، مبارزه ميان انحصارات بزرگ در جهت دستيابي به سهم بيشتري از بازار در داخل و خارج، عامل ديگري بود كه به انگيزه گسترش كمك كرد. شركت ها براي پيشبرد چنين كاري نياز به تامين مالي از بيرون شركت دارند. بخش بزرگي از سرمايه هاي مازاد توليدشده صرف فعاليت هاي غيرمولد مانند تبليغات و حقوق سرسام آور مديران سطح بالاي شركت مي شود. به طور مثال درآمد دو هفته مدير شركت وال مارت مساوي با درآمد تمام عمر يك كارگر معمولي اين شركت است. (پال كروگمان- نيويورك تايمز- ۱۳مه ۲۰۰۵) بنابراين گرچه شركت ها قادر به توليد سرمايه از درون هستند اما براي گسترش توليد و بلعيدن شركت هاي ديگر اغلب نياز به دسترسي به سرمايه از بيرون دارند. براي جلب نظر بانك ها و سرمايه گذاران بورس سهام اين شركت ها بايد نشان دهند كه توان گسترش دارند.
    و بالاخره هجوم بانك هاي كشورهاي اصلي سرمايه داري به كشورهاي محيطي، به سرمايه گذاري خارجي و سرمايه داران آن كشورها و متحدان شان در هيات حاكمه محلي و انتقال سودهاشان به كشور «مادر» كمك مي كند. بانك هاي كشورهاي مركزي همچنين از دادن وام به نهادهاي عمومي و خصوصي كشورهاي محيطي سود مي برند و به افزايش وام هاي اين كشورها و توسعه وابستگي شان به كشورهاي مركزي كمك مي كنند. بهره اين وام ها (و بخشي از اصل وام) كه معادل وام اوليه است سريعاً به كشور مركزي برگشته و از آن پس كشور قرباني را مجبور به پرداخت بهره در درازمدت مي كنند.
    شيوه اي كه مراكز سرمايه داري نوظهور براي تضمين سلطه خود بر منابع خارجي و بازارهاي آن به كار گرفتند كنترل استعماري بود. گسترش قدرت هاي پيشرفته صنعتي و نظامي منجر به سلطه عريان بر بيشتر جهان شد. به سال ۱۹۱۴ كه مي رسيم مستعمرات كشورهاي ثروتمند صنعتي حدود ۸۵ درصد از كره زمين را دربرمي گرفت. (و امروزه بعضي ها از «جهاني شدن» طوري صحبت مي كنند كه گويي پديده جديدي است و نه مشكل جديد هجوم امپرياليستي!) دو جنگ جهاني قرن بيستم در درجه اول بر سر تقسيم مجدد جهان بين قدرت هاي بزرگ بود. مبارزات سخت و جنگ هاي مردم كشورهاي مستعمره بعد از جنگ دوم جهاني قدرت هاي استعمارگر را وادار به دست برداشتن از استعمار مستقيم كرد. اما پس از «استعمارزدايي»، كشورهاي ثروتمند مراكز سرمايه داري به سلطه اقتصادي خود بر بخش هاي وسيع و عقب مانده جهان ادامه دادند. وجه مشترك دوران استعمار و دوراني كه مستعمرات استقلال سياسي به دست آوردند عبارت از وابستگي اقتصادي كشورهاي فقير به كشورهاي مركز و تابعيت آنها از نيازها و خواست هاي سرمايه هاي كشورهاي ثروتمند بود. گذشته سلطه استعماري و امپرياليستي، اقتصاد كشورهاي محيطي را طوري به انحراف كشاند كه از رشد خودجوش و مستقل آنها جلوگيري كرد.
    عامل اصلي اين وابستگي كشورهاي فقير- بيرون كشيدن ثروت براي كمك به انباشت سرمايه در كشورهاي قدرتمند مركزي- تا به امروز هم ادامه دارد. به دنبال استعمارزدايي وسايل جديدي براي تسلط بر كشورهاي فقير و ادامه وابستگي آنها لازم بود. صندوق بين المللي پول و بانك جهاني اكنون همان وظيفه اعمال زوري را انجام مي دهند كه زماني توسط نيروهاي نظامي اشغالگر استعماري انجام مي شد. البته هنوز هم از نيروهاي نظامي براي تحميل اراده امپرياليستي استفاده مي شود. اهميت رخنه سرمايه به سراسر جهان براي موفقيت كل سيستم سرمايه داري توسط جون رابينسون به سادگي بيان شده است: «كمتر كسي است انكار كند كه گسترش سرمايه داري به مناطق تازه جهان سرچشمه شكوفايي عظيم مادي دويست سال اخير بوده است.» اما اين نوع گسترش كه ذاتي سرمايه داري است موجب جنگ تقريباً دائمي و تابع ساختن اقتصاد كشورهاي محيطي به خواست هاي انحصارات كشورهاي مركزي مي شود. اين وضع باعث مي شود كه بخش بزرگي از مردم جهان در شرايط به غايت سختي زندگي كنند.
    • سرمايه داري و وضعيت بشر
    كالاها، اختراعات، نظريه هاي جديد و پيشرفت هاي تكنولوژيكي كه سرمايه داري در شرايط سياسي متنوع اش به وجود آورده است از تمام آنچه در طول تاريخ ماقبل آن به وجود آمد بيشتر بوده است. طي نزديك به دو قرن و نيم سرمايه داري صنعتي- به جز موارد استثنايي و مهم ركود اقتصادي شديد، بحران و جنگ- كشورهاي اصلي سرمايه دراي تقريباً دائم در حال توسعه بوده اند. اما دستاورد اين پيشرفت و توسعه عظيم قدرت توليدي از جهت شرايط زيستي و روابط مردم كره زمين چه بوده است؟ از يك سو حدود ۲۰ درصد از جمعيت كره زمين را داريم كه بخش قابل توجهي از آن راحت زندگي مي كنند و فرصت هاي زيادي براي دسترسي به آموزش، مسكن و خريد انواع كالاهايي كه بخواهند دارند. اما در ميان همين اقليت مرفه نيز توزيع ثروت بسيار نابرابر است به طوري كه ثروتمندترين قشر بالا، صاحب بخش عظيمي از دارايي هاي جامعه است. ثروت ۶۹۱ نفر از ثروتمندترين افراد جهان ۲/۲ تريليون دلار است كه معادل مجموع توليد ناخالص داخلي ۱۴۵ كشور يعني بيش از مجموعه كشورهاي آفريقايي و آمريكاي لاتين است! ۷/۷ ميليون نفر از ثروتمندترين مردم جهان (حدود ۱/۰ درصد جمعيت جهان) با ثروت بيش از يك ميليون دلار، ۸/۲۸ تريليون دلار ثروت يعني ۸۰ درصد توليد ناخالص داخلي تمام كشورهاي جهان را زير كنترل خود دارند. اين ثروت بيش از مجموع توليد ناخالص داخلي همه كشورهاي جهان منهاي ايالات متحده آمريكا است. (در واقع شامل ۴۰ درصد از توليد ناخالص داخلي آمريكا هم مي شود.) به رغم توليد اين ثروت عظيم و انباشت آن در دست عده اي بسيار كوچك، شرح اينكه بخش عظيمي از بشريت در چه شرايطي زندگي مي كنند يعني شمار دوزخيان روي زمين و وضع زندگي شان چيست هم تكان دهنده و هم هولناك است. از حدود ۳/۶ ميليارد نفر مردم روي زمين:
    - نزديك به نيمي (سه ميليارد انسان) دچار سوءتغذيه و دائماً دچار كمبود كالري، پروتئين، ويتامين و املاح ضروري هستند. شمار بيشتري نيز دچار «عدم امنيت غذايي» هستند يعني نمي دانند وعده غذاي بعدي آنها از كجا خواهد آمد. طبق تخمين سازمان ملل متحد «فقط» ۸۴۰ ميليون انسان (از جمله ۱۰ ميليون نفر در كشورهاي سرمايه داري پيشرفته) دچار كم غذايي اند اما اين تخمين سازمان ملل بسيار پايين تر از آمار ديگر پژوهشگران است.
    - نزديك به نيمي از بشريت با روزي كمتر از دو دلار قدرت خريد در آمريكا زندگي مي كنند.
    - يك ميليارد نفر در حلبي آبادها (slum) زندگي مي كنند.
    - يك ميليارد انسان به آب سالم دسترسي ندارند.
    - دو ميليارد انسان برق ندارند.
    - دو ميليارد و نيم انسان از وسايل بهداشتي محروم اند.
    - يك ميليارد كودك يعني نيمي از كودكان جهان به دليل فقر، جنگ و بيماري (از جمله ايدز) از محروميت شديد رنج مي برند.
    - حتي در كشورهاي مركزي و ثروتمند سرمايه دراي بخش بزرگي از مردم زندگي ناامني را سپري مي كنند. مثلاً در ايالات متحده ۱۲ ميليون خانواده از نظر تغذيه امنيت ندارند و چهار ميليون خانواده (شامل ۹ ميليون نفر) دائم از يك يا دو وعده غذا در روز مي گذرند تا بقيه خانواده غذا داشته باشند.
    جنبه ديگر شرايط زيست بشر، طي دو قرن و نيم سرمايه داري صنعتي، وجود جنگ تقريباً به طور بي وقفه به بهاي جان صدها ميليون انسان بوده است. اشغالگري، بردگي، قوم كشي، جنگ و بهره كشي بخش جدايي ناپذيري از تاريخ سرمايه داري بوده است. جنگ ها نتيجه درگيري ميان كشورهاي سرمايه داري براي سلطه بر بازارهاي جهاني يا سيطره بر مستعمرات و يا به دليل اختلافات مذهبي و قومي ميان مردم مختلف بوده است كه اغلب اشغال استعماري و دخالت امپرياليستي در آن نقش داشته است. نيروي محركه اصلي سرمايه داري يعني انباشت سرمايه، كشورهاي سرمايه داري را بر آن مي دارد كه به بازارهاي خارجي رخنه كنند و سهم خود از آن بازارها را افزايش دهند. اما جدا كردن انگيزه هاي اقتصادي كشورهاي امپرياليستي اصلي براي سرمايه گذاري و فروش كالا در خارج، از خط مشي سياسي و نظامي آنها غيرممكن است. تمام اين منافع در مجموعه اي بسيار خطرناك و در هم پيچيده عمل مي كند. جنگ طلبي در دوران بعد از جنگ سرد ادامه يافته است. ايالات متحده به شدت درصدد نشان دادن قدرت نظامي خودش است و در نتيجه بدبختي هاي باز هم بيشتري به بار خواهد آورد. اينكه حمله آمريكا به عراق موجب كشته شدن بيش از ۱۰۰ هزار نفر از مردم آن كشور شده است نشان دهنده ابعاد فاجعه اي است كه بر سر آن ملت آورده اند.
    • رابطه ميان ثروت و فقر
    ميان دستاوردهاي سرمايه داري و واماندگي هايش پيوندي منطقي وجود دارد. فقر و فلاكت بخش عظيمي از جمعيت جهان، تصادفي يا محصول فرعي و ناخواسته نظام نيست كه با دستكار ي هاي جزيي در اينجا و آنجا بتوان آن را از ميان برداشت. انباشت ثروت هاي افسانه اي- به عنوان پيامد مستقيم شيوه عملكرد سرمايه داري چه در سطح ملي، چه بين المللي- به طور همزمان باعث به وجود آمدن گرسنگي، سوءتغذيه، بيماري، كمبود آب، نبود بهداشت و فلاكت عمومي براي بخش هاي وسيعي از مردم جهان مي شود. وضع بسيار مشكل اكثر مردم جهان بخشي به دليل نظام اقتصادي است كه اشتغال كامل به وجود نمي آورد. در عوض سرمايه داري آنچه را به وجود مي آورد كه ماركس ارتش ذخيره كار مي خواند - بخش بزرگي از جمعيت جهان كه در شرايطي ناامن و پرخطر زندگي مي كند؛ گاه كار گير مي آورد و گاه بيكار است. هنگامي كه شكوفايي موقت اقتصادي وجود دارد به اين كارگران به طور فصلي و نامنظم نياز هست. گاه نيز براي كارهاي نظامي از آنان استفاده مي شود و گاه نيز هيچ كاري برايشان نيست. ارتش ذخيره كار در كشورهاي ثروتمند علي العموم فقيرترين قشر جامعه را تشكيل مي دهند كه شرايط زندگي شان بسيار سخت و گاه بي خانمان هستند. وجود اين ارتش ذخيره دائم، روي سطح دستمزد كارگران شاغل فشار مي آورد و باعث پايين نگه داشتن آن مي شود.
    در كشورهاي بخش پيراموني سرمايه داري چند عامل وجود دارد كه شمار عظيمي از مردم را در شرايط فلاكت باري نگه مي دارند. عامل اول بيرون كشيدن ثروت از كشورهاي محيطي در هنگامي است كه سودهاي برگشته به كشور مادر بيش از ميزان سرمايه گذاري در آن جاها مي شود. علاوه بر آن از منابع طبيعي اين كشورها به نفع كشورهاي ثروتمند مركز بهره كشي مي كنند. بانك ها نيز وام به اين كشورها تحميل مي كنند و با وابسته كردن مالي بخش محيطي به اين بانك ها ثروت باز هم بيشتري از آنها به بيرون مكيده مي شود. مردم كشورهاي محيطي به طور فزاينده اي نقش ارتش ذخير ه كار سرمايه هاي خارجي و سرمايه داران داخل را بازي مي كنند. در بسياري از مستعمرات سابق نيروي كار را قصداً و از طريق متلاشي كردن بافت اجتماعي و شيوه زندگي اين كشورها به وجود آوردند. يكي از راه هاي اين كار وادار كردن دهقانان اين كشورها به پرداخت ماليات بود و بدين وسيله آنها را وابسته به اقتصاد پولي كردند. وسيله ديگري كه استعمارگران براي زير و رو كردن وضعيت جوامع دهقاني به كار بردند عبارت از تبديل زمين داري سنتي به مالكيت خصوصي زمين بود. بدين ترتيب جمعيت عظيمي از اين دهقانان با از دست دادن هرگونه حق نسق بر زمين به شهرها رانده شدند و در شهرها نيز كار به اندازه كافي براي جذب آنها نيست و بدين سان بحران انساني بزرگي به وجود مي آيد. علاوه بر آن قدرت به وجود آمده توسط اين ثروت ها توان آن را دارد كه سيستم سياسي و حقوقي كشورهاي محيطي به نفع تداوم انباشت هرچه بيشتر اين سرمايه و به ضرر تقسيم و توزيع مجدد آن كه مي توانست در جوامع «ابتدايي تر» صورت گيرد عمل كند. ثروت كشورهاي ثروتمند در مركز نظام سرمايه داري تا به امروز شديداً وابسته به مكيدن منابع و ثروت هاي كشورهاي محيطي بوده است. سرمايه داران عمده و مهم در سطح جهاني، در كشورهاي صنعتي ثروتمند مستقرند اما انباشت سرمايه آنها بر پايه بهره كشي از تمام جهان قرار دارد. عنوان كتاب معروف سمير امين «انباشت در مقياس جهاني» بيانگر اين پديده است. كشورهاي مركزي به جاي آنكه به كشورهاي محيطي اجازه دهند مازاد اقتصادي خود را صرف پيشبرد منافع داخلي كشور خود كنند، بخش بزرگي از اين مازاد را بيرون كشيده و صرف رخنه در ساير جاهاي جهان مي كنند و براي اين كار هم از هيات حاكمه كشور مربوطه و در غير آن صورت از ارتش آمريكا يا ناتو كمك مي گيرند. نتيجه آن كه كشورهاي فقير قادر نيستند مازاد بالقوه اقتصادي خود را در جهت برآوردن نيازهاي اجتماعي كشورشان به كار گيرند. در عوض اين مازاد به جيب هيات هاي حاكمه كشورهاي ثروتمند سرازير مي شود و بخشي از آن نيز صرف كالاهاي تجملي سردمداران وابسته (بورژوازي كمپرادور) مي شود كه منافع شان با منافع سرمايه هاي خارجي گره خورده است.
    در سال هاي آغازين سرمايه داري صنعتي انباشت سرمايه از كشورهاي محيطي به صورت چپاول عريان فلزات گرانبها صورت مي گرفت و بعد هم نتيجه تصرف محصولات كشاورزي توليد شده با كار بردگي بود. منبع ديگر درآمد آنها خريد و فروش بردگان بود كه خود كسب و كار با سود فراوان مي توانست باشد. در مرحله بعد دادن وام و سرمايه گذاري موجب بيرون كشيدن سود به شكل پول رايج شد- در عين حال كه غارت منابع طبيعي چون نفت و بوكسيت ادامه پيدا كرد - و اين خود موجب بحران دائم وام ها براي بسياري كشورها شد. در اوايل دوران سرمايه داري صنعتي «كشورهاي مادر» مركزي تمام تلاش خود را به كار انداختند تا هرگونه توليد و كسب و كار در كشورهاي محيطي را كه ممكن بود روزي با آنها رقابت كند از بين ببرند. در اين راستا بود كه انگليسي ها صنعت پارچه بافي هند را نابود كردند تا مردم هند را وادار كنند پارچه هاي ساخت انگليس را بخرند. از سوي ديگر در همين دوران كشورهاي مركزي از صنايع و ديگر كسب و كارهاي خود در برابر رقابت كشورهاي خارجي محافظت كردند. حال قدرت عظيم اين صنايع و كسب و كارهاي پيشرفته و نياز آنها به رخنه موثرتر در كشورهاي محيطي موجب گرديده است كه سرمايه داران كشورهاي مركزي دولت هاي آنها و سازمان هاي «بين المللي» حافظ منافع آنها همگي دست در دست هم «تجارت آزاد» را پيشنهاد كنند - در حالي كه با رياكاري هرچه تمام تر هنوز از منافع ويژه صنايع «كشور مادر» چه از نظر داخلي و چه در داد و ستدهايشان با ديگر كشورهاي جهان حمايت مي كنند. در موج جديد گسترش جهاني نظام سرمايه داري كه در آن سرمايه ها به ميزان زيادي آزادي حركت به دست آورده اند كالاهايي كه روزي در كشورهاي مركزي توليد مي شد به طور فزاينده اي در كشورهاي با سطح دستمزد پايين توليد مي شوند. اين پديده در خدمت دو هدف است: علاوه بر به وجود آوردن امكان عرضه كالاها با قيمتي پايين تر از رقبايي كه هنوز در كشورهاي مركزي توليد مي كنند، راه ورود اين كالاها به بازار داخلي كشور مربوطه و منطقه اطراف آن را- كه حال صاحب قشري با قدرت خريد بالا شده است- نيز به وجود مي آورد. وارد كردن كالاهاي ارزان از خارج با بهره كشي شديد از كار ارزان كشورهاي محيطي، راه ديگر تضمين انباشت ثروت و بازتوليد آن براي كشورهاي مركزي است.
    نظام سرمايه داري از طريق ساز و كارهاي مختلف- از چپاول عريان و سلطه استعماري در سال هاي اوايل سرمايه داري گرفته تا روابط امپرياليستي در دوران بلوغ بعدي اش- به بازتوليد ثروت در كشورهاي مركزي و تداوم عقب ماندگي كشورهاي محيطي ادامه داده است. اين نظام همچنين به توليد و بازتوليد ساختار طبقاتي در كشورهاي مختلف- از جمله توليد هيات حاكمه نوكرصفت در كشورهاي محيطي با حساب هاي بانكي در خارج و ايمان به قدرت نظامي آمريكا- كمك مي كند.
    توليد و باز توليد دائم چنين ساختار طبقاتي همراه با ارتش ذخيره كار هميشه موجود به اين معنا است كه در نظام سرمايه داري هميشه بي عدالتي شديدي وجود خواهد داشت. وجود سلسله مراتب و طبقات به اين معنا است كه اختلاف در تمام سطوح حاكم بوده و اكثريت عظيم مردم از داشتن هرگونه قدرت موثري محروم هستند. توزيع ثروت در ايالات متحده نشانه بارزي از اين بي عدالتي است. ۸۰ درصد پايين جامعه آمريكا تنها صاحب كمتر از نيمي از ثروت يك درصد بالاي جامعه آمريكا است و ۴۰ درصد پايين خانوارهاي آمريكايي فقط صاحب ۳/۰ درصد كل ثروت جامعه هستند. (جدول يك)
    تفاوت در مناطق مختلف كشورها و بين گروه هاي قومي نيز ادامه دارد. به طور مثال در سال ۲۰۰۰ متوسط ثروت خالص خانوارهاي سفيدپوست ۸۸ هزار دلار بود كه ۱۱ برابر بزرگتر از خانوارهاي لاتيني و ۱۶ برابر بيشتر از خانوارهاي آفريقايي تبار بود. درحالي كه فقط ۱۳ درصد از خانوارهاي سفيدپوست فاقد هرگونه ثروت خالص هستند، اين وضع نزديك به يك سوم از خانوارهاي آفريقايي تبار و لاتيني ها را دربرمي گيرد. درآمد متوسط خانواده هاي آفريقايي تبار و لاتيني در سال ۲۰۰۰ تقريباً نيمي از درآمد متوسط سفيدپوستان بوده و شمار مردان آفريقايي تبار كه جذب نيروي كار شده اند بسيار پايين تر از سفيدپوستان است - ۶۷ درصد در برابر ۷۶ درصد.
    نياز چنداني به يادآوري تفاوت شگرف ميان ثروت ملي كشورهاي سرمايه داري بسيار پيشرفته و كشورهاي پيراموني نيست. درحالي كه متوسط توليد ناخالص سرانه كشورهاي پيشرفته تقريباً ۳۰ هزار دلار است، تخمين زده مي شود كه در آمريكاي لاتين و منطقه كارائيب شش هزار دلار، در آفريقاي شمالي چهار هزار دلار و در بخش جنوبي آفريقا دو هزار دلار باشد. اما اين اعداد و ارقام بدترين مشكل را پنهان نگه مي دارند چرا كه توليد ناخالص در هائيتي ۱۶۰۰ دلار، در اتيوپي ۷۰۰ دلار و در شش كشور جنوب آفريقا درآمد سرانه سالانه ۶۰۰ دلار يا كمتر است. كشورهاي ثروتمند با ۱۵ درصد جمعيت جهان ۸۰ درصد توليد ناخالص ملي جهان را به خود اختصاص مي دهند. از سوي ديگر فقيرترين كشورها با ۶۰ درصد از جمعيت جهان تنها سه درصد از ثروت جهان را دارند.
    • ضايع كردن محيط زيست
    ضايع شدن محيط زيست در شمار زيادي از جوامع مانسخه هاي قبل سرمايه داري اتفاق افتاده است. اما در نظام سرمايه داري حتي با وجود آنكه درك بهتري از اينكه فعاليت انسان ها چه ضايعاتي مي تواند به بار آورد داريم، اين مسئله ابعاد تازه اي به خود گرفته است. انگيزه سود و انباشت سرمايه به مثابه هدف اصلي فعاليت اقتصادي و كنترلي كه منافع اقتصادي بر حيات سياسي تحميل مي كند و نيز توسعه تكنولوژي هاي متعدد در جوامع سرمايه داري كه به افراد اجازه مي دهد محيط اطراف خود را سريعاً تغيير دهند- چه محيط اطراف و چه دوردست، چه خواسته و چه ناخواسته- به معناي آن است كه وارد شدن اثرات زيانبار بر محيط زيست اجتناب ناپذير است. آلودگي آب، هوا و خاك محصول طبيعي سيستم هاي توليدي است كه هدف آن فقط يك چيز و آن هم كسب سود است. طبق منطق توليد و مبادله سرمايه داري هيچ مكانيسم دروني در اين نظام وجود ندارد كه صنايع را ترغيب كند يا وادارد درصدد پيدا كردن روش هايي باشند كه كمترين زيان را به محيط زيست مي رساند. به طور مثال مواد شيميايي جديدي كه براي ساخت كالاهاي صنعتي مفيد به نظر مي رسند بدون ارزيابي كافي از اينكه آيا اين مواد براي انسان ها و ديگر انواع موجودات زنده زيان بارند يا نه، دائم در محيط زيست ريخته مي شوند. جيوه اي كه در نيروگاه هايي با سوخت زغال سنگ در فضا ريخته مي شود، درياچه ها و اقيانوس هايي را كه صدها مايل از كارخانه ها فاصله دارند آلوده مي كند. سوء استفاده دائم از آنتي بيوتيك يا افزودن بعضي مواد به غذاي حيواناتي كه در فضاي بسيار تنگ و ناسالم مزارع صنعتي نگهداري مي شوند موجب پيدايش ميكر وب هاي بيماري زايي گرديده است كه در برابر آنتي بيوتيك مقاوم هستند. كاربرد چنين تكنيك هايي براي پرورش حيوانات از نظر حفظ محيط زيست به هيچ رو منطقي نيست اما از نظر سرمايه بسيار مهم و سودآور است. به علاوه توسعه جامعه اي چون آمريكا بر پايه اتومبيل پيامدهاي عظيم و زيان باري براي محيط زيست داشته است و موجب به وجود آمدن مناطق وسيع مسكوني در حومه شهرها شده و «بزرگ شهرهايي» به وجود آورده كه حد فاصل ميان مناطق مسكوني را از ميان برده است.
    ضايع كردن سوخت براي رفت و آمد به محل كار فقط بخشي از مشكل اين نوع زندگي است چون بعضي در شهر كار مي كنند و برخي در حومه شهر. خريد در مراكز بزرگ فروشگاهي در بيرون شهر (Mall) كه فقط با اتومبيل قابل دسترسي است و رفت و برگشت كودكان به مدرسه و محل بازي و ورزش نيز نياز به راندن اتومبيل به فواصل دور دارد. يكي ديگر از پيامدهاي بهره كشي بي حد از منابع طبيعي، تغيير آب و هوا در اثر بالا گرفتن گرماي فضاي اطراف زمين است كه گرچه كاملاً قابل پيش بيني نيست اما پيامدهاي كاملاً زيان باري دارد. از آنجا كه كارخانجات، نيروگاه هاي برق و اتومبيل ها و كاميون ها مقادير عظيمي سوخت فسيلي (نفت و گاز) مي سوزانند، ميزان دي اكسيدكربن فضاي اطراف زمين افزايش يافته است. اين نگراني وجود دارد كه گرم شدن تدريجي فضا منجر به دگرگوني هاي نسبتاً سريعي شود. از جمله آب شدن يخ هاي قطبي، تغيير در ميزان ريزش باران و برف و جريان رودخانه ها و قطع حركت آب گرم اقيانوس ها (كه گلف استريم بخشي از آن است). حركت آب گرم به شمال اقيانوس اطلس به گرم نگه داشتن شمال اروپا و آمريكا كمك مي كند.

[ ] [ ] [ ]
هری مگداف - فرد مگداف: روزنامه شرق، ترجمه مرتضی محیط، ۳ تیر 1385، شماره 79۱، صفحه 20.

آنچه مي خوانيد بخش آغازين مقاله طولاني هري مگداف و فرد مگداف است كه در شماره جولاي ۲۰۰۵ نشريه مانتلي ريويو به چاپ رسيد.بخشهاي ديگري از همين مقاله را در شماره هاي آينده خواهيد خواند.هري مگداف از نويسندگان اصلي اين نشريه چند ماه پيش درگذشت. دوست و همكار او نيز پل سوئيزي اقتصاددان ماركسيست مشهور دو سال پيش درگذشته بود.
    • آيا طبيعت انسان مي تواند تغيير كند
    يكي از دلايل مطرح شده عليه سوسياليسم اين است كه سوسياليسم مخالف طبيعت بشر است. ترجيع بندي كه مكرر مي شنويم اين است كه: «طبيعت بشر را نمي شود تغيير داد.» اين استدلال ممكن است در مورد غرايز بنياني انسان مانند نياز مبرم براي به دست آوردن غذا، توليدمثل، جست وجوي سرپناه و لباس براي محافظت او درست باشد. اما آنچه معمولاً به عنوان «طبيعت بشر» به آن اشاره مي شود طي تاريخ طولاني جامعه بشري بسيار تغيير كرده است. با تغيير نظام هاي اجتماعي، مردم خود را با ساختار اجتماعي جديد سازش داده و بسياري از عادات و ويژگي هاي رفتاري خود را تغيير داده اند. انسان هاي از جهت جسمي مدرن حدود ۱۵۰۰۰۰تا ۲۰۰۰۰۰ سال پيش ظاهر شدند. طي ده ها هزار سال از آن موقع تاكنون انواع متفاوت و پرشمار سازمان يابي اجتماعي و جماعات مختلف به وجود آمده اند. در ابتدا اين جوامع اكثراً برپايه شكار و جمع آوري مواد خوراكي از طبيعت زندگي مي كردند و تنها در ۷۰۰۰ سال اخير پايه در كشاورزي داشته اند. سازمان يابي اين جوامع به صورت عشيره، روستا، قبيله، دولت- شهر، كشور و يا امپراتوري بوده است. مردم شناساني كه جوامع «اوليه» را مطالعه كرده اند روابط و «طبيعت بشر» بسيار متفاوتي از روابط شديداً رقابتي هر كس به فكر خويش (افتادن گرگ ها به جان هم) و خودخواهانه كه ويژگي جوامع در دوران سرمايه داري است يافته اند. روابط مردم در جوامع اوليه ماقبل سرمايه داري اغلب به شكل كمك متقابل و توزيع ثروت بوده است. تجارت نيز مسلماً وجود داشت اما هدف تجارت ميان قبايل سود شخصي نبود. زمين هاي كشاورزي نه در مالكيت خصوصي بود و نه مي توانست خريد و فروش شود بلكه عموماً توسط كدخداي ده تقسيم و توزيع مجدد مي شد. بيشتر مواد خوراكي كه توسط رئيس ده جمع آوري مي شد ضمن جشن هاي مرسوم ميان مردم توزيع مي شد. جنگ و سلطه گري توسط مستبدين محلي هم وجود داشت (اين جوامع به هيچ رو جوامعي بي نقص نبودند) اما ارزش ها، آداب و رسوم اجتماعي و «طبيعت بشر» متفاوتي [نسبت به ما] داشتند. به قول كارل پولانيي (Karl polanyi) - در كتاب «دگرگوني بزرگ» - ۱۹۴۴: «كشف بزرگ پژوهش هاي مردم شناسي و تاريخي سال هاي اخير اين است كه اقتصاد جوامع انساني علي الاصول تابع روابط اجتماعي آنها بوده است. نحوه رفتار انسان ها طوري نبوده است كه منافع فردي خود را به صورت تصاحب اموال مادي حفظ كنند؛ شيوه عمل او چنان بود كه مقام اجتماعي، خواسته اجتماعي و مواهب اجتماعي خود را حفظ كند.» در چنين جوامعي اقتصاد يكي از وظايف روابط اجتماعي به شمار مي آمد و مردم مجاز نبودند از داد و ستد تجاري سود ببرند. تنوع ساختار و سازمان يابي تمدن هاي گذشته به راستي چشمگير است. هنوز ديري از زماني نگذشته است كه مردم بومي آمريكاي شمالي و جنوبي آگاهي و شيوه تفكر كاملاً متفاوتي از آنچه داشتند كه بعدها توسط هجوم و تسخير سرزمين شان توسط ارتش ها و مهاجران اروپايي به آنان تحميل شد. به طوري كه كريستف كلمب پس از مسافرت اولش به آمريكا مي نويسد: «نتوانسته ام دريابم كه ملك و مال شخصي داشته باشند چرا كه اين طور به نظر مي رسد كه هر چه يك نفر داشته با ديگران تقسيم مي كنند... [بوميان] افرادي بي آلايش اند و در مورد هر آنچه دارند چنان آزادمنش اند كه اگر نديده باشيم برايمان باورنكردني خواهد بود... اگر چيزي داشته باشند و از آنها تقاضاي گرفتنش را بكني هرگز نه نمي گويند. به عكس از شما دعوت مي كنند كه در استفاده از آن با او شراكت كني و در اين كار چنان عشق و علاقه اي نشان مي دهند كه گويي قلب آنها با توست.» به قول ويليام براندون (W.Brandon) مورخ برجسته بوميان آمريكا: «بسياري از مسافران درون آمريكا، آنان كه دنياي واقعي بوميان آمريكا را با چشم خود ديده اند، سال هاي سال و نسل اندر نسل از وجود چنين احساساتي سخن گفته اند و در ميان اين پژوهشگران افراد بسيار مسئولي مثل دوتر (Du Terre) را مشاهده مي كنيم كه در سال ۱۶۵۰ درباره بوميان منطقه كارائيب مي نويسد: «همه باهم برابرند، هيچ كس نسبت به ديگري احساس برتري يا بندگي نمي كند... هيچ كس از ديگري ثروتمندتر يا فقيرتر نيست و همگي خواست هاي خود را به آنچه محدود مي كنند كه به راستي مفيد و لازم باشد و هر چيز ديگر را كه اضافي باشد با تحقير نگاه مي كنند و شايسته داشتن نمي دانند.» مونتاني پژوهشگر ديگر، سه نفر بومياني را كه در اواخر قرن ۱۶ در فرانسه بوده اند ديده است. آنها آداب و رسوم ميان اقوام بومي را برايش توضيح داده اند كه مردم چگونه بر پايه اينكه وظيفه مذهبي و يا مديريت به عهده داشتند به گروه هاي مختلف تقسيم مي شدند - مانند گروه هاي تابستاني و زمستاني قبايل آمريكاي شمالي. اين سه از وجود گروه هاي مخالف و رويارو با هم در جامعه فرانسه سخت در تعجب بودند: «آنها دريافته بودند كه در ميان ما (فرانسويان) كساني هستند مالامال از انواع كالاها و اشيا و ديگراني كه از گرسنگي در حال مرگ اند و به دليل احتياج شديد و فقر دم در منازل گدايي مي كنند و از اين مسئله در تعجب بودند كه اين فقرا چرا چنين چيزي را تحمل مي كنند و گلوي گروه اول را نمي فشارند و يا خانه هايشان را به آتش نمي كشند.» اروپاييان مستعمره نشين در۱۳ ايالت اوليه - كه بعداً به ايالات متحده تبديل شد- در برتري خود از هر جهت نسبت به بوميان «وحشي» ترديد نداشتند. ولي اجازه دهيد نگاهي به قبيله ايروكواز (Iroquois) بيندازيم. در اين قبيله دموكراسي وجود داشت اما نه از نوع احزاب سياسي بلكه به صورت مشاركت مردم در تصميم گيري ها و برداشتن مقامات نالايق. زنان به همراه مردان در اين راي گيري ها شركت مي كردند و مسئوليت هاي ويژه اي در فعاليت هاي مختلف اجتماعي داشتند. در حالي كه همان موقع مستعمره نشينان سفيدپوست و «متمدن» از خدمتگزاران سفيدپوست و بردگان آفريقايي تبار استفاده مي كردند و حقوق زنان نيز به شدت محدود بود. سه قرن و نيم از ورود مهاجران اروپايي گذشت تا تازه بردگان «آزاد» شدند و چهار قرن مي بايست سپري مي شد تا به زنان حق راي داده شود! قبلاً به طور مختصر به جوامعي اشاره كرديم كه در آن اقتصاد تابع روابط اجتماعي بود. با تكامل سرمايه داري و مسلط شدن مالكيت خصوصي، پول و تجارت با هدف سود شخصي اين وضع به طرز شگرفي تغيير كرد و روابط اجتماعي صرفاً به تابعي از نيروهاي مسلط در اقتصاد سرمايه داري تبديل شد. ارسطو خطرات آينده را پيش بيني كرده بود و چون برخي وجوه آنچه بعدها به سرمايه داري تبديل شد در عصر كهن نيز وجود داشت، در كتاب «سياست» مي نويسد: «همان طور كه اشاره كردم دو نوع كسب ثروت وجود دارد، يكي بخشي از مديريت خانواده است كه لازم و شرافتمندانه است در حالي كه ديگري كه نتيجه داد و ستد است به درستي محكوم شده است چرا كه غيرطبيعي است زيرا كه شيوه سود بردن يكي از ديگري است. منفورترين نوع از اين كسب ثروت آشكارا نزول خواري است چون درآمدش از خود پول است و نه هدف طبيعي آن. هدف پول عبارت از مبادله [كالا] بوده است و نه افزايش آن از طريق كسب ربح و اين اصطلاح ربح كه معنايش زايش پول از پول است از آن رو به كار برده مي شود كه مولودش شبيه والدين آن است.» ارسطو اگر چه از برده داري حمايت مي كرد چون ظاهراً آن را طبيعي مي ديد، اما سود بردن از طريق فروش يا پول قرض دادن را غيرطبيعي مي ديد. امروزه اوضاع به عكس شده است. اكثر مردم اكنون برده داري را غيرطبيعي مي دانند در حالي كه فروش با هدف سود بردن و قرض دادن با هدف ربح گرفتن را از طبيعي ترين فعاليت هاي انسان به شمار مي آورند. اينكه مفهوم «طبيعت بشر» اصلاً معنايي دارد مسلماً زيرسئوال است. زيرا آگاهي، رفتار، عادات و ارزش هاي انسان مي تواند بسيار متغير باشد و زير تاثير تحولات تاريخي و فرهنگي هر جامعه قرار گيرد. نه تنها به اصطلاح طبيعت بشر تغيير كرده است، بلكه ايدئولوژي ها كه بر اجزاي مختلف طبيعت بشر احاطه دارند نيز به طور شگرفي تغيير كرده است. شكوهمند جلوه دادن پول سازي و تاييد همه فعاليت هايي كه براي اين كار لازم است و نيز تشويق خلقيات لازم براي اين كار - خصوصياتي كه از نظر ارسطو «غيرطبيعي» و نفرت آور بود- اكنون جزء هنجارهاي پذيرفته شده در جامعه سرمايه داري است. طي تحول جامعه سرمايه داري از جمله درگذشته نه چندان دور تلقي بسياري نظريه پردازان از برخي خصوصيات به عنوان ويژگي هاي آشكار طبيعت بشر، پوچ و بي معنا از آب درآمده است. به طور مثال زماني اعتقاد بر اين بود كه بخشي از طبيعت بشر اين است كه زنان به هيچ رو قادر به انجام برخي وظايف نيستند. مثلاً براي زنان بسيار غيرعادي بود كه پزشك شوند چون باور بر اين بود كه زنان توان فراگيري مهارت هاي لازم و كاربرد آنها را ندارند. اكنون ديدن پزشكان زن كاملاً عادي است و بسياري از مواقع زنان بيش از نيمي از دانشجويان پزشكي را تشكيل مي دهند. گفته هاي ابلهانه اخير رئيس دانشگاه هاروارد (لارنس سامرز) مبني براين كه زنان نمي توانند در رشته رياضيات و علوم كار برجسته اي بكنند و اين شايد بخشي از طبيعت بشر باشد نشان دهنده آن است كه هنوز تعصب ايدئولوژيك درباره طبيعت بشر شديداً وجود دارد. اكنون قرار است به اين گرايش از طريق تفاوت هاي ژنتيك - حتي در زمينه هايي كه اصلاً اثبات نشده است- جنبه به اصطلاح علمي داده شود. آشكار است كه آنچه را خيلي ها طبيعت بشر فرض مي كنند در واقع نتيجه سلسله ديدگاه ها و تعصباتي است كه از فرهنگ جامعه معيني سرچشمه مي گيرد. نظام سرمايه داري ۵۰۰ سال است كه وجود داشته است- ۲۵۰ سال سرمايه داري تجاري و ۲۵۰ سال اخير سرمايه داري صنعتي و اين در مجموع فقط ۴/۰ درصد عمر جامعه بشري را تشكيل مي دهد. (در بخش هاي وسيعي از جهان نيز پس از گسترش نظام (از اروپا) ظاهر شد و در نتيجه عمر خيلي كمتري داشته است.) در اين دوره كوتاه از تاريخ بشر، طبيعت تعاوني، نوع دوستانه و مشاركتي انسان كه از ويژگي هاي اوست، تحقير شده در حالي كه به خاطر ادامه حيات و رشد در جامعه اي كه بر پايه انباشت سرمايه قرار دارد به رقابت تهاجمي دامن زده شده است. بدين سان پا به پاي رشد سرمايه داري، نوعي فرهنگ رشد كرده است كه در آزمندي، فردگرايي(هر كس به فكر خويش)، استثمار انسان از انسان و رقابت خلاصه مي شود. رقابت هم در ميان بخش هاي مختلف هر شركت صورت مي گيرد هم از آن بيشتر ميان شركت ها و كشورهاي مختلف و هم ميان كارگران براي گيرآوردن كار و در نتيجه اين فرهنگ تا اعماق وجود افراد نفوذ مي كند. جنبه ديگر فرهنگ سرمايه داري عبارت از مصرف گرايي است - انگيزه شديد به خريد هر چه بيشتر كالاهايي كه رابطه مستقيمي با نياز يا خوشبختي انسان ندارند. جوزف شوپيتر چند دهه پيش مسئله را اين طور توضيح داده است: «... اكثريت بزرگ تغييراتي كه در كالاها داده مي شود توسط توليدكنندگان به مصرف كنندگاني تحميل شده است كه اغلب در برابر آن (تغيير) مقاومت كرده اند و مي بايست با شگردهاي روانشناسي و تبليغاتي ظريف به آنان آموزش داده شود.» (چرخه هاي اقتصادي - جلد دوم - ۱۹۳۶ -صفحه۷۳) اگر طبيعت انسان و روابط و ارزش هاي او در گذشته تغيير كرده اند، ناگفته پيداست كه باز هم مي توانند تغيير كنند. در واقع اين برداشت كه طبيعت انسان در جايي ثابت و منجمد شده است صرفاً وسيله ديگري در دست طرفداران نظام موجود است كه كوشش دارند به ما بقبولانند اين نظام هم قابل تغيير نيست. جان ديوئي در مقاله اي زير عنوان «طبيعت انسان» كه براي دايره المعارف علوم اجتماعي در سال ۱۹۳۲ نوشته شده مي نويسد: «بحث و جدل هاي كنوني ميان آنها كه مدعي ثبات بنياني طبيعت بشرند با آنها كه باور به قابليت تغيير عميق آن دارند، در اساس بر محور آينده جنگ و آينده سيستم اقتصاد رقابتي با انگيزه سود فردي مي گردد. بحق و بدون تعصب مي توان گفت كه هم علم مردم شناسي و هم تاريخ به نفع آنهايي قضاوت مي كند كه خواهان تغيير اين نهادها (جنگ و سيستم رقابتي با انگيزه سود فردي) هستند. مي توان اثبات كرد كه بسياري از موانع موجود بر سر راه تغيير اوضاع كه به طبيعت انسان نسبت داده شده است در واقع در اثر بي عملي نهادها و اراده دلبخواه طبقات قدرتمندي است كه مي خواهند وضع موجود را حفظ كنند.»
    •چرا سرمايه داري نباشد
    پرونده عليه سرمايه داري جنبه هاي چندي دارد. نخست آنكه سرمايه داري نظامي است كه بايد گسترش يابد و اين منجر به جنگ هاي استعماري و امپرياليستي و سلطه اقتصادي بر كشورهاي فقيرتر مي شود. عملكرد اين نظام چه در سطح ملي و چه بين المللي به طور همزمان هم ثروت هاي عظيم و هم فقر گسترده به وجود مي آورد. يكي از پيامدهاي سلطه نظام اين است كه بخش بزرگي از بشريت محكوم به شرايط زير سلطه و اكثريت مردم محكوم به زندگي ناامن و فلاكت باري هستند. سرمايه داري با گسترش خود طبيعت را نيز به خرابي مي كشد زيرا در اين نظام هيچ هدفي جز انباشت سرمايه- انگيزه محركه و اصلي آن- وجود ندارد. گرايش اين نظام به سوي اتمام منابع تجديدپذير و تجديدناپذير طبيعت بدون توجه به محدوديت اين منابع است و در حالي كه بدترين پيامدهاي سرمايه داري گاه مي تواند كاهش داده شود، هر گاه سرمايه داران اين فعاليت هاي تخفيف دهنده را مانعي بر سر راه انباشت سرمايه تشخيص دهند و قدرت وضع قوانيني براي برگشت به سرمايه داري مهارناپذير به دست آورند اصلاحات فوق را از ميان برمي دارند.
    •گسترش، ذاتي سرمايه داري است
    تجارت با هدف سود و استخراج فلزات بهادار از آغاز دوران سرمايه داري تجاري به انگيزه اصلي در مراكز سرمايه داري تجاري نوظهور تبديل شد و منجر به انباشت سرمايه توسط تجار و بانكداران كشورهاي قدرتمند شد. اين پديده موجب مبارزه ميان گروه هاي اجتماعي و جنگ ميان كشورها براي دستيابي به قدرت و ثروت و اموال بيشتر شد. آنچه تجارت اروپاييان با ديگر كشورهاي جهان را محدود مي كرد وجود اقيانوس ها بود چون بازرگاني تا اواخر قرن پانزدهم در اساس محدود به راه هاي زميني بود. دستيابي به توپخانه سنگين، ابزار دريانوردي و كشتي هاي بزرگ اقيانوس پيما كه مي توانست شمار زيادي سرباز و توپ حمل كند توسط كشورهاي اروپايي، كاوش اقيانوس ها را براي آنها ممكن مي ساخت. به قول سي پولا: «اروپاييان [تكنولوژي نظامي، توپخانه دريايي و كشتي هاي اقيانوس پيماي خود را] سريعاً، پيش از آنكه غيراروپاييان بتوانند به آنها دست يابند پيشرفت دادند. بدين ترتيب عدم تعادل به طور فزاينده اي (ميان اروپا و ديگر بخش هاي جهان) افزايش يافت.» انگيزه اوليه سفرهاي اكتشافي و تسخير سرزمين هاي خارجي توسط اروپاييان معمولاً تجارت سوداگرانه محصولات پرارزش مانند ادويه و مواد معدني بهادار بود. چنددهه اي بيش نگذشت كه كشورهاي اروپايي بر اقيانوس ها تسلط يافته و به بسياري كشورهاي جهان دست يافته و وارد شدند. آنان شروع به استقرار پايگاه هاي كوچكي كردند كه بعضي از آنها مي توانست سريعاً گسترش يابد چرا كه با آلوده كردن سرزمين هاي تسخير شده با ميكروب هاي آسيايي- اروپايي كه مردم آنجا در برابرش هيچ مقاومتي نداشتند، بوميان آنجا را وسيعاً نابود كردند. هجوم اروپاييان به سرزمين هاي ديگر گرچه از اواخر قرن ۱۵ آغاز شد اما به دليل تسهيل بحث علي العموم سال ۱۵۰۰ به عنوان آغاز دوران مركانتيليسم (سوداگري) به كار مي رود. سرمايه داري تجاري، بازار جهاني، تمركز عظيم ثروت (عمدتاً بر پايه تجارت عمومي و طلا و نقره چپاول شده از قاره آمريكا) و آغاز دوران استعمار را به وجود آورد كه بخش هاي عظيمي از جهان ماورا و درياها را دربرمي گرفت و بر آنها اثر مي گذاشت. مردم بومي اين مناطق را يا با كشتار يا با به بردگي كشيدن و يا با بيماري هاي واگير نابود كردند و يا منزوي ساخته و به گوشه اي راندند. رابطه اروپاييان با آفريقا قرن ها بر پايه تجارت برده بوده كه سود آن عمدتاً نصيب بريتانيا مي شد. سرمايه داري تجاري باعث آغاز بازار جهاني شد و به انباشت سرمايه كمك كرد كه آن هم موجب انقلاب صنعتي در اواسط قرن ۱۸ شد. بدين ترتيب حدود دو قرن ونيم پيش جامعه اي از نوع جديد در اروپا به وجود آمد- جامعه سرمايه داري صنعتي- كه از آن پس تقريباً به اقصي نقاط جهان گسترش يافته است. آنچه در تار و پود سرمايه داري مدرن و صنعتي عجين است نياز به گسترش نفوذ خود و كنترل سرزمين هاي ديگر است- و محتواي امپرياليسم هم همين است. در دوران هاي مختلف شماري نيروهاي پراهميت وجود داشته اند كه انگيزه گسترش را به وجود آورده اند و در هر دوران يكي از اين نيروها غلبه داشته است اما عموماً اين نيروها از هم جدا نبوده و همه ناشي از شيوه عملكرد سرمايه داري است. كنترل منابع طبيعي كشورهاي ديگر (در رقابت با سرمايه داران و يا كشورهاي ديگر) براي تامين منابع مواد اساسي و لازم براي توليد- از پنبه و بوكسيت گرفته تا نفت، مس و...- ضروري است. جنگ آمريكا عليه عراق و كوشش در اعمال نفوذ بر سياست و اقتصاد آن كشور و كل منطقه خاورميانه بدون توجه به استراتژي كنترل نفت خاورميانه - كه ۶۵ درصد از منابع انرژي جهان را دارد- قابل درك نخواهد بود. ايالات متحده در حال حاضر بيش از نيمي از نفت و ۱۰۰ درصد ۱۷ ماده معدني ديگر مورد نياز خود را وارد مي كند و براي تعداد بسيار زيادتري از اين مواد متكي به كشورهاي ديگر است. كوشش دائم بر سرمايه گذاري سودهاي به دست آمده با هدف انباشت هر چه بيشتر سرمايه- كه انگيزه اصلي سرمايه هاي صنعتي است- و توليد بيشتر در رقابت با شركت هاي ديگر براي تصرف سهم بزرگتري از بازار موجب شد كه سرمايه داران كالاهاي جديدي توليد كنند و بازار داخلي خود را گسترش دهند. وقتي بازارهاي داخلي اشباع شد و يا نزديك به اشباع شدن بود، سرمايه داران براي جلوگيري از ركود اقتصادي ناشي از آن به دنبال بازارهاي خارجي و فرصت هاي سودآور در آن بازارها مي گردند. پيشي گرفتن دائم سرمايه گذاري و توليد نسبت به تقاضاي موثر كه علت اصلي گرايش اقتصاد سرمايه داري به ركود است، توسط ماركس به عنوان ويژگي اين نظام تشخيص داده شده است. او مي نويسد: «اگر كار انداختن اين انباشت جديد به علت نبود جايي براي سرمايه گذاري، به دليل مازاد توليد در آن رشته ها و عرضه بيش از اندازه وام با مشكل روبه رو شود، وجود همين سرمايه هاي فراوان و وام پذير، نشان دهنده محدوديت در توليد سرمايه داري است... در قوانين گسترش سرمايه به راستي مانعي ذاتي وجود دارد. يعني در تحقق سرمايه به مثابه سرمايه محدوديت وجود دارد.» (كاپيتال، جلد سوم، صفحه ۵۰۷) سرمايه گذاري در خارج فرصت استفاده از كار ارزان و محدوديت هاي كمتر بر سر راه حفظ محيط زيست و در نتيجه توليد با سودآوري بيشتر براي بازارهاي داخل و خارج را به وجود مي آورد. سرمايه گذاري هاي خارجي متعدد به شركت ها اين فرصت را مي دهد كه با تخصيص مناسب درآمدها و مخارج خود در شعباتشان در سراسر جهان ميزان پرداخت ماليات خود را به حداقل برسانند.

[ ] [ ] [ ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
امکانات وب

جاوا اسكریپت


فروش بک لینکطراحی سایتعکس